توسط بر می 2, 2021
نامیرا بودن چه فایده ای دارد وقتی قرار نباشد  عزیزانت هم با تو باشند؟!  تو بگو نامیرا بودم و با فراغ بال آسوده از زمان و فرصتی که هرگز تمام نمیشود میرفتم پی تحقق همه رویاهایم. مثلا جهانگرد میشدم و سنگ به سنگ و  رود به رود این کره خاکی را میجستم و میدیدم . لذت میبردم. اما با چه کسی؟؟ این همه خاطره را بی حضور کسی بعدها چطور به یاد بیاورم و لبخند بزنم؟ یا بگو میرفتم  پی آن یکی رویا و نویسنده ای میشدم آنچنانی که به قول خودم روی دست "جی کی رولینگ"و "هری پاترش" میزدم. خب شبها که قرار بود بروم خانه چ...
13 بازدید 6 likes
توسط بر می 2, 2021
اگر نامیرا بودم  تو هم باید نامیرا می بودی وگرنه این عذاب مقطعی که با مرگ پایان می یابد تا آخر عمر گریبان گیرم می شد ...  اگر نامیرا بودم آنقدر به چشمانت نگاه می کردم تا گذر روزها از دستم در برود ...  آنقدر با تو در آن خیابان و مقابل همان کافه زمستان ها را بهار می کردم که نتوانیم برای عمر زندگی مان سال تعیین کنیم ...  اما دریغ که نه تو هستی و نه اگر بودی نامیرا می شدیم. #نامیرا
13 بازدید 4 likes
توسط بر می 2, 2021
اگر نامیرا بودم هیچ وقت شوق حیات را در چشمان برق زده ی پدربزرگ بعد از زدن واکسن کرونایی که حتی نام و محتوای آن را نمی دانست و اینکه چطور در اوج ۸۰ سالگی اولین مراجع مرکز سلامت محله آن هم در ساعت ۷ صبح یک روز تعطیل ماه رمضان را درک نمی کردم. تنها دوری از مرگ معنای این شعف است....  
19 بازدید 4 likes
توسط بر می 2, 2021
اگر نامیرا بودم قطعا زندگی را به گونه‌ای دیگر تجربه ‌می‌کردم. حال که این‌ها را می‌نویسم شب از نیمه گذشته، آسمان لبریز از ستاره شده و قرص ماه به زیبایی می‌درخشد. در آنسوی خیابان چند سایه را می‌بینم که به آرامی در دل تاریکی می‌خزند. با اینکه خیابان ساکت است اما همچنان هیاهوی شهر ادامه دارد. اگر از من بپرسی به تو خواهم گفت که شهر هرگز نمی‌خوابد؛ تنها لمس می‌شود و چند لحظه‌ای از حرکت باز می‌ماند. شنیده بودم اگر دنباله‌داری از آسمان گذر کند هرچه بگویی همان می‌شود. انگار کلید گشایش دعاها در دامنه‌ی ب...
15 بازدید 6 likes
توسط بر می 1, 2021
کنار پنجره نشسته‌ام و فنجان قهوه به من چشمک می‌زند، به یاد دارم که دغدغه‌ها و کارهای زیاد، هیچ وقت اجازه لذت بردن از قهوه گرم و تازه را به من نداده است. همیشه آنقدر دغدغه دارم که وقت کم می‌آورم برای آهسته قهوه خوردن. گاهی فنجانی قهوه می‌ریزم و یادم می‌رود بخورم و مجبور می‌شوم قهوه را سرد بخورم. راستی اگر نامیرا بودم چه می‌کردم؟ همبودگاه است دیگر...گاهگاهی چالشی می‌آورد و ما را وا می‌دارد به نوشتن. ذهنم میان عقل و احساس، میان علم و تخیل پرسه می‌زند...نامیرایی یعنی زندگی جاودانه! اما جاودانگی مگر ...
14 بازدید 5 likes
توسط بر می 1, 2021
 اگر نامیرا بودم که خدا را شکر نیستم  حتما دق میکردم. مگر یک نفر چند سال میتواند با یک نوع طرز تفکر و یک بدن زنده بماند. هر چه قدر هم که پولدار، هر چقدر هم که خوب و خوش اخلاق و هر چقدر هم که زندگی هیجان انگیزی داشته باشد، بالاخره روزی خسته میشود و دوست دارد زندگی اش تمام شود. البته اگر نامیرا بودن به این معنی باشد که پس از مدتی زندگی در یک شخصیت بمیریم و بلافاصله در یک جسم دیگر متولد شویم و زندگی های زیادی با جسم های متفاوت را تجربه کنیم، بسیار هم خوب است و من به شخصه از ان استقبال میکنم.#نامیرا
11 بازدید 5 likes
توسط بر می 1, 2021
میشه به خواب عمیق رفت  وسط شعر با مضمون عشق میشه عشق را فروخت  در شعر بی منطق  میشه نظامی و گنجوی خوند بی اعتنا میشه موضوع شعر نبود عشق قبل تو باشه میشه با شعر عاشق شد  کنج خانه قصه لیلی و مجنون را از سر گرفت میشه در آغوش نگار باشی  شعر بگی برای معشوقی که نیست میشه زندگی جدید را  قاطی مسئله قدیمی کرد  میشه با کلمات درون دستانت  دست معشوق های دیگران را رو کرد هزاران جوان با آرزو از معشوق  خود جدا می شوند  درون شعر رفت،داد کشید  میشه تا ابد برای نگار شعر بگی  خاطر...
