مدتی بود که چرتم را چیزی پاره نکرده بود. گاهی گذر گربه ای از دیوار رو به رو چنگی به چرتم می انداخت. اما اینجا، آخر این کوچه باریک انگار دنیا برای من، برای این در، برای دیوارهای کوچه تمام شده بود. کوچه که دو همسایه بیشتر نداشت . اولین خانه که اصلا زنگ نداشت تا هم کلامی باشد برای سالهای خستگی آخر عمر. یادم هست صاحبخانه اش- انپیرزن قد خمیده را-آخرین بار کفن پیچ از خانه اش بردند. بعد از آن هم دیگر هیچ دستی به در آن خانه ضربه نزد تا باز شود. حالا من مانده ام و این کوچه و یک خواب دایمی. گاهی چشم کج میکنم به سر کوچه و رفت و آمدها را نگاه میکنم. اما دریغ از یک آشنای دور! آدمهای این خیابان هم همه غریبه شده اند . از این انتهای کوچه که من ایستاده ام تابلوی سر کوچه هم معلوم است . انگار هم سن و سال خودم هست؛ نه! یحتمل خیلی جوانتر . یادم می اید خیلی سال قبل اسم کوچه چیز دیگری بود، تمدن بود؟! لاله بود؟! یادم نیست! اما یادم می آید وقتی پسر همسایه ی سر خیابان شهید شد، اسم کوچه هم عوض شد . کوچه ما هم شد شهید یوسفی ۵.آنجا بود که فهمیدم لابد ۴تا کوچه دیگر مثل همین کوچه خودمان در این خیابان هست.
حالا غرض از این همه روده درازی چه بود؟! صبح بود که صدای پایی که نزدیک و نزدیکتر میشد چرتم را پاره کرد.گربه نبود. صدای پای آدمیزاد بود. آخرین باری که کسی وارد کوچه شده بود شبی بود که آن دو سه تا جوان وارد کوچه شدند تا از تاریکی کوچه استفاده کنند و جنسی ردوبدل کنند.
صدای پا نزدیکتر شد. انگار میشناختمش. چهره اش چقدر آشنا بود. ایستاده بود روبه روی من و به آن در زنگ زده زهوار در رفته خیره شده بود. قبلترها رنگ من و این در آبی بود اما الان تنها چیزی که از من و این در دیده میشود رنگ قهوه ای زنگ خوردگی است. چقدر دوست داشتم هنوز هم آن رنگ آبی دوست داشتنی را داشتم، حداقل جلوی این دختر خانم!
دستش را به سمتم دراز کرد. یعنی نمیدانست که سالهاست کسی در این خانه زندگی نمیکند؟! به امید دیدن چه کسی میخواست مرا فشار دهد؟!چقدر سفت شده بودم . به زور فشارم داد. خودم هم باورم نمیشد هنوز صدا داشته باشم. یکبار کوتاه فشارم داد یکبار بلندتر . دو زنگ پشت هم. یکی کوتاه یکی بلند. ایستاده روبه رویم، همزمان با فشار دادن من لبش به خنده باز شد. خدایا! چرا من نشناختمش؟! بنفشه بود! بنفشه عزیز من! دردانه ی خودم، کسی که سالها مرا فشار داده بود با همین نظم خاص خودش، دو زنگ، یکی کوتاه یکی بلند.
چطور میشناختمش این خانم با وقار را؟! آخرین بار که دیدمش با همان ساک سیاهش راهی دانشگاه بود. چند سال گذشته؟! نمیدانم . اما باید زودتر میشناختمش، از برق چشمانش. هنوز همان است! برق چشمانِ بچه ی کوچکی که دستش به من نمیرسید. هر دفعه که میرسید پشت در قدبلندی میکرد که ببیند دستش به اندازه کافی بلند شده تا بتواند مرا فشار دهد یانه. وقتی که ناامید میشد با دستان کوچکش محکم در میزد.
کاش هنوز کسی در این خانه زندگی میکرد. نمیخواهم از زدم من ناامید شود. اما انگار قصد رفتن ندارد. ایستاده و به در و دیوار نگاه میکند.
