نوشتهها
بیوه ی واحد روبرویی با آن آرایش عجیب و غریبش و خط چشم های وارونه و گردنبندهای زیاد بر گردنش، بی شباهت به سرخپوست های آمریکایی نیست ، و نور آبی رنگ درون خانه اش همواره پیچیده شده بر بخارات و دود های عود و عطر کوندور و بوی سوختن پوست پیاز .... او فالگیر و رمال است . والا دقیق نمیدانم، هرچه هست در همین وادی و صنف جنبل و جادو مشغول کار است . او
آمده است و به راننده ی خودروی حمل میت میگوید؛
جوان بیچاره ، توی آسانسور گیر کرده بود و انگاری سکته کرده و مرده . طفلکی ... پسر خوبی بود ، از دست برقضا یکبار اومد و درب واحد منو زد ، اول خیال کردم اومده براش فال قهوه بگیرم . آخه من فالگیر و دعانویس هستم . اینم آیدی پیج منه . کلی مشتری دارم . داشتم میگفتم براتون ، اون بیچاره همسایه ام بود . اومد و درب منو زد و... یعنی درب واحد منو زد . خیلی عصبی و ناراحت بود و اون ازم پرسید که چرا جلوی درب واحدش همیشه خیسه و آب ریخته . و یه مشت کاغذ کوچیک و حروف ابجد آورده بود و میگفت توی جاکفشی اش پیدا کرده . منم خیال کردم داره میندازه گردن من ، درب رو کوبیدم و جوابش رو ندادم. طفلکی چه زود فوت کرد . بیچاره . .. ....
ساعاتی قبل ....
سمت خانه بازمیگردم و طبق معمول ترجیح داده ام از تاکسی استفاده کنم . ولی ترافیک عجیبی است . خب تاسوعا و عاشورای حسینی تمام شده ، ولی در اوج ناباوری و غافل گیری با هیات عزاداران حسینی و صف طویل زنجیر زنان و سینه زنان مواجه شده ایم . خیابان بند امده است . . ترافیک سنگین و صدای بوق آژیر آمبولانس بلند است .
مدت کمی سپری میشود و خودروها ثابت و بی حرکت مانده اند ، حتی دیگر صدای آژیر آمبولانس هم خاموش شده و آژیر خاموش شده و سکوت معناداری جو تاکسی را فرا میگیرد.
زیرا با خاموش شدن صدای آژیر آمبولانس همزمان صدای جیغ شیون فرد همراه آن بیمار بلند شد و خب چه حیف . .... چون تا بیمارستان رازی فقط صد متر باقی مانده بود . لابد بیمار آنقدر در ترافیک ماند تا که فوت شد .
خب چه باید گفت .... بی شک دیر شده و کار از کار گذشته .
زن میانسال و محجبه ای درون تاکسی میگوید ؛
خوشا به سعادتش.
راننده میپرسد :
خوشا به سعادت کی؟
مسافر پاسخ میدهد؛
همینی که توی آمبولانس بود فوت کرد . خب چه بخت و اقبالی داشت. چه روز عزیزی فوت کرد . با شهدای کربلا محشور میشه .
من بفکر فرو میروم . مگر امروز چه روزی ست .؟ امروز سه شبانه روز از عاشورای حسینی گذشته . خب هیچ معلوم نیست این جماعت عزادار به چه روال و منطق و عقل سلیمی هیات راه انداخته و خیابان اصلی شهر رو مسدود کرده اند و دسته ی طولانی سینه زنان و زنجیر زنان و مداح و بلندگو و پرچم و الم و نشانه و آلات موسیقیایی مختص عزاداری را به مرکز شهر آورده اند . یعنی از نظر آنان بعد از هزار و اندی سال هنوز هم مراسم سوم معنا دارد .؟.. خب تاسوعا و عاشورا میشود سالگرد شهادت و واقعه کربلا . ولی خب مگر برای سومین روز آن واقعه پس از هزار و اندی سال مجدد سوم میگیرند؟
خب سومین روز از شهادت که مجدد سالگرد سومین روز واقعه لقب نمیگیرد. مگر ما برای اموات خود بعد از مراسم سالگرد ، مجدد مراسم سوم و هفتم و چهلم میگیریم؟... والا نمیدانم چگونه حرفم را ادا کنم . اصلا هیچی . ولش کنید . هیچی نگویم بهتر است . چون ممکن است سبب سو تعبیر و سو تفاهم شوم . بنده به اعتقادات عام جامعه احترام میگذارم ولی شخصا پیرو خط و مشق و چهارچوب اعتقادی و مرام و مسلک دیگری هستم . و خب با احترام متقابل میشود از بروز تشنج و مشکل جلوگیری کرد . و همزیستی مسالمت آمیزی داشت . در همین افکار هستم و مشغول تایپ این مطلب در محیط همبودگاه که راننده ی تاکسی بی مقدمه شروع به نقل خاطره میکند.
