من خودم را نویسنده نمی نامم ولی نوشتن را دوست دارم. سالهای زیادی است می نویسم و اکنون در حال نوشتن ی...نمایش بیشتر
دربارهی من
ای کاش...!
کاش چشمانمان خوبی ها را می دیدنذ. کاش فقط به درهای بازو پر از نورو رحمت باز می شدند، کــــاش که فقط، به روزهای روشن و درخشان خیره می ماندند.
کاش گوشهای ما نجواهای عاشقانۀ راستین را تمیز می دادند و فقط آوایی که بوی خوش صداقت می داد را می شنیدند.
کاش زبانمان جز به گفتن حقیقت باز نمی شد و کاش فقط ازامید و انسانیت می گفت.
کاش دستهایمان فقط برای یاری رساندن حرکت می کردند و می توانستند دستهایی که قرار است از پشت به آنها خنجر بزنند؛ می شناختند.
کاش قلبهایمان آنقدر محکم بود که نمی شکست.
کاش روحمان هیچگاه آزرده می شد.
کاش گـــِره و عقدۀ کوری نداشتیم تا آنها را بر سر دیگران خالی کنیم.
کاش خشم و حسادت اصلا وجود نداشت.
کاش شرف و آبرو هنوز خریدار داشت.
کاش خیانت هرگز بوجود نمی آمد.
چه تلخ است که دلتنگی هایمان، دیگر با هیچ بارانی شروع و تمام نمی شود.
چه سخت است که روزهای اشکی آدم ها از تعداد روزهای بارانی آنها بیشتر شده است.
کاش می شد دلتنگی ها را در بقچه ای ریخت، آن رامحکم گره زد و در پَستویی پنهانش کرد. از همان پستوهایی که عمری به سراغشان نمی رویم و بعد از ما؛ بچه هایمان آنها را مشتی آت و آشغال که معلوم نیست برای چه آنها را یک عمر نگه داشته ایم؛ قلمداد می کردند.
کاش توقع و ا نتظارات بیهوده از یکدیگر نداشتیم.
کاش یک سوزن به خودمان و یک جوالدوز به دیگران می زدیم.
کاش می شد قلب را جایی، جا نگذاشت.
کاش می شد وطن را در کوله ای با خود برد و هر جا که می شد، پهنش کرد.
کاش دستی می آمد و غم را از فلبهای مردم این سرزمین می زدود.
" کاش خدا کاری می کرد."
کاش عکسها در قابهایشان جان می گرفتند؛ نفس می کشیدند و با ما حرف می زدند.
کاش بلد بودیم با حسرت ِ نبودن ها کنار بیاییم.
کاش رفتن ها را باور می کردیم.
کاش غرور وتعصب را کنار می گذاشتیم.
کاش مقصودمان از به دنیا آمدن را به یاد می آوردیم.
کاش می فهمیدیم که هرچه بدانیم؛ هنوز هیچ نمی دانیم.
کاش پل های پشت سرِ مان را خراب نمی کردیم.
کاش آیینه درون ما را به ما نشان می داد.
کاش هرگز جامۀ قضاوت به تن نمی کردیم.
کاش انگشت اتهام به سوی دیگران نشانه نمی رفتیم.
کاش درختان را قطع نکرده بودیم.
کاش دستۀ خود را نمی بریدیم.
کاش اجازه می دادیم دیگران هم حرف بزنند.
کاش خوب گوش دادن را یاد گرفته بودیم.
کاش بلد بودیم چطور حرف برنیم.
کاش قبل از حرف زدن چند ثانیه به حرفهایمان فکر می کردیم؛ کاش اصلا، فکر کردن بلد بودیم.
ای کاش کسی، جایی منتظرمان بود، بی منت و بی حاشیه، بی توقع و بی غرولند!
و ای کاش " سکوت، سرشار از ناگفته ها نبود.! /پایان
فایل صوتی این مطلب را اینجا بشنوید : https://t.me/sarpaanah
3 نفر
دنیا درست مثل یک کتابخانه بزرگ است. کتابخانه ای که انسانها کتاب های آن هستند. کتابخانه ای که همه جور کتاب در آن پیدا می شود که بعضی از آنها دایم به امانت گرفته، خوانده می شوند و دست به دست می چرخند و بعضی هم در گوشه کتابخانه در حالیکه تار عنکبوت رویشان بسته شده است، تا ابد در انتظار خوانده شدن باقی می مانند. انسانها هم درست مثل کتابها جلد و محتوای خاص و متفاوتی دارند.
بعضی ها جلدشان خوب، خوش رنگ و لعاب است و حسابی تور ا به سمت خودشان جذب می کنند؛ ولی وقتی می خوانیشان هنوز چند صفحه اول را نخوانده دلت را می زنند، برایت خسته کننده می شوند و می فهمی که نباید کتاب را از روی جلدش قضاوت می کردی و البته برعکس، انسانهایی هم هستند که جلد ورنگ و لعاب خوبی ندارند و اصلا دلت نمیخواهد که با آنها دوست و یا حتی دیده شوی ولی نزدیکشان که می شوی و شروع به خواندنشان که می کنی به ارزشمندی آنها پی می بری و حسرت می خوری که چرا زودتر آنها را نخوانده ای.
