اجتماع، کامیونیتی
مزدک صالحی
مرد.
زندگی می کند در
تهران, تهران, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
می 10, 2021
7 بازدید
نميدانم چندمين روز از چه ماهي بود، اما خوب يادم هست كه روزِ بسيار گرمي بود و ما برايِ فرار از آفتابِ مستقيم اهواز به سينما ساحلپنا ه برده بوديم، به خانمِ نشسته پشتِ گيشه گفتي دو تا بليط لطف كنيد و دو تا اسكناس پنج هزار توماني به او دادي، خان ومِ گفت باقيِ پولتان ميشود دو تومان ولي الآن پول خرد ندارم، موقع برگش ت يادتان باشد كه باهم حساب كنيم... حتي يادم نميايد چه فيلمي بود... امايادم هست منو تو موقع برگشت اينقدر سرخوش و سرمست بوديم كه اصل اً به ذهنمان هم خطور نكرد كه دو تومان از صندوق دار طلبد اريم... از سينما امديم بيرون و قدم زنان و دست در دست و گرمِ گفتگو ميدان شهدا را دور زديم و راه افتاديم به سمتِ پلِ سفيد، وسطايِپل ايستاديم كه از منظره لذت ببريم چون هردو عاشق اين پل و زيباييش بوديم....همانطور كه در سكوت غرق غروب بوديم ناگهان تو گفتي ؛اي بابا يادمان رفت "دوتوماني مان" را از خانوم بليط فروش بگيريم! آن لحظه چيزي به رويت نياوردم و هيچ نگفتم اما تهِ دلم ق ند آب شد ازشنيدنِ كلمه ى "دوتوماني مان" از دهانِ تو... "دو توماني مان" يعنيِ دوتوماني مشتركِ من و تو، حالا غروب جور ديگري ب رايم زيبا بود،غروبي كه منو تو از يك نقطه ي مشترك شاهدش بوديم....
حالا خيلي از آن روز ميگذرد، خيلي وقت است كه تو رفتي و د يگر ندارمت، خيلي وقت است كه هيچ نقطه ي اشتراكي با هم نس اخته ايم... من اما هنوز هم به همان سينما ميروم و هر بار كه ميروم خاطره ي آن روز برايم زنده ميشود...اما هيچ وقت جراًت نكرده ام بروم و به خانومِ بليط فروشِ پشتِ گيشه بگويم، خانوم لطفاً "دوتوماني مان" را بدهيد... چون هيچ وقت دلم نخواست با گرفتنِ آن دوتو ماني پرونده ي اين اشتراك برايِ هميشه بسته شود...
انگار آن دوتوماني تنها نقطه ي اشتراكِ باقي مانده ي منو تو است كه دلم ميخواهد همانطور دست نخورده باقي بماند، تا اگر چندين سالِ بعد باز هم پايم را در اين سينما گذاشتم بتوانم آرام با آرنجم بزن م به پهلويِ دوست يا همراهِ بغل دستيم و در حالي كه آنقدر خاطره ي آن روز برايم زنده و روشن است كه حتي هرمِ گرماي هوايش گل مي اندازد روي گونه ام و چشانم از يادآوريِ يك شيطنت دور برق ميزند و لبانم غرق لبخند است بگويم؛ راستي ميدانستي "ما" ازين سينما يك دو توماني طلب داريم؟!
#ماوي_نوشت
مریم خواجوی
چقدر دوست داشتنی نوشتی، سینما ساحل و فلکه شهدا و پل سفید برای منم پر از خاطرات شیرینه و چقدر دلم لک زده برای روزگاری که کرونا نبود و با عشق از نادری پیاده راه میفتادم و میرفتم سینما ساحل. همه میگفتن سینما اکسین مجهزتره اما نمیدونستن سینما ساحل با همون نور و صدای بیکیفیتش برای من چقدر نوستالژیه.
-
دوست داشتن
1
- دیروز, 11:08 قبل از ظهر
ماوي
متشكرم از لطفتون، بله نادري و بازار امام و شهدا و... همگي پر از خاطره هستن، خوشحالم كه خاطرات شيرين براتون مرور شد، اميدوارم به زودي زود رفع دلتنگي بشه
-
دوست داشتن
1
- دیروز, 2:26 قبل از ظهر
شکورا آذرخشی
زن.
زندگی می کند در
تهران, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
روزبه حسینی
زندگی می کند در
تهران.
اولین نفری باش که میپسندی
سهیلاافشار
زن.
