اگر نامیرا بودم که خدا را شکر نیستم حتما دق میکردم. مگر یک نفر چند سال میتواند با یک نوع طرز تفکر و یک بدن زنده بماند. هر چه قدر هم که پولدار، هر چقدر هم که خوب و خوش اخلاق و هر چقدر هم که زندگی هیجان انگیزی داشته باشد، بالاخره روزی خسته میشود و دوست دارد زندگی اش تمام شود. البته اگر نامیرا بودن به این معنی باشد که پس از مدتی زندگی در یک شخصیت بمیریم و بلافاصله در یک جسم دیگر متولد شویم و زندگی های زیادی با جسم های متفاوت را تجربه کنیم، بسیار هم خوب است و من به شخصه از ان استقبال میکنم.#نامیرا
#عشق_نویس
وقتی نمانده است که با حرف های تکراری هدر دهم. من گوشه ای از اسمان به فکر فرو رفته ام . دلم با ابرها رفته
است و صورتم را باران شسته است. قبل تر ها که کبوتر ها برای روستایمان جوجه می اوردند من هم
کنارشان مینشستم و با دمسه هایم گل های حیاط را میبافتم و برای اسمان پرنده میگذاشتم.
یادم می اید روزی که کد خدا گفت دخترها سهمی از روستا ندارند دل روستا کنده شد و من ان را برداشتم و ان
را خاک کردم. همانجا کنار گل های اویشنی که تازه روییده بودند و بعدش هم توسط گوسفند ها لگد
مال شدند. راستش را بخواهی نمیدانستم ان را کجا قایم کنم . تنها جایی که کسی از ان خبر نداشت کنار
اویشن ها بود ولی کمی بعد کل زمین از اویشن پر شد و من ندانستم که ان کجاست. کد خدا میگفت این
روستا مال پسرهاست. تعداد پسرهای روستا را شمرد و زمین ها را بینشان تقسیم کرد. تنها خانواده ای که
هیچ زمینی نداشت ما بودیم. اخر خانواده ما فقط دو دختر داشت.
پدرم که از پیش کد خدا برگشت خواهر کوچکم جلو رویش بود . دستهایش را برگردن دختر بچه گذاشت و با
خشم و قدرت فشار داد و وقتی رنگ خواهرم به سیاهی رفت تازه پدرم سفید شد صورتش و ریش هایش و
همه موهای سرش ناگهان سفید شدند وبا هم به زمین افتادند و هر دو با هم مردند .
ان زمان که خواهرم تازه به دنیا امده بود باران میبارید و من تازه دمسه هایم را خریده بودم و روستا بوی گل های
بهاری میداد. من به روستایمان قول داده بودم امسال رنگ گل هایش را قرمز و زرد ببافم. روستا همیشه
پایین کوه کنار گل های بابونه مینشست و به من که با سوزن به گل های کوچک جان میدادم، نگاه میکرد.
و میگفت طوبا من عاشقت هستم. کاش بدانی که چقدر دوستت دارم. من میخندیدم و میگفتم این همه
دختر در روستا هست. تو چرا مرا دوست داری؟ روستا چشم هایش را میبست و میگفت چون فقط تو
میتوانی صدای قلبم را بشنوی. فقط تو حادثه هایی که بر سر رود امده است را شنیده ای. فقط تو جای
اویشن ها را می دانی.
یک روز با روستا در کنار رود نشسته بودیم وچای اویشن میخوردیم و او از خاطرات مسیر خود برایمان تعریف
میکرد. از عاشق هایی که کنار او به عشقبازی مشغول بودند و و از کودکانی که ماهی ها را میدزدیدند و
من برای رود کتاب های عاشقانه میخواندم.رود میخندید و سپس گوسفندها می امدند و رود را مینوشیدند
و من و روستا با باد میرقصیدیم.
همان روز بود که کدخدا مرا در حال رقص دیده و هرگز یادش نرفته بود. روستا این را خوب میدانست.
یک روز که با باد صحبت میکردم گفت که کد خدا عاشقت شده و نقشه دارد تو را مال خود کند.من به خود
لرزیدم و به روستا هم گفتم. او فقط گفت دمسه هایت کجاست برای من گل های رنگی بباف. امسال
کبوتر ها بیشتر جوجه می اورند مواظب باش از گرسنگی نمیرند.