البته که در دنیا کتابهای خوب برای خواندن خیلی زیاد است و دسته بندی های زیادی با سلیقه های متفاوت برای صد کتاب برتر دنیا که قبل ازمرگ باید خواند، وجود دارد. و اگر کتابها را مثل آدمها ببینیم یکسری را حتما باید نادیده گرفت و عده ای دیگر را باید بارها خواند و حتی نسخه ای از آنها را همیشه با خود داشت چون بعضی از آدمها مثل کتاب " هملت" شکسپیر هستند. اینها سرشار از جملات به یادماندنی هستند. که حتی اگر بعضی از جملات سنگین شان را نفهمیم ولی هنوز بودن با آنها برایمان جذاب و لذت بخش است، چون اینها اصل جنس هستند و اصالتشان را نمی شه انکار کرد.
بعضی دیگر مثل " برادران کارامازوف" فئودور داستایفسکی می مانند. اینها شخصیتها و نقابهای متفاوتی به صورت دارند و مجموعه ای از تضادهای اخلاقی رفتاری را در آنها می بینی. به سراغ این دسته که می روی بایددائم در تلاش برای همزیستی مسالمت آمیز با آنها باشی.
یک سری ها هم مثل داستان " موش ها و آدم ها" ی جان اشتاینبک پر از آرزوهای دور و دراز ند و به شدت به رویاهای دست نیافتنی خود وابسته هستند. با اینها که ارتباط بگیری رویاهایشان را با تو تقسیم می کنند و تو را هم در حسرت دست نیافتن آنها سهیم می کنند.
بعضی از آدمها را مثل کتاب " صد سال تنهایی" مارکز باید همیشه کنارت داشته باشی. اینها نفسشان گرم و دستهایشان پر از جادو و رمز و راز است. همیشه راهی برای کمک به تو پیدا میکنند و هر صفحه شان را که باز کنی کلی حرف برایت دارند و تکرار ناپذیرند.
گروهی دیگر اما درست مثل کتاب "کشتن مرغ مینا" ی هارپر لی هستند، متعهد و جدی درکار! اینها هرگز از تعهدات کاری خودشان قصور نمی کنند و خودشان را در مقابل جامعه مسئول می دانند و سعی میکنند از هرکسی که فکر میکنند مورد ظلم واقع شده حمایت کنند. البته زیاد دنبالشان نگرد که نسلشان به شدت در حال انقراض است.
آدمهای شبیه کتاب " غرور و تعصب" جین آستین هم کم نیستند. سنت شکن و بی توجه به ارزشهای متعارف جامعه.! اینها می خواهند از دست تابوها راحت بشوند و به راه و رسم پدرانشان نباشند و از مجازاتها و مخالفتهایی که در این راه با آنها می شود هراسی ندارند.
بعضی ها اما درست مثل " گتسبی بزرگ " اسکات فیتز جرالد هستند. چون تو هیچوقت نمی فهمی که بالاخره مال و ثروتشان را از کجا آورده اند ولی همیشه دلت می خواهد که در مهمانی های بزرگشان شرکت کنی و در رکابشان باشی.
عده ای هم شبیه کتاب " دراکولا" ی برام استوکر می مانند. این دسته در قلعه تنهایی خودشان زندگی می کنند و فقط وقتی به تو نزدیک می شوند که قصد سوء استفاده و خوردن خون ات را دارشته باشند.
بعضی از ما آدمها؛ شبیه کتاب " آرزوهای بزرگ" چارلز دیکنز، می مانیم که بخاطر رسیدن به آرزوهایمان دست به هر کاری می زنیم، ولی وقتی زندگی، رویِ واقع گرایانۀ خودش را به ما نشان می دهد؛ تازه می فهمیم که به دست آوردن بعضی از آرزوها می توانند به قیمت از دست دادن افرادی باشد که همیشه آنها را دوست داشتیم.
یک عده دیگر ولی درست مثل آدم و حوای کتاب " بهشت گمشدۀ" جان میلتون می مانند. اینها دائم در معرض وسوسه شدن و راه اشتباه رفتن، قرار دارند و از دامهایی که شیطان برایشان پهن کرده، بهانه های خوبی برای توجیه اشتباهات و کج رویهایشان می سازند. اینها به شدت معتقدند که مجبورند دائم گول شیطون را بخورند.
به بعضی های دیگر که نگاه می کنیم، یاد کتاب " بلندیهای بادگیر" امیلی برونته می افتیم. چون به شدت در کنترل احساسات و خشم هایشان ناتوان هستند و راه حلهایشان همیشه به انتقام ختم می شود.
