نوشتهها
خب ابتدا درود و عرض ادب و احترام خدمت اهالی خوب و پر مهر محیط همبودگاه .
در دنیای نویسندگی و فن نویسندگی خلاق با تکنیک ها و عناصر بسیاری مواجه هستیم . همانند
یا که انواع شخصیت ها :


همچنین:
گاهی از جانب اهل قلم میشنوم که مدعی هستن داستان کوتاه نیازی به پیرنگ نداره و یا حجم کمش قابلیت اجرای عناصر پیرنگ رو نگارنده میگیره . ولی به اعتقاد بنده روش هایی خلاقانه وجود داره تا بشه لااقل از برخی عناصر پیرنگ و تکنیک ها درون سیر داستان کوتاه بهره گرفت . خب مثلا برخی تکنیک ها مانند تعلیق در ابتدای داستان . مانند عنصر فلش بک و فلش فوروارد مانند عنصر معرفی زمان و مکان ، مثل نقطه ی اوج ، کنش ، واکنش ، و فرجام از قبیل این موارد هستند . البته واجب است فن " پرداخت و پردازش شخصیت " ها را در هر سبک از داستان کوتاه و بلند و رمان انجام داد ، برایشان تکه کلام های مختص با سن و سال و خصوصیات سازگار با زیست بوم جغرافیایی شان را لحاظ نمود . اینکه هر شخصیت نسبت به ماجرای اصلی داستان و نقطه ی کنش و اوج چه دیدگاهی دارد چه تضاد منافع و چه منافعی دارد . چه اهداف و احساسی نسبت به جریان اصلی دارد ، نسبت به شخصیت اصلی چه رویکرد و ذهنیتی دارد . و امثالهم.... را انجام داد . و ....
خب داستان بداهه زیر رو میخونیم و بعد به تکنیک های ساده و آماتور و راحت سطح مقدماتی درونش اشاره میکنم . خیلی ساده و راحته . البته هنوز نمیدونم چه داستان ساده ای بنویسم برای ذکر مثال . ولی خب یکجوری سرهم میاریم و بعد درک مبحث راحت تر میشه برای نوقلم های عرصه نویسندگی .
اسمش رو نمیدونم چه باید گذاشت ولی ابتدا می نویسم و انتهای کار شاید یه اسمی مناسب براش پیدا کنم . یک نکته دیگر هم هست که بستگی به داستان و ماجراش و طرح داستان داره ولی میتونم به اینشکل خلاصه بگم که همیشه در شرح و توصیف مکان و فضای حادثه ی اصلی و نقطه ی کنش و یا اوج به
توجه ویژه ای داشته باشید.

(در اینجا بزودی اسم داستان تایپ میشود)
توصیف و شرح مکان و زمان
تقویم و گذر ایام به خط قرینه ی زمستان در پانزدهم بهمن ماه رسیده . ارتفاعات کوه های غرب گیلان سفید پوش شده ، خرس به روستا حمله کرده و یک گوساله رو برده . شب ها صدای زوزه ی گرگ در کوهستان میپیچه .
اکنون خورشید سمت غروب غم انگیز جمعه پیش میرود و دخترک نوجوان با قلبی عاشق پیشه و شکسته ، گریان و آزرده حال بالای صخره ی بزرگ ایستاده و در اندیشه پریدن به ته دره ی ناباوری هاست. او دلش نه آنکه از دست بی وفایی یار شکسته بلکه بیشتر دلش از داغ دست این روزگار بد و مردمان ناسازگارش خون شده . او منتظر حادثه ی مرگ است . ولی آنقدر بی حوصله و ناامید شده که خودش به پیشواز مرگ آمده. در چهارده سالگی و گذر از اولین معاشرت و رابطه ی عاطفی آنهم از نوع مجازی ، آنچنان غم و غصه ی یتیمی اش بر شانه هایش سنگینی میکند که جایی برای تحمل کردن زخم های دیگر نیافته گویی دلبستگی اش یک بهانه است برای انکه قید دنیا را بزند. کلاف سردرگم شکست عشقی به دورش پیچیده و به یکباره دل از تمام بود و نبودش کنده و تا یک قدمی خودکشی آمده . زیر پاهایش تا بی نهایت صخره است و تردید . اندوه و مه او را در آغوش کشیده ، اما....