زندگی می کند در
یزد, یزد, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
می 5, 2021
14 بازدید
ناميرا اگر بودم قطعاً كمي از سرعتِ زندگي مي كاهيدم، روز ها چشم از مادر برنميداشتم،لحظه لحظه اش را رصد ميكردم، ا ز خواب كه بيدار ميشود اول موهايش را شانه ميكشد وبعد از شستنِ صورت صبحانه اي مختصر آماده ميكند، گل صبحانه اش چا ي است كه درقوري چيني گل سرخي دم كرده و وقتي در استكان م يريزد بخارش در هوا ميرقصد... باقيِكارهاي روزش هم ديگر ب رايم روزمرگي نيست، مثلاً سبزي كه پاك ميكرد حركت ظريفانگ شتانِ كشيده اش برايم حركت دستهاي رهبر اركستر بزرگترين س مفوني دنيا است،
يا وقتي خانه را گردگيري ميكند پيچ و خم و حركاتِ بدنش بر ايم نمايش بالريني است بس ماهر، يا زماني كه با زمزه اي ز ير لب مشغولِآشپزي است و انگار فرشته ي مهربان ورد ميخوان د و جادويي ترين طعم ها و رنگ ها را خلق ميكند... وقتي كت اب ميخواند، وقتي ميخندد،وقتي حرف ميزند و صدايش گوش نواز ترين موسيقيِ عالم مي شود و وقتي به خواب ميرود... به خوا ب ميرود و زيباترين تابلويِ جهان پيشچشمانِ من نقش ميبندد ...
ناميرا اگر بودم لحظه اي چشم از پدر نميپوشيدم،
از همان صبح كه چشم ميگشود و طنين صدايش در گوشم ميپيچيد تا شب كه با اشتياق از داستان هاي روز و بيرون از خانه تع ريفميكرد و من با حوصله ترين و مشتاقترين شنونده ي دنيا م يشدم برايش، وقتي موهايِ جوگندمي اش را با شانه ي كوچكِ ج يبي اش باحوصله رو به بالا شانه ميكشيد، حتي وقتي آرام آر ام حاضر ميشد و بارها خداحافظي ميكرد تا از خانه خارج شود برخلافِ هميشه كهشاكي بوده ام از اين كارش هربار با عشق در جوابش ميگفتم خدانگهدارت، درپناه خدا... آنگاه كه با د ستان زبر اما مهربانش براي پرندهها دانه ميپاشيد زيباترين تصويرِ زندگي را به تماشا مينشستم بي آنكه نگران كارهاي عقب افتاده ي هميشگي باشم، و آنگاه كه پايتلويزيون به خوا ب مي رفت محو تماشاي صورت مردانه و مهربانش ميشدم و بر تك تك چروك هاي صورتش با نگاه بوسه ميزدم و انقدرتماشايش مي كردم تا خط به خط چروك هايش نقش ببندد در خاطرم براي وقت هاي دلتنگي...
ناميرا اگر بودم نخستين روزي كه ديدمش عاشقش ميشدم و تمام ِ روزهاي باقي مانده به ستايش عشقي ميگذشت كه در دلم جوان ه زده بود،بي ترسِ فردا...
فردا و فرداهايي كه ترسِ آمدن و تمام شدنشان لذتِ زندگي ر ا از من و ما دريغ كرده است... فردا و فرداهايي كه تمامِ عمر دويديم تا بهآنها برسيم اما رسيدني در كار نبود، همه رفتن بود و گذشتن و تمام شدن...
ناميرا اگر بودم گذرِ عمر برايم بي معنا بود و تنها گذرِ زندگي بود كه برايم مهم بود... اينكه چگونه بگذ رد روز به روزِ اين عمرِ گران كه خوشبگذرد،
ناميرا اگر بودم بازمي ايستادم ازين ماراتنِ تندِ زندگي و ميگذاشتم همه با سرعت از كنارم بگذرند و من آرام گوشه اي به نظاره مينشستم،به نظاره ي زندگي بي دغدغه ي زمان...
#ناميرا
مهیا کاظمی
سر پدرومادرتون سلامت، با لحظه های ساده ی روزمرگیشون، جان گرفتم ،مرسی از اشتراک گذاری چیزهای ساده اما مهم
-
دوست داشتن
2
- می 5, 2021
تو زندگيِ هركدوم از ما يه سري چيزها هست كه سوايِ از معنا و كاربردِ متعارف و متداولي كه هممون ميدونيم يه مفهوم خاص و ويژه اي براي هركسي داره كه مختصِ خودشه،در واقع ميشه گفت كه هر آدمي برايِ خودش يه فر...نمایش بیشتر
گلاره جباری
بیایید اینجا که هستیم نوشتههای دوستان دیگر را با موشکافی بیشتری بخوانیم.
اینجا فرصت خوبیه برای نظر دادن و نظر گرفتن درباره نوشتههایمان
فضای نقد و بررسی را از دست ندهید.
از نقدکردن نوشتهی دوستان ...نمایش بیشتر
1 نفر دوست داشت
آپریل 16, 2021
25 بازدید
اواخرات خوابِ سنگين و دلچسب بعدازظهر بهاري بودم، فكر مي كنم چند باري سيكل چهارمرحله اي خواب رو طي كرده بودم و حالا يواش يواش داشتم بيدار ميشدم و دست وپاشكسته صداي مكالمه ي مامان و بابا رو ميشنيدم،
مامان گفت خرما كه داريم، آرد برنج هست، روغن هست، پنير ه م كه تازه خريدي، بابا گفت پس چيزي براي ماه رمضون نميخوا ي؟!