پدر و خواهرم هم زمان افتادند و مادرم حتی نفهمید که چگونه این اتفاق افتاده است. همه اش به اندازه یک ریختن
چای طول کشید. من، پدرم و مادرم، خواهرم را گرفت. خواهرم سیاه بود و پدرم سفیدو هر دو گرم.
یک روز از باران پرسیدم که روستا کجاست؟ گفت که روستا مرده است. پرسیدم پس تو چرا میباری؟ باران گفت
روستا گفته بود طوبا در باران شاعر میشود و گل هایش جان میگیرد. گفته بود برای تو ببارم تا شعرهایت از
یادت نرود.
یک روز روستا از من خواسته بود تا برایش شعر بگویم گفته بودم شعرهایم در ذهنم گم شده است تا باران نیاید پیدا
نمیشوند. شعرهایم را به باران دادم تا بر جسد روستا بباراند. تا شاید زنده شود اما فایده ای نداشت. او مرده
بود. باران میبارید اما جوانه اویشن ها در خاک یخزده بود و دیگر هیچ گیاهی رشد نمیکرد. روستا سرد و
بی احساس بود.
پدر و خواهرم را که در خاک خواباندیم و برایشان لالایی خواندیم، کدخدا به سراغم امد و خواست تا زندگی ما را
بر عهده بگیرد. باد میوزید و بوی اویشن ها را می اورد . کد خدا را به باد سپردم. کم کم همه از روستای
خشک رفتند و فقط من ماندم . در ان زمان بود که فهمیدم باردارم. من در دلم روستایی داشتم که باید به
دنیا می اوردم. من باید روستایی دیگر می ساختم. از باران و از رود کمک خواستم و روستای روستایم را به
دنیا اوردیم. ما کنار رود مینشستیم و چای اویشن میخوردیم و کتاب های کودکانه برای رود میخواندیم.
من برایش گل های زرد و صورتی میبافتم و او از من گل های قرمز میخواست. هر کس به روستا می امد از
زمین های تازه جوانه زده به او میبخشیدیم و برایش اویشن میچیدیم.
امروز زمانی که باد داشت در گوش برگ ها قصه میگفت و برایشان رویا میبافت تا با او همراه شوند، من از او پرسیدم مرا هم با خود میبری؟
باد خندید گفت چطور تو را با خود ببرم در صورتی که با هر دو دست به تنه ات چسبیده ای؟این برگها را ببین که چگونه خود را ازاد کرده اند .تو تا وقتی که ازاد نشده ای مثل درخت سنگینی. من درخت را با خود نمیبرم بلکه برگ های رها شده را با خود خواهم برد.
تو را هم نمیتوانم ببرم اما فکرت را ،فکرت را به من بده. فکرت را ازاد کن تا با من پرواز کند. من برای فکرت, فکرهایی دارم
ژانویه 20, 2021
23 بازدید
روستایم خشک، باران نمی بارد، خوشه های خشم از زمین جوانه میزند.
