نوشتهها
اول:
دکتر میگه سیستم ایمنی بدنت خیلی ضعیف شده باید مراقب خودت باشی که مریض نشی چون حساسیت دارویی داری ونمیتونی فعلا دارو هم مصرف کنی!
میگم باید چیکار کنم؟
میگه: باید اعصابت رو تقویت کنی.
نباید استرس داشته باشی.
باید خوب غذا بخوری و تا میتونی میوه و لبنیات مصرف کنی.
ورزش کنی.
مدیتیشن کنی.
خوب بخوابی و کلا آروم باشی.
بعد خودش سرش رو میاره بالا و نگاهم میکنه و میگه البته این روزا هیچکس اعصابش آروم نیست توی این مملکت!
دوم:
میام خونه و یه پادکست مدیتیشن میذارم که سعی کنم آروم بشم.
اسم اپیزود رو نگاه میکنم، نوشته: «شما به زمین تعلق دارید» با خودم میگم کدوم زمین؟ کدوم تعلقخاطر؟ ما که تو این زمین جایی برای تعلق داشتن نداریم فکر میکنم دیگه از حس وطن پرستی و میهندوستیم هم چیزی باقی نمونده.
بیخیال پادکست میشم و میرم سراغ لباسهای شسته شده تا اتو بکشم و اینطوری تمرکز کنم مثلا.
سوم:
توی اینستاگرام پر شده از ماجرای یک نوزاد که توی سطل زباله رهاش کردن.
دلم برای اون نوزادی که بی مادر و بیکسی رها شده تو زبالهها بدجوری میسوزه.
این که اولین بار نیست یک نوزاد رو توی زبالهها رها میکنن.
چرا الان اینقدر احساساتی شدیم؟
چهارم:
صبح بیدار میشیم که بریم سر کار. توی شاخص آلودگی بالای ۴۰۰ همینطور که دارم اخبار آبادان رو چک میکنم یهو برق خونه قطع میشه.
با خودم میگم دقیقا چی برامون مونده که باهاش دلمون رو خوش کنیم؟
میخوان مارو زنده زنده بکشن یا دقمرگمون کنن؟
یاد همون نوزاد رها شده میافتم میگم کاش زنده نمونده باشه توی این بیوطنی و بیمادری.
چقدر سرنوشت ما شبیه همون نوزاد رها شده توی زبالههاست.
مادر به بدترین شکل ممکن رهاش کرده تا بمیره...
نوزاد بیمادر اما هنوز زنده است و داره نفس میکشه...
تمام روز با خودم زمزمه میکنم.
بیمادر فحشه؟
بیوطن چطور؟
#گلاره_جباری#آبادان#اعصاب#ایران#آرامش#نوزاد#بی_وطن#بی_مادر
کلمات کلیدی:
مادر، وطن، آبادان، نوزاد، آرامش
1 نفر دوست داشت
