نوشتهها
صدای جیغ ترمزی نخراشیده و بلند سکوت صبحگاه یکروز سرد و مه آلود دیماه را شکست....
ماده سگی از شیر دادن به توله هایش دست کشید و پراضطراب سمت سانحه دوید
توله سگ ها هنوز کوچک تر از آن بودند که درکی از یک تراژدی داشته باشند اما همان قدری میدانستند که اتفاقی ناخوشایند رخ داده و در حد توانشان شروع به لرزیدن کردند ...
هم از سرمای صبحگاه و یخبندان سنگ فرش خیابان و هم از ترس و التهاب و نگرانی و غیبت مادرشان
کمی آنسوتر گربه ی ابلغ و بد خلق از شکاف شیروانی به روی بام آمد و از ارتفاع به صحنه ی حادثه خیره ماند
کمی کنجکاو تر شد و بروی دیوار آمد و سمت خودروی آسیب دیده پیش رفت و قدمهایش را بروی شانه ی کم عرض دیوار نانوایی سمت درخت بید کهن با وسواس و نظم خاصی برداشت تا که به حادثه رسید
سگ نیز همانجا ایستاده بود و طوری گردنش را کش آورده بود و دمش را سراسیمه تکان میداد که گویی بخواهد کمک کند اما درمانده باشد ....
آن لحظه گویی بین سگ و گربه صلح برقرار شده باشد و دعوای قدیمی شان را به دست فراموشی سپرده باشند
موش از سوراخ زیر درخت و کنار جوب آب سرک کشید و از دیدن صحنه ی حادثه متعجب ماند و تکه نان خشک کوچکی از دستش درون آب افتاد ....
گربه کاری به جز میو میو کردن بلد نبود و سگ نیز کاری جز پارس کردن .... موش هم بر طبق عادت فلنگ را بسته بود و فرار را برقرار کرده تا بیش از اینها شاهد جبر روزگار نباشد ....
موش ترسو تر از این حرفها بود تا کمکی کرده باشد و وقتی به انتهای سوراخ و لانه اش رسید هیچ چیز از حادثه بروز نداد . تا لااقل دیگران را غمگین نکرده باشد....
و تمام مدت من از پشت پنجره به روی بالکن آمده بودم و به خودم کشو قوس داده بودم تا بتوانم از زاویه ی بهتری فیلم صحنه ی حادثه را بگیرم و برای شبکه های خبری بفرستم و عالمی را از حادثه باخبر کنم . بی تفاوت به انکه ممکن است قلب هایی را برنجانم فقط به فرصتی که رخ داده می اندیشیدم تا بهترین منفعت را ببرم.....
جوجه کلاغ صد ساله ی شهر نیز سکوت پیشه کرده بود تا مبادا اهالی شهر از خواب صبحگاهی به دل حادثه پل بزنند ....
غروب لحظه ی انفجار خودرو و قطع شدن زجه های نوزاد و طغیان شعله های سرکش درون خودرو را از شبکه ای برون مرزی نشان میدادند و من نوعی ذوق میکردم که بانی پخش بهتر گزارش تصویری این خبر در صفحه حوادث رسانه ای بیگانه شده ام ....
و نیمه شب جدید تخته سنگ بزرگ را در جایی بهتر قرار میدهم تا اینبار اشتباه دفعه پیش رخ ندهد و صحنه ی حادثه در تیررس پنجره ام باشد و نور چراغ برق های خیابان زاویه ی مستقیم و بهتری داشته باشد ضمنن یادم بماند تا جهت گوشی موبایل را صحیح نگه بدارم ......
ای باریکلا به هوش و زکاوت من . واقعا که اشرف مخلوقاتم من ...
اواسط پاییز ۱۴۰۰ رشت برگریز با سنگفرش خیس...
منه نویی مصداق شرح حال حقیقی جامعه ی ناخوش احوال ماست. ما مدعی تاریخ و تمدن چندین هزار ساله ایم اما....
در پایه ای ترین مباحث دچار فقر فرهنگی و جهل و عدم آگاهی بوده و همگی می پنداریم که خودمان خوبیم و از خود پایین تر را دیده و به خودمان می بالیم .. افسوس ....


