توسط بر ژانویه 4, 2021
174 بازدید

 دیگر هیچ کدام برایم معنایی ندارد؛ نه آن کابینت هایی که انتخابش یک ماه وقت گرفت، نه کاشی هایی که برای آن ها دو شهر را زیر و رو کردیم، نه مدل کناف و هزار خرده ریز دیگر خانه ی مشترکمان، نه حتی عشقی که پای تک تک وسیله های جهیزیه گذاشتم. همه چیز یک دفعه یخ زد، خودم هم... 
سرم روی بالشت است و جیغ می کشم، آنقدر گریه می کنم تا از خستگی، روی خیسی اش خوابم می برد. دوباره صبح، روز از نو و روزی از نو؛ هرقدر خواب همه چیز را پاک می کند، بیداری جلوی چشم می آورد. صدای قهقهه های طبقه ی پایین بیشتر عذابم می دهد. کوهی روی دلم است و هیچ کس خبر از له شدنش ندارد.
در اینستاگرام زوجی را می بینم، با ماشین کمپر دور دنیا سفر می کنند؛ به دور از غذای فلان، لباس فلان و هزار فلان دیگر که خودم را درگیر قید و بند آن ها کرده ام. این همه صبح بیداری ها و دوندگی ها بابت چه؟! مگر من که  آن همه جوش زدم برای درس خواندن و سر کار رفتن؛ با چشم خودم ندیدم خنگ تر از من، با پارتی، بالاتر از من نشست؟! شاید بهتر باشد شغلم را عوض کنم. خانه به دوشی بهتر از این زندگی مردابی است. 
یاد پدربزرگم می افتم. از صبح زود تا بوق سگ می دوید تا زن و شش تا بچه اش بهترین زندگی را داشته باشند. چه سفره های رنگینی در خانه شان پهن می شد، چه کسانی شکمشان را صابون می زدند و مهمان خانه اش می شدند. آخر سر هم، دست رنج هفتاد ساله اش را با یه قلپ آب، خوردند تا گلویشان را نگیرد. خدا بیامرز، تا قبل از تصادف با ماشین هم، جان کند و عرق ریخت.
سر دوراهی بودم، بخاطر شغلش باید دوری را تحمل می کردم؛ اما نمی دانم خطبه ی عقد چی داشت، وقتی خوانده شد مهری عجیب به دلم نشست. دوران عروسیمان، هم زمان شد با امتحانات ارشدم، خرید جهیزیه و تمام کارها؛ چون همسرم نبود، روی دوش من و خانواده ام افتاد. اصلا فکرش را هم نمی کردم چه زحمت هایی کشیده و چه ذوق و شوقی خرجش می شود.
همه ی این ها با زیر یک سقف رفتن، جبران می شود. اولین سفره دو نفره، خرید مایحتاج خانه، نوازش های گاه و بیگاه، گردش های شبانه تا صبح برای منی که یازده شب آخرین وقت بیداریم بود؛ همه، تازگی داغی دارند. شور و حال عجیبی پیدا کرده ام. بخاطر این خوشبختی، هر روز خدا را شکر می کنم.
اما مرغ سعادت، همیشه بالای سر یک نفر بند نمی شود؛ وقتی پرکشید و رفت، هر چه ساختم بر سرم آوار شد. رد پایش را قبلا هم دیده بودم؛ از بس کمرنگ بود بی تفاوت گذشتم. در میان همه دو نفره هایمان، نفر سومی هم بود. هیچ وقت فکر نمی کردم آن روی سکه زندگی ام این طور باشد.  
برای آرام شدنم هر کاری کردم؛ کلاس رقص آذری، سه هفته بیشتر دوام نیاورد. کلاس سنتور که همیشه دوستش داشتم، پنج هفته طول نکشید. کتاب ها و فایل های صوتی خریدم، شدم فالور کمپری ها و... خلاصه به هر دری زدم تا از  باتلاقی که مرا به درونش می کشید خلاص شوم. باتلاق تهمت؛ آری، حرف که اثبات کردنی نیست.
تلویزیون را روشن می کنم. شبکه ها را بالا و پایین می روم. زیرنویس نوشته خانم دکتر...، صدایش گیراست: اگر یه وقت ماشینی به ما زد و در رفت، چکار می کنیم؟ آیا ماه ها و سال ها از جایمان تکان نمی خوریم و مدام می نالیم؟ اگر کسی به سراغمان نیامد خودمان برای خودمان کاری نمی کنیم؟ پس وقتی آسیبی دیدیم باید مثل مجسمه خرد بشیم و از  بین بریم؟! 
جمله آخر تکانم می دهد. یاد روزی می افتم که مجسمه فرشته جلوی آینه را  بالا می برم و محکم جلوی چشمانش می کوبم زمین. تکه تکه می شود. با پاپوش، رویش راه می روم تا بیشتر خرد شود. صدای تمام جیغ های خفه شده در بالشت را یک جا می ریزم بیرون: این، کاری بود که تو با من کردی. بغض، گلویم را فشار می دهد، دیگر نمی توانم ادامه دهم. فایده هم ندارد؛ درد، گفتنی نیست.  
چند وقتی است سعی می کند تکه هایم را به هم بچسباند، مثل پازل باید هر کدام را جای خودش بگذارد. دلم می سوزد، هم برای او  هم خودم؛ با تمام تلاش هایش، جای ترک ها باقی است.  
صدای آن زن با لحنی آرام از فکر دورم می کند: ما انسانیم، سرآمد مخلوقات. چه انتظاری از جانشین خدا می رود؟ بعد از سکوتی کوتاه، قرآن را باز می کند:  پس از هر سختی ای آسانی است.
خیلی وقت است سراغش نرفته ام. وضو می گیرم و از کشوی زیر آینه بیرون می آورمش، [الا بذکر الله تطمئن القلوب]. تازه می فهمم هیچ کدام از چیزهایی که دنبالش بودم  به این اندازه برایم آرام بخش نبوده و نیست.