3 نفر
در گیر و دار امتحان های زندگی، گاهی گذر میکنم ازهرمانعی که آوار شده در مسیرم و گاهی چنان زمین میخورم که انگار دیگر قادر به سرپا شدن نیستم.
به خودم که میام،میبینم بازهم راهیِ قرارگاه همیشگیِ خود شده ام.
جای خاصی نیست، تپه ای بلند در اطراف روستا که درختی قَدَر سایه ای پهناور پهن میکند برای هر خسته دلی که همچون من، خلوتی میخواهد برای کمی بیشتر غرق شدن در خیال،در گذشته،در آینده ای که نمیتوان طولانی بودنش را تصور کرد.
از دور میبینم که دیار، پسرم طبق روال همیشه به دنبالم آمده، میدانم بازهم ماهرخ ِ زیبارویم به دنبالم فرستاده تا طبق روال همیشه گرسنگیِ جسمش را با وجود و همراهیِ من سیر کند.
امان از خاطرات که یادم می اورند درماندگی ام را، زمزمه ای در سرم جان میگیرد و با خود میگویم : من چه کنم که نمیتوانم روحم را سیراب کنم. روحِ خسته ام همیشه تشنه ی عشقی میماند که حاصلش غم شد اما وصال نشد.
آهی میکشم و با دیار راهیِ خانه میشوم.
بازو بسته شدن دست های دیار را که میبینم ، شستم خبردار میشود که باز هم برای گفتنِ حرفش مردد است، این حرکت از بچگی عادتش بود.
دستی روی شانه اش میگذارم و میگویم: دیار، بگو باباجان، خودت را آزار نده.
بالاخره دهن باز میکند و لب میزند آقاجون چند وقتی هست که خانوم جون به فکر سر و سامان دادن من افتاده، ولی من...
با ولی گفتنش دلم لرزید و یادِ خودم، همان علیِ شکسته دلِ گذشته برایم تداعی شد.
شک ندارم زمانش رسیده که اکنون من گوشِ شنوایی باشم برای قصه ی دلباختن پسرم.
کمی مِن مِن میکند و ادامه میدهد ولی من فکرم جای دیگری است.
از رخساره میگوید، دخترِ مجتبی، یکی از کارگرانِ زمینِ کشاورزیِ خودمان.
باز به فکر فرو میروم. به این که دیگر آن پسرکِ فقیرِ گذشته نیستم که چون آقازاده نبود یکی شدنِ ستاره ی بختش را با ستاره ی دخترک شهری در آسمان از او دریغ کردند.
من نخواستم در گذشته دفن شوم، غرورم را که هزار تکه کرده بودند ، ذره ذره جمع کردم و دستی روی زانوهای ناتوانم زدم و بلندشدم، زحمت کشیدم و شدم کسی برای خودم.
بعد از چوپانی بهترین کاری که میتوانستم اداره کنم کشاورزی بود. از کارگری شروع کردم و رسیدم به حالِ امروزم ، که چند زمین وده ها کارگر ِ مشغول در آن ها دارم.
اکنون پسرِ مثلا آقازاده ام میگوید: دل باخته به دختر یکی از کارگرانم.
میگذارم دیار ادامه دهد: آقاجون چند ماهی میشه که با مادرجون درگیرم، ولی حرفشان یک کلام است که این خانواده وصله ی تن ما نیست، بابا جون من دنبال کسی نیستم که وصله ی جورِ خانواده ام باشد، کسی را میخواهم که وصله ی دلم باشد.
میگوید و میگوید، همان شعارهایی را که من، علیِ مو سفید کرده ی حال و جوانِ خامِ دیروز با جیب خالی و مغزی فارغ از تحصیلات میداد .
در روزگارِ من زمین زیر پای معشوق میچرخید و اینده ام به جواب او و خانواده اش گره خورده بود، ولی اکنون زمین زیرِ پایِ من میچرخد.
انگار زندگی همان موقعیت را برایم آماده کرده که بداند اگر من هم در آن موقعیت قرارگیرم چه میکنم .
