شهروز براری
توسط بر نوامبر 14, 2021
32 بازدید

 

     ■  فروشنده ی لباس زیر زنانه 

 

      یه سری به یکی از دوستان قدیمی زدم  که بلطف پشت و پارتی و پررویی  در منصب مدیریت یک  شرکت عریض و طویل در آمده  . 

   چای  و کمی گپ و گفتگو و  صحبت های متفرقه   زمان را کمی روی به جلو هول داد تا اینکه صدای درب و ورود منشی  جوان و مودب  و برگه های امضا نشده ای که به بهنام داده شد ....

        بهنام در حالیکه پشت میز ریاست اداره نشسته بود  بفکر فرو رفت ، منشی اومد و یکسری برگه برای امضاء آورد ،  میان برگه ها یک درخواست مرخصی ساعتی درون شهری هم بود ، بهنام به منشی گفت؛ 

این چیه ؟ مگه خونه ی خاله ست که یه کارمند هر هفته  به مرخصی درون شهری بره؟  

 منشی کمی عقب نشست و دو دستی تخته شاسی رو در آعوش کشید و با چشمای درشت و مضطربش نگاهی به من کرد و با لرزش درون صدای لطیفش گفت ؛ 

   اقای مدیر بخدا اولین مرتبه ست که این کارمند چنین درخواستی داده  ظاهرا پدر شده و باید بره تا بیمارستان "حمایت مادران" ...(زایشگاه) 

  بهنام کمی مکث کرد و گفت  : 

خب الان چه وقت پدر شدنه....   والا  این زن و شوهر های نسل های جدید و دهه هفتادی و هشتادی ها  هیچ  تدبیر و  عقل سلیم  در کارهاشون بچشم نمیخوره....   والا این موها رو توی آسیاب سفید نکردیم که....   بد میگم بگو بد میگی... 

   سپس  خطاب به من گفت ؛   

   میبینی شهروز جان ....  اینم وضع و اوضاع  ماست...   یکی  نیست بگه اخه الان چه وقت  بچه بدنیا آوردنه....   ما دهه شصتی ها  اللخصوص  ۶۶ ها  خیلی  مدبر  و با تدبیر  هستیم   افسوس  که  نسل سوخته ایم.....   والا....   

     کمی مکث کردم و پرسیدم  ؛  

    از چه نظر  میگی که  الان  زمان خوبی واسه وضع حمل و صاحب فرزند شدن نیست ؟....  منظورت تورم و یا اقتصاد رانتی  و یا گرانی و یا کاهش قدرت خرید و یا نزول ارزش سهام در معاملات بورس و یا  پایین اومدن ارزش ریالی کشور در سطح بین الملل و یا  شیوع ویروس کووید ۱۹  و خطرناکی محیط های درمانی  هستش ؟...  دقیق متوجه نمیشم آقا بهنام.... 

     بهنام زیر چشمی نگاهی عاقل اندر صفی  به من ددخت و  لبخندی  موزیانه به لب نشوند  ،  و گفت ؛  

   نه  شهروز جان .... تو  هم که  اصلا توی باغ  نیستی انگار....     مشتری جدید اومده و کلی سفارش روی دستمون مونده    الان وقت مناسبی واسه مرخصی ساعتی نیست ....   

    من از استدلال و منطق بهنام بفکر فرو رفتم و به این حقیقت که  زمانه و جبر زندگی و شاید هم  شرایط محیطی  چقدر زیاد روی شخصیت انسان ها  تاثیر گذار باشه فکر کردم .  این بهنام  اونی که میشناختم نیست . خیلی عوض شده .   با اینکه چند سالی از من بزرگتره  ولی  تموم مو های سرش سفید شده   خب البته به گمونم  موروثی باشه   چون برادرش هم همینطوره...     واقعا برام جای سوال هست که  با توجه به بزرگتر بودنش  چگونه توی هنرستان با من همکلاس  بوده....  خب بی شک چندین سالی رو سر یک کلاس  درجا  زده    تا بقول بعضی ها  پایه اش قوی بشه.... 

  در همین افکار بودم که  صدای پاره شدن کاغذ  حواسم رو  به خودش جلب کرد ...  بهنام  برگه رو پاره کرد و بسمت سطل آشغال نشانه رفت.  پس از خروج منشی از اتاق ، من به شوخی گفتم؛ 

توی هنرستان چمران ، هم نشانه گیری ات عالی بود  یادمه یکبار از انتهای کارگاه مکانیک یه پیچ رو پرت کردی و دقیق خورد توی سر سرپرست کارگاه.  آخرشم چون من فقط #c0392b"> خندیده  بودم خندیده بودم  تمام جریمه و تنبیه به پای من نوشته شد و از کارگاه تا دم درب هنرستان رو جارو زدم. 

بهنام لبخندی به مهر زد گفت؛

یادش بخیر   افسوس.

  من  پرسیدم ازش که 

خب چرا افسوس ؟      

   گفت 

آخه به ارزو هام نرسیدم

  کمی فکر کردم و  ازش  با لحنی جدی پرسیدم

تو که جایگاه خوبی داری الان 

 

   بهنام  نفس عمیقی از سر حسرت کشید  و  با لحنی غم انگیز و پر حسرت  ادامه داد ؛

خه از بچگی آرزو داشتم توی و  شورت و کُرست فروشی   کار کنم .  

من از لحن جدی وسوز غمی که در آه ه کشیدنش بود ، خنده ام گرفت......

   مدتی از اون ماجرا گذشت و من هربار بیشتر از پیش  مطمئن میشم که اون داشت حرف دلش رو میزد و خب چه حقیقت  مضحکی ....

