نوشتهها
بر آپریل 18, 2022
خورشید چنان می تابید که گویی نمی خواهد کسی به آسمانش خیره شود.
این چندمین باری بود که ماکان از مقابل تخته سنگ نشان کرده اش می گذشت.گیر افتاده بود هرچه پیش می رفت فایده ای نداشت انگار فقط دور خودش می چرخید.راه میان صخره ها پیچیده بود و سنگها بزرگ و کوچک ،کوتاه و بلند کنار هم قرار گرفته و دیواری سنگی در دو طرف مسیرساخته بودند.راههای تودرتو که به نظر تمام نشدنی می آمدند و نمی شد فهمید کدام راه است و کدام بیراه.ماکان از دور تابلویی دید کوله اش را روی دوش انداخت و به طرف تابلو دوید اگر یک مسیر را هم با اطمینان می رفت باز غنیمت بود ولی فلش تابلو رو به پایین کج شده بود.
-ای به خشکی شانس ،حالا باید از کدام راه بروم ؟کاش از گروه جدا نمی شدم.
انعکاسی از صدایش را شنید انگار با صدای بلند فکر کرده بود.
مسیر کناره را که هموارتر بود انتخاب کرد.قدم هایش را شمرده شمرده روی زمین سخت می گذاشت ته کفشش سوراخ شده بود و تیزی سنگها پایش را می خراشید.کاش دوستانش ردی برای او به جا می گذاشتند اما آنها که نمی دانستند اوبرمی گردد.ماکان در یکی از همایشهای دانشگاه با این گروه آشنا شده بود؛گروه نجوم و ستاره شناسی؛ سفر به فضای ناشناخته و مطالعه درباره ی کهکشانها و ستاره ها رویای همیشگی ماکان بود.حالا همراه آنها به اولین سفرش می رفت.به گوشی اش نگاه کرد خاموش شده بود انداخت ته کوله اش.
صدای زنگ گوشی آنقدر بلند بود که میان آن همه سروصدا هم شنیده میشد.همسایه شان بود.
-سلام ماکان جان،خوب شد جواب دادی انگار انتن نداری
-سلام خانم رحمانی،بله اینجا انتن ضعیف است چیزی شده؟
و خانم رحمانی گفته بود که نگران نباشد ولی هرچه در خانه را میزند و به مادرش تلفن میکند خبری از مادرش نیست.
خبری از هیچ جنبنده ای نبود هرچه جلوتر می رفت پیچ های مسیر بیشتر می شد و راه باریکتر.یکباره از دور سایه ای به چشمش خورد نزدیک تر شد ؛درست می دید یا خیالات برش داشته بود؟باز هم نزدیک تر شد پیرمردی را دید که روی تخته سنگ بزرگی نشسته و اطرافش پر است از گردوی تازه،چه عجیب اینجاکه درخت گردو به چشم نمی خورد.پیرمرد بی آنکه سرش را بلند کند گفت:سلام جوان،خسته ی راه نباشی.
ماکان با خودش گفت:به نظرم رسید یا واقعا منتظرم بود؟
پیرمرد از جایش بلند شد و پیچ و خمی به بدنش داد.روی صورتش وسط دو ابرو رد یک زخم بود مثل جای آبله.ماکان بی آنکه بخواهد دست کشید به وسط پیشانی، او هم جای زخم داشت.
-دستهایم قوت ندارند،این گردوها را برایم پوست کن و بشکن.پوست بهشان بماند خراب می شوند.
نه (لطفا) نه(خواهش میکنم)چه امری حرف می زد.جوری که نمیشد به حرفش گوش نکرد.
-پسرجان،این همه زحمت کشیدی مهندس شدی الان پول توی ساخت و ساز است عمویت هم که مهندس عمران برای شرکت لازم دارد چه کاری بهتر از این، نجوم و ستاره که برایت نان و آب نمی شوند.
و ماکان به آخرین حرفهای پدرش گوش نکرده بود.
ماکان مبهوت به پیرمرد نگاه کرد و بی هیچ حرفی نشست و مشغول شکستن گردوها شد.
