مهناز احمدی
توسط بر سپتامبر 5, 2022
31 بازدید

وقتی که آنا آخماتووا تو ایران ترجمه شد و تو محفل شعری میخوندیمش، من شونزده سالم بود. حالا شاید هم قبل‌تر ترجمه شده بود ولی برای ما کتاب تازه‌ای بود با حرف‌های تازه. کتابش رو گرداننده‌ی جمع از تهران خریده بود که اسمش کیوان ملکی بود.

یه روز رومو سفت کردم گفتم آقای ملکی میشه این کتاب رو به من بدید تا هفته‌ی آینده میارمش، گفت آره. بردم، همه شو رونویسی کردم تو دفترم. 

دفترم رو امروز اتفاقی لای سر رسیدها پیدا کردم بعد از بیست سال شاید هم بیشتر، یک طرف شعرهای آبکی خودم بود و پشت سررسید، رونویسی شعرهای آنا آخماتووا. 

یادم اومد آقای ملکی می‌گفت خب یه شعر بخونیم از آنا اخماتو واکن و همه مون می‌خندیدیم. یکی از شعرهاش رو خیلی دوست داشتم و هنوز هم حفظم. شعر خاطره‌ای در درونم است.

نوشتن چه چیز عجیبیه،ثبت روزهاییه که به آدم گذشته و حالا یادش رفته. انگار من نبودم که اون روزها رو زندگی کردم، آنا آخماتوا نبود، کیوان ملکی نبود و محفل شعر ساختمون تامپِلا نبود.

 

کلمات کلیدی: #خاطرات