توسط بر ژوئن 21, 2022
22 بازدید

از بچگی شب ها تنها خوابیدن در ان اتاق تاریک را دوست نداشتم و این موضوع بزرگترین ترس زندگی ام در آن زمان شده بود یادم می آید هزاران ترفند به کار میگرفتم تا خوابم ببرد از جمله شمارش اعداد ،بغل کردن عروسک خرسی که قدش از خودم بلند تر بود و ....اما هیچکدام پاسخ گو نبوداز سکوت شب واهمه ای به جانم می افتاد که خیالات مالیخولیایی در ذهنم رژه میرفتند و در نهایت پس از ساعت های متوالی به اتاق مادرم پناه میبردم به همان آغوش گرمی که نوازش هایش و قصه های کوتاه با آن صدای دوست داشتنی اش مرا بدون خوف و وحشت به سرزمین‌ خواب دعوت میکرد

یادش بخیر ؛دوران کودکی عالم زیبایی دارد، هنگامی که بزرگ شوی تمام ان لحظات تلخ و شیرین فقط یک خاطره میشوند در جعبه سیاه حافظه ات که هر از گاهی مرورشان یا تبسمی میشود روی لبانت یا حسرت نداشته هایی که دلت میخواست تو هم در آن ثانیه ها داشتنش را حس و شادی آفرینش را تجربه میکردی اما زندگی است دیگر، چاره ای برای گذر عمرنمیشود پیدا کرد باید مسیر این‌جاده ای  که  پر از پیچ و خم های متععد است را طی نماییم زیرا نمی دانیم مسیر جاده زندگی که پر از تلاطم است برایمان چه در نظر گرفته ؟پس تنها باید  راه را ادامه دهیم تا به مقصد برسیم  ؛درست همان روزهایی که پا به عرصه نوجوانی میگذاشتم بزرگترین ترسم قبولی در کنکور شده بود همان غولی که بایستی برایش آنقدر تلاش کنی و از خوشی ها و تفریحاتت بگذری و بنشینی پای کلاس های خصوصی که ساعت ها یک استاد مانند زندان بانی سخت و سفت بالای سرت می ایستد و تمام حرکات و رفتارت را زیر نظر دارد که مبادا خطا کنی و من چقدر خواهان این بودم که بتوانم لحظه ای از این زندان حصار کشیده ای که بی وقفه با یک دنیا استرس و تنش مرا در خود حبس کرده بود آزاد شوم ؛روزها و ماه ها میگذشتند و دغدغه شبانه روزی ام خواندن و تست زدن کتاب های قطور کنکور شده بود و ترس بیشترم از این بود که روز ازمون مغزم  از این حجم زیاد مطالب دچار فراموشی شود به هر جهت روز موعود فرارسید و بر خلاف انتظارم همه چیز خوب پیش رفت ؛بعد از اعلام نتایج وقبولی در رشته دندانپزشکی دانشگاه تهران و شسکتن شاخ آن غول سرسخت با رتبه عالی ،تقدیر و تشویق خانواده و دوستان صفحه جدیدی در دفتر زندگی ام گشود به گونه ای که تمام اراده ام را یک جا به کار گرفتم تا برای رسیدن به اهداف بزرگ  در آینده نه چندان دور یک فرد موفق برای خدمت رسانی به جامعه ام باشم و سرانجام با یاری ایزد منان توانستم به آرزویم و فارغ التحصیل شدن همراه با دانشجوی افتخاری در رشته ام را کسب نمایم در تب و تاب خوشحالی آن روزها نامه ای به دستم رسید که انتظارش را نداشتم بورسیه یکی از دانشگاه های انگلیس برای تحصیلات تکمیلی ام و منی که در کنار شادی برای پذیرش، ترس از  مهاجرت، یک دوره زندگی تنها و به دور از خانواده ام برایم دغدغه ای بزرگ شده بود گاهی با خود که می اندیشم به این باور میرسم که خیلی از ترس های ما ریشه از کودکی دارد و ای کاش راه حلی برای تک تک ان میتوانستیم پیدا کنیم تا بلکه در دوره ای دیگر از زندگی کمتر با اینطور مسائل دست و پنجه نرم کنیم و من سر