جو درون تاکسی عوض میشود.
راننده ی سالخورده ی تاکسی از تجربیات خود در سفرش از برزیل میگوید . و من در عجب می افتم ، و چرخ خودرو در چاله ی آب .
راننده فحشی زیر لب زمزمه کرده و نثار شهرداری میکند که این چنین سطح شهر را پر از چاله و گودال گرده اند و چهره ی شهر را هربار به بهانه ای خراش میدهند تا مثلا فلان اداره سیم کابل برگردان نصب کند ، فلان اداره لوله ی آب نصب کند، فلان اداره لوله ی گاز نصب کند و انتهای کار هیچ کدام آن چاله ها را پر نمیکنند و خب آسمان شهر رشت نیز همیشه غم به دل است و گریان. بی خبر میبارد و چاله ها را پر از آب و گِل میکند و خب آن وقت دل شیر میخواهد و چرخ و لاستیک یدک که بخواهی تشخیص دهی و حدس و گمان بزنی که آب جم شده در روبروی چه عمقی دارد و آیا میتوانی از رویش عبور کنی یا که خیر درون چاله سقوط میکنی.!...
بگذریم راننده مجدد بر شرح خاطراتش پل میزند از بانوان مومن برزیلی و رقص های معروف و خیابانی و الی ماشالله....
خب صد البته برایم عجیب است که یک راننده تاکسی بین کشورهای اروپایی و آسیایی آمده است و کشوری دور مانند برزیل در آنسوی دنیا و آمریکای جنوبی را برای سفر انتخاب نموده . بی تعارف بگویم در دوره ای که سفر تا شبدالعظیم مستلزم هزینه ی بالاست ، رفتن به شهر برزیلیا در کشور برزیل آن هم برای یک راننده تاکسی کمی دور از انتظار است . خانم محترمی نیز درون تاکسی است و یک در میان و لا به لای حرفهای راننده میگوید؛
واااای خاک عالم.....
راننده میگوید:
خدا سرشاهده هیچ کس لباس رنگ تیره و یا سیاه تن نمیکنه اونجا ..
خانم مسافر ؛
اواااا....خاک عالم ....
راننده ؛
همه شادن. همه با محبت . اونا هم مراسم و سنت دارند . پایبند هم هستن . یه روز خاص میریزن توی خیابون و عین هیات های ما خیابان ها رو میبندن و راه رو بند میارن ، صف میشن و پرچم های شش رنگ و بلند پیشاپیش حرکت میکنن . آلات موسیقی مثل طبل و سایترام و شیپور و بلندگوهای بزرگ سوار بر کالسکه های بلند شروع به رژه رفتن میکنن . عین ما یه عده ای هم کنار مسیر سرپا به نظاره می ایستن . و رژه رفتن اونها رو نگاه میکنن و نوشیدنی میخورن.
خانم میانسال میپرسد :
واااا.... یعنی واسه شهادت دسته ي عزاداری راه میندازن؟
راننده با پوزخندی جواب میدهد :
نه ، شهادت چیه؟ اونها اصلا شهید ندارن . از شهادت هم بی خبرند. اونها می رقصن ، آهنگ های شاد میزنند. و.....