بنفشه کوچکم میدانی اولین بار کی تو را دیدم؟ آن موقع که در بغل مادرت و همسایه تان از بیمارستان به خانه آمدی. نمیخواهم بدانی ولی پدرت همراهشان نبود . خودت که بهتر میدانی تو را نمیخواست! سومین دخترش را. همان موقع که نگاهم به چهره معصومت افتاد مهرت به دلم نشست. دلم غنج رفت که بزرگ شوی و با انگشتان نازک و کوچکت مرا فشار بدهی.
بله عزیزکم. تو از بدو تولدت در همین خانه زندگی کردی و بزرگ شدی، مثل دو تا خواهر بزرگترت. برای همین است که الان هم داری دست محبت میکشی به درو دیوار این خانه . خانه ای که خیلی هم جای امنی برای تو نبود.
یک ماهت شده بود یا نه که دیدم پدرت پتوپیچ محکم بغلت کرده وبا عجله و اضطراب رفت بیرون. همینکه تو را در بغل پدرت میدیدم برایم جای تعجب داشت. همان موقع که برخلاف عادتش در را خیلی آهسته بست فهمیدم اتفاقی در راه است. به ساعت نکشیده بود که داد و فریاد مادرت از داخل خانه بلند شد. بعد خودش را دیدم چادرش را سرکرده ونکرده با دمپایی لنگه به لنگه دوید بیرون. یک ساعتی گذشته بود که مادرت برگشت. با چادر پاره و خاکی و چشم ورم کرده و گوشه لب خون آلودش که مرا فشار داد. اما میخندید چون تو را در آغوشش داشت.
راه که افتادی با خواهرانت میرفتید لواشک و آبنبات میگرفتید و من عاشق خنده های قشنگتان بودم وقتیکه از سر کوچه وارد میشدید با پیرهن های گلگلی دست در دست هم. تو را وسط خودشان نگه میداشتند. یک دستت در دست معصومه و آن یکی دستت در دست ریحانه.
همانموقع ها بود که میدیدم زنهای غریبه زیادی به خانه رفت و آمد دارند . کمکم از پارچه های دستشان و خوش و بشهای پشت درشان شستم خبردار شد که مادرت دست به کمر خودش گرفته و خیاطی راه انداخته. پس همین بود که میتوانست هرازگاهی چند تومانی کف دستتان بگذارد تا هله هوله بخورید و عشق دنیا را بکنید.
مدتها گذشت. تو بزرگ شده بودی، آنقدر که خودت تنها میتوانستی راه بروی، اما دستت همچنان به من نمیرسید. آن روزی که دیدم ۷ صبح با آن روپوش صورتی و مقنعه سفید دست در دست مادرت از در آمدی بیرون، هیچ وقت یادم نمیرود که مثل فرشته ها شده بودی! کیف قدیمی معصومه روی دوشت بود. خوشحال شده بودم که از آن روز به بعد تو هم مدرسه رو شده ای. خوشحالتر میشدم وقتی که از مدرسه برمیگشتی و از سرکوچه دوان دوان می آمدی. اول امتحان میکردی که قدت به من میرسد یا نه، ناامید که میشدی تند تند در میزدی با دست یا با پا!
چقدر بعد از اولین روز مدرسه ات بود؟! نمیدانم! روز رفتن پدرت را دقیقا یادم هست. پدرت همیشه موقع بیرون رفتن در را محکم میبست. و با عجله طول کوچه را طی میکرد. اما آن دفعه رفتنش فرق میکرد. در را آهسته بست و ایستاد چند لحظه ای پشت سرش را نگاه کرد و رفت. رفت و رفت و تا سالها برنگشت. اما شما بودید، مادرتان بود و خانمهای غریبه -که خیلی بیشتر از قبل رفت و آمد میکردند- هم بودند. همان روزها بود که بالاخره دستت به من رسید . پا بلند کردی و سر انگشتانت توانست من را لمس کند. دو زنگ پشت سرهم، یکی کوتاه یکی بلند و این شد رمز تو. قرارتان با خواهرانت اینطور بود. معصومه دو زنگ کوتاه میزد و ریحانه دو زنگ بلند.
من شما را میدیدم که بزرگ و بزرگتر میشوید. رنگمانتوی تو دیگر صورتی نبود. مانتو شلوار سورمه ای میپوشیدی با مقنعه مشکی. بین خودمان باشد، میفهمیدم مانتو هایت کوتاه شده مانتوهای معصومه هستند، اما همان مانتوهای کهنه چیزی از زیبایی تو کمنمیکرد.