دوراهی مانده بودم بین ماندن و رفتن که برایم هر دویشان مایه سردرگمی و عذاب شده بود زیرا اطمینان کامل از این موضوع داشتم که مهاجرت مرا ذره ذره در غربتی که فقط باید خودت باشی و خودت قطعا خواهد کشت و نمیدانستم باید چه تصمیمی بگیرم تا آینده ام تباه نشود؛قبل تر ها که خبر مهاجرت فامیل و اقوام‌را میشنیدم و مهمانی های خداحافظی انچنانی و برق خوشحالی در چشمانشان را مشاهده میکردم برایم یک چیز بسیار سوال انگیز بود ان هم این که چگونه میتوانستند دار و ندارشان را با یک خیال آسوده رها کنند و چمدان هایشان را با چند کیلو بار ضروری بسته و عازم یک کشور دیگر شوند و برای اخرین بار کوچه و خیابان شهرشان همان جایی که بهترین یا شاید دردناک ترین خاطره ها را رقم زده نگاه کنند و دور شوند و بروند تا یک زندگی جدید تشکیل دهند اما به نظر من مهاجرت شجاعت میخواهد انقدر شجاع که بتوانی از همه چیز دل بکنی بروی و پشت سرت را نگاه نکنی زیرا اگر یک لحظه پاهایت بلغزند و برای اخرین بار برگردی و دستی برای وداع آخر تکان دهی انگاه همانند من نمیتوانی عزم رفتن کنی و باید در همان نقطه امن جایگاهت بمانی و افق پیشرفت و آرزوهایت را در تَلِه ای خاک دفن کنی و بنشینی عزای آن را مدت ها با خود داشته باشی ؛ مسیر بازگشت از فرودگاه و غر غر کردن های مامان و ناامید شدن از تنها دخترش که برایش تا به آن روز همه کار کرده بود سخت ترین شکنجه برایم به شمار می رفت ،هیچکس حال مرا نمیفهمید و نکته جالب ماجرا این جا بود که اطرافیان به جایگاهی که کسب کرده بودم غبطه میخوردند و دوست داشتند برای چند روزی هم که شده به جای من باشند و پند و اندرزهایشان که برایم آزار دهنده بود مرا وادار کرد تا برای مدتی در گوشه خانه بمانم و خودم را از همه چیز و همه کس دور کنم تا شاید بتوانم مرحمی برای زخم هایم که هر روز عفونی تر از روز قبل میشد پیدا نمایم ؛اگر به قبل تر بازمیگشتم تصور این که یک روز بزرگترین ترسم مرا شکست دهد و نتوانم مقابلش با تمام قدرت بایستم و آن مانع بزرگ را بشکنم و از رویش رد شوم برایم باور پذیر نبود هر ثانیه در خود میشکستم و صدای این خرد و تکه شدن را تنها خودم میشنیدم مامان سرکوفت هایش از سر حد مرز گذشته بود و دیگر تمام آن ها را تقریبا از بر بودم ؛دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود نه جانی به تنم مانده بود و نه اراده ای تا بتوانم بلند شوم تا ادامه مسیر را طی کنم تا شاید از این همه خفقان و تاریکی به یک کورسوی نوری برسم اما نه نمیشد یعنی دست یافتنی نبود ؛کار هر روز و شبم شده بود گوشه ی اتاقم کِز کردن و غصه خوردن و فکر کردن و حسرت روزهای گذشته و لعن و نفرین به خودم که چرا ذره ای جرات نداشتم منی که این همه درس خوانده بودم چرا از پس یک مسئله ساده برنیامده بودم و لعنت به ترسی که بهترین روزهای عمرم را به درد و بلا تبدیل کرد و دست از سرم برنمی داشت ؛نفس کشیدن برایم سخت شده و افسردگی در تک تک سلول های بدنم، اعضا و جوارحم را به بازیچه گرفته بود و کاری کرده که دیگر حسی مثبت به هیچ چیز و هیچ کس نداشته باشم و تنها دوایی که میتوانست مرا مداوا کند یک خواب عمیق و رفتن به جایی بود