پویا عبادی
توسط بر نوامبر 24, 2021
24 بازدید

مرگ قایقی نقره‌ای داشت که عاشق‌اش بود. او عادت داشت که سوار بر این قایق‌، امواج کبود برزخ را بشکافد و در جست و جوی ارواح زندگان باشد. درست مانند او، زندگی نیز قایقی داشت که سوار بر آن ارواحی که مرگ با قلابش از قلمرو او بیرون می‌کشید را نجات می‌داد. نمی‌توان گفت که همواره موفق بود اما او نیز با قلابش از قلمرو مرگ می‌دزدید و به سرزمین زندگان می‌آورد. همچون زندگی، مرگ از ارواح قلمرو خویش مراقبت می‌کرد و درست مانند زندگی اعتقاد داشت که با شکار آن ارواح بخت برگشته، آنها را از فریب بزرگ زندگی نجات می‌دهد. گاهی که قلابش را در حالت سکون نگه می‌داشت، ناگهان می‌دید که سطح آب کمی مرتعش شده و بلافاصله قلاب را از آب بیرون می‌کشید. با تعجب ارواحی را نگاه می‌کرد که به او در هیبت یک الهه زیبا در پوستین تاریکش می‌نگرند. اما او نمی‌فهمید که چرا آنان به خواست خود از عالم زندگان می‌گریزند، هرچند که بعدها فهمید آن ارواح، شبگرد‌انی بودند که عاشق رقصیدن زیر نور ماه‌اند. در قلمرو مرگ و زندگی شباهت‌ها و تفاوت‌هایی وجود داشت. برای مثال در قلمرو زندگی همه مرگ را نفرین شده و پلید می‌انگاشتند و نعمت «حیات» را می‌پرستیدند؛ فارغ از اینکه او را درک کرده و یا از سرزمین‌اش دیدن کنند. مردگان نیز چنین بودند، آنها با دیدن قلمرو مرگ و خاموشی و سرمای آن در ناامیدی فرو می‌رفتند اما نمی‌فهمیدند که گم نشده‌ و تنها سرگردان‌اند. 
در یکی از روزهایی که زندگی بر پهنه فیروزه‌ای رودخانه می‌راند ناگهان فهمید که قایق‌اش دارد درون آب فرو می‌رود. نمی‌توانست باور کند که چگونه این اتفاق رخ داده است و یا سرنوشت «حیات» پس از او چگونه می‌شود. وقتی بیشتر دقت کرد متوجه شد که قلاب مرگ کف قایق‌اش گیر کرده و دارد او را به عالم ارواح می‌کشاند. زندگی بسیار خشمگین شد و قلابش را با تمام قدرت به آب انداخت. در تقلا برای بُرد، هر کدام بیشتر به خود فشار آوردند اما در نهایت این هر دوی آنها بودند که غرق شدند. مرگ به قلمرو زندگی افتاد و زندگی در قلمرو مردگان گرفتار شد. مرگ نمی‌توانست نور خورشید را تحمل کند، او به آرامش شب محتاج بود و برای همین با قلابش خورشید را پایین کشید و خاموش کرد تا آنجا را کمی شکل خانه خودش کند؛ اما آسمان کبود شد و مرگ، جهان زندگان را در تاریکی مطلق فرو برد‌.
برای زندگی نیز اتفاق مشابهی افتاد، او که نمی‌توانست نور نقره‌فام مهتاب را کافی ببیند و می‌خواست همه‌جا غرق در نوری طلایی باشد؛ با قلابش ماه را پایین کشید و آن را آتش زد. اما آنچه می‌خواست با آنچه کرده بود بسیار تفاوت داشت. حال جسمی زشت در آسمان می‌سوخت که همه ارواح را پریشان کرده بود.
زندگی و مرگ از یکدیگر بیزار شده بودند. آنها برای فرار از دنیایی که برهم زدند به رودخانه پناه بردند اما هرجا که می‌رفتند نتیجه کارشان را می‌دیدند. ماه‌ی که در آسمان می‌سوخت و جهانی که در تاریکی مطلق فرو رفته بود برای لحظه‌ای از پیش چشمشان پنهان نمی‌شدند. ناگهان فکری به سرشان زد. آنها باید به قلمرو خود باز می‌گشتند اما این تنها در صورتی ممکن بود که باز دیگر یکدیگر را غرق کنند. مرگ قلابش را آماده کرد و به آب انداخت. قلاب به چیزی گیر کرد و مرگ سعی کرد آن را بالا بکشد، به این امید که زندگی باشد. دید که نمی‌تواند و آن جسم مرموز دارد مقاومت می‌کند برای همین بسیار امیدوار شد. گفت که این خودش است و بناکرد قایق را سوراخ کردن. آب بالا آمد و ردای مشکی مرگ را در آغوش گرفت. او برای آخرین‌بار به جهانی که ویران کرده بود چشم دوخت و در تلاطم فیروزه‌ای آب غرق شد.
