زهرا رضائی
توسط بر ژوئن 4, 2021
266 بازدید

چشمانم را که باز می‌کنم؛
یک هو بوی عطرت می‌پیچد توی سرم...
گیج می‌شوم؛
گیج و مست؛
گیج خوابی که می‌دیدم،
و مست بوی عطرت،
و دلخوش می‌‌شوم..
.
نمی‌دانم برایت اتفاق افتاده یا نه، یک جایی، یک زمانی، ناخودآگاه، چیزی را ببینی یا حسی را تجربه کنی که دقیقا عینش را قبلا هم دیده بودی و تجربه کرده بودی...
خواب نیست ولی واقعی هم نیست..
رویاست یک جورهایی؛
شاید باورت نشود ولی دلخوشم به رویا بودن این خواب؛
که بشود یک زمانی یک جایی، حتی در خیلی دورتر ها، همه آن اتفاقات، واقعی شوند...
سالهاست منتظرت هستم...
همه چیز از عشق بچگانه‌ی یک دختر دبیرستانی شروع شد، ولی واقعا دبیرستانی نبود؛
کسی خبر نداشت،
ولی امیدوار بود،  به باخبری تو؛
و به آمدنت؛
.
خوابت را که دیدم،
که آمده بودی، با یک بغل گرم؛
در دلم آرزو کردم رویا باشد..
و تو واقعا باخبر شده باشی...
وگرنه، چه دلیلی دارد بعد از این‌ همه سال،
توی خوابم سبز شوی؛
در حالی که سال‌هاست، در بیداری تو را ندیده‌ام؛
نه یک روز یا دو روز، نه یک سال یا دو سال، که من درد انتظارِ هر لحظه را، چشیده‌ام..
خیلی وقت‌ها، پیش خودم می‌گویم انتظار از "نظر" می‌آید؛
و شاید لحظات من را، کسی چشم زده است، که اینطوری دچار انتظار شده‌اند!
.
.
گیج شده‌ام
همان گیجی صبح جمعه؛
یا حتی عصرش؛
جمعه، جمعه است، در هر حال صبح و عصر و شبش فرق ندارد..دلگیر است فقط غلظتش کم و زیاد می‌شود..
از کم به زیاد..
نیاز به دست نوازش دارد؛
نیاز به یک بغل گرم؛
ویک فنجان قهوه، زیر پتو، توی رختخواب، با صورت نشُسته...
همان‌قدر گیجم، به گیجی جمعه..
و همان‌قدر دلگیر، به دلگیری جمعه..
و همان‌ها را نیاز دارم، مثل ناز جمعه...
توی خوابم مستم؛
مست از بوی ادکلن جدیدت..
گیجم از بودنت، بعد از این همه ساااااال..
حتی توی خواب هم، می‌دانم چقدر منتظرت ماندم و چقدر دیر آمدی،
ولی خب بالاخره آمده بودی..
بغل گرم و قهوه داغ و صورت نشُسته هم بود...
مثل یک روز جمعه، که حالا شنبه را زاییده، من هم متولد شدم با آمدنت..
جمعه‌ام سر زا رفت؛
و من خوشحال‌ترین بودم، از آمدن شنبه..
می‌دانم یک روزی‌..
یک جایی..
یک زمانی، در خیلی دور یا حتی نزدیک؛
یک عصر جمعه‌ای می‌آیی..
و من همان لحظه از بغض می‌ترکم؛
و تمام می‌شوم؛
و بوی شنبه همه جا را خواهد گرفت...

.

.

چشمانم را که باز می‌کنم
شنبه متولد شده است...
و طبق معمول عادتم، زودتر از هر چیزی، گوشی موبایل توی دستم جا خوش می‌کند؛
بویِ عجیبِ زنگِ پیامک، می‌خورد ته مغزم.
بوی یک شماره‌ی کهنه و خاک خورده‌..
آشناست کمی..
قسمت پیام‌ها را باز می‌کنم؛


"سلام
تولدت مبارک"

و من تمام می‌شوم؛
و بوی شنبه همه جا را می‌گیرد....

 

پست شد در: دلنوشته
کلمات کلیدی: جمعه، عاشقانه