افرادی که توسط پروفسور نیوتن در مطب وی با استفاده از هیپنوتیزم و خواب مصنوعی به سفر روحانی خود در زندگی پیشین رفته اند . زمان بین مرگ در زندگی قبلی تا به دهلیز نورانی (برزخ) و تناسخ به جنین نوزاد بعدی را برای پروفسور شرح میدهند. تمامی این موارد از دیدگاه اسلام رد و باطل است زیرا تناسخ را به رسمیت نمیشناسد. پروفسور نیوتون نیز به خودی خود به تناسخ معتقد نبوده و تنها شنیده های خود از دهان فرد هیپنوتیزم شده را مکتوب نموده . این فایل های صوتی یکی از پرفروش ترین کتاب های سطح بین المللی تهیه شده که همگی مستند و حقیقی می باشند . شما هر آنچه را که افراد و مراجعین به پروفسور در عالم هیپنوتیزم به زبان آورده اند را میشنوید. فایل زبان اصلی و حقیقی این جلسات نیز موجود است که به دلایل کیفیت پایین و گاه گریه و یا شادمانی و احساسات حقیقی افراد هیپنوتیزم شده ، باورپذیر تر است اما فایل ها ادیت نشده و جملات کوتاه طی بازه زمانی یه ساعته بازگو میشده و زبان اصلی بوده . بنده ترجیحا فایل صوتی پارسی آن را برایتان آپلود نمودم . این مجموعه از تعداد تقریبی ۹۰ گزارش از سی بیمار و مراجعه کننده مختلف تهیه شده و بنا بر ادعای تمامی آنان در حالت هیپنوتیزم، تشابهاتی خیره کننده ای یافت میشود که گویای حقیقتی جدید و ژرف از هستی و کائنات و دنیای مرگ و زندگی آست . به هیچ وجه مبنای تناسخ را تبلیغ نکرده و حتی بسیاری از حقایق بالاتر و پیشرفته تر از تناسخ است که با عقل سلیم بنده ی کم تجربه جور در می آید . زیرا طی تجربیات زیستی ۳۰ و اندی ساله ی خود بطور غیر عینی و تجربی آنها را مشاهده نموده ام . زیرا تشابه ی یکی از قسمت های این مجموعه به تجربیات زیستی بنده بسیار نزدیک بوده و کاملا مانند هر آنچه در توسط یکی از افراد در حالت خواب مصنوعی عنوان شده را بنده از جانب پزشک مادرم شنیده بودم ، و بی آنکه آن زمان چنین کتابی نوشته شده باشد عین همان روایت در عالم هیپنوتیزم از جانب مادرم به متخصص مغز و اعصاب و روانکاو و هیپنوتیزم در یک جلسه گفته شده بود . حال با شنیدن همان ادعایی که زمانی برایم خنده دار و دروغین می آمد از جانب افرادی از سوی دیگر کره ی زمین و با شرایطی متفاوت به حیرت مانده ام . زیرا به چنین مواردی در علم منطق و فلسفه توالی می گویند . و نشانه ای از حقیقی بودن یک ادعا است .
مادرم تمام عمر از درد سمت چپ دست و گردن خود گلایه میکرد. تمام کودکی را به مطب های گوناگون مراجعه و در سالن های مطلب و درمانگاه ها و سالن های انتظار بیمارستان های تهران گذرانده بودیم ، تمامی دکترها میگفتند که این فرد بیمار نیست . کاملا سالم است .. هیچ گونه مشکلی ندارند . حتی در حد یک ورزشکار تنیس آمادگی جسمانی و سلامت دارند . ولی مادر نیز با تمام این اوصاف اصرار به وجود مشکلی داشت . نهایت امر گمانه زنی شد که وی شاید مبتلا به یک سندروم باشد که مغزش به او تلقین میکند مریض است. پس تیمی از متخصص مغز و اعصاب به نام متخصص و جراح دکتر قایقران ، روانکاو ، متخصص هیپنوتیزم، و پدرم در یک توافق جمعی تصمیم به انجام هیپنوتیزم مادر گرفتند ، مادر که تنها برایش رهایی از درد مهم بود پذیرفت . حین هیپنوتیزم او با زبان آلمانی شروع به پاسخ دادن کرد. مادرم سواد چندانی نداشت . البته فارسی رو خوب حرف میزد و پارسی را پاس میداشت و گیلکی را زاپاس . ولی دیگر هیچ زبانی