#داستان_کوتاه_کوتاه
روستا نه سبز سبز و نه خشک خشک، اما زمستان ها همیشه باران میبارید و مردم روستا عاشق باران بودند. روستا در دامنه کوهی سبز، سبز از اویشن های کوهی بود. بوی اویشن تازه در زمستان و تابستان روستا را پر میکرد. در ان جا چوپان ها شعر میگفتند و گوسفندها جز در زمان پیری نمیمردند. عصر که میشد مردم روستا قالیچه های قرمز خود را در دامنه کوه پهن میکردند و چای اویشن میخوردند و تا غروب میگفتند و میخندیدند. صبح ها اما، همه مشغول کار بودند. دختر و پسر و پیر و جوان، همه کاری به عهده داشتند. زن ها قالی میبافتند و گوسفندان را میدوشیدند تا از ان ها ماست و پنیر درست کنند. دخترها و پسرهای جوان یا در زمین ها مشغول کشاورزی بودند و یا اینکه گوسفندان را به چرا میبردند. با شروع هر فصل و با شروع هر ماه در روستا جشنی به پا میشد و همه میرقصیدند و شاد بودند و هر گاه کسی میمرد او را در حیاط خانه اش دفن میکردند تا اهل خانه دوری اش را احساس نکنند و غمگین نباشند. سالیان درازی بود که این روستا بنا شده بود اما تاکنون غریبه ای به ان وارد نشده و هیچ کس جز برا مرگ از انجا خارج نشده بود. نه پیامبری به ان رسیده بود و نه شیطانی از ان گذشته بود. این روستای بکر با مردمانی درستکار و پاک بود. ان چنان در ان صلح و صفا بود که خداوند ترجیح میداد، مردم بدون اطلاع از وجود او به زندگی بپردازند. در جوامع دیگر که دروغ و ریا و نیرنگ فراوان بود، خداوند هم برایشان پیامبری فرستاده بود تا ان ها را به راه راست هدایت کنند. ان ها از وجود خدا مطلع شدند اما، اشکارا به عبادت خدا مشغول بودند و در نهان کارهای بد قبلی خود را شدت بخشیدند. چرا که عقیده داشتند با عبادت کردن گناهان ان ها پاک میشود. ان ها برای هر کار بد خود، ذکر مخصوصی را میخواندند که گناهان ان ها را از روز اول تا به ان روز پاک میکرد تا اینکه سراغ کار بعدی میرفتند و باید ذکر دیگری میخواندند. به دلیل این همه ذکری که میخواندند، خود را پیش خداوند پاک و منزه میدانستند. اما خداوند از این عبادت کنندگان خطا کار فراوان داشت. بنابراین اهالی این روستا را که او را عبادت نمیکردند و در عین حال درستکار و پاک دامن بودند بسیار دوست داشت. او نعمت هایش را به ان ها بخشیده بود. زمین هایشان پربار، درخت هایشان پر از میوه، چاه ها و چشمه هایشان پر از اب، گوسفندهایشان چندقلوزا و پرشیرو فرزندان شان درستکار و با وجدان بودند. ان ها منتظر کسی نبودند تا ان ها را نجات دهد و خودشان راه حلی برای مشکلاتشان پیدا میکردند و خداوند این مردمان ساده و بی توقع را بسیار دوست داشت. ان ها دوستان خداوند بودند و همان اشرف مخلوقاتی بودند که تمام فرشته ها در برابرشان زانو زدند و شیطان که امتناع کرد اخراج شد. او از ان مردم خالص خبر نداشت و هر وقت انسانی گناهی انجام میداد به خداوند میگفت تو به خاطر این ها مرا از بهشت بیرون انداختی؟ خداوند دلش که از بقیه مردم دنیا میگرفت به این روستا می امد و با ان ها در جشن هایشان شرکت میکرد و با ان ها میرقصید و مردم بدون انکه او را بشناسند دوستش داشتند و او را بر سر سفره های خود میبردند و از غذاهای محلی به او میدادند و او به خاطر ان ها تمام دنیا را میبخشید و به امید انکه ان ها نیز مثل مردمان این روستا شوند دوستشان داشت. اما در دوردست ها در شهری پر از نیرنگ و گناه و عبادت های ساختگی، شهری که روز به روز به افول نزدیک تر میشد و خداوند هم از ان ها نا امید شده و ان ها را به حال خود رها کرده بود ولی همچنان منتظر بود