الهه جعفرپور
توسط بر نوامبر 17, 2021
43 بازدید

وقتی کسی فوت میشد و از مراسم خاکسپاری برمیگشتیم،میپرسید:
براش گریه کردن؟

برات گریه نکردم مادربزرگ.
اونطوری که دلت میخواست برات گریه نکردم.
تو شدی اون بغضی که یهو یجایی توی گلوم گیر میکنه که نمیدونم چجوری قورتش بدم.
تو شدی اون جمله ای که وسط شوخی ها و خنده ها میاد روی زبونم و حال و احوالم رو دچار استحاله ای غیر قابل برگشت میکنه؛چون که بانیِ چینش اون کلمات در من،نشست و برخاست با تو بود.
تو شدی اون حس غم عمیقی که وسط انجام یه کار روزانه باعث میشه همه چیز رو بذارم کنار و دقایقی رو در خلا ذهن و روحم به تو فکر کنم.
تو شدی همین جای خالی که هر روز باید هضمش کنم.
همون حس بینابین گیجی و آگاهی،که سرم رو برمیگردونه به سمت مقر همیشگیت و به دستام فرمان میده که بیاد بالا و برات دست تکون بده؛
اما نیستی!
و نبودن جبریه که در پوششِ یک فعل،با تارِ زندگیِ خیلیامون پیله ساخته.
تو نه خاطره ای که بشه فراموشت کرد،
نه یادی هستی که نیاز به رشد و رسیدگی داشته باشه.
تو برای همیشه یه بغضی.

پست شد در: روزنوشت