سمیرا نظری
زن.
زندگی می کند در
تهران, ایران.
متضاد زندگی مرگ نیست. مرگ عدم است و نمیتواند در برابر زندگی باشد. آنچه زندگی نیست، سکون است. اگر عملی، حرکتی و واکنشی نباشد زندگی ای نیست. دست دنیا پر است از ابزارهایی که آدمی را وادار میکند خودی نش...نمایش بیشترمتضاد زندگی مرگ نیست. مرگ عدم است و نمیتواند در برابر زندگی باشد. آنچه زندگی نیست، سکون است. اگر عملی، حرکتی و واکنشی نباشد زندگی ای نیست. دست دنیا پر است از ابزارهایی که آدمی را وادار میکند خودی نشان دهد. آنکه ناتوان از این باشد از زندگی محروم است
مهیا کاظمی
زن.
زندگی می کند در
تهران, ایران.
خبر از عیش ندارد که ندارد یاری
دل نخوانند که صیدش نکند دلداری
#سعدی
الهه جعفرپور
زندگی می کند در
گیلان, ایران.
امتیاز
بررسی
خطر اسپویل****
یکی از بهترین رمان هایی که خوندم لبه تیغ بوده. راجع بهش میخوام سه نکته بگم
به نظر ...
لبه تیغ
تومان55,500
تهران, ایران .
دسته بندی: داستان
یکی از شاهکارهای سامرست موام که هیچگاه کهنه نیست.
موجود
این کتاب را خواندهام:
لبه تیغ
تومان55,500
تهران, ایران .
دسته بندی: داستان
یکی از شاهکارهای سامرست موام که هیچگاه کهنه نیست.
موجود
میترا نجفی
زن.
زندگی می کند در
تهران, تهران, ایران.
دوست دارم این کتاب را بخوانم:
انسان در جستجوی معنا
تومان27,000
کتاب انسان در جستوجوی معنی (Man’s Search for Ultimate Meaning) در سال 1946 برای اولین بار منتشر شد.
تعداد موجودی
1
آپریل 17, 2021
19 بازدید
محسن گفت: «من خیلی گشنمه. میخوام یه ساندویچ بخورم. صبر کن ببینم... بله، تو روشنی روز، تو خیابون به این بزرگی وسط شهر، یه فست فودي باز نیست. چرا؟ واسه اینکه چار نفر آدم که میگن ما روزهایم یه وقت دلشون ضعف نره»
مرتضی گفت: «بذار رسیدیم خونه هر چی خواستی بخور»
- «پدر من! من الان گشنمه. اینطوری اصلا معلوم نیست به خونه برسم!»
رمضان بود. سال 1395. آن روز هوا مطبوع بود و ابری. قم سوز و گرمای هر روزش را نداشت. نسیم ملایمی هم میوزید. مرتضی و نرگس 8 ساله اش همراه انبوه جمعیت بعد از مراسم جزء خوانی از شبستان حرم بیرون آمده بودند. نرگس چادر سفیدی سر کرده بود و مقنعه رنگیاش صورت روشن و زیبایش را جلوه بیشتری میداد. نیم ساعتی با هم قدم زدند و خندیدند. قصد داشتند تاکسی بگیرند که نرگس برادرش را دیده بود و دوان دوان سمتش رفته بود. محسن خواهرش را در آغوش گرفته و چند بار بوسیده بود و قربان صدقه اش رفته بود. نرگس گفته بود: «باباجون حالا که داداش محسنو دیدیم یه کم دیگه پیاده بریم بعدش با ماشین بریم». پیشنهادش بدون رأی ممتنع یا مخالف با صددرصد آرا تصویب شده بود.
محسن ادامه داد: «من نمیفهمم من چرا نباید بتونم اینجا غذا بخورم؟»
- «خب این یکی از مناسک دینیه. مردم اینجام مذهبین. اگه شما اینجا غذا بخوری شکل و فرم و تشریفاتش خراب میشه. حرمتش میشکنه. شما بخاطر همشهریات این یه ماهو تو خونه غذا بخور»
محسن 20 ساله بود. از اول ماه روزه نگرفته بود و گفته بود مشکل معده دارد. میدانست حتی اگر بدون هیچ بهانهای بگوید روزه نمیگیرد پدر و مادرش خیلی پیله نمیکنند، ولی میخواست جانب احتیاط را داشته باشد و کاملا مقابل آنها نایستد.
در جواب پدرش گفت: «پدر من، همشهریای من خودشون میخوان الان یه چیزی بخورن. حداقل راضی نیستن کسب و کارشون تعطیل بشه. مشکل اینه که اگه کسی چیزی خورد دیگه شب پیش خونوادش نیست!»
- «خیلی خب بیا همین جا بشین بخور. اگه مردم اومدن اعتراض کردن حرف من درسته. اگرم فورا کسی اومد ببرتت حرف شما درسته»
- «نه نمیشه. نمیخوام منو ببرن. شما هم باید باشی»
- «شرمندتم آقا جون، من روزه ام. بخاطر شما هم خرابش نمیکنم»
- «نگفتم که روزه تو بشکنی. سه تا ساندویچ میاریم. من میخورم، شما فقط دستتون بگیرین. اگه شما باهام نباشید شب دیگه بدون من باید افطار کنید»
- «نترس، اگه کسی خواست ببرتت میام حلش میکنم. به مامانتم میگم تا ما نیومدیم افطار نکنن»
محسن میدانست که شاید چند نفری اعتراض کنند، چند نفر هم شاید خوششان بیاید. ولی میخواست پدرش هم باشد. میخواست بین آنها بحث و جدل در بگیرد. حرف زدن ها و دلیل آوردنهای پدرش را دوست داشت و از حوصلهای که در بحث کردن داشت لذت میبرد. بعد فکر کرد چقدر باید ادامه دهد تا کسی بیاید که بخواهد او را ببرد. اگر نیامد چه؟ اگر آمدند و پدر نتوانست کاری کند چه؟ به پدرش نگاهی کرد. کمی مکث، و بعد گفت میرود تا چیزی بیاورد.