زندگی اراده کرده به من بفهماند ممکن است من هم همان تصمیمی را بگیرم که روزی دیگران را به خاطرش سرزنش میکردم.
اما هیچ کس نمیداند این علیِ آزرده دل، عقده های جوانی اش را بر سرِ عزیزکرده اش آوار نمیکند.
میخواهم کارهایی که برای من نکرده اند را، برای پسرم جبران کنم.
تفکر خالی از وجدان، انسانیت و شرافت را فدای تفکر مملوء از مال دنیا نمیکنم، این تنها کاری است که میتوانم در حق عروس آینده ام انجام دهم، عروسی که ظاهرا سرنوشتش مانند من است با این تفاوت که این دفعه قلم را من به دست میگیرم و در کتاب زندگی مینویسم : ادمی را خشت به خشت کنکاش نکنید ،برای شناختن، پاکی قلب کفایت میکند.
دیار ادامه میدهد ، با این که هنوز مطمئن نیست که من راضی باشم به این وصلت، از من میخواهد واسطه شوم بین او و مادرش.
میدانم آنقدر برای من و مادرش احترام قائل هست که نخواهد بدون رضای ما کاری کند و من هم پدری نیستم که بخواهم از این حس سوء استفاده کنم.
بالاخره سکوتم را شکستم و لب زدم : پسرم میدانی که اگر بخواهم منطقی فکر کنم هیچ شباهتی بین خانواده ی ما و آن ها نیست اما منکر شرافت مجتبی و نجابت دخترش نمیشوم.
قبل از هر چیز باید بدانی اگر جفتت شبیه به تو نباشد زبان مردم شروع به جنبیدن میکند، مبادا این زخم زبان ها بدنت را زخم کند و به خاطر تسکین دردت بخواهی با آن دختر که با هزار امید پا به زندگی تو میگذارد تلخی کنی.
لبخندی میزند و میگوید یعنی شما راضی هستی به این وصلت؟
از فرط خوشحالی، اولین طرفداریِ من از آن دختر که بی شباهت به گذشته ام نیست را نمیبیند.
لب میزنم و میگویم به حرف هایم فکر کن ، هر موقع مطمئن شدی راه عاشقی به وصال ختم نمیشود و تازه با شروعش فرصت اثبات میزان علاقه ات را پیدا میکنی، آن زمان من هم میشوم سپرِ بلایت و راضی میکنم دل مادر سخت پسندت را.
پلکی میزند و به فکر فرو میرود، دیگر تا رسیدن به خانه حرفی میانمان رد و بدل نمیشود.
وارد خانه که میشوم بازهم از استقبال گرم ماهرخ شرمنده میشوم.
با او عمری را گذراندم که اگر به خاطر بهانه گیری های دلِ بهانه گیرم نبود میگفتم خوشبختم اما خوشبختی گاهی خلاصه میشود به ساختن یک زندگی ِخیالی در تصوراتِ بی حد و مرزِ ذهنِ بازیگوشت، با کسی که به توتعلق ندارد و بالاخره پارادوکس را یاد میگیری ، لحظه ای که لبت میخندد ولی چشمانت غمِ نداشتنش را حس میکند.
این غبار حسرت را ، حتی محبت های بی اندازه ی ماهرخ هم نتوانست از دلم پاک کند.
همان اول زندگی وجدانم اجازه نداد ماهرخ را بی خبر بگزارم از شعله های عشقی که جانم را میسوزاند.
برایش در نامه ای گفتم که چطور در جوانی ، پیر شدم.
اینطور شروع کردم داستانم را:در طول زندگی بر باد رفته ام نه کودکی کردم ، نه جوانی و اکنون به سان پیرمردی فرسوده هستم که شاخه های خیالم بی جان شده و تمام شکوفه های ارزوهایم خشک شده.
کودکی ام با مرد شدنم برای گذراندن امور خانواده گذشت و مرد شدنم با کودکی خفته در درونم سپری شد.
در جوانی شدم چوپانی در روستایی کوچک، چوپانی که اسیرِ عشق پزشک دهکده شد.