را نمیدانست. جلسه نخست بی نتیجه ماند زیرا پدر تا حدودی زبان آلمانی میدانست ولی از اینکه بخواهد گفته های همسر خود را برای متخصصین ترجمه کند شرم داشت ، و فقط لبخندی از سر شوکه شدن به لب نی نشاند و بی حرف خیره میماند به باقی افراد. و میگفت که محال است چنین چیزی ممکن باشد . من از بچگی با او بزرگ شده ام در یک کوچه . او حتی پارسی را به زور میخواند میخواند مینویسد. پس چه هنگامی توانسته آلمانی حرف زدن را یاد بگیرد . ظاهرا هیپنوتیزم گز به پیشنهاد پدر از او پرسید که : خب شما که پارسی را میفهمید و میتوانید حرف بزنید چرا آلمانی جواب میدهید. ما آلمانی بلد نیستیم. لطفا پارسی جواب بدهید. او در همان خواب مصنوعی گفته بود : من یک زندگی است که پارسی را یاد گرفته ام ، آنهم فقط سی گردش زمین به دور خورشید . چگونه انتظار دارید با شما پارسی حرف بزنم . من هفده زندگی در هانوفر ، برلین ، مونیخ، برن ، شالکه، روستای گدن راخ ، روستای دیچ لیب ، هامبورگ ، و..... زندگی کرده ام و سه زندگی نیز در روستاهای اسکاتلند ، ولز ، مولداوی ،
جلسه بخاطر حرفهای غیر قابل باور مادر قطع شده بود و همگان را در شوک فرو برده بود، من کودکی خردسال بودم ولی یاد دارم تمام مسیر پدر از مادر گلایه مند بود که این حرفهای ساختگی چه بود که میگفتی ، آبروی ما را بردی . مادر نیز دائم چادرش را بر سرش میکشید و میگفت مگر چه گفتم ؟ نکند سوال های ناموسی پرسیده و تو هم هیچ نگفته ای به آنان!... پدر میگفت ؛ چرا حرف را عوض میکنی و خودت را به کوچه الی چپ میزنی . فری تو باید به من میگفتی که زبان آلمانی را یاد گرفته ای . پاک آبرویمان پیش دکتر قایقران رفت .
من بچه بودم و هیچ نمیفهمیدم چه خبر است . ولی برایم این مهم بود زیر درختان کاج یک سری اشکال مخروطی شکل ریخته آست . و از بلوط نیز خوشم می آمد. همچنین بند کفشم را برای اولین بار خودم بسته بودم و ظاهرا گره ی کوری خورده بود که آخرش نیم ساعت طول کشید تا باز شود .
سپس مادر از من میپرسید وقتی خواب بود چه گفته مگر که اینگونه پدر ناراحت شده . من نمیدانم چرا هر چیزی که خودم دلم میخواست داشته باشم را به جای حقایق به او میگفتم مثلا یک دوچرخه ، یک توپ فوتبال واقعی ، یک بستنی بزرگ که هرگز تمام نشود و همچنین اینکه باید بگذارد بروم سر کوچه با بچه های همسایگان خودمان بازی کنم .
در جلسه بعد صحبت به جایی رسید که مادر در تجربه زندگی پیشین خود بر اثر انفجاری از سمت چپ و دست و گردن آسیب شدیدی دیده بود و همانجا فوت شده بود . خب دقیق عین همین ادعا را از جانب یکی از مراجعین پروفسور نیوتن در این کتاب صوتی میشنویم. که فردی در آمریکا و سالها پیش حین گذر از مسیری با کالسکه مورد حمله سرخ پوستان قرار گرفته و نیزه به گردنش اصابت کرده و فوت نموده . و حال اینکه در زندگی جدید درد عجیب و غیر قابل تشخیصی را در گردن خود حس میکند که هیچ پزشکی قادر به درمان آن نیست زیرا اصولا هیچ بیماری و مشکلی در گردن او دیده نمیشود. و این درد و احساس را از زندگی پیشین خود به این زندگی آورده. .
شنیدن این مورد و تشابه عجیب با هر آنچیزی که در کودکی تجربه کرده بودم برایم عجیب بود . خواستم با شما به اشتراک بگذارم و همچنین اعتراف کنم که من خیلی نادان بودم که مادرم را فردی متقلب فرض می نمودم . زیرا از درک واقعیت عاجز بودم .
مادرم دوستت دارم . و ببخشید .