تا صدایی از ته دل او را بخواند تا به ان ها امیدوار شود اما صدای ان ها در میان گناهانشان گم شده بود. مردی بود که گناهان زیادی داشت و مرتکب اعمال زشت و وحشتناکی شده بود، تصمیم گرفت برای کنترل کردن خود از گناهان به جایی دور افتاده سفر کند و در میان کوه هایی به دور از انسان های دیگر به عبادت خداوند مشغول شود تا گناهانش پاک و پس از عمری خوش گذرانی در بهشت دنیا، بهشت اخرت را هم برای خود بخرد. پس کوله بارش را برداشت و رفت. روزها میرفت و شب ها میرفت.انقدر رفت تا که خسته شد و گوشه ای بر زمین نشت تا که خوابش برد. وقتی بیدار شد بوی اویشن های کوهی او را از خود بی خود کرد و به سمت ان بو رفت. کوهی را پیدا کرد که در دامنه اش اویشن های تازه و معطر روییده بود و خانه های روستایی کمی پایینتر از کوه قرار داشتند. تا به حال جایی به این زیبایی ندیده بود. وارد روستا شد. خداوند او را میدید. دستش را به زمین کوبید و زمین لرزید. سنگی بزرگ از بالای کوه به سمت روستا شروع به حرکت کرد اما خداوند ان را نگه داشت. مردم به این اتفاق شوم که به خاطر ورود ان مرد فاسد به روستایشان بود توجهی نکردند. به او آب و خوراک دادند و جایی تمیز برای سکونتش اماده کردند. ان روز اتفاقا در روستا جشنی بود و مردم روستا از جوان و پیر برای رقص و شادی گرد هم جمع شدند و مرد غریبه را هم دعوت کردند. مرد گفت ابتدا باید نماز بخوانم و شروع به وضو گرفتن و خواندن نماز در برابر چشم تمام مردم روستا شد. مردم با تعجب به او نگاه میکردند اما از روی ادب چیزی نپرسیدند. همه به جشن رفتند و مشغول رقص و شادی شدند. خداوند هم انجا بود و تمام حواسش به مرد غریبه بود. جشن شروع شد و مردم مشغول شدند اما مرد غریبه به گوشه ای خزید و در حالی که دلش انجا بود و زیر چشمی به ان ها نگاه میکرد مشغول خواندن وردهایی شد که خودش هم معنی ان ها را نمیدانست. مردم روستا اطراف او جمع شدند و پرسیدند چه شده چرا در جشن ما شرکت نمیکنی؟ مرد فریاد زد وای بر شما. مگر نمیدانید که با این کار خداوند را نا امید و خشمگین میکنید؟ به خدا قسم که او نعمت هایش را از شما خواهد گرفت. خداوند ایستاده بود و خشمگین به مرد چشم دوخته بود و هیچ نمیگفت. مردم روستا پرسیدند خدا کیست و چرا از ما خشمگین است؟ مرد بار دیگر فریاد کشید شما خدا را نمیشناسید؟ پس چگونه زندگی میکنید؟ مردم که چیزهای جدیدی میشنیدند به او گوش میدادند. مرد گفت: خداوند کسی است که همه ما را افریده و از ما خواسته تا او را عبادت کنیم. کاراهای بد انجام ندهیم. دروغ نگوییم و به یکدیگر اسیب نرسانیم. تا بحال که خدا را نمیشناختید اشکالی ندارد. حال که فکر میکنم خداوند عمدا مرا به این روستا فرستاده تا بنده هایش را هدایت کنم. اگر میخواهید از غضب خداوند دور بمانید این مجالس را تمام کرده و به عبادت خدا روی بیاورید و بابت تمام گناهان خود از او طلب بخشش کنید. مردم همه ساکت بودند و هیچ نمیگفتند. خداوند خود پیش قدم شد و به سمت ان مرد امد گفت: تو میگویی چون تا کنون از حضور خداوند خبر نداشته اید مشکلی ندارد و گناهانتان بخشیده است. پس تو اکنون چه اصراری داری که او را به ما معرفی کنی. بگذار ما گناه کنیم و او ما را ببخشد. مگر نمیبینی که روستا اباد است و خداوند بلایی نازل نکرده است. مردم اینجا گناهی انجام نداده اند که بخواهند طلب بخشش کنند و مشکلی ندارند که بخواهند از خدا کمک بخواهند. پس تو هم خدایت را بردار و با خود ببر. به انجایی ببر که از انجا امده ای. مرد غریبه که این حرف ها را شنید چاره ای