دل سپردم به گیسو کمندِ تحصیل کرده ی شهر و من شدم اسیر چشمانی که دیده می بست به رویم.
شدم دست به دامانِ بزرگ تا کوچک روستا که شاید کسی دلِ مجبوبم را رضا کند به دلِ من.
نشد که نشد...
شدم نقلِ چوپان دروغگوی قصه ها و کسی عشقم را باور نکرد.
دروغگو شدم بی آنکه جز راست چیزی گفته باشم.
اسیر کسی شدم که راضی به زندان بانی ام نبود.
دل برید و رفت از دلی که به تلاطم انداخته بود.
دوست داشتم داد بزنم از این پس قصه ی چوپانی را نگویید که دروغگو بود، قصه ی چوپانی را بگویید که دلش گیر بود اما در تمنای رهایی نبود.
حرفی نزدم و صدایم را در گلو خفه کردم ولی اکنون که سکوت خود را شکسته و قصه ی زندگی ام را برای شما میگویم به این خاطر است که بدانید اگر در طول زندگی ِ مشترکمان چشم از شما دزدیدم به خاطر ورود شخص تازه ای نیست به خاطر خاطراتی است که گاهی نمیتوانم جلوی پرسه زدنشان را، در راه های باریک خیالم بگیرم .
از الان تا آخر عمربه خاطر ناتوانی ام در فراموش کردن گذشته شرمنده ی شما میمانم.
برای آینده فقط میتوانم قول تکیه گاهی امن از جنس شانه هایم و همراهیِ شانه به شانه با شما را بدهم.
نمیتوانم قول دهم دل ببندم به شما که افسار دلم دستِ خودم نیست اما منکر دل بستن و وابستگیِ ادم ها زیر یک سقف نمیشوم که اگر در دلم پیش آمد ، خوش آمد.
زندگی ام را به ماهرخ گفتم و وجدانم را ارام کردم و همه چیز را سپردم به تصمیم او.
یک هفته ای گذشت که او هم پاسخم را به سبک خودم روی کاغذی سفید به دستم داد.
اینگونه نوشته بود: گاهی انسان دلش میخواهد وجدان ناآرامش را بگذارد روی شانه های ستم دیده اش و بخواباند.
پلکی بزند و دیگر در دنیا به رنگ سفید نباشد.
رنگین کمانی شود از جنس بقیه...
رنگی که باشی ، رنگ میکنی و پشت رنگ هایت قایم میشوی و هنگام شب، وجود سیاهت را در کنار وجدان به خواب رفته ات ، میخوابانی...
آرامی ، با ناآرامی دیگران.
و من خیالم از بابت اینده با شما راحت است، دل خوشی ام صداقت شماست که بهره گرفته از وجدان بیدارتان است.
فکر میکنم همه ی این ها برای شروع کردن زندگیِ مشترکمان کافی باشد.
و اینگونه شد همدمم در زندگی و اکنون باید به فکر راضی کردنش برای خوشنودیِ دل پسرمان باشم.
نزدیک به دوهفته است که با ماهرخ حرف میزنم اما دلش راضی نمیشود که نمیشود.
با همین موی سفیدم حاضرم قسم بخورم سخت ترین کار دنیا راضی کردن یک زن است.
دیگر امیدی به راضی شدنش ندارم با این حال ، میخواهم دوباره سر صحبت را با او باز کنم.
با یک سینی چای روبرویم نشسته است و لپ هایش مثل همیشه از سرما گل انداخته ، کاش تمام این سالها بیشتر نگاهش کرده بودم.
به قدری روح وجسمش زیباست که اگر مخدرِعشقِ دیرینم تنم را ترک میکرد، تا اخرین لحظه ی زندگی ام دیدگانم لبریز از تصویر زیبای او باقی میماند.
بعد از این همه سال چه چیزی باعث میشه فکر کنم با دیدنم ، حرف هایم را از ذهن دهن لقم نمیخواند؟
خودش پیش از انکه من حرفی بزنم شروع کرد : نه میخواهم و نه در وجود خود میبینم که بخواهم با دست خود سرنوشتی برای پسرم رقم بزنم که دلش با ان نیست اما در این زندگی تو طعم خواستن و نرسیدن را چشیده ای و من طعم خواستن اما خوسته نشدن را.