خانم نشسته بر صندلی جلو وسط صحبتش افتاد و با تعابیر اشتباه از ماجرا میگوید ؛
یعنی عزاداری شون اینجوریه؟. آهان فهمیدم مثل آفریقایی ها که زیر تابوت میت میرقصن . رسم و رسوم خودشون رو دارن . خب هرجا یه جوری رسم هست . خب اونها لابد توی محل شون مرسوم نیست لباس مشکی و رخت عذا تن کنن....
راننده با حالتی حق به جانب میگوید؛
نه ، خواهر من چی میگی !.. . کدوم عزاداری؟.. اونها عذا ندارن که . چرا بایستی سیاه تن کنن؟.. چه رخت عزایی چه لباس سیاهی؟... مگه اونجا ، اینجاست ؟.. اونجا که اینجوری نیست .
اونها لباس های....
(کمی منعو منعو و این دست آن دست کرد تا دنبال واژه ی مناسب بگردد )و آنگاه ادامه میدهد :
لباس های.... والا چجوری میشه گفت.... اونها لباس های..... آخه هوا گرمه .... والا چی بگم ....
من وسط حرفش میشوم و میگویم:
اصلا ولش کن . نگو .
اونها کمی کم لباس و حتی بی لباس هستن . شما هم منظورت کارناوال هست .
راننده گل از گلش شکفت و نگاهی درون آیینه انداخت و میگوید :
احسنت . این جوان درست میگه . همینی که این جوان گفت درسته . نکنه شما هم رفتی ؟...
من جواب میدهم ؛
نه . ولی خب مبحث ناشناخته ای نیست و همه ميدونند.
راننده میگوید:
آقا جان هرچی بهت بگم کم گفتم . چه تیپ هایی . چه کارهایی . چه.... والا اونا هم یه عده با پرچم های بلند جلوی دسته راه می افتن و پرچم ها رو توی هوا میچرخانند بعدش یه علامت و نشانه ی خاص خودش رو هر گروه جلوی دسته حمل میکنه ولی روی چهار چرخ و گاری . یع عده هول میدن . بعضی هاشون از بس بزرگه که بالاش یه عده از بانوان مومن برزیلی مشغول .... شادمانی هستن و برای حضار کنار خیابان دست تکان میدن . از دست برقضا نذری هم میدن. ولی فقط نوشیدنی مجانی . بعضی ها با تفنگ آب پاش ، بعضی ها با لیوان های کوچیک درون سینی . خلاصه حال و هوای عجیبی هست . از همه بهترش اون هیات هست که پرچمش مثل رنگین کمون بود . چه اعضایی چه تیپ هایی . ... از اون تیپ آدمهای بلاتکلیف و اونجوری، اونهایی که آدم تکلیفش باهاشون روشن نیست . میدونی که چی دارم میگم .....
با لبخند از وی میپرسم :
منظورت پرچم شش رنگ هست ؟...
راننده مجدد به هیجان آمده و میگوید ؛
آره. احسنت . این جوان درست گفت . نکنه تو هم اونجا بودی ؟...
اینبار با جدیت و کمی اخم و لحن خشک میگویم؛
نه ، خب خودتون گفتید پرچم رنگین کمون . چه ربطی داره که آدم فقط چیزهایی رو بدونه که دیده باشه . خب فضای مجازی ، ماهواره ، و مطالعه باعث میشه آدم خبر چهار کنج دنیا رو داشته باشه . یعنی اگر الان بگم وسط پرچم آلمان در جنگ جهانی دوم و زمان هیتلر یه صلیب شکسته بود به این معناست که منم نازی هستم ؟ چه ربطی داره ؟...
خانم صندلی جلویی بی آنکه متوجه ی مفهوم حرفم شود زیر لب زمزمه کنان چیزهایی میگوید؛
این که صداش مردونه ست ، چطور اسمش نازی هست؟ بزار نگاهش کنم.
