پویا عبادی
توسط بر می 2, 2021
19 بازدید

اگر نامیرا بودم قطعا زندگی را به گونه‌ای دیگر تجربه ‌می‌کردم. حال که این‌ها را می‌نویسم شب از نیمه گذشته، آسمان لبریز از ستاره شده و قرص ماه به زیبایی می‌درخشد. در آنسوی خیابان چند سایه را می‌بینم که به آرامی در دل تاریکی می‌خزند. با اینکه خیابان ساکت است اما همچنان هیاهوی شهر ادامه دارد. اگر از من بپرسی به تو خواهم گفت که شهر هرگز نمی‌خوابد؛ تنها لمس می‌شود و چند لحظه‌ای از حرکت باز می‌ماند.
شنیده بودم اگر دنباله‌داری از آسمان گذر کند هرچه بگویی همان می‌شود. انگار کلید گشایش دعاها در دامنه‌ی بی‌روح یک تکه سنگ قرار دارد. مسخره است! اما نه به اندازه‌ی ناامیدی. حاضرم احمقی امیدوار باشم تا دانایی ناامید. تا ابد هم از من بپرسی همین را می‌گویم. امید چیز خوبیست، مثل سرابی در بیابان، مثل اندوه خفته در پاییز و زمستان. بنظر می‌رسد که امید غذای روح است، هرچقدر بیشتر به او غذا دهی چاق‌تر می‌شود تا جایی که دیگر از کار می‌افتد، می‌شود یک بار اضافه از جنس آرزو که تلاش را از تو می‌گیرد و ایده‌آل را بجای واقعیت نشانت می‌دهد.
گاها شب‌هایی به سرم می‌زند که بجای خواب فکر ‌کنم. من که هستم؟ چرا زندگی می‌کنم؟ آیا وجودم اهمیتی دارد یا فقط اینجایم که زمین خالی نباشد! به هر حال این افکار بیهوده راه به جایی نمی‌برند، همه‌اش فکر می‌کنم که باید چه کرد؟ فردا چه می‌شود؟ این‌ مهملات توام با استیصال جام صبرم را لبریز می‌کنند، اگر نامیرا بودم چه؟ اگر می‌دانستم تا ابد این طلوع را می‌بینم، اگر می‌دانستم قرار است هزاران بار عاشق شوم چه به روزم می‌آمد؟
از طرفی هم با سبیل تلطف مخیله‌ام را چوب می‌زنم که هان! ای دل غافل دلت نمی‌خواهد تا ابد در میهمانی بمانی؟ تو نامیرایی! می‌توانی تا ابد شاد باشی، می‌توانی بارها عاشق شوی، تو محدود نیستی. بیماری تو را از پای در نمی‌آورد و می‌توانی ثمره کارهایت را ببینی. اما بعد حقیقتی کوبنده مرا بر جای خود می‌‌نشاند...
زیبایی‌اش به همین است که روزی خواهی مرد. می‌دانی هر سال رشد خواهی کرد و درست در نقطه‌ای به کمال میرسی که دیگر عمرت را کرده‌ای. من چشم به راه روزی‌ام که با لبخند به منظره‌ای خیره شوم و همه چیز را برای بار آخر مرور کنم. اولین لبخند مادر، اولین بار که غرور پدرم را جریحه دار کردم. اولین بار که به دختری گفتم دوستت دارم. می‌خواهم همه را یک بار دیگر در خیال خام خودم تجربه کنم. می‌خواهم آنچه گذشته را بازیابم. من اینجایم، پس از سال‌هایی که گذر آن روی پیشانی‌ام مشهود است. نمی‌دانم آخرین روز چگونه خواهد گذشت، نمی‌دانم آیا آنقدر زنده می‌مانم که بار دیگر چرخش قرن را مشاهده کنم یا نه اما مطمئنم، مطمئنم اگر نامیرا بودم از مرور این خاطرات چنین احساسی نمی‌گرفتم. دیگر عشق یک زن مرا به وجد نمی‌آورد، دیگر تلخی گذشته زیر زبانم مزه نمی‌کرد. من زنده ماندم که با لبخند بمیرم. هر چیز بهایی خواهد داشت و بهای نامیرایی من، مرگ لبخندم خواهد بود...
 

 

#نامیرا

پست شد در: داستان
کلمات کلیدی: نامیرا
شهریار کلاهدوز
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق با این اوصاف شما الان نامیرا هستید
پویا عبادی
درود بر شما