مرگ به آرامی در آب فرو می‌رفت و تلاطم سطح آب در نظرش محو میشد. مرگ به قلمرویی پا می‌گذاشت که برایش ممنوع بود، سرزمین حایل. اینکه چگونه به آنجا رفته بود برایش معما شده بود اما می‌دانست که آن سرزمین همواره پذیرای مسافران نیست.
مرگ نفهمید چگونه اما احساس کرد که سقوطش به نوعی عروج تلقی می‌شود چراکه احساسی شبیه غرق شدن نداشت. او حس می‌کرد که دارد به سطح آب نزدیک‌تر می‌شود و در واقع همینطور هم بود. زمانی که از رودخانه خارج شد چشمش به پیکری درخشان افتاد که مثل خورشید در میان توده‌ی غمبار مه‌آلود می‌درخشید. در آن فضای بیکران که پوشیده از هیچ بود مثل لحظه آغاز جهان می‌مانست و او با تمام وجود حس می‌کرد که آن پیکر پر ابهت را می‌شناسد. مرگ نمی‌دانست اما او زندگی بود که مرگ را به زیر سایه‌اش می‌کشید.
زندگی خطاب به مرگ گفت: کی هستی؟
مرگ پاسخی نداد و در سکوت، سایه خاموشی را پیرامونش گستراند. زندگی به چشمان مرگ خیره شد و تکه‌ای از مه را دید که در دستان او به شکل داسی دسته بلند شکل می‌گرفت که تیغه‌اش چو مهتاب می‌درخشید. چشمان زندگی برقی زد و گفت: پس تو عامل تمام این بلایا هستی. مرگ چند گامی به او نزدیک‌تر شد و گفت: خیر، تو عامل تمام این بلایا هستی!
زندگی به خشم آمد و گفت: تو جهان زندگان را به جهنم تبدیل کردی، ارواح را می‌دزدی و به تاریکی بی‌کران وجودت تبعید می‌کنی. تو نفرین کائنات هستی!
مرگ می‌دانست که هر چه بگوید در نظر زندگی تنها توجیهی برای تمام اعمالی است که به آن متهم شده، پس ترجیح داد سکوتش به جای او صحبت کند. زندگی به طرف مرگ رفت و در چشمان شیشه‌ای طور او زل زد. 
«تمام چیزی که ارواح می‌خواهند لذتی است که آن را در پرتو نور زندگی یافته‌اند نه سرمای صحرایی بیکران!»
«خیر، این تنها باور خود توست. تمام چیزی که ارواح می‌خواهند حقیقتی است که ذات پریشان‌شان را آرام کند.»
«و آن حقیقت چه باشد؟»
«حقیقتی که تمام ما را به هم پیوند داده؛ در پشت هر زیبایی لبخند می‌زند و یادآوری می‌کند که هر آمدنی رفتنی دارد، خوب یا بد، زشت یا زیبا هر کسی که آمده روزی باید برود؛ خواه به خانه خود، خواه به جهانی دیگر»
زندگی به مرگ پشت کرد و گفت: پس می‌گذاریم آنان انتخاب کنند که توهم پوچ مرگ را می‌خواهند یا لذت عمر جاویدان.
مرگ گفت: چنین باشد.
پس زندگی دستش را بالا آورد و پرده‌ای ظریف از آتش کف دستش معلق ایستاد. ناگهان درخشش آن شعله کشید و دایره‌ای روی زمین رسم کرد. مرگ با تیغه‌ی هلالی‌اش چند طلسم شب را در چهار گوشه دایره ترسیم کرد و ناگهان نور طلایی و نقره‌ای درهم ادغام شدند و هر دو الهه به جهان خود افتادند.
آن دروازه‌ای که در جهان حایل ساختند برجای ماند تا زندگی بتواند ارواح را از قلمرواش بیرون کند و مرگ آنان را به سرزمین خودش بیاورد. نام آن سرزمین حایل را برزخ گذاشتند چرا که مرگ هر صد سال یک مرتبه با قایق‌اش به آنجا می‌رفت و ارواح می‌بایست برای یک قرن در خاموشی منتظر می‌ماندند. آن‌هایی که از دروازه می‌گذشتند و به قلمرو مرگ پای می‌گذاشتند زیر نور مهتاب سرگردان می‌شدند. همه می‌گفتند هدفی وجود ندارد و پایان زندگی سرگردانی است اما مرگ به خوبی می‌دانست که این گم‌ گشتگی برای یافتن جوهر وجودی‌شان لازم است. مرگ در برهوت نیستی فریاد کشید: ای مسافران! گمشدگان! خواهید دید که برایتان مقدر شده تا در این سرزمین به جستجوی چیزی بپردازید که در حیات پیشین قادر به یافتنش نبودید. در این صحرا به جستجوی آرامشی بپردازید که تنها در سرگردانی نهفته است، باشد که آنچه لایقتان است نصیبتان گردد!

پست شد در: داستان, سایر
شهروز براری
عالی
پویا عبادی
متشکرم از لطف شما