تا اینکه آن شب رسید . دستی مرا فشار داد. زمختی سرانگشتانش برایم معلوم کرد که مرد است. در تاریکی کوچه نشناختمش . صدایش را که بلند کرد و هرسه تان را صدا کرد فهمیدم که برگشته است. حق داشتم نشناسمش. پیر شده بود. لرزش دستانش را وقتی من را فشار داد فهمیدم . از ته دل دعا کردم که کاش خانه نبودید، کاش مادرت در را باز نمیکرد. اما مادرت در را باز کرد و پدرت دوباره برگشت....
اولین بار که مادرت را با عینک دیدم تازه متوجه چروک های ریز گوشه چشمش شدم. وقتی دستان مادرت موقع انداختن کلید در قفل میلرزید دیگر رفت و آمد خانمهای غریبه هم قطع شده بود.
چقدر پرچانگی کردم برای تو! مدتها بود با کسی حرف نزده بودم . دلم هم برایت تنگ شده بود دختر. از خودت بگو . چرا اینقدر در و دیوار را نگاه میکنی . کسی نیست در را باز کند. میدانی، تو را دیدم نطقم باز شده! انگار دارم زندگی خودم را مرور میکنم. بعد از این همه مدت که گرمای دستی را بر روی تنم احساس کردم خوابم پریده و خاطراتم سرریز شده. خسته شدی این همه ایستادی. بشین همینجا روبه روی من. سالهاست کسی وارد اینکوچه نمیشود که آرامش من و تو را به هم بریزد. آنجا، آن تکه آجر را بردار و بشین. بگذار حالا که سر درد دلم باز شده خوب حرف بزنم .
راستش اصلا دلم نمیخواهد آن روز را به یادت بیاورم. تلخترین روز عمرم. از صدای جیغ و داد شما دخترها همسایه ها ریختند پشت در. دست از روی من برنداشتند تا بالاخره پدرت در را باز کرد. چند ساعت بعد برای آخرین بار مادرت را دیدم که روی تخت آمبولانس بردندش و دیگر هیچ وقت برنگشت. از آنروز به بعد بخت سیاه شما دخترها سیاهتر هم شد. از کجا فهمیدم؟! از رنگ و رویتان که هر روز زرد و زردتر میشد. از روزهایی که ۷ صبح در را باز نمیکردید که بروید مدرسه! از خنده هایی که دیگر روی لبتان نبود! از اینکه دیگر از سر کوچه شلنگتخته زنان نمیدویدید تا در خانه. از سروصداها و دعواهای زیادی که هر روز میشنیدم.
میدانی بنفشه!من راز تو را هیچ وقت پیش کس نگفته ام؛ نه اینکه خیال کنی چون زبان ندارم نگفته ام؛ نگفته ام چون نمیخواستم کسی بداند. چون تو را دوست داشتم و دارم .
خیلی از شب گذشته بود که آرام در را باز کردی. مانتو شلوار مدرسه ات را پوشیده بودی. پای چشمت کبود بود؛ نه اینکه در آن تاریکی شب دیده باشم، بعدظهر دیده بودمش. آنروزها از آن کبودی ها در صورت همچون گل تو و خواهرانت زیاد میدیدم. ساک سیاهی در دستت بود.من مات مانده بودم که دخترک معصوم این وقت شب چه میخواهد بکند. در را آرام بستی اما نرفتی، برگشتی و صورتت را گذاشتی روی در . اشکانت را که نمیدیدم اما هق هق آرامت را میشنیدم.ناگهان مثل برق گرفته ها سرت را از روی در برداشتی و راه افتادی.
رسیدی به سر کوچه و رد نگاه من نگران، دنبال تو بود. ایستادی و نرفتی نگاهی به خیابان خالی و تاریک کردی و نگاهی به پشت سر. برگشتی داخل کوچه. به وسط کوچه نرسیده بودی که نشستی زمین و گریه کردی بلند، لابد مطمئن بودی کسی صدایت را نمیشنود. اما من میشنیدم. چند ساعت آنجا بودی؟ چندبار رفتی تا سر کوچه و برگشتی؟ یادم هست یکبار هم وارد خیابان شدی و از دید من خارج. قلبم داشت از دهنم بیرون می آمد. اما برگشتی. میدانی بنفشه تو دختر رفتن نبودی. مادرت تو را آنطور تربیت نکرده بود. دست آخر برگشتی کلید انداختی و در را باز کردی و رفتی داخل. کسی راز آن شب تو را نفهمید، جز خودت و من.