پوست گردوها دستهایش را سیاه و زبر کردند.راحت نمی شکستند و سخت بودند. کلافه شد.باید هرچه زودتر گروهش را پیدا می کرد قبل از طلوع آفتاب.برای رسیدن به مقصد باید از این مسیر صخره ای هزارپیچ می گذشتند و به مکان تعیین شده می رسیدند.فردا ستاره ی دنباله دار آنجا دیده می شد.
-پدرجان دیرم شده از دوستانم جدا افتاده ام باید قبل از تاریکی از اینجا خارج شوم،شما راه را بلدی نشانم بدهی من که هرچه می روم انگار فقط دارم دور خودم می چرخم.تا چشم کار می کند صخره است و سنگ.
-جوان، باید خودت بروی ؛نشانه ها را دنبال کن و برو.من هم مثل تو مسافرم.گم کرده ای دارم که باید پیدایش کنم.
گردوهای مغز شده را به ماکان داد و نگاهش کرد.ماکان فکر کرد:چه نگاه آشنایی!
صدای پیرمرد دور شد –تا نشکنی به درون نمی رسی وتا به درون نرسی راه را پیدا نمی کنی.
ماکان از پیرمرد جدا شد.گاهی تابلوی راهنما مسیر را نشانش می داد و گاه رد پرنده ای را در آسمان دنبال می کرد.تا اینکه صدای شیهه ی اسبی سکوت اطراف را شکست.همراه صدا قدم برداشت تا به اسب سفید رنگی رسید.اسب تا او را دید روی جفت پاها بلند شد و به طرف ماکان خیز برداشت.ماکان ایستاد و از جایش تکان نخورد تا اسب ،هراسش را نبیند.
- چه اسب زیبایی اینجا وسط این ناکجاآباد چکار می کنی؟نترس آرام باش نکند تو هم مثل من گم شده ای؟ اسب آرامتر شد وماکان نزدیک تر.در چشمهای اسب خواهشی بزرگ،میلی رام نشدنی دید.تمنایی که دل ماکان را لرزاند.مثل وسوسه ی خوردن آب با دهان روزه.خواست برگردد و برود که اسب ،مقابلش گردن خم کرد و به آرامی نشست ماکان دستی به یالهای اسب کشید و گفت:اگر موافق باشی با هم برویم. اسب سرش را بالا گرفت و به ماکان نگاه کرد. برقی آشنا را در نگاه اسب دید.در دلش گفت:فکر کنم دارم عقلم را از دست می دهم.
کم کم آسمان رو به کبودی می رفت.باد به آرامی درمیان سنگها می پیچید و می چرخید انگار باد هم در این راهروهای پیچاپیچ گم شده بود و مسیر رهایی اش را پیدا نمی کرد.
ماکان سردرگم بود.خستگی آغوشش را برای او باز کرد و سرش را به آرامی روی یال نرم اسب قرار داد.هنوز گرم خواب نشده بود که اسب شروع کرد به دویدن انگار چیزی توجه اش را جلب کرده بود و عنان از کف داده بود.اگرماکان به موقع مهار اسب را نمی کشید هردو از بالای صخره سقوط می کردند.
در میانه ی راه درون حفره ای سنگی ماکان برق نگاهی را دید و سریع مسیر رفته را برگشت.
دیگر همه جا در تاریکی فرورفته بود و ستاره ها در پناه ماه سوسو می زدند. صدای باد در میان دیواره های سنگی می پیچید ودر راهروهای بی انتها می گشت و مثل ناله ای به گوش می رسید.ماکان به هر سمت که نگاه می کرد تصاویری یکسان از سنگها و گاهی بوته ای یا گیاهی را می دید که در تاریکی مثل اشباح،معلق به نظر می رسیدند.دستی به سر اسب کشید و در گوشش زمزمه کرد
-راه مثل یک کلاف درهم تنیده شده،هر لحظه ممکن است اتفاقی عجیب بیوفتد.هیچ معلوم نیست پشت پیچ بعد چه چیزی منتظرمان است.
