نوشتهها
ماشینش که به پتپت افتاد و ناگهان خاموش شد، روی فرمان کوبید و گفت:
_نگفتمت اینجا نحسه؟ نگفتم از اونور کوه دور میزنم میرسونمت به مقصد؟ خوبت شد حالا؟
ترس توی چشمانش موج میخورد. گفتم:
_اصلا اومدم که این جاده رو ببینم، تعریفش رو شنیده بودم.
گفت:
_برو آقاجون، برو پی کارت. به هر چی میخوای برس، ما رو ول کن جون جدت.
پیاده شد و آنقدر با کاپوت ور رفت تا بازش کرد. عصبی شده بود و صدای غر زدنهایش را از بیرون ماشین هم میشنیدم. از پشت شیشه به پایین صخره خیره شد. موجهایی که صفیرکشان به کمرکش کوهپایه میخوردند و پودر میشدند و برمیگشتند به مبدأشان، دریا.
مرغهای دریایی جیغ میزدند و حول حفرهای در دل صخرهها میچرخیدند. انگار که غاری باشد و آنها محافظتش کنند. هوا گرفته و خفه بود و آسمان انگار سرب شده بود، سنگین و خاکستری. راست میگفت، جاده وهم داشت.
صدای بسته شدن کاپوت از جا تکانم داد. راننده با شدت داخل ماشین نشست و به من گفت:
_باس هولش بدیم، من میزنم تو دنده استارت میزنم، یه تکون بدی حله، راه میفته. میتونی؟ جاده سرپایینیه، راحت میشه هولش داد.
سرم را تکان دادم و بیاعتراض پیاده شدم. ماشین را نیمدوری زدم، دست روی صندوقعقبش گذاشتم و گفتم:
_بزن تو دنده.
راننده داد کشید:
_هول بده داداش.
زور زدم که پاهایم را حرکت دهم، یکی دو قدم با رخوت و بعدش شتاب گرفتم. صدای پتپت اگزوزش که برخواست، تکان شدیدی خورد و راه افتاد.
دستهایم را برداشتم و منتظر ماندم که بایستد کنار جاده و سوارم کند، اما پیکان نارنجی رنگش با سرعت مطمئنه از پیچ جاده چرخید و رفت.
ماندم!
رهایم کرد و رفت؟ دستم را روی پیشانیام گذاشتم و گیج و حیران به اطراف خیره شدم. سکوت مطلق بود. فقط صدای موجهای وحشی و مرغان دریایی دیوانه بود که میآمد. هوا سرد و مرطوب بود و همه چیز انگار در لایهای از ابرهای دودی پیچیده شده بود. بوی خزه و جلبک زیر دماغم میزد. باد زوزه میکشید و از لای کاپشن چرمم رسوخ میکرد و عرق تنم را میخشکاند. از بالای سرم در دل کوه جادهای رد میشد و زیر پایم، متقارن با پیچ جاده، راه دیگری از میان کوه بیرون آمده بود. انگار کسی اینجا را سوراخسوراخ کرده باشد و از هر حفره یک راه کشیده باشد بیرون. مثل نخی از سوراخ سوزن. گهگاه صدای ماشینی از سمتی در دل کوه پژواک میشد و میچرخیدم تا منبع صدا را پیداکنم، اما نمیدیدمش. معلوم نبود از کدام جاده، سوارهای رد میشد و منِ پیاده، با بدنی مرتعش از ترس و سرما، دست در جیبهای کاپشنم از شیب جاده راه افتاده بودم و مدام پشت سرم را نگاه میکردم تا کسی را پیدا کنم. صدای عبور ماشینها تکرار میشد و دلم میخواست فریاد بکشم:
"من اینجام، این بالا، این پایین. برگردید و منو با خودتون ببرید."
فکم به رعشه افتاده بود و انگشتان پایم کرخت. مرغی دریایی جیغکشان از بیخ گوشم گذشت و کلاهم را از سر انداخت. خم شدم و سرم را میان دستانم پنهان کردم. از لبه گاردریل جاده، میدیدم که حفرهی سیاهرنگ و بزرگ توی کوه، دهان باز کرده بود و انگار که میخواست مرا ببلعد. جماعت مرغهای دریایی دورش را شلوغ کرده بودند و من احساس میکردم آن غار در دل صخرهها، پر از جمجمه و اسکلت است.
کلاهم را تکاندم، دستانم میلرزید که روی سرم گذاشتمش. صدای ترمزی بلند شد و در کسری از لحظه، احساس کردم پرنده شدم. خودم را از جادهِی بالای کوه دیدم که از گاردریل پرت شدم و در دریا سقوط کردم. مرغی دریایی جیغ کشید و کلاهم را توی هوا قاپید.
پست شد در: ناصر قلمکاری