بعد از آن شب اوضاع تو فرقی نکرد. میرفتی مدرسه و می آمدی. خیلی کم میخنددی. خیلی کم بیرون میرفتی. بزرگ شده بودی و خیلی راحت دستت به من میرسید، احتیاج به هیچ پابلندی هم نداشتی .
وقتی آنروز یادم می آید شادی عجیبی در همین تن زنگ زده ام می دود. همانروز را میگویم که دوستت سعیده از سر کوچه دواندوان پیدایش شد. دست از روی من برنداشت تا بالاخره تو در را برایش باز کردی. تا تو را دید خودش را انداخت بغلت." پزشکی قبول شدی بنفشه دانشگاه تهران" . آنروز هم من خنده ات را ندیدم، به جایش اشک بود که گلوله گلوله از چشمانت سرازیر بود. . چند روز بعدش بود که همان ساک سیاه دستت بود و در را پشت سرت بستی و رفتی. پشت سرت را هم نگاه نکردی . رفتن خواهرانت را هم قبل از تو دیده بودم. معصومه را یادم هست با آن لباس عروس زیبایش از همین در رفت بیرون . ریحانه هم که قبل از تو راهی دانشگاه شده بود.
تو رفتی و دیگر برنگشتی. تقصیری هم که نداشتید. کمی بعد از رفتن تو بود که مرد غریبه ای مرا فشار داد. پدرت که میخواست در را باز کند هر دو لت در را باز کرد. آن یکی لت در سالها بود که باز نشده بود. انگار بعد از آخرین رفتن مادرت. اما حالا در کاملا باز شده بود چون مرد غریبه تمام وسیله های خانه ها را برداشت و در وانتش جا داد. دسته اسکناس که در دستان پدرت قرار گرفت فهمیدم خبرهای بدی در راه است. پدرت چند روز بعد رفت نمیدانم کجا. اما دیگر هرگز برنگشت. نمیدانم تو میدانی کجاست یا نه. یکروز در خانه را قفل کرد و رفت. با خودم گفتم خانه حتماصاحب جدیدی پیدا کرده و به زودی سر میرسند و من از تنهایی در می آیم. اما کسی نیامد که نیامد. سالها آمد و رفت و کسی نبود که با فشار دادن من سراغ آدمهای این خانه را بگیرد. این بود که رنگ آبی قشنگم از بین رفت و زنگ زدم. سفت شدم و صدایم گوشخراش شد. همدمم گربه های لب دیوار و این در قراضه تر از خودم شد.
صدای پای کس دیگری را میشنوم. انگار خودت هستی که دوباره بچه شده ای و شلنگتخته زنان از سر کوچه می آیی!
-سوگند، مامان آروم بیا عزیزم. کف کوچه ترک داره نخوری زمین
-سلام مامان ما اومدیم. با بابا رفتیم پارک.خیلی بازی کردیم. بستنی هم خوردیم. بابا میگه اینجا خونه ی بچگیای توعه، راست میگه؟
-بستنی رو خودت خوردی یا لباست وروجک خانم؟! راست میگه عزیز دلم . اینجا خونه ی بچگیای منه. بابا کجاست پس عزیزم؟
-سلام خانم دکتر. خوب خلوت کردی با خودت! سعی کردم تا میشه دیرتر بیایم تا مزاحم خلوتت نشیم. اما از بنگاه زنگ زدن. خریدار اونجا منتظر ما نشسته . نمیشه بیشتر از این معطل کرد.
کلیدت را از جیبت درآوردی و گرفتی جلوی همسرت.
- میتونستم دروباز کنم و برم تو .اما زنگ زدم. یکی کوتاه یکی بلند. گفتم شاید مامان بیاد درو باز کنه یا حتی بابا. اما کسی نیامد.
- خدا رحمت کنه پدر و مادرت رو
سرانگشتان همسرت رد اشک روی صورتت را که پاک کرد خیالم راحت شد که حالا خوشبختی .
#شخصیت_پردازی
اولین نفری باش که میپسندی
می 2, 2021
15 بازدید
نامیرا بودن چه فایده ای دارد وقتی قرار نباشد عزیزانت هم با تو باشند؟!