که دیگر  ناله و شِکوه هیچ فردی نباشد و بتوانی خودت آسوده باشی و مزاحمت و خودخوری در آن جایی نداشته باشد و بدون هیچ ترسی از فرداهایت با یک خیال راحت آرام بگیری ؛بسته  قرص ها را از کشوی پاتختی ام بیرون آوردم تمام محتویات  را یک جا بلیعدم جرعه ای آب نوشیدم و چشم هایم  را بستم ،نمیدانم رویا بود یا واقعیت اما هر چه  که بود برایم زیبا و دلنشین بود پدرم جوان و شادب دستی به موهای خرمایی ام کشید و مرا با مهر پدری اش همانند کودکی نوازش کرد برایم نوید شادی و روزهای درخشان را آورده بود با اخم گله کردم که چرا مرا در آن سال ها تنها گذاشت پدر هیچ نگفت لبخند گرمی بر لبانش نقش بست پیشانی ام‌ را بوسید و از من دور شد هر چه صدایش زدم و مُلتمسانه خواهش کردم مرا با خود ببرد برنگشت و دورتر دورتر شد ،صدایی در گوشم پیچید که گفت: دکتر بیمار به هوش آمد آرام چشمانم را گشودم دکتر مردمک‌ چشمانم را با چراغ قوه نگاه میکرد و اظهار خوب بودن شرایطم بعد از دو هفته در کما ماندن ؛حالا می بایست تحت نظر و معالجه با یک روانپزشک قرار میگرفتم تا اوضاع سلامت جسم و روانم حاد تر نشود از نظر خودم به هیچ پزشکی نیاز نداشتم اما تمام این مسائل و پیشامد ها باعث شد تا یک سال پی در پی با مشاوره های مختلف و تحت نظر بودنم و بالا پایین شدن دوز داروهایی که مصرفشان یک درد و عدم مصرفشان دردی دیگر اما به هر روی توانستم با شخصیت و محیطی که در آن قرار گرفته بودم کنار بیایم و برای آینده ام با تمام قدرت تلاش کنم تصمیم گرفتم که هر چیزی که خوشحالم میکند و از انجام دادنش احساس بهتری دارم را اولویت زندگی ام قرار دهم به خاطر دارم یک ماهی میشد که ورزش مورد علاقه ام اسب سواری را دنبال میکردم در یکی از جلسات تمرین به صورت کاملا اتفاقی دوست دوران دانشگاهی ام فَرِین را دیدم بعد از کلی احوالپرسی و صحبت از کارش و این که یک فرد بسیار موفق شده بود در همین بین به من پیشنهاد کرد تا مدتی در مطبش در کارها به او کمک کنم ابتدا نپذیرفتم ولی بعد از کلی اصرار قبول کردم برای مدتی کوتاه همراهی اش نمایم فردای آن روز به مطب رفتم بسیار طراحی زیبا و چیدمان فوق العاده ای داشت فرین استقبال گرمی به عمل آورد و شرایط کار را برایم توضیح داد و برایم آن روز  بهترین بود،رسیدگی به بیماران برایم لذت بخش، گویی سبک بال شده بودم و دیگر ذهنم به سراغ هیچ کدام از مسائل گذشته نمی رفت بعد از چند ماه کار کردن در مطب فرین پیشنهاد های کاری با شرایط خوب به من داده شد که خوشحالی ام را صد چندان برابر  کرد از آن همان جا بود که تصمیم گرفتم به کودکان سرطانی محک کمک خیرخواهانه ای داشته باشم و تا آن جا که از دستم بر می آید کمک کوچکی به این فرشته های کوچک بی گناه کنم که همین امرباعث شد با یک حامی مهربان و دوست داشتنی آشنا بشم‌ که سرانجام زندگی ام رنگ و بوی عاشقی به خود گرفت و با علی همسرم ازدواج کردم و به آرامش زیبایی رسیدم و تحصیلات تکمیلی ام را با موفقیت در کشورم  به پایان رساندم و  بعد از گذشت چندین سال این نتیجه رسیدم: ترس در زندگی مانند سوزنی است که در ما فرو می رود و ممکن است نخی که  ما را به بهشت پیوند می دهد به آن متصل باشد.