شهروز براری
توسط بر آگوست 30, 2022
30 بازدید

 آقای داماد سرخانه ،   در بهار سی و هشتمین سال زندگانی اش  بسر می‌برد.   او  از پیدا کردن کار مناسب  ناامید نشده  است   و  همچنان صبح ها جلوی آیینه جیوه پریده آویزان از چارچوب چوبی ایوان ،  مویش  را  شانه می‌زند و می‌گوید:   

    من در خونه ای بزرگ شدم که  همه چیز برام فراهم بود ، حتی تا سی سالگی ام  صبح ها  مادرم  چای شیرین را برایم  هم می‌زد و فوت میدمید  تا مبادا لب هایم  بسوزد .  شاید آلان کار مناسب پیدا نکرده باشم  ولی   ممکنه همین روزها به من یک پست مدیریتی  پیشنهاد بشه  در سطح یک  سازمان و یا  شایدم  کارخانه.

 

   . سپس از خانه ی  ته باغ  خارج و کیف سامسونت خود را این دست  به  آن دست می‌کند . 

    آنگاه به منزل  همسر  اولش می‌رفت و تظاهر می‌کند  از سر کار آمده و دست و رویش را  می‌شوید    و مشتی آب روی آیینه ی شیک خانه ی آپارتمانی  می‌ریزد .  و موی خود را شانه می‌کند و می‌گوید: 

   والا من توی خونه ای بزرگ شدم که.....   



 

بیست سال قبل ....
 درون پرورشگاه  جلوی آیینه ایستاده و چشم در چشم قامت هجده ساله اش  مانده  ،  و  جملاتی که از درون فیلم  شنیده  را  تمرین  می‌کند.    و می‌گوید:
    والا  من توی خونه ای بزرگ شدم که..... 

          پایان . 

 

پست شد در: داستان
وجیهه حسینی
چه داستانک جالبی بود. با کمترین کلمات بیشترین اطلاعات رو به من خواننده داد.
شهروز براری
سپاس
محمد مسیح نیا
برای بار دوم که خوندمش حس متفاوتی ازش گرفتم! خیلی خوب نوشتید
شهروز براری
ممنون
اسماعیل شمشیری
عالی بود
شهروز براری
سپاس .