8 بازدید 2 likes
توسط بر آپریل 30, 2021
می‌گفتند امسال خواهد آمد، از آخرین حضورش چهار سده می‌گذشت. در قصه‌ها، آنطور که برایمان نقل می‌کنند هر سده یک مرتبه همراه سهمگین‌ترین طوفان می‌آید، مثل هراسی در آیینه شب در برابر دیدگان تجلی می‌یابد. اژدهای یخی آخرین حقیقت باستان است که هنوز سردی اسمش گرمی لبخند را می زداید. در کتیبه‌ها آمده که او یک الهه است، الهه سرما؛ هدیه‌اش زمستان و برف است. آن زمان که مردم از تابش خورشید به ستوه آمدند او زمستان را به ارمغان آورد، اما این هدیه ارزشمند نه تنها مورد تقدیر قرار نگرفت بلکه به عنوان یک مصیبت تلق...
9 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 30, 2021
آستین‌های یراق دوزش را نزدیک آتش برد. کمی خودش را گرم کرد و بریده بریده گفت: لعنتی...زمستون سختیه! سرباز کناری که ریشش قندیل بسته بود گفت: آره...لعنتی‌ها...چادر بزرگ...جشنه...غذای گرم...بعد برای ما...آشغال! از سر خشم یک تکه ران نیم‌پز را به نیش کشید. در گرگ و میش همان شب حمله‌ی دیگری صورت گرفت، تیرهای آتشین سو سو کنان بالای سر سربازان می‌جهیدند و جسته گریخته در تن‌‌ آنان فرو می‌رفتند. کم کم خورشید بالا ‌آمد و نور آن بر دیوارهای رنگ پریده افتاد. دود عظیمی پیچ و تاب خوران از روی زمین برمی‌خاست و ...
6 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 30, 2021
ای کاش...! کاش چشمانمان خوبی ها را می دیدنذ. کاش فقط به درهای بازو پر از نورو رحمت  باز می شدند، کــــاش که  فقط،  به روزهای روشن و درخشان خیره می ماندند. کاش گوشهای ما نجواهای عاشقانۀ راستین را تمیز می دادند و فقط آوایی که بوی خوش صداقت می داد را می شنیدند. کاش زبانمان جز به گفتن حقیقت باز نمی شد و کاش فقط ازامید و انسانیت می گفت. کاش دستهایمان فقط برای یاری رساندن حرکت می کردند و می توانستند دستهایی که قرار است از پشت به آنها خنجر بزنند؛ می شناختند.  کاش قلبهایمان  آنقدر محکم بو...
7 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 30, 2021
داشتم به این فکر میکردم که هر اتفاقی که توی زندگی واقعی ما به وجود می‌آید، یک داستان کوتاهِ کوتاه محسوب میشود. تو همین فکر ها بودم و از عرض خیابان میگذشتم. ساعت از دوازده شب گذشته بود. وسط چهارراه بودم که چراغ سبز شد. با صدای سرگازِ ماشین‌ها قدم هایم را تند‌تر کردم. رد شدم. کنار خیابان ایستادم چشم هایم را از سر تمرکز و فکرهایی که تو سرم میچرخید، میخکوب آسفالت خیابان کرده بودم.  به این فکر میکردم رفتار ما آدم ها چقدر میتونه روی هم دیگه تاثیر بذاره. امروز که سرکار  بودم، با یکی از مشترهایمان که...
9 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 29, 2021
    يادش نمي آمد هواي نخلستان، وسط خرما پزان، اينقدر خنك بوده باشد!! خواست غلت بزند اما انگار خنكاي هوا كرختش كرده بود. لبش را گزيد. گذاشت شوري از روي لبش پخش شود روي پرزهاي زبانش.  بيشتر از طعم شوري، انگار دنبال طعم تنباكو بود. طعم سيگار. بلد كه نبود. ولي حمزه پاكت سيگار مارلبرو از پر شالش جدا نمي شد. بلد نبود. حمزه برايش گفته بود وسط نخلستان، وقتي يك نخ آتش مي زد و دودش را مي بلعيد. گفته بود ارزان نيست. آشغال نيست. حمزه آشغال نمي كشيد. طبعش ارزان قبول نمي كرد. براي همين چند ماه پاپ...
13 بازدید 7 likes