یک عدۀ بدبخت و بینوا هم هستند که داستان زندگیشان شبیه کتاب " محاکمۀ بی پایان" فرانتس کافکاست. اینها که بخاطرجرمی نامعلوم دستگیر شده اند تا انتهای کتاب زندگیشان از خودشان دفاع می کنند و سعی می کنند که تبرئه بشوند. سراغ این ها که رفتید از توضیح دادنهایشان خسته و کلافه نشوید چون اینها آنقدر توضیح می دهند تا بالاخره شاید یکی حرفشان را باور کند و آزادشان کند.
یک عده دیگر اما درست مثل " جین ایر" شارلوت برونته در محیطی سختگیرانه و خشک و خشن بزرگ و انسانهای سختی شده اند و آنقدر آرزوهایشان را دنبال می کنند تا بالاخره به آنها برسند و خوشبخت از این دنیا بروند به اینها که بچسبی بهت انگیزه رسیدن به آرزوهایت را میدهند.
بعضی از آدمها هم مثل هولدن کالفیلد کتاب " ناطور دشت" جی. دی . سالینجر هستند. ظاهرشان سرکش و عاصی هست و تاب تحمل زندگی که خانواده برایشان ساخته را ندارند. بزرگترین آرزویشان این است که دست معشوقه ساده دل شان را بگیرند و به یک جایی بروند که کسی آنهار ا نشناسد، اینها معتقدند که " هیچ وقت به هیشکی هیچی نگو؛ اگه بگی دلت واسه همه تنگ می شه" .
عده ای دیگر از ما انسانهای پیچیده مثل کتاب " سالار مگس های " ویلیام گلدینگ می مانیم چون معتقدیدم که ژنتیک تاثیر بسزایی در اعمال و رفتار و تفکر ما دارد و خیلی چیزها دست ما نیست. به این دسته که نزدیک بشویم کلی حر ف برای توجیه رفتارهایشان دارند و زمین و آسمان را به هم می بافند.
بعضی دیگر از آدمها هم شبیه کتاب " خوشه های خشم" جان اشتاینبک هستند. اینها به جز خود تکیه گاه دیگری ندارند وتنها امید به آیندۀ بهتر آنها را زنده نگه داشته. سراغ این دسته که بروی بهت نشان می دهند که هیچ مرزی برای طمع وجود ندارد و حرص ثروت با انسانیت در تضاد است.
بعضی ها شدیدا شبیه به کتاب “مورد عجیب دکتر جکیل و مستر هاید" آقای استیونسن هستند. اینها همیشه در تضاد بین خیر و شر دست و پا می زنند و معتقدند که وجود پلیدی و نیکی با همدیگر، ذات انسان را می سازد و به نسبی بودن همه چیز در این دنیا باور دارند. به اینها که نزدیک می شی حواست و جمع کن و که دایم مشغول تقابل فرشته و شیطان هستند.
بعضی از آدمها هم مثل کتاب " تبصره ۲۲ " جوزف هلر وقتی در موقعیت دشواری قرار می گیرند که از آن گریزی ندارند؛ خیلی راحت تسلیم می شوند چرا که معتقدند برای حل «مشکل الف» باید «عمل ب» را انجام دهد؛ اما «عمل ب» را تنها زمانی میتواند انجام دهد که «مشکل الف» را نداشته باشد. به این دسته که نزدیکمی شوی هیچ کاری نمی تونی بکنی و در فقط در جا می زنی.
بعضی دیگر از انسانها در دنیای " قلعه حیوانات" جورج اورول زندگی می کنند. با اینها که بگردی خوب می تونی متوجه بشی که " همه حیوانات برابرند ولی بعضی ها برابرترند"
و بالاخره گروهی هم زندگیشان مثل کتاب " شازده کوچولو" آنتوان دو سنت اگزوپری هست. در این گروه از آدمها می شود هم می شود حماقتی که انسان در خود تخریبی خودش نشان میدهد، دید را و هم از قدرت دوستی و اعتماد شگفت زده شد. با این دسته از آدمها که بگردی از روباه، یاد می گیری که : وقتی شازده کوچولو می پرسد که : کی اوضاع بهتر می شه؟ روباه به او می گوید: از وقتی که بفهمی؛ همه چیز به خودت بستگی داره/ پایان
مارچ 25, 2021
15 بازدید
زمان لاکچری و به اصطلاح صفرِ معروف که آخر قرن قبل و شروع قرن جدید را مژده می داد و ما هم خیلی منتظرش بودیم و در مورد خوبیهایش کلی پیام در اپلیکیشن های متفاوت برای یکدیگر فرستادیم هم؛ شروع شد. جهان انگار خسته شده بود، انگار می خواست دوباره متولد شود و از نو شروع کند. می خواست آنقدر بکر و تازه به نظر بیاید تا دوباره همه را عاشق خودش بکند. او هم می داند همه خسته اند، مردم تغییر می خواهند. حس خوب نوشدن و تازه شدن را!
حالا که چند روزی از سال نو گذشته است و از دغدعه ها