جز سکوت نداشت. اما شب که میخواست بخوابد گفت وقتی این مردم گناهی انجام ندهند و وقتی مشکلی نداشته باشند خدا به چه کارشان می اید. ان ها هیچوقت خداوند را نخواهند شناخت. و سپس گفت اگر بتوانم کاری کنم که این مردم به خداوند ایمان بیاورند ثواب زیادی نصیب من خواهد شد و خداوند هم از من راضی میشود و مرا به بهشت خود راه خواهد داد. رو به اسمان کرد و گفت: خداوندا میبینی که این مردم به این سادگی به تو ایمان نخواهند اورد اما نگران نباش من هر طور شده ان ها را به راه راست می اورم. فردا صبح به سمت شهر خود بازگشت تا با دیگر دوستانش مشورتی بکند تا راه چاره ای بیابند. وقتی به شهر خود رسید تمام بزگان شهر را جمع کرد و جریان روستا را به ان ها گفت و راه چاره ای خواست. شیطان که عضو دایمی این مجالس بود به پاخواست و گفت ان روستا را به من نشان بده. من در انجا کاری میکنم که دشمنی و ظلم به پا شود و سپس تو بیا و بگو راه حل تمام مشکلات خداوند است و این چنین ان ها به سمت تو می ایند. تنها راه همین است و خیلی زود به سمت ان روستا به راه افتاد. خداوند میدانست که بالاخره شیطان این روستا را پیدا کرده و در راه انجاست. چاره ای نبود. شاید که شیطان شکست میخورد. شیطان به روستا وارد شد. در میان مردم چرخید. بزرگی و سادگی شان را درک کرد و خداوند را در انجا دید. ناگهان ترسید و به خود لرزید و دانست کاری سخت در پیش رو دارد. اما کوتاه نیامد. سال های سال در روستا ماند. با تک تک مردم دوست شد. در گوششان حرف های قشنگ زمزمه کرد. در ابتدا که مردم زیبایی باران و شکوه اسمان و ظرافت گل ها را دیده بودند به او بی توجه بودند اما به مرور او در میان مردم چرخید و یکی را به زیاده خواهی دعوت کرد. دیگری را کمک کرد تا اولین دروغ را بگوید. به پسرها اموخت دخترها را جور دیگری ببینند. کاری کرد که در روستا نیرنگ و ریا به جای محبت و دوستی نشست. دیگر روستا نه بوی اویشن تازه بلکه بوی تعفن دروغ و ظلم میداد. عده ای به بقیه زور میگفتند و به دیگران ظلم میکردند. در این زمان شیطان به شهر رفت و گفت حال زمان ان است که خدا به این مردم معرفی کنی. به سراغ ثروتمندان و زورگیران برو از ان ها پول بگیر و بعد به سراغ مردم ضعیف برو بگو به همه این بلایا به علت بی خداییست و از انها بخواهذ ایمان بیاورند و برای حل مشکلاتشان دعا کنند. و بدین گونه خطری برای ظالمان نخواهند داشت. و تو نیز وظیفه ات را انجام داده ای و بهشت در انتظارت است. ابرهای اسمان به حال مردم گریه میکردند. انقدر گریه کردند که اب تا سقف خانه ها میرسید و دام هایشان را هم اب برد. خداوند دست دخترش باران را گرفت و از انجا کوچ کرد. برای سالیان دراز دیگر باران نمیبارید. باران نمیبارید و مردم در حالی که هر چه داشتند از یکدیگر پنهان میکردند، هر یک گوشه ای نشسته بود و از خداوندی که به ان ها معرفی شده بود طلب بخشش و باران میکردند. ان ها نمیدانستند که فقط کافیست مانند گذشته یکدیگر را دوست داشته باشند تا خداوند بازگردد. ان ها نمیدانستند چون هیچ کس به ان ها نگفته بود. خداوند حتی بهشت و جهنم خود را هم نابود کرد تا کسی برای ترس از جهنم و شوق به بهشت او را عبادت نکند اما دیگر دیر شده بود. این چنین خداوند باز هم تنها شد و شاید روستای خدانشناس دیگری را پیدا کرد. هیچ کس خبر نداشت چند روستا به همین شکل نابود شده است. روستاهایی که نه سبز سبز و نه خشک خشک، اما گهگاهی در ان ها باران میبارید و مردم روستا هم عاشق بارانند.
َ
1 نفر دوست داشت




دوست داشتن- می 3, 2021