در راه با خود فکر کرد به قول پدرش این مناسک دینی خوبیهایی هم دارد. مثلا موقعی که ابتدایی بود ماه رمضان مصادف با ماه مهر و آغاز مدارس بود. شیرینی خاطرات سفرههای دسته جمعی افطاری مدرسه هنوز زیر زبانش بود. یادش آمد آن سالی که ماه رمضان قبل از مهر افتاد، خیلی ناراحت شده بود. از اینکه در هر مسجدی شیر و خرما و کیک پخش میشد، رفت و آمد بچهها بیشتر میشد و شور و همهمه کل محل را میگرفت خوشش میآمد. صفایی که این آیین مذهبی با خودش میآورد و این سی روز را از بقیه سال متمایز میکرد حس میکرد. پدرش به بهانههای مختلف در این ماه به خانوادههای نادار محله کمک میکرد. ولی به نظرش این قانون ناعادلانه بود. چرا کسی مثل او که مشکل معده! داشت نباید راحت بتواند غذا بخورد و آب بنوشد. با خود گفت: «چرا ما باید هوای دل اون چندتا همشهری مونو داشته باشیم. خب اونها به خاطر ما کوتاه بیان...»
به خاطر زائر پذیر بودن شهر، تعدادی از مغازههای اطراف حرم فعالیت خود را داشتند و پیدا کردن ساندویچ چندان که محسن وانمود میکرد سخت نبود. رفت و با یک همبرگر برگشت پیش مرتضی و گفت: «باشه. حالا که شما نمیخوای اینجا باشی، من خودم تنهایی میخورم. وقتی منو بردن بعدا خودتو سرزنش نکنی که از پسرت حمایت نکردی»
بعد هم رفت و در کنار خیابان شروع کرد به ساندویچ خوردن.
مرتضی لبخندی بر لبانش نشسته بود. از جرأت و جسارت پسرش خشنود بود. از پرسشگریاش و از سرسختیاش. بدش نمیآمد حتی واقعا مأموری بیاید و برای چند ساعتی او را ببرد. باید کم کم یاد میگرفت که این شیوه زندگی کردن بی هزینه هم نیست. اگر میخواهد همه چیز را به پرسش بکشد باید پای لرزش هم بنشیند. چشمانش میگشت. منتظر بود ببیند چه میشود. محسن هم میخورد اما نمیفهمید چه میخورَد. تا شعاع صد متری هر جنبندهای تکان میخورد حس میکرد دارد فحش کشان به سوی او میآید. چشمان پدر و پسر چنان میگردیدند انگار چشمک بازی میکنند. نرگس هم سعی میکرد از بازی عقب نماند.
چند نفر از عابرین دور و نزدیک نگاه های عمیقی به محسن کردند و گذشتند، بعضیها هم لبخند زدند. خانم 50 سالهای نزدیک شد و گفت: «مسافری مادر؟» محسن گفت: «مشکل معده دارم، نمیتونم روزه بگیرم» زن نگاه تأثر آمیزی کرد و گفت: «خدا جوونیتو بهت ببخشه مادر. تو کوچه و خیابون خوبیت نداره مادر. برو خونه غذا بخور». محسن هم سری تکان داد و چیزی نگفت. آخوند سالخوردهای از کنار محسن گذشت، اما به قدری سر به جَیب مراقبت داشت که محسن را ندید. در کل خلوت بود و آن طور که محسن به جان ساندویج افتاده بود بیش از این نمیتوانست زمان بخرد. داشت تمام میشد که مرد میانسالی آمد و اخم به چهره کشید و ابرو در هم کرد و با غیظ گفت: «آقا جان، شما نمیدونی ماه رمضونه؟ میخوای به خدا دهن کجی کنی؟ نشستی اینجا ملچ ملچ میخوری که چی بشه؟»
محسن گفت: «گشنمه. به شما چه مربوطه؟»
مرد معترض این بار گفت: «شماها از پررویی دم درآوردید. شماها رو باید به سیخ کنن! تو اون دنیا با سر به قعر جهنم میری»
مرتضی که صدایشان را میشنید بلند شد و آمد به سمت آنها. نرگس هم بلند شد و از دست پدرش گرفت و با او آمد. مرتضی با گام های شمرده و مطمئن میآمد. از اول چشم به مرد دوخته بود و منتظر بود مرد هم به او نگاه کند. محسن که رویش را سمت پدرش کرد، مرد هم نگاهش را سوی او چرخاند. مرتضی زل زده در چشم مرد جلو میآمد. آمد تا نزدیک او و روبروی صورتش ایستاد. بدون آنکه به محسن نگاه کند ته مانده ساندویچش را گرفت و یک گاز حسابی زد. بدون چشم برداشتن از چشمان مرد به طوری مصمم شروع کرد به جویدن. مرد از شدت تعجب، از سخن بازماند. دو قدم عقب رفت و بعد تند از آنجا دور شد.
مرتضی و محسن نگاهی به هم کردند و زدند زیر خنده. نرگس هم نمیتوانست جلوی خندهاش را بگیرد. مرتضی لقمه جویدهاش را بیرون آورد و داخل پلاستیک گذاشت و بعد راحت تر خندید...
#رمضان
سهیلاافشار
زن.
زندگی می کند در
یزد, یزد, ایران.