تو بگو نامیرا بودم و با فراغ بال آسوده از زمان و فرصتی که هرگز تمام نمیشود میرفتم پی تحقق همه رویاهایم. مثلا جهانگرد میشدم و سنگ به سنگ و رود به رود این کره خاکی را میجستم و میدیدم . لذت میبردم. اما با چه کسی؟؟ این همه خاطره را بی حضور کسی بعدها چطور به یاد بیاورم و لبخند بزنم؟
یا بگو میرفتم پی آن یکی رویا و نویسنده ای میشدم آنچنانی که به قول خودم روی دست "جی کی رولینگ"و "هری پاترش" میزدم. خب شبها که قرار بود بروم خانه چه کسی در آن خانه منتظرم بود یا قرار بود در آن خانه من منتظر چه کسی باشم که شادی ام را با او شریک شوم؟!
نامیرایی چه فایده ای دارد اگر قرار باشد شاهد رفتن تک تک عزیزانم، آنها که روشنی قلب و چشمم هستند باشم و بعد در این دنیای وحشتناک تنهای تنها بمانم!
#نامیرا
نه سالم شده بود و وقت گرفتن اولین روزه درست و حسابی عمرم بود. خوش شانسی آن موقعِ دخترانِ دهه شصت این بود که اولین رمضانشان را در زمستان تجربه میکردند. کوتاهی روزهای زمستان کمی از فشار تجربه چند ساعت گرسنگی و تشنگی میکاست.
سختی خود روزه یک طرف، بیدارشدن برای سحری هم خودش پروژه ای بود. خصوصا اینکه مادر من عادت داشت از ترس خواب ماندن و به سحری نرسیدن، دو ساعت قبل اذان ما را بیدار میکرد. هرچه هم اصرار میکردیم الان خیلی زود است کو گوش شنوا! تنها حسنش این بود که من ته تغاری خانه بودم و با مکلف شدن من دیگر کسی در خانه وقت سحر خواب نبود تا حسرتش را بکشیم!
یادم هست شیفت صبح هم بودم. از همان اول صبح گرسنه بودم انگار نه انگار سحری خورده ام! ولی روزه گرفتن و صدالبته اعلامش به همه غرور خاصی هم به همراه داشت.
هر طور بود مدرسه هم تمام شد و به خانه برگشتم. نمیدانم از کجا دقیقا به این نتیجه رسیدم حالا که اولین روزه عمرم را گرفته ام مستحق جایزه هستم. پروژه ام را از مامان شروع کردم که دل رحم تر بود و به طبع نقشه ام زودتر اثر میکرد. اما در نهایت این بابا بود که باید تصمیم میگرفت و عملی میکرد. از امواع مختلف روشهای دخترانه استفاده کردم تا به هدفم برسم. هرچند احتمال کمی برای تحقق نقشه ام میدادم. آن موقع ها مرسوم نبود که بچه ها تا تقی به توقی میخورد هدیه بگیرند. باید صبر میکردیم آخر ثلث که میشد اگر تمام نمراتمان بیست بود خانم معلم پشت کارنامه مینوشت که فلانی مستحق تشویق است، لطفا برایش جایزه بگیرید. بعد باز هم منتطر میشدیم تا روزی بهمناسبتی در حیاط مورسه صف ببندیم و آنموقع جایزه ای که والدینمان تهیه کرده بودند را به ما بدهند. من هم در آن زمان کوتاه فکر نمیکردم که چندان موفقیتی برای گرفتن جایزه به دست بیاورم. خصوصا که برای برادر و خواهر بزرگترم هم قبلا از این خبرها نبوده است!
وقت افطار که رسید علیرغم تصورم که اول این را میخورم و بعد آن یکی را، خیلی زود سیر شدم در حالیکه من چند ساعت بود چیزی نخورده بودم و حقش نبود که اینقدر زود سیر شوم!
چیزی از افطار نگ شته بود که با یکی از بهترین سورپرایزهای عمرم مواجه شدم. برای من جایزه خریده بودند! آنهم چیزی که آرزویش را داشتم،یک ساعت مچی با بند چرمی مشکی و صفحه زرد رنگ با پولک های نقره ای و اینطور بود که من قشنگترین هدیه عمرم را به عنوان جایزه اولین روزه داری ام گرفتم.
#رمضان



