حسین نقیزاده
توسط بر ژوئن 20, 2022
14 بازدید

شام صرف شده بود و با اینکه دیر وقت بود ، دوباره قهوه سفارش دادند. محمد در میان کسانی بود که برایش غریب مینمودند . بیشتر به این دلیل که فکر میکرد از هر لحاظ از آنها پایین تر است ، پول کمتری نسبت به آنها داشت ، ارتباطات کمتر ، تحصیلات کمتر و ... . در نتیجه اینها شغلش هم نسبت به مردانی که دور میز نشسته بودند در سطح پایین تری بود . توسط دوست بسیار نزدیکش با این گروه به اصطلاح روشنفکر آشنا شده بود ولی در این مدت با هیچ کدامشان صمیمی نشده بود و همیشه بیشتر شنونده بود تا گوینده مطلب . قبلا هم با آدم هایی از این دست که آنها را مرفه رمانتیک مینامید روبرو شده بود ولی این ها بدترینشان بودند. 
ولی آن شب بحث برایش بیشتر از همیشه جالب بود ، پدرام که جوان ترین فرد جمع بود از ترس هایش صحبت میکرد و دیگران او را همراهی میکردند . محمد هم گاه گاهی نظری میداد ولی حتی ترس های آن ها هم برایش غریب بودند . او هیچ گاه درباره چیزهایی مثل تنهایی ، مرگ و چیزهایی از این دست که آنها ترس می نامیدند فکر نکرده بود ، حداقل نه به عنوان ترس. زندگی اش طوری نبود که درباره این چیزها فکر کند ، او غالبا به چیزهای ملموس تر توجه میکرد . ترس های فیزیکی مانند ترس از ارتفاع یا ترس از بعضی موجودات . حتی در میان صحبت هایشان ترس از مرگ را بسیار پوچ و بیهوده عنوان کرد . به نظرش تا وقتی که چیزی را تجربه نکرده ایم ، به هیچ وجه نمیتوانیم از آن بترسیم. این حرفش هر چقدر که درست بود یا غلط ، توجه زیادی را جلب نکرد و افراد حاضر فقط لبخند مسخره ای تحویلش دادند ، گویی که این حرفش بی ربط بود. دلخور شد ولی به رویش نیاورد ،به جایش جرئه ای از قهوه نوشید و همراهانش را به حال خود رها کرد ولی بعد از چند دقیقه کلافه شد و نیاز شدیدش به هوای تازه را احساس کرد . گره کرواتش را کمی شل کرد ولی این کار هم جواب نداد. عذر خواهی کرد و از رستوران خارج شد. 
آن شب هم به پایان رسید و محمد که از این همنشینی چیزی جز تحقیر نصیبش نشده بود به خانه برگشت . کلافگی اجازه نداد رانندگی کند پس ماشینش را همان جا رها کرد و کل مسیر را پیاده روی کرد که برایش تسلی بخش هم بود . آرام گرفته بود و لبخند رضایتی روی لبانش نقش بسته بود که نشان میداد ماجرای رستوران را فراموش کرده یا حداقل میدانست خواهد کرد.
 نیمه شب بود و نسیم خنکی از پنجره باز آپارتمان به داخل میوزید . پرده را کنار زد و کنار پنجره نشست . آن قدر از آن قهوه لعنتی گران قیمت نوشیده بود که حتی توانایی خواب را هم از دست داده بود . سیگاری روشن کرد و همان طور دود را بیرون میداد به تمامی حرف های مسخره که ساعتی پیش شنیده بود فکر کرد . در نظرش آنها افرادی بودند که به دلیل جایگاهی که در اختیار داشتند ، خود را افرادی خردمند میدانستند . در طرز فکر درستی که داشتند افراط میکردند و همین باعث میشد که سخنانشان ربطی به زندگی واقعی نداشته باشد . آنها بیش از اندازه درگیر وجه معنوی زندگی بودند و در یک کلام از واقعیت به دور. 
