ماوي
توسط بر می 5, 2021
14 بازدید

ناميرا اگر بودم قطعاً كمي از سرعتِ زندگي مي كاهيدم، روزها چشم از مادر برنميداشتم،لحظه لحظه اش را رصد ميكردم، از خواب كه بيدار ميشود اول موهايش را شانه ميكشد وبعد از شستنِ صورت صبحانه اي مختصر آماده ميكند، گل صبحانه اش چاي است كه درقوري چيني گل سرخي دم كرده و وقتي در استكان ميريزد بخارش در هوا ميرقصد... باقيِكارهاي روزش هم ديگر برايم روزمرگي نيست، مثلاً سبزي كه پاك ميكرد حركت ظريفانگشتانِ كشيده اش برايم حركت دستهاي رهبر اركستر بزرگترين سمفوني دنيا است،

يا وقتي خانه را گردگيري ميكند پيچ و خم و حركاتِ بدنش برايم نمايش بالريني است بس ماهر، يا زماني كه با زمزه اي زير لب مشغولِآشپزي است و انگار فرشته ي مهربان ورد ميخواند و جادويي ترين طعم ها و رنگ ها را خلق ميكند... وقتي كتاب ميخواند، وقتي ميخندد،وقتي حرف ميزند و صدايش گوش نوازترين موسيقيِ عالم مي شود و وقتي به خواب ميرود... به خواب ميرود و زيباترين تابلويِ جهان پيشچشمانِ من نقش ميبندد... 

ناميرا اگر بودم لحظه اي چشم از پدر نميپوشيدم،

از همان صبح كه چشم ميگشود و طنين صدايش در گوشم ميپيچيد تا شب كه با اشتياق از داستان هاي روز و بيرون از خانه تعريفميكرد و من با حوصله ترين و مشتاقترين شنونده ي دنيا ميشدم برايش، وقتي موهايِ جوگندمي اش را با شانه ي كوچكِ جيبي اش باحوصله رو به بالا شانه ميكشيد، حتي وقتي آرام آرام حاضر ميشد و بارها خداحافظي ميكرد تا از خانه خارج شود برخلافِ هميشه كهشاكي بوده ام از اين كارش هربار با عشق در جوابش ميگفتم خدانگهدارت، درپناه خدا... آنگاه كه با دستان زبر اما مهربانش براي پرندهها دانه ميپاشيد زيباترين تصويرِ زندگي را به تماشا مينشستم بي آنكه نگران كارهاي عقب افتاده ي هميشگي باشم، و آنگاه كه پايتلويزيون به خواب مي رفت محو تماشاي صورت مردانه و مهربانش ميشدم و بر تك تك چروك هاي صورتش با نگاه بوسه ميزدم و انقدرتماشايش ميكردم تا خط به خط چروك هايش نقش ببندد در خاطرم براي وقت هاي دلتنگي...

ناميرا اگر بودم نخستين روزي كه ديدمش عاشقش ميشدم و تمامِ روزهاي باقي مانده به ستايش عشقي ميگذشت كه در دلم جوانه زده بود،بي ترسِ فردا...

فردا و فرداهايي كه ترسِ آمدن و تمام شدنشان لذتِ زندگي را از من و ما دريغ كرده است... فردا و فرداهايي كه تمامِ عمر دويديم تا بهآنها برسيم اما رسيدني در كار نبود، همه رفتن بود و گذشتن و تمام شدن...

ناميرا اگر بودم گذرِ عمر برايم بي معنا بود و  تنها گذرِ زندگي بود كه برايم مهم بود... اينكه چگونه بگذرد روز به روزِ اين عمرِ گران كه خوشبگذرد،

ناميرا اگر بودم بازمي ايستادم ازين ماراتنِ تندِ زندگي و ميگذاشتم همه با سرعت از كنارم بگذرند و من آرام گوشه اي به نظاره مينشستم،به نظاره ي زندگي بي دغدغه ي زمان...

#ناميرا

مهیا کاظمی
سر پدرومادرتون سلامت، با لحظه های ساده ی روزمرگیشون، جان گرفتم ،مرسی از اشتراک گذاری چیزهای ساده اما مهم
ماوي
زنده باشيد و عزيزانتون سلامت دوست عزيز، ممنون از دقت نظرتون