مسیر طولانی صعود تا ارتفاع قله و گریه های طی مسیر و سنگ هایی که بی هدف سمت ته دره پرت کرده از بار اندوهش کاسته . کمی تسکین یافته
دیگر
او همچین انگیزه ی مصمم و عزم بالایی برای پریدن ته دره ندارد یا شایدم ر این لحظات احساس میکند اکنون وقتش نیست . گویی غروب جمعه و حس دلگیرش در ترکیب با افسردگی هایش او را تا به قله کوه آورده بوده . و دیگر آن اراده چند ساعت پیش را در خود نمیبیند. او حتی نمیداند دقیقا چه مشکلی دارد . گویی بلاتکلیف تر از این حرفاست . شاید داشتن یک دوست خوب و یا راهنماگر و شاید شانه های پر مهر مادر می توانست مشکل گشا باشد ...
صدای سگ ها از دور بگوش میرسد گویی سگشان پیرمرد را خبر کرده و او را برای نجات دخترک بسمت نوک صخره در قله ی کوهستان راهنمایی میکند . پیرمرد با قدم های ناخوش و مریض لنگ لنگان بلطف چوب دستی اش از مسیر سربالایی پیشروی میکند. پیرمرد مهربان و دل نگران از دور فریادهایی میزند که توآم با درماندگی و خواهش است . بغض راه گلویش را بسته و اشک صورتش را غسل داده . زیر بغل کتابی قطور دارد و هر چند قدم آنرا این دست به آن دست میکند و همزمان عصایش را به دست دیگرش میسپارد . گاه از نفس می افتد و نفسی میگیرد و بوسه ای بر کتب زده و چند صلوات میدهد. خودش هم نمیداند چرا در چنین وقت تنگ و لحظه ی حساسی ، همراهش قرآن را آورده . شاید تصور کرده که می تواند اینگونه دخترک را از خودکشی منصرف کند . شاید میخواهد قسمش دهد . شاید میخواهد معجزه ای رخ دهد . هرچه هست او دست به دامن خدا و پیغمبر شده شاید هم از سر اعتقادات و یا ممکن است از سر درماندگی باشد . پیرمرد عاقبت به نزدیکی صخره میرسد ، نفسش بشماره افتاده و برای حرف زدن عجله دارد و نمیداند کدام یک را در اولویت قرار دهد . جای آنکه نفسی بکشد یکپارچه حرف میزند ولی صحبت هایش نامفهوم و پیچیده در بغض و ناله است . آخرش به هق هق می افتد . سگ پیوسته پارس میکند و پر واضح است که حتی او نیز از وخامت اوضاع باخبر است . پیرمرد میگوید؛
کاش پاهام میشکست و نمی اومدم شهر و پیدات نمیکردم . آخه تو که هرچی گفتی برات مهیا کردم دخترجون . غیر این هست؟ مگه هر سازی زدی برات نرقصی بچه جون؟.. مگه بخاطر طویله رو خراب نکردم و مشت کریم بنا رو نیاوردم تا خونه رو بزرگ کنه ! مگه بخاطر گاو کلاش ملاشی (سیاه سفید) خودم رو نفروختم به یدالله کنس و با پولش مبلمان نخریدم برات!.. مگه بعد عمری بخاطرت لباس محلی خودمو با کت شلوار شهری عوض نکردم. مگه برات اجاق گاز فر دار نخریدم !... دیگه اون یکی .. چی بود اسمش ؟.. ماکروقر یا ماکروفر نخریدم برات !.. گفتی اینترپت و اینترنت میخوای رفتم مخابرات برات وای وای (وایفا) خریدم . گفتی بسته میخوای رفتم پرسجو کردم نه بقالی داشت نه الافی ، رفتم مسجد روستا و آخرش یه بنده خدایی گیر آوردم و اومد بسته برات خرید و حجم گیگی بابات (گیگابایت) خرید . گفتی تلفن همراه جدید انگور (اندروید) گفتم باشه ، چشم ، قاز و شلخت (مرغ و اردک) خودمو فروختم و برات خریدم . وای که قلبم درد اومد . نفسم تنگ اومد . آخه چطور دلت مباد من پیرمرد رو اذیت کنی دخترجون . مادرت یه عمر دق داد منو ، آخرشم که جوانمرگ شد و از زندگی خیری ندید . تو موندی یادگارش، تو هم که داری منو دقمرگ میکنی . تازه اینا که چیزی نیست ، حتی همه رو برات نقد خریدم . تا نسیه نباشه . و بعد مرگم بدهکار مردم نباشی . ازت خواستم مثل دختر مشت کریم چادر سر کن . بیا مسجد دو رکعت نماز بخون . گفتی نمیام . گفتم پیراهن پسرونه نپوش نرو توی روستا ، برامون حرف در میارن . به گوشهات فرو نرفت که نرفت . بهت گفتم کمتر صورتت رو نقاشی کن و سرخ آب سفید آب بمال . بهت بر خورد . بهت گفتم ماه رمضون اومده ، کله ی سحر لااقل پاشو برق آشپزخونه رو روشن کن تا برامون حرف در نیارن . باز به گوش و سرت فرو نرفت که نرفت . خب خسته ام کردی . بخدا اگر بپری پایین خودم می کشمت . وای خدایا به دادم برس . من پیرمرد دیگه خول شدم از دست این بچه . خداوندا داد هوار ای بیداد . پس کجایی خدا . این چه بلایی هست که سر من میاری . این چه تقدیری نحس و بدیومنی بود که قسمت من کردی دخترجون به این کتاب مقدس قسم میدم تو رو تا از شر شیطون بیای بیای پایین و بیشتر از این آبروی منو نبری . الان تمام آبادی فهمیدن ، دیکه نمیتونم سرم رو بالا بگیرم . بیا و بیشتر از این با شرافت من پیرمرد بازی نکن . بگو که پشیمونی و یک قدم بیا سمت من . ممکنه یهو بیفتی آخه ذلیل مرده . بیا اینور ، بیا بریم خونه . بریم تو شام درست کن با هم کوفت می کنیم و فردا همه چیز یادمون میره . درست میگم نه ! مگه نه؟.. د
دخترک با حرکت سر و دهان بسته میگید نوچ . یعنی نه .
پیرمرد بر سر خود میکوبد و میگوید؛
یگه پس چه مرگته؟..
دخترک با بغض میگوید:
تو نمیتونی بفهمی و ورک کنی . من شکست عاشقی خوردم . نه!... ببخشید ، یعنی شکست عقشی شدم . الان هم دیس لاو هستم . الکی اصرار تکن . تنهام بزار . میخوام بپرم پایین
پیرمرد با دستپاچگی گفت ؛
کی دلت رو شکونده به من بگو بخدا بخدا.... بخدا اگر زورم برسه خفه اش میکنم با همین دستام .... خب آخه میدونی چیه؟.. ممکنه نتونم خفه اش کنم ولی شاید راضی اش کنم که بیاد ازت خواستگاری کنه . خوبه؟ راضی شدی؟.. البته راستش خودمم نمیدونم چجوری . راه و روشش رو نمیدونم ، والا دیگه هیچی نمیدونم .، دیگه حتی خودمم توی آیینه نمیشناسم. تت به هر کاری دادم از دست تو . این یکی هم روش . جهنم ضرر . تو بیا اینور ، لبه صخره خطرناکه
دخترک میپرسد ؛
چطوری میخوای راضی اش کنی؟ اون که اهل این طرفا نیست . اون خیلی معروفه . اصلا عمرا راضی نمیشه که بیاد خواستگاری من . بعدشم اون که مثل شماها نیست . حتی مثل منم نیست . اون عضو گروه بی تی اس کره ای هست راهش دوره .
پیرمرد با درماندگی میگوید؛
تو بیا اینور . بعد یه فکری میکنم . تو بیا اینور. کاریت نباشه . خودم خلاصه یه غلطی میکنم تا تو رو خوشحال کنم . خب آخه میدونی چیه ؟..
سپس با لحن بغض آلود میگوید:
خب آخه میدونی چیه ؟... من آفتاب لب بوم هستم . یه پام اینور و یکیش توی قبره . آخه بچه جون من تو رو آوردم تا بعد مرگم وارث و مالک این آلونک باشی ، تا خودت بکاری، خودت برداشت کنی خودت پرورش بدی و دستت توی جیب خودت باشه و از سر بی پولی و سختی روزگار ناچار نشی به اولین خواستگارت بله بگی . تا بتونی سر فرصت با میل خودت ازدواج کنی . تو هنوز خیلی بچه ای . نفهمی . یعنی نه!... منظورم این هست که نمی فهمی . نه اینکه نفهم باشی . تو یه پارچه خانومی ، جواهری . بهت قول میدم بهترین خواستگار برات میاد . یکم زوده ولی . باید بزاری یکم بزرگ بشی . آخه میدونی چیه؟.. چیز خوب دیر عمل میاد . یعنی خواستگار خوب به این راحتی ها درب خونه هرکی رو نمیزنه . بنظرت بد میگم ؟ نه! مگه نه!...
دخترک نگاهی به شال حریر خود انداخت که چون پرچمی در وزش باد کوهلی و سرکش در آسمان موج برداشته و میرقصد . دخترک در غباری از مه محو شده و گویی ابرها به نوک قله ی کوه رسیده اند و دخترک را در آغوش کشیده باشند . پیرمرد نگران است که دخترک پایش سور بخورد و درون دره سقوط کند . و پیوسته التماس میکند تا او را به سمت خودش بیاورد و عاقبت......
مکث .
فلش بک flash back in time line pilot
یکسال قل ...
پیرمرد با قدم های مریض و تن پوشی محلی و بومی بقچه ای پر از پول را زیر بغل زد و سوار مینی بوس شد .
لبخندی شیرین بر چهره دارد و هجم اشتیاقش بیشتر از آنی ست که بتواند پنهانش کند . لحظاتی نگذشته که به دختر دانشجوی صندلی کناری میگوید؛
دخترجان داری میری مکتب خونه ؟
دخترک لبخندی زد و مودبانه جواب داد ؛ دانشجو هستم . ترم تموم شده و دارم برمیگردم خونه .
پیرمرد با حالتی متعجب پرسید ؛
وااا... الان که زمان سر صبح هست . مگه شیفت شبانه درس میخونی دختر؟ چرا اینقدر زود تعطیل تون کردن ؟.. خب حالا این حرفا رو ولش کن . من امروز خیلی خوشحالم . خب میدونی چیه آخه؟... بزار این آدرس رو نشونت بدم . ببین چی نوشته روی این کاغذ؟
دخترک نگاهی کرد و خواند ؛
نوشته کلانشهر رشت _ پرورشگاه و خانه شبانه روزی دخترانه ی شایگان . خیابان فرهنگ روبروی هنرکده سروش
پیرمرد گفت : خب میدونی چیه آخه ؟... من دارم میرم نوه ام رو پس بگیرم. خیلی خوشحالم .
دخترک دانشجو پرسید ؛ بسلامتی . چند سالشه؟ کلاس چنده؟
پیرمرد کمی خیره به نقطه ای نامعلوم بفکر فرو رفت و گفت :
خب میدونی چیه آخه؟ من حتی نمیدونم پسره یا دختره . خب میدونی چیه آخه ؟.. من تازه فهمیدم . هرچی باشه توفیقی نداره . فقط سالم باشه . ولی گمون کنم پسره . نه مگه نه؟... خودت الان خوندی که نوشته بود خیلی با فرهنگه و اسمش هم سروش هست آقا سروش . نه! مگه نه؟...
