فریبا
توسط بر ژانویه 4, 2021
142 بازدید

نفس نفس میزدم.زانوان خسته ام نتوانستند سنگینی وزنمان را تحمل کنند و خم شدند.
با دو دستم محکم گرفتمش که از روی دوشم نیفتد.نفس عمیقی کشیدم و بلند شدم.
صدای تیر وتفنگ و خمپاره و مرگ گوشم را پرکرده بود.همه چیز بوی خون میداد حتی لاله های سرخ روییده در کوهپایه.میانشان خانه‌ ای مخروبه دیدم.لبهایم تکان خوردند که لبخند بزنند ولی نتوانستند انحنا بسازند.
«یکم دیگه تحمل کن الان میرسیم.»
 ***
ابرهای سیاه قصد باریدن نداشتند؛ انگار امروز ، تنها جدالشان با خورشید است.
روی نیمکت نشسته ‌بودم ؛خیره به برگهای رنگ و رو‌رفته ی درخت ها. در انتظار اینکه همراه باد شوند و بعد از رقص و جولانشان، به‌زمین برسند و زیر پای عابران جیغ بزنند.
صدای موسیقی هر لحظه نزدیک تر میشد.سرم را به سمت صدا چرخاندم.
پیرمردی با موهای سفید یک دست و کت پشمی ، یک آکاردئون قدیمی را مینواخت.
نزدیک نیمکتی شد که یه زوج جوان در آغوش هم نشسته بودند.
نت هایش تغییر کرد.
میتوانستم با این آهنگ آرامش دریا را بخاطر بیاورم.من در آب شنا میکردم و هر از گاهی به کودک و همسرم که قلعه ی ماسه ای میساختند نگاه میکردم. با یک موج بلند قلعه شان خراب شد و انها خیس اب شدند ولی بلند خندیدند.کاش بیشتر نگاهشان کرده بودم.
کنار پسر جوانی که تنها نشسته بود ایستاد و آهنگ شادی را نواخت‌.پسرک با ریتم بشکن میزد و تکانی به خودش میداد.خنده بر لب هایشان نشست.
به راهش ادامه داد و انتهای پارک رفت.
یک جای خلوت و دنج نشست.
یک شال گردن بافتنی زرشکی از کیفش بیرون آورد. طولانی و عمیق بوییدش و دور گردنش انداخت.
آکاردئون را برداشت  و آهنگ جدیدی نواخت.
نوایی که خیلی برایم آشنا بود.
جلو رفتم و کنارش نشستم.
متوجه من نبود.غرق موسیقی شده بود.
با شنیدنش روز های شادم در رشت زنده شدند.
:«سلام،اسم این اهنگ چیه؟ فک میکنم قبلا یه جایی شنیدم.»
نگاهم کرد و به نشانه مخالفت سرش را به چپ و‌ راست تکان داد.
ولی من مطمعن بودم که قبلا شنیدمش.
پاچه شلوارش کمی کنار رفته بود.میشد پای مصنوعیش را دید.
:«جنگ بودی؟»
فقط نگاه کرد وسرش را به نشانه تایید تکان داد. فکر کنم نمیتوانست حرف بزند.
هوا داشت تاریک میشد.از جا بلند شدم و راه خونه را در پیش گرفتم.
پیرمردی که با آکاردئونش حرف می زد.
***
تیری که در پایش خورده بود را بیرون آوردم و زخم هایش را با سوزن نخ دوختم.کنار شومینه از درد بی هوش شد.بلند شدم و خون دست و صورتم را شستم‌‌‌.
آنقدر اتفاق بد دیده بودم که تا مدت ها یا شاید هم سال ها نتوانم درست بخوابم.
در خانه گشت میزدم.
پر بود از گلدان های گل که حالا چنتایشان شکسته روی زمین افتاده بودند و بقیه شان هم خشکیده .
روی میز کوچک چوبی یک گرامافون قدیمی بود و کنارش یک قاب عکس از یک عروس و داماد.سوزن گرامافون را روی صفحه گذاشتم.
صدای آکاردئون فضا را پر کرد.نوایی آرام و دلنشین که میتوانست خاطرات شیرینی را در ذهنم پر رنگ کند‌.
بوی رشت به مشامم میرسید.میتوانستم  خودم را نوک کوه تصور کنم و انبوه درختان سبز مه گرفته را دور تا دورم ببینم.می توانم صدای آبشار را بشنوم. و خودم را زیر فشار آبش حس کنم.
میان نت های جادویی آکاردئون صدای زن جوانی پیچید که آواز زیبای کردی میخوان‍د و صدای گرم و‌گیرای مردی که همراهی اش میکرد.