بالاخره گفت، تمامِ چیزی را که این همه سال دید و دم نزد.
علی حتی اگر با من خوشبخت هم باشی میدانم تمام این سالها درگیر دیداری بودی که غبار حسرت لمس یار تا ابد وجودش را لمس میکند و من هم در تمام این مدت در اغوش کسی بودم که حسرت خواسته شدن از سوی او به دلم ماند.
و بعد از این همه مدت رسیدیم به حاصل زندگی ِ مشترکمان ، میترسم با این که میدانم هم دیار و هم رخساره دلشان در گروی یکدیگر است.
میترسم چون این حس را نه تو چشیدی و نه من.
راضیم به انتخاب دیار، امیدوارم مرغ امین بنشیند روی شانه هایشان و اجابت کند دعای مرا ، که جز خوشبختی چیزی برای پاره ی تنم نمیخواهم.
با همه ی این حرف ها ذهنم درگیر سوالی شد، آیا تمام زن ها میتوانند مثل ماهرخ من با یک مکالمه ی کوتاه به چند موضوع مختلف که زاده ی گذشته و حال و اینده است اشاره کنند؟
حالا میفهمم خوشبخت ترین مرد کسی است که از دهان همدمش رضایت از زندگی اش لبریز باشد.
و ای کاش من خوشبخت ترین بودم نه فقط خوشبخت.
چند ماهی از زمانی که پسرم سفره ی دلش را پیش من باز کرد میگذرد ماهرخ خو گرفته با تازه عروسش، و الان به دنبال سور و ساط عروسیِ یکدانه فرزندش است.
چشم میبندم و به فکر فرو میروم ، امیدوار میشوم به زندگی، خوشحالم که من به تلافی دیگران امید کسی را ناامید نکردم.
باشد که این زنجیره ی وصالی که من از پسرم شروع کردم به یادگار برایشان بماند و دست از تکرارش برای آیندگان برندارند.
خوشبختی گاهی داشتن کسانی است که به خاطر کنار نیامدن با گذشته ،حضورشان را احساس نمیکنیم.
و من خوشبختم با حضور ماهرخی که امیدش را از من قطع نکرد و کنارم ماند و نقش بست در خاطرم ، شاید به پررنگی عشق دیرینم نباشد اما تمام ارامشم بسته به حضور اوست.
کاش همه یاد بگیرند که اگر در زندگی زخم میخورند برای التیام آن زخم نزنند به کسی .
من با درمان ِ درد فرزندم درمان شدم.
خوبی به همین سادگیست...
بیست و سه
خیلی خوب بود.کاش همه همین دیدگاهو پیدا کنن.لذت بردم?پیشنهاد میکنم بخونید
-
دوست داشتن
- دسامبر 9, 2020
ليلا نوري
واقعا داستان زيبايي بود.
چندين حس در غالب يك متن فوق العاده احساسي به خواننده ي داستان القا ميكند مثل فداكاري ، گذشت و اميد.
موفق باشيد.
-
دوست داشتن
- دسامبر 9, 2020
Hanie haqiqat
داستان خیلی قشنگی بود،به خصوص از نظر دیالوگ هایی که داشت و این که زندگی را دقیق توصیف کرده بود....به امید موفقیت های بیشتر برای نویسنده?
-
دوست داشتن
- دسامبر 18, 2020
شیما علامی
آموزنده و روان بودن متن داستان ، دلنشینی و توجه داستان رو چند برابر میکنه . موفق باشید
-
دوست داشتن
- دسامبر 27, 2020
شیما علامی
سعی کنید فضا بندی هارو شفاف تر کنید البته که به جا و مناسب بود .
-
دوست داشتن
1
- دسامبر 27, 2020
گروههای ویژه
کتابخوانی
کتابخوانی
تخصصی
کتابخوانی