دخترک دانشجو گفت؛ خب من از کجا بدونم . ولی روی آدرس نوشته خانه شبانه روزی دخترانه . نگفته پسرانه که!... بعدشم نوشته خیابان فرهنگ ، روبروی هنرکده سروش .
پیرمرد مجدد کمی بفکر فرو رفت و گفت؛ خب میدونی چیه آخه!؟... به گمانم سروش اسم پسرانه باشه . نه مگه نه؟ ...
دخترک: نه. نوشته روبروی هنرکده سروش .
پیرمرد : خب پس هنرمنده !... باریکلا بهش . مادرشم هنر داشت . خدا بیامرز هر صبح کله سحر میرفت شیر گاو سفید مانقولی رو توی طویله بدوشه که میزد زیر آواز . ۰ چهچه میزد که بیا و بشنو . آخ که چه زمانی بود . آخ که دلم آتش گرفت...
پیرمرد اشکهایش چکید و آب بینی اش براه افتاد . با گوشه ی بقچه آب بینی اش را گرفت و گفت؛
خب آخه میدونی چیه ؟... همیشه من سرش قرقر میزدم و بهش گیر میدادم . و آخرشم سر شانزده سالگی با یه پسر شهری گذاشت و فرار کرد و بعد نمیدونم چی سرشون اومد . انگار همون اولین سال زندگیشون تصادف کردن . هی....
بغض راه گلویش را میبندد. و خودش را جم و جور میکند و میگوید؛
حالا کجا هست ؟ خیلی دوره ؟
دخترک دانشجو ؛ کجا رو میگی ؟
پیرمرد با لحن روستایی و مهربانش میگوید؛
همین جایی که گفتی توی آدرس نوشته . خونه ی آقای سروش فرنگی . مگه اینو ننوشته بود؟ نه! مگه نه؟. خب آخه میدونی چیه؟ من تنهام و خب بایستی یه میراثدار باشه تا چراغ آلونک منو روشن نگه داره . نه مگه نه؟...
برگشت به زمان حال استمراری
فلش فوروارد در پیرنگ (پیلوت)
مه غلیظی فضا را پوشانده و برای لحظه ای سر دخترک گیج میرود و یک گام به عقب می آید و شال او درون دره می افتد . دخترک سمت پدربزرگش می آید و ....
ولی.....
فرجام
تیتر هفته نامه محلی در قسمت حوادث ؛
پدربزرگ نوه اش را بخاطر آنگه قصد خودکشی داشت آنقدر تنبیه کرد که جانش را گرفت .
پایان
پیرنگ چیه؟
پیرنگ یعنی سیر وقایع براساس روابط (عاملیت )علیت و معلول ، و توالی زمانی اونها .
پیرنگ شامل چه چیزهایه؟
خب همه میدونیم و همه جا هم تاکید شده که نوشتن پیرنگ یا پلات pilot مهم ترین شرط اولیه نوشتن یک داستانه .
-
. حال باید دید که این پیرنگ چه بخشهایی داره و هر بخش شامل کدام موارد داستانی میشه .
-
(پیشاپیش اشاره کنم که این توضیحات در سایت های آموزشی نیز بشکلی کامل تر موجوده و با جستجوی ساده به منایع و مرجع اصلی و کامل تر خواهید رسید )
-
بخش اول (شرح دادن): نقطهی شروع داستان که کشمکش، شخصیت و زمینه را معرفی میکنه -
کشمکش:
مشخص کنید که کشمکش داستان از چه نوع هستش :
کشمکش فرد با فردی دیگر، کشمکش فرد با محیط یا جامعه، کشمکش فرد با خودش.