ماکان همین طور به اطراف نگاه می کرد و حرف میزد که ناغافل برق نگاهی تاریکی را شکافت و به سرعت محو شد.ماکان دیگر جان رفتن نداشت ترس پیچیده بود دور گلوی او و داشت خفه اش می کرد.
-نترس ماکان جان ولی ممکن است حال مادرت دوباره بهم خورده باشد نمی دانم چکار کنم زنگ بزنم آمبولانس؟نکند سکته کرده باشد ماکان خودت را برسان...
.ماکان از ترس جان داده بود سریع از دوستانش جدا شد و ماشین گرفت که برگردد.قلب مادرش درد داشت.امکان هرپیشامدی می رفت.بعد از رفتن پدر او مراقب مادرش بود و مرد خانه.
نور ماه از آسمان پایین آمد و راه را روشن کرد .بین سنگهای مسیر ناهموار وسط دیواره هایی که راه را باریک کرده بودند چاهی مقابل ماکان نمایان شد اسب ترسید و شیهه کشید.
ماکان با نوازشی اسب را آرام کرد.پایین امد از کوله اش گردویی برداشت و به اسب داد.پیشانی اش را نوازش کرد دستش خورد به جای زخمی روی پیشانی اسب،وسط دو ابرو.ماکان به سرعت خودش را عقب کشید.روی چاه خم شد.ماه ته چاه نشسته بود.ماکان ناگهان احساس کرد چیزی پشت سرش تکان می خورد.تاریکی اطرافش از ترسی سرد پر شد.صدایی از بغل گوشش گذشت.
صدای زنگ تلفن ماکان را به خودش آورد. -ماکان جان مادر نگران نباش پسرم من خوبم. قرص خورده بودم و خوابم عمیق شده بود هرچه خانم رحمانی زنگ زده نفهمیدم بنده خدا هم هراسان شده همه جا را بهم ریخته و تورا هم نگران کرده.برو مادر به کارت برس.
ماکان خوشحال شد و به طرف دوستانش برگشت تنهایی ،پای پیاده.راهنما نتوانسته بود همراهی اش کند.باید خودش این راه را پشت سر می گذاشت.
ضربه ای محکم و تکانی ناگهانی او را پرت کرد وسط تاریکی توی چاه.ته دلش از وحشت پر شد و جانش از وجود خالی. زمزمه ای شنید: تا به درون نرسی رها نمی شوی.صدا آشنا بود مثل همان برق نگاه.
دست و پا می زد.وسط سیاهی و درماندگی معلق بود.تصاویری مبهم اطرافش را پر کردند تصاویر شکل گرفتند شبیه مادر شدند شبیه پدر و شبیه خاطراتی از گذشته و همچون پیچک از سر و بدنش بالا رفتند و صاف بیخ گلویش را چسبیدند.وسط بودن ونبودن دست و پا می زد.آب رنگ ناامیدی گرفت.زمین و زمان یکی شدند ماکان بود و رویارویی با زندگی به وقت مرگ . دست از تلاش کردن برداشت و خودش را به دست آب سپرد و نظاره گر تصاویر شد .ناگهان در اعماق تاریکی نگاهی برق زدو رد نور تا وسط قلب ماکان رسید.
ماکان با ته مانده ی رمقش یأس را دور کرد و دید که ترس به طرز عجیبی از او فاصله گرفت.کم کم جانش تازه شد.رها بود و آرامش خوشایندی به او لبخند میزد.کودکی را دید که میان آب سرگردان بود همان نگاه آشنا و زخم آبله وسط دوابرو . انگار باید او را پیدا می کرد.به سمتش رفت و در آغوشش کشید.پلکانی از نورماکان را تا بالا همراهی کردند.بوقتی که رسید دید اسبش رفته است.
صخره ها شکستند هزارتو دشتی سرسبز شد پروانه ای به ماکان چشمک زد و اشاره کرد دنبالم بیا.
ماکان سرش را از روی فرمان برداشت دستی محکم به شیشه ی ماشین ضربه می زد شیشه را پایین کشید
-سلام آقا ماکان،دلم نیامد تنهاتان بگذارم،راه را نشانتان میدهم.
پست شد در: ناصر قلمکاری