نوشتهها
اجازه نمی داد مستقیماً به چشم
اش نگاه کنم . مدام اونا رو می بست . مثلاً که خوابش میاد و حوصله ی شیطنت رو هم فعلا نداره . در صورتی که دفعه ی قبل حوالی همین ساعت با توله هاش و هِرکول کل باغ رو گذاشته بودن رویِ سرشون .
راستی سروصدای باغ کمتر نشده ؟ توله ها کجان ؟
_ دزدیدنشون .
وای خدایِ من ، کیا ؟ چرا ؟؟؟
_آدما .... .
مامان جِسی افسردگی گرفته بود . بهش حق دادم چشای فندقیِ نم دارش رو بخواد ازم پنهون کنه . مطمئناً داره به این فکر می کنه که اونا چطور از جان و مال آدمیزاد مراقبت می کنن و آدمیزاد چطور ازونا.... !
بهش گفتم عزیزم ما رو ببخش . ما از خشمِ طبیعت زیاد دیدیم ولی برامون درس عبرت نشده . چون از اساس با آگاهی مشکل داریم . نمی خواهیم هوشیار بشیم و حقیقت رو همون جور که هست ببینیم . دوست نداریم بفهمیم که چه گندی به محیط زیست مون زدیم و تویِ چه منجلابی داریم دست و پا می زنیم . آبِ شیرین ، هوایِ تمیز کمیاب شده . مصرف گازهای گلخونه ای و دمایِ زمین بیشتر شده . روز به روز به نحوی از حجم کوه و دشت و جنگل و دریا داره کم میشه و به حجم فضاهای مسکونی و شهری افزوده میشه وُ ..... .
رفته بودم بالایِ منبر و داشتم رفتار غلط مون رو با خزعبلاتی که می گفتم توجیه می کردم یه آن دیدم روش رو برگردوند اون طرف . اُ تویِ دهنم خشک شد . دهنم رو بستم . دوست داشتم می تونستم تویِ شیلنگ شنا کنم ولی اینطوری ضایع نشم . پا شدم برم کشکم رو بسابم!
پست شد در: روزنوشت, خاطره نویسی
کلمات کلیدی:
دزدی ، افسردگی ، درس عبرت ، محیط زیست