مثل : کشمکش پیرمرد با دخترک . و دخترک با احساساتش
شخصیت:
شخصیت خودتون رو نتخاب کنید و از ویژگیهای متناسب با اون شخصیت اطلاع کسب کنید .
پیرمرد روستایی و کم سواد و اعتقادات قوی به کلام خدا و حمل قرآن در آن شرایط حساس . ( خب عقلانی تر بود طناب با خودش میبرد)
شخصیت دخترک و اصرار به تغییرات و گذار از سبک روستانشینی و دامداری و کشاورزی به مدرنیته و تغییرات حاصل در منزل پدربزرگ .
دخترک و بلاتکلیفی و سردرگمی در خواسته هایش . و جلب توجه در روستا و گرایش به موسیقی و سبک زندگی کره ای و نرفتن به مسجد .
و....
زمینه:
شامل فضا و مکان و جزئیات دیگر داستان میشه . شما به عنوان نویسنده باید بدونید که ماجرای داستان کجا و در چه زمانی قراره اتفاق بیفته .
مثال:
روستا و جو حاکم بر آن. و اصرار به روشن ماندن روشنایی لامپ آشپزخانه در سحرگاه ماه رمضان به منظور حفظ آبرو نزد همسایه ها.
صخره بلند قله ی کوه کوهستان و هجوم مه و ابرها و لغزنده بودن مسیر
همراه بودن سگ و خصوصیات سگ که برای نجات دخترک ، پیرمرد را آورده بود .
مسیر سربالایی و سخت و نفس های بی رمق پیرمرد . و کمبود اکسیژن در ارتفاع
ارتفاع و سرگیجه دخترک
مینی بوس سوی شهر و دخترک دانشجوی صندلی بغلی .
بخش دوم (کنشهای بالابرنده): در این قسمت، شخصیت شما بسته به مشکل پیش آمده، یا خواستهی مورد نظرش، دست به اقداماتی میزند. این عملها پیشبرنده یا زمینهساز باقی ماجراها هستند.
چیزهایی که در این بخش نیاز داریم:
رخدادهای قبل از نقطهی اوج:
کدام موانع یا وقایع قراره قبل از نقطهی اوج، پیش پای شخصیت قرار بگیره یا براش رخ بده
شخصیت تلاش کرده اما نتیجه نگرفته:
شخصیت با کنشهای مختلف سعی میکنه از پس موانع و اتفاقات بربیاید اما موفق نمیشه . .
مثل تلاش دخترک برای آوردن شهر و مدرنیته در قلب روستا و منزل مسکونی اش . تلاش برای اتصال به فضای مجازی و ارتباط به بی تی اس . و....
بخش سوم (نقطهی اوج): اتفاقی که در این نقطه میافتد، باعث تغییر همه چیز میشود.
بزرگترین کنش و قویترین تعلیق:
در این نقطه به خاطر رویارویی قدرت شخصیت و قدرت مسئله/ فرد/ اتفاق، تعلیق به اوج خود میرسد و خواننده هنوز نمیداند که شخصیت موفق میشود یا شکست میخورد ، نجات میابد یا میمیرد. د. شخصیت در اینجا باید اصلیترین کارش را انجام بده . این کنش و عمل ممکنه . کاملاً غیرقابل پیشبینی باشد و مخاطب را غافلگیر کند.
مثال:
- تعلیق زمانی رخ داد که فلش بک خورد و به گذشته برگشت . چون معلوم نشد اون لحظه خاص دخترک خودش رو پرت کرد ته دره یا افتاد و یا اینکه فقط شال از سرش افتاده و یا شاید منصرف شد و سمت دامنه امن صخره و پیرمرد برگشت .
تعلیق یعنی بلاتکلیف و تشنه نگه داشتن مخاطب برای خواندن باقی ماجرا
سپس غافلگیری رو در فرجام داریم . چون با اینکه دخترک منصرف شد و نپرید ته دره و پدربزرگ به خونه رفت ولی عاقبت از شدت تنبیه های پدربزرگ فوت کردش