آنگاه سرش را میچرخاند و نگاهی به من می اندازد و لبخندی مصنوعی به چهره نشانده و میگوید؛
وااا خاک عالم... نازی که اسم دخترانه ست . دیگه آخر زمون شده . نمیشه تشخیص داد کی به کیه . بعدش کی صلیب رو شکونده؟.. غلط کرده . شما واستادی نگاش کردی ؟ باید میزدی توی دهنش . تا از این غلط ها نکنه . الان صلیب میشکونند دو فردای دیگه لابد میخوان عکس آقا رو پاره کنن . والا..... خاک عالم....
راننده نگاهی شیطنت آمیز درون آیینه به من میدوزد و در پاسخش میگوید:
منظور جوان چیز دیگری بود . این دوره زمانه همه از تاریخ و دانش روز آگاهی دارن. واسه هر پرسشی سریع یه جواب توی آستین دارن. همش هم بخاطر ظهور فضای مجازی هستشا...
خانم مسافر در تایید حرفهای راننده میگوید؛
صد البته ... کاملا درست میفرمایید . بله ، آدمهای این دوره زمانه دیگه مثل قدیمی ها نیستن ، مطالبه دارن ، ماهپاره (ماهواره) نگاه میکنن . فضا میرن . فضای مجازی یا غیر مجاز رو نمی دونم ولی فکر کنم یه میمون زمان احمدی نژاد فرستادیم فضا . همونی که وقتی برگشت گم شد و یکی دیگه بجاش آوردن نشون دادن . خلاصه علم و روشنفکری و تحصیلات باعث شده جامعه تغییرات مثبت کنه . من خودم هر غروب به غروب تا فیلم هاي شبکه Gem جم رو نبینم آرام قرار ندارم . این شوگر ددی و این چیزا که زمانه ی ما نبود . الان مد شده . دو تا بچه دارم یکیش رفته عملگی بنایی ، اون یکیش ولی میره قلیون سرا کار میکنه . همیشه عطر میوه های توتون قلیون میده ولی آخرش نفهمیدم پس چرا بهش حقوق نمیدن. یه عروس هم دارم که کمی اذیت میکنه و سر ناسازگاری داره . البته خودم ادبش میکنم . .... دوای دردش پیش خودمه. الانشم دارم از پیش متخصص میام . شنیدم کارش حرف نداره . تضمینی هست . ارزان هم حساب میکنه . هرکی رفته پیشش گره از مشکلاتش باز شده . دردش درمان شده .
در همین لحظه تاکسی به نزدیکی پل گوهررود رسید و خانم با عجله گفت ؛
همین جا خوبه . من پیاده میشم . ...
سپس با عجله پیاده شد و درب را کوباند . خودرو در ترافیک روی پل متوقف بود و نگاهم به قدم های آن خانم دوخته شد ، او بر سر پل رفت و از کیفش تکه کاغذی در آورد، نگاهی مشکوک و نگران به اطراف دوخت تا مبادا کسی او را ببیند ، سپس نگاهی به آب روان رودخانه انداخت ، مجدد اطرافش را ورانداز کرد تا مبادا او را کسی دیده باشد . سپس آن کاغذ کوچک را درون آب جاری رودخانه انداخت و به دور ورش یک فوت دمید و پشت دستش را دندان آرامی گرفت و زیر لب وردی خواند و رفت . ......
خب دقایقی نگذشته و من تصمیم گرفته ام باقی مسیر تا خیابان سام را قدم زنان بروم . به نیمه ی مسیر رسیده ام که یک کوهلی با خال های کوبیده شده و سنتی روی صورتش و تن پوشی منحصر به کوهلی ها نزدیک میشود و زن سالخورده ای است و میگوید ؛
بیا فالت بگیرم . بیا بهت بگم چه در کمین تقدیرت نشسته ... آهای پسرجون کوجا میری ... تا زخمت خوب شد و جوش خورد باز دم در آوردی و سرتق شدی . سریع راه افتادی و سرکش و یاقی شدی....
من مکث میکنم . او منظورش چه بود؟... دقیق یک هفته ای میشود که بخیه های ساق پایم را کشیده ام . او از کجا چنین چیزی میداند؟.. برمیگردم و نگاهی به او ميندازم ، او این حرفها را خطاب به شخص دیگری میگفته،
من به اشتباه تصور کردم که منظورش به من است . زیرا پسر جوانی نزد او ایستاده و فالگیر و کوهلی کف دستانش را نگاه میکند.