                        آبان ماه /  ۱۳۹۸ رشت بارانی 


       آدمهای نجیب  حرفهای  عجیب   ² 


   

     ■  کشف شی مرموز و  #f39c12">مبهم ، سوال از پیش نماز مسجد  .  

فرزاد که چهل سالگیش رو پشت سر میگزاره  و قدری هم افسرده و منزوی شده    با خاطراتش زندگی مشترکی رو آغاز کرده  و فقط من هستم که هربار  سعی میکنم رنگ و لعابی به زندگیش بدم    و به حرکت بندازمش تا مبادا راکت و مرداب بشه  .   فرزاد خیلی مودب و خجالتی هست و از دست برقضا موقعیت  مکانی منزلش در یکی از بدترین کوچه های  محله قرار داره    . بد از این نظر که  همسایه ها  برای هم حرف در میارن و  یا حسادت و  دسیسه های همیشگی و فضولی های  آزار دهنده  و باقی  موارد که خب احتمالا  متوجه ی منظورم شدید که چه جور محیطی رو میگم ...   

   فرزاد روحیه ای حساس و زودرنج داره و مجرد مونده    و من تنها رفیقشم   و خب از  سر  شناخت بالایی که بهش دارم  تونستم  سر از برخی موارد  پنهان در لیست  آزردگی هاش  در بیارم .   بطور مثال   اولین آرزوی فرراد  این هست که   رنگ  پوستش  سبزه نبود و سفید میبودش  ....     هنوزم که هنوزه  سر تغییر رنگ پوست مایکل جکسون   وارد بحث میشه و یا اینکه  یهو  زوم میکنه  سر دلیل مرگ  بروسلی   و اینکه  چه زوایای پنهانی در  مرگ   الیزابت تیلور  بوده  و  یا موارد مشابه ....

   یکبار  که کمدش را باز کرد برای چندمین بار چشمم افتاد به خط کش چوبی و قطور و شکسته ای که  توی لابه لای  ارزنده ترین یادگاری هاش  نگهداری میکرد .   ازش جویا شدم و اون  نگاهی مشکوک انداخت  و ارام ارام  لبخندی  بروی لبش  نشست  و  سرآخر  راضی شد تا برام نقل کنه  از  راز و خاطره ی  عجیبش  و ارتباطش با اون خط کش چوبی و شکسته....

     فرزاد  میگفت؛    

  میدونی چرا اون خطکش چوبی شکسته رو توی جعبه.  گاوصندوقم نگهداری میکنم؟ چون سال 1368  وقتی که ده ساله و فرزند کوچک خانواده بودم  یه جعبه کاندوم پیدا میکنم و چون نمیدونستم چیه ، اون رو میبرم و توی پستوی خونه مون  و پشت قاب عکس مادربزرگ فوت شده ام پنهان میکنم ، ک خواهرم پیدا میکنه و اونم چون نمیدونسته ک محتویات توی جعبه چیه ، اما شک کرده بوده که چیز غیر مجازی هس که داداش کوچیکش اون رو  پنهان کرده ، پس اونو برمیداره میبره  تا از یک فرد  عاقل تر و بالغ تر  بپرسه...  و یا اینکه لااقل بفهمه این جعبه چه کاربردی داره  و یا اینکه اگر چیز خوبی نیست    بتونه کشف کنه از کجا خریداری شده  و  بره دعوا و مرافه که چرا چیز  خطرناک و یا  اعتیاد آور  و یا شایدم  ترقه  و یا شایدم  مخدر   و یا شایدم  موترقه و  اسیب زا  رو  به  بچه های محله  میفروشن.... 

 

  ابتدای امر میبره پیش بغال محله  ... 

 میپرسه  اقا رضا   از اینا  دارید؟... 

 

  بغال میگه   نه....

 سپس  میره به مغازه ی خرازی   محله و میپرسه ؛

  عباس اقا  سلام  از اینا  شما میفروشید؟ 

 

  عباس اقا عرق سردی روی پیشانی اش میشینه و با حالتی  مات و مبهوت  میگه :   نه بخداااا 

  خواهره بخت برگشته  یک به یک تمام مغازه های محله ی کوچیک و سنتی  رو  داخل و خارج میشه   تا  اینکه  به این نتیجه میرسه  که باید از  پیر محله  بپرسه...

اما  اونم که  چشماش سو نداشت تا  ببینه  تازه اگر هم میدید عمرا چنین چیزی رو نمیشناخت ....   

   این تلاش  به  جای باریکی میرسه  و  غروب میشه  و دم اذان  و مسجد محله  و   ...... 

ای دل غافل...

بعد اقامه ی نماز    مراسم شب چهلم یکی از اهالی بود  و  جعبه ی کاندوم بین جمعیت دست به دست میشده تا یکی پیدا بشه و بگه این چی هست... 

  این داستان سر دراز دارد و عاقبت هم  چشمتون روز بد نبینه...

  نوبتی هم باشه  نوبت به سر صف  و پیش نماز محترم مسجد محله میرسه...   ایشون از قضا  آشنایی کامل داشته و  مورد مصرفیش رو هم شفاهن  در چند جمله ی سر بسته خدمت  خواهر اقا فرزاد  شرح میدهند  و     حالا هم   نوبت به سکانس آخر و هنرنمایی با خط کش بلند خیاطی و  کتک کاری  میرسه  و  بدنی که  کبود میشه .....

فرزاد اینگونه  ماجرا رو شرح داد و انتها نیز گفت ؛ 

 بعد میفهمه قضیه چیه ، میاد خونه و منو از بس با این خطکش میزنه که خط کش میشکنه...      حالا نری اینارو بنویسی  بزاری توی همبودگاه  و آبروی ما بره هاااا    ....   

                          آبان / ۱۳۹۹   / رشت ابری