رضا تهوری
توسط بر سپتامبر 2, 2022
58 بازدید

"آسمان شهریور اردبیل برفی بر زمین گذاشته که سالها بعد مردم بگویند همان سال سیاه."

سوز سرمای فراق عباس معروفی در تبعید اجباری، آفتاب سوزان شهریور اردبیل را خجل کرد. تندیرها خاموش شد. دیگر نه بوی دود چوب می آید نه بوی خوش نان مادر. امروز به احترامت پاپاخ ها را از سر برداشتیم. 

جان به لبت رسید . افسوس که دیگر به خانه بر نمی گردی. خانه حوضش سبز شده.سیخ های کاج ،کف حیاط را پوشانده .هیچ کس حال روشن کردن بخاری را ندارد.لاله های مردنگی سر در خانه شکسته . فقط کلاغ های شوم، شهر را فتح کرده اند.

کاروانسرای آجیل فروش ها، بازار مسگرها در ماتم و سکوت، بیرق سیاه برافراشتند. در حجره ی خشکبار معتبر ، اورهان اورخانی نشسته و کنارش ایاز پاسبان که یک آن چراغ زنبوری از نفس افتاد. آیدا وقتی شنید که خالقش جاودانه شد، درد رماتیسم را فراموش کرد. یوسف گوشه ای را برای گریستن انتخاب کرد و ساعت ها گریست.

آیدین توی سرش بازار مسگرهاست،توی دلش رخت می شورند و توی پاهایش سیم می کشند

آیدین... نمی دانم در رام اسبی محو شد یا شورآبی.

مادر گفت: نمی خواهم آیدین غریب مرگ کوه و بیابان شود .همین.

اما غریب مرگ برلین ات کردند . وقتی کتابهای دلت را سوزاندند، ما گوشه ی تازه میدان ایستاده بودیم و مثل دیگران فقط نگاه می کردیم. ما را ببخش. آیدین مطمئن بود بیش از اینکه به سی سالگی برسیم تباه می شویم

برگرفته از سمفونی مردگان

 

جیران یکتا
همین که می دانم کسی شبیه تو نیست چه قدر دلهره آورتر از نبودن توست
مهناز احمدی
امان از این برفهایی که آوار میشوند روی سرمان بی آنکه وقتشان رسیده باشد. دار را کوبیدند وسط سنگسر و ایستادیم به تماشا با اینکه دلمان قرار نداشت.