محمد هم ترس هایی داشت ، ترس هایی که بیشتر از تجربیات دوران کودکی اش سرچشمه میگرفت . مثلا از مار یا هر چیزی در هر اندازه که شبیه بار بود میترسید . اما بزرگ ترین ترسش این نبود ، آب بود. یا بهتر بگویم ، او از غرق شدن میترسید .
هر وقت که احساس میکرد چیزی به او تحمیل میشود یا فشاری بیش از حد بر او وارد میآید و او مجبور است که دهان بگشاید تا آب را وارد کند و هوای درون ریه هایش را بیرون بدمد ، لرز به اندامش میافتاد . این که در ناتوانی تمام دست و پا بزند و در آخر هم نفس بکشد ،این بود که عذابش میداد. 
در نهایت و در حالی که بوی گند سیگار تمام اتاق را گرفته بود به خواب رفت . با تمام توتون هایی که دود کرده بود و آن اندیشه هایی که در سر پرورانده بود ، خواب چندان راحتی را تجربه نکرد و قبل از خورشید بیدار شد . مات و مبهوت ، مثل کسی که فراموشی گرفته به ناکجا خیره ماند و بعد از چند دقیقه ناگهان برخاست و از خانه بیرون زد . از خیابان هایی که تک و توک آدمی در آن دیده می‌شد گذشت و گویی که به طرف رستگاری میرود ، به سرعتش می‌افزود. به حاشیه شهر که رسید ،نور خورشید را روی پوستش حس کرد و همینطور روی دریاچه ای که زیر نور صبح گاهی میدرخشید. 
سال ها پیش که پسر بچه ای بیش نبود پدرش او را به این دریاچه می آورد تا شنا یاد بگیرد ، پدرش که شناگر خیلی خوبی بود میخواست پسرش هم در این راه قدم بگذارد ،البته خودش در شنای حرفه ای ناکام بود و میخواست محمد آرزوی همیشگی اش را به جای او پر کند . گاهی که محمد در امر یادگیری غفلت میکرد یا علاقه ای از خود نشان نمیداد پدرش عصبانی میشد و کمی خشن برخورد میکرد . حتی چند بار در وسط آب ،در جایی که عمق رودخانه به چند متر میرسید ،محمد را رها میکرد تا خودش بتواند روی آب بماند و یاد بگیرد. به هر دلیلی که او این کار را میکرد موثر نبود ، پسر نه استعداد چندانی داشت و نه علاقه ای .
به رودخانه نزدیکتر شد و به پشت دراز کشید، بیشتر از این نمیتوانست به آب نزدیکتر شود ،این حجم بزرگ آب برایش ترسناک بود. اما برای چه اینجا آمده بود ؟ اینجا به دنبال چه بود ؟ 
لباسش را کند و با اینکه بدنش می لرزید ، بیشتر بخاطر ترس تا سرما ، قدم در آب گذاشت و پیش رفت تا بالاخره زیر پایش خالی شد . کمی دست و پا زد ولی آرام گرفت و خود را رها کرد ،قلبش تند میزد ، کمی بعد ریه هایش نیاز به هوا داشتند و این حس بقا را درونش به کار انداخت ، بیشتر دست و پا زد تا خودش را که حالا زیر آب بود بالا بکشد ولی تلاش بی فایده بود . فشار امانش را بریده بود . آرزو کرد کاش میتوانست گریه کند . چشمانش را بست ،چیزی نمیدید و تنها چیزی هم که می‌ شنید صدای پدرش بود:
"باید یاد بگیری محمد ! یاد بگیر و نفس نکش "
کسی که زیر آب است تا وقتی که همچنان مقاومت میکند و دهانش را بسته نگه میدارد ، زیر فشار است . قفسه سینه نزدیک انفجار است . ولی وقتی که آب را به درون میکشد ، دیگر دردی وجود ندارد ، بیشتر شبیه آرامش است . آن شخص دیگر نمیترسد. 

 

کلمات کلیدی: ترس ، آب