نوشتهها
کنار پنجره نشستهام و فنجان قهوه به من چشمک میزند، به یاد دارم که دغدغهها و کارهای زیاد، هیچ وقت اجازه لذت بردن از قهوه گرم و تازه را به من نداده است. همیشه آنقدر دغدغه دارم که وقت کم میآورم برای آهسته قهوه خوردن. گاهی فنجانی قهوه میریزم و یادم میرود بخورم و مجبور میشوم قهوه را سرد بخورم. راستی اگر نامیرا بودم چه میکردم؟ همبودگاه است دیگر...گاهگاهی چالشی میآورد و ما را وا میدارد به نوشتن. ذهنم میان عقل و احساس، میان علم و تخیل پرسه میزند...نامیرایی یعنی زندگی جاودانه! اما جاودانگی مگر ممکن است؟ جاودانگی یک مفهوم اساطیری است، به ذهنم که فشار میآورم، بیشتر در اساطیر است که تمثالهایی از جاودانگی را خواندهام...اصلا این جاودانگی چگونه رخ میدهد؟ به تدریج یا ناگهانی؟ بهتر است از دنیای عقل و علم که مشخص نیست نمونهای در این زمینه تحویلم بدهد یا نه فاصله بگیرم و وارد دنیای خیال خودم شوم.
اگر نامیرا بودم، زندگی را از 18 سالگی شروع میکردم و در سن 30 سالگی متوقف میشدم و به صورت جاودانه همیشه یک دختر 30 ساله شاد و پرانرژی میماندم. چون خیالم بر این است که بهترین روزهای من، در دهه 20 تا 30 زندگیست. انرژی و نشاط، تجربههای شیرین، علاقه و کشف احساس و سرزندگی در این دوره از زندگی اتفاق میافتد.
اگر نامیرا بودم آنقدر وقت داشتم که زندگی را بدون فکر و دغدغهی گذر زمان، دنبال کنم و آنقدر کتاب بخوانم که تمام تجربههای موجود در جهان را بدون آنکه ترسی از اشتباه کردن و گذر عمر داشته باشم از آن خود کنم.
اگر نامیرا بودم ترسی از تمام شدن وقت نداشتم، پس بدون هیچ ترسی، وقتم را به مطالعه میگذراندم و یک کتابخانه بزرگ با کاغذهایی نامیرا برای خودم تهیه میکردم.
اگر نامیرا بودم تمام اوقات خودم را صرف مطالعه و شناخت راههای گسترش عشق و صلح در جهان میکردم و آن را به هر کسی که سر راهم قرار میگرفت آموزش میدادم. من برای آموزش دادن عاشقی به همه موجودات جهان، وقت زیادی لازم داشتم که فقط نامیرایی آن را ممکن میکرد...اگر نامیرا بودم، به اندازه تمام توان بشریت، انسان را به سمت عشق هدایت میکردم.
کافیست دیگر، بگذار قهوهام را بخورم تا سرد نشده، کلی کار روی دستم مانده و وقت اندک است...چه کسی میداند شاید اگر نامیرا بودم، وقت برای انجام تمام کارهایم داشتم و قهوهام هرگز سرد نمیشد...
پست شد در: داستان
کلمات کلیدی:
اگر نامیرا بودم، زندگی، جاودانگی، بیمرگی