عجیب است . دوره ی انفجار اطلاعات و عصر ارتباطات و فناوری ، سفر به مریخ و کشف کائنات و راز های این گیتی و پیشرفت های علوم پزشکی و جهش دانش بشری و عقب افتادگی های جامعه ی ما ....
چنین موارد و مباحثی دچار دوگانگی و تضاد میکند افکارم را.
سرم کمی گیج میرود و چشمانم تار میبیند . پیوسته صدایی زمزمه وار را کنار گوشم میشنوم. ولی وقتی به پشت سرم نگاه میکنم هیچ کسی نیست . چه عجیب است .
نکند موجودی در تعقیب من باشد . نه این چه فکر چرت و بچه گانه ای است . مگر هالووین است . واقعا برای خودم متاسفم. آنقدر تنها مانده ام که کم کم خل شده ام.
اما نه.... تازه یادم آمد. همه چیز زیر سر همسایه جدید است. او در کسب و کار فال قهوه است و جنبل و جادو هم بلد است . از وقتی آمده و همسایه ام شده من احساس میکنم صبح ها پادری جلوی درب واحدم خیس است . و گاه صدای مخوف را میشنوم و از خواب به بیداری میرسم . ولی اکنون که بیدارم چرا چنین توهماتی سراغم می آید؟... شاید بهتر باشد شب ها فیلم های موزیکال نگاه کنم . چون تاثیرات منفی فیلم های آره و جیغ و کلبه وحشت روی زندگی روزمره ام سایه افکنده .
من که به این چیزها معتقد نیستم . ولی چرا.... کمی هستم. یعنی نبودم ولی اکنون باور دارم . یعنی کمی باور دارم. تا نباشد چیزکی که مردم نگویند چیزها .... خب البته شاید یک مشت شیاد و کلاه بردار مشغول سواستفاده های مالی از مردم خرافت زده هستند ولی مبحثی به نام علوم غریبه دروغ نیست و نبوده . دامنه و گستره ی وسیعی دارد و نسل امروزی بشر از اشراف به این علوم عاجز است . گویی طی گذر از سنت گرایی به صنعتی شدن این علوم را فراموش کرده باشد . ولی گهگاهی عده ای مدرکی نشانه ای و نمادی از وجود چنین مباحثی ارائه میدهد که نه قادر به اثبات صحت آن هستیم و نه آنکه میتوانیم به سادگی از کنارش بگذریم . علوم ماورایی عالم بیگانه ای دارد که درک و لمس آن سخت و چالش آور است .
در همین تصورات هستم که وارد آسانسور میشوم ، نیمه ی راه برق قطع میشود و صدای برخورد یک شی به سقف آسانسور بگوش میرسد .... لابد یکی از قطعات آسانسور سقوط کرده و بر سقف کابین افتاده . خب زنگ آژیر هشدار هم که کار نمیکند. ... عجب گرفتاری شدیم . بیش از حد تاریک است . لحظه ای دستم به شی عجیبی برخورد میکند. ولی من که تنها درون آسانسور بودم . پس این جسم از کجا آمده .... اضطراب و استرس و هیجان و شاید هم ترس وجودم را فرا میگیرد. دستانم به لرزه و تپش های قلبم به سرعت و نفس هایم به شماره افتاده .
نور صفحه گوشی ام دچار اختلال شده و نویز عجیبی صفحه را به لرزش در آورده. چراغ قوه ی گوشی را روشن میکنم و درون آیینه آسانسور می اندازم تصویر رنگ پریده خود را ببینم . نکند ناگهان چهره ی موجودی ماورایی را پشت سرم ببینم!... نه . این چه فکر بچه گانه ای است . مگر فیلم وحشت ناک است که چنین شود . این افکار منفی چیست که بر وجودم رخنه کرده . ...
نور چراغ قوه را آرام بالا می آورم و در تصویر آیینه می اندازم و....
س....س....س....سلام بخدا..... ...|\/___\/_______|/________.....DC finish life
