و با تمام شدن اسم من داستان شروع می شود...
دربارهی من
فوریه 10, 2021
144 بازدید
ای چسبیده به رگ های خاطرات من
چون نبض خوش یک خیال
تو در توهمی ترین
آرزو های من به حقیقی ترین
شکل قابل لمسی
و من چون مخلوقی
در مقابل خالقی بی چون و چرا
مجبور
و بی اختیار وصل به آوای خوش
خنده ی تو!
آنگاه که من در خاکستری
از چوب های باغ محبت
آرامیده ام
باد که چنین بادا
من تو را هنوز
در توهمی ترین خواسته ام
بر تمام خواسته هایم
ارجح تر خواهم شمرد
و آن گه که
چون ابلیس از در خویش
برانی
و بر من آتشی از جنس خویشم
وعده کنی
من این وعده را از چشم های تو
به یادگار دارم
دوـسه شبی بود که برف نمیآمد. خداخدا میکرد که از فردا، آفتاب سر بزند و زمستان را بفرستد پیکارش. هیچوقت اینقدر انتظار آبشدن برفها را نکشیده بود. زمستان برایش طعم آجیل و میوههای خشک را داشت و آدمبرفی کجوکولۀ گوشۀ حیاط را. ولی دیگر این برف لعنتی حالش را به هم میزد. زمستان بلندبالا بود و یخبندان؛ از آن یخبندانهایی که به قول زن میرزاآقا استخوان میترکاند.
چمباتمه زده بود کنار پنجره و دستان یخبستهاش را مشت کرده بود زیر بافتهای درشت ژاکتش. یک چشمش به در بود که بالاخره باز شود و آقاجان از راه برسد؛ چشم دیگرش هم به قلۀ کوهی بود که از بین ابر و مه سرک میکشید میان آسمان. پدرش یک جایی میان آنهمه برف و یخبندان منتظر بود تا بالاخره زمستان تمام شود و اهالی روستا بروند سروقتش. دلش برای دستهای پدرش میسوخت. لابد آنقدر یخ بسته بودند که دیگر انگشتانش را حس نمیکرد.
مرتضی میگفت که سرمای کوهستان مثل خواب میافتد میان چشمان راهگمکردگان و جانشان را میگیرد. زن میرزاآقا ابرو بالا انداخته بود که دهانش را ببندد. بعد دستان یخبستۀ او را در دست گرفته بود تا لرزش و سرمایشان را با نفس خودش گرم کند. نفسش بوی سیر میداد و میان دلداریهایش از حرارت میافتاد. انگشتان کوچکش خیس از عرق میشدند؛ ولی گرمایی نمیگرفتند. پدرش همیشه دستانش را میگرفت و نوازش و ها میکرد تا گرم شوند. نفس پدرش حتی از نفس منقل زیر کرسی هم گرمتر بود. انگشتانش به چشمبرهمزدنی میان نوازشهای پدر جان میگرفتند و از نفس او گرم میشدند. این زمستان ولی کسی نبود که دستهایش را توی مشت بگیرد و درستوحسابی ها کند.
آقاجان تمام تلاشش را میکرد تا او جای خالی پدرش را احساس نکند. با آن دستان بزرگ و پینهبسته، دستان کوچکش را توی مشت میگرفت و ها میکرد. اما نفسش بالا نمیآمد. خودش چنان یخ زده بود که انگار خونی در رگهایش نمیجوشد. چشمانش هم مثل قبل نبودند. همه میگفتند که به سرش زده است. از صبح خروسخوان میرفت سر جاده و برفها را با دست خالی کنار میزد تا راه را زودتر از پایان زمستان باز کند. قایمکی شنیده بود که زن میرزاآقا به همسایهها میگفت که بندۀ خدا، هنوز امیدوار است که پسرش زنده باشد. بعد تا او را میدید؛ لب میگزید و زورکی لبخند میزد که چشم خودش هم روشن است. انشااللّه که زنده باشد و صحیح و سالم برگرد. هفت ماه گذشته بود و معلوم نبود که پدرش کجای آن قلۀ بلند زمینگیر برف و بوران شده باشد. اهالی روستا میگفتند که باید زمستان تمام شود؛ برفها آبشوند و جادههای برفگرفته راه را برای نیروهای کمکی باز کنند تا بالاخره بتوانند بروند به همان قلۀ کذایی و پدرش را پایین بیاورند.
آقاجان از راه رسید. صورتش رنگپریده و چشمانش خسته بودند. یکراست رفت سروقتش و دستهای سرد و پینهبستهاش را در دست گرفت. مشتش برای دستان بزرگ آقاجان زیادی کوچک بود؛ اما با تمام توان ها میکرد تا زودتر گرم شوند. لبخند خستهای روی لبان آقاجان نقش بست و چشمانش از رد اشک برق زدند. نمیدانست آقاجانش به چه امیدی میخندد. دوـسه شبی بود که برف نمیآمد. شاید زمستان داشت تمام میشد. شاید آقاجان توانسته بود راه را باز کند. شاید پدرش زنده باشد. شاید زن میرزاآقا راست میگفت. شاید فردا/پسفردا پدرش از راه میرسید؛ با یک دست، دستان دخترکش را گرم میکرد و با دست دیگر، رد اشک را از صورت پدرش کنار میزد.
داستان زمستان بوی تورا می دهد پدر...
دوـسه شبی بود که برف نمیآمد. خداخدا میکرد که از فردا، آفتاب سر بزند و زمستان را بفرستد پیکارش. هیچوقت اینقدر انتظار آبشدن برفها را نکشیده بود. زمستان برا...نمایش بیشتر
1 نفر دوست داشت
گروههای ویژه
تخصصی
کتابخوانی
انجام پروژه
کتابخوانی






