نصرتی کارمند بخش اداری یکی از کارخانههای فولاد بود. البته نه از آن مدل کارمندهای ادارات دولتی که سر کار جوراب سفید با دمپایی قهوهای میپوشند و صبحها سر میز کارشان نان بربری و پنیر لیقوان میگذارند و همکاران دیگر را هم دعوت میکنند تا بیایند یک لقمهای بخورند، بلکه گپوگفتی هم کرده باشند. یا از آن مردهایی که منتظرند همکار خانمشان از اتاق بیرون برود تا با مردهای دیگر شوخیهای آنچنانی کنند. نصرتی از همان دو سال پیش هم که در آزمون استخدامی قبول شد و بهعنوان حسابدار به آنجا آمد، حساب خودش را از بقیه سوا کرده بود. موقع ناهار صبر میکرد همه از غذاخوری برگردند، آنوقت قاشق و چنگالش را از لای دستمال کاغذی بیرون میکشید، ظرف فلزی غذایش را از کشوی میزش برمیداشت و آرام راه میافتاد سمت سالن ناهارخوری. هیچ دلش نمیخواست با بقیهی کارمندها دمخور شود. البته بدیهی است که سایرین هم چندان کاری به کارش نداشتند. نه برای ناهار صدایش میزدند و نه اگر پیش میآمد که آخر هفته در باشگاه کارخانه دور هم جمع شوند و
شامی بخورند، او را هم خبر کنند.
ولی آن روز صبح اوضاع کمی با روزهای دیگر فرق داشت. از درِ حیاط اداره که وارد شد، دربان از او استقبال گرمی کرد: «بهبه! سلام آقای نصرتی.»
پشت میز کارش که نشست، برعکس روزهای دیگر، ظرف غذایی از کیفش درنیاورد تا در کشوی میز بگذارد. بلکه سرش را بلند کرد تا به برگههایی که طبق معمول روی میزش بود، رسیدگی کند که متوجه نگاه غریب همکارها شد. حتی بهنظرش رسید چندتایشان دارند راجع به او درِگوشی حرف میزنند. با زنگ تلفن رومیزیاش از جا پرید.
«بفرمایید.»
«نصرتی، زود بیا دفتر من.»
«سلام قربان. چشم. همین الان.»
خودش را که به دفتر رئیس رساند، با دیدن چهرهی رئیس که از عصبانیت به گوجهفرنگی رسیده میمانست، فهمید برای چه احضار شده.
«بشین.»
«بله.»
«دیروز من به تو گفتم چهکار کنی؟ گفتم وارد حساب کارخانه شوی و چه غلطی کنی؟»
«گفتید پاداش رؤسای ادارات را پرداخت کنم، قربان.»
«پس این صورتحساب وامانده چی است؟»
رئیس همان موقع محکم با پشت دست روی یک دسته برگهی چاپشده کوبید و برگهها را تقریباً پرت کرد جلوی نصرتی.
«تو به چه حقی بهجای اینکه کاری را که من بهت گفته بودم، بکنی، حقوق کارگران خط تولید را دادی؟»
«آخر کارگرها چهار ماه بود حقوق نگرفته بودند، قربان.»
«نگرفته بودند که نگرفته بودند. به تو چه ربطی دارد؟ تو مگر رئیس اتحادیهی کارگرهایی؟ تو مگر وکیلوصی بچههای خط تولیدی؟ کی به تو این اجازه را داد پاداش رؤسای ادارات را بذلوبخشش کنی؟»
«کارگرها دستشان تنگ بود قربان. همین دیروز غلامی میگفت پول داروهای زنش را ندارد. یا آنیکی که هفتهی پیش از همکارها برایش پول ثبتنام مدرسهی پسرش را جور کردیم. این بندگان خدا به نان شبشان محتاجاند. بذلوبخشش نکردم قربان. بخشی از حقوق معوقهشان را دادم. حقشان خودشان بود.»
«تو غلط کردی نصرتی. تو بیجا کردی. جواب رئیس کارخانه را چی بدهم؟ پاداش رؤسای اداره را از کدام گوری بیاورم؟ مگر میشود به صدوسی نفر گفت پولی را که دیروز برایتان ریختیم، پس بدهید؟ تو مرا بدبخت کردی نصرتی.»
نصرتی سکوت کرده بود. چیزی نداشت بگوید. دیروز حسابکتابهایش را کرده بود. با پاداشی که قرار بود به رؤسای دوازده اداره داده شود، میشد حقوق معوقهی دو ماه کارگران خط تولید را پرداخت کرد. آخرِوقت و سرِصبر حقوق یکییکیِ کارگران را به حسابشان زده بود.
«همین حالا وسایلت را جمع میکنی و گورت را گم میکنی. پنج دقیقه دیگر که از اتاقم میآیم بیرون، نمیخواهم ریخت نحست را توی این خرابشده ببینم.»
نصرتی آرام و بیصدا از اتاق رئیس خارج شد. زیر نگاه سنگین همکارها کیفش را از روی میز برداشت، پالتویش را از چوبلباسی کند و از درِ ساختمان اداره بیرون زد. در حیاطِ کارخانه غلامی را دید. به دمغی
روزهای قبل نبود. ردیف دندانهای سفیدش از دور گواهی میداد احتمالاً دیگر نگران داروهای زنش نیست. ناخودآگاه لبخندی به لبش آمد، از درِ کارخانه بیرون رفت و وارد خیابان شد.
گروههای ویژه
کتابخوانی
تخصصی
کتابخوانی
کتابخوانی









دوست داشتن 2- آگوست 16, 2020
دوست داشتن- آگوست 16, 2020
دوست داشتن- آگوست 27, 2020
دوست داشتن- آگوست 27, 2020
دوست داشتن- فوریه 18, 2021