با اين جمله و اختصاصا با واژه ي *ماه رمضون* هشيار شدم، پس به زودي ماه رمضونه، احتمالاً همين فرداپسفردا، يهو ته دلم غنج رفتاز فكرش، ياد سفره هاي با صفاي افطار افتادم كه با كمك هم و با ذوق ميچيديم، ياد سحرايي كه بابابزرگ ا صرار ميكرد ما بچه ها همبيدار شيم و سرسفره حاضر باشيم، ي اد آخر هفته هاش كه هر شب خونه يكي از اقوام افطار دعوت ب وديم، ياد سفره هاي رنگارنگ افطار،ياد افطارايي كه ما ميز بان بوديم و بوي شامي بابلي مامان كل كوچه رو برميداشت و منم مسئول درست كردن رنگينك بودم و با وسواستمام پودر نار گيل و پسته رو ميريختم رو آرد و خرما و گردويي كه دست به دست هم داده بودن و سفت و محكم ايستادهبودن كف يه ظرفقالب اً گرد...يادِ روزي يك جز قرآن خوندنا و ياد صداي ربنا... به اينجاش كه رسيدم بغض شد لبخند لب و غ نجِ دلم... حس بچه اي روداشتم كه شب با مامان باباش خونه ي همون دوستش دعوتن كه صبحش تو مدرسه باهاش دعواش شده و يه جوري از خجالت همدرومدن كه هم دلش ميخواد بره و بازم ب ا هم خوش بگذرونن،هم روش نميشه و كمي هم غرور داره، از وق تي به ياد دارم بنده ي سر به زيريبودم براش اما ماه رمضون ا حسابش فرق ميكرد، نمازم قضا نميشد، يه جورايي انگار متص ل تر بودم تو اين ماه، نميدونم به خاطر ايناتصال بودكه از بچگي دوس داشتم اين ماه رو يا چون ماه رو دوست داشتم متص ل تر بودم، درست مثل درس زيست شناسي مدرسه كهآخرشم بعد دو ازده سال تحصيل نفهميدم چون زيست دوست داشتم عاشق معلمهاي زيستم بودم يا چون عاشق معلماي زيستم بودم زيستدوست داشت م؟!
تو همون حال يه حساب كتاب سرانگشتي كردم و ديدم دو روزه د يگه ماه رمضونه ، به خودم گفتم ببين فقط دو روز وقت داري دلخورياروبذاري كنار و با دل صاف پاشي بري مهموني و خوش ب گذروني به ياد ايام، درسته سخت گذشته اين مدت، دلت ميخواس ت بيشتر هواتوداشته باشه ولي خوب حتماً به همون دلايل همي شگي حكمت و اينا نشد ديگه، اما حالا كه خودش دعوتت كرده ب يا برو شايد فرجي شد ازپس اين همه روزاي سخت، خودش گفته ب عد ازهر سختي آسونيه، آدم كه نيست بزنه زير حرفا و قول و قراراش، خداست... خدايي كه ازقضا امسال خيلي سرش شلوغ بود ه هركي از يه گوشه ي دنيا دست به دامنش بوده براي جون عزي زش، خدايي كه قطعاً امسال خيليدلگير بوده از پرپر شدن دون ه دونه ي مخلوقاتش بخاطر ندونم كاري انسان، اشرفِ مخلوقات ش...اما با همه ي اينا تورو يادش نرفته،اختصاصي برات دعوت نامه فرستاده كه بري مهمونيش وگرنه الكي الكي كه آدم وسط مرور خاطرات خوش بغض نميكنه مگر اينكه متصلشده باشه و اين اتصال يعني دعوت... به قول عزيز، مادربزرگ مرحومم رو عرض ميكنم، دلت كه راه افتاد يعني اون خواسته... پس لبيكميگم و مهيا ميشم براي مهموني، درسته برام از حكمتش گفته اما در رحمتش رو كه باز كرده به روم...
#ماوي_نوشت
#رمضان
نیلوفر نورپور
زن.
زندگی می کند در
تهران, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
دلتنگي را به عصرهاي تاريكِ زمستان نسبت مي دهم...
ژوليده گي ام را با سرشلوغيِ اين روزها توجيه ميكنم،
آشفتگي ام را بي خوابيِ شب پيش مي نامم،
نفس هاي عميقِ گهگاهي ام را به ريشِ آلودگيِ هوا مي بندم،
اش...نمایش بیشتر
گروههای ویژه
کتابخوانی
انجام پروژه
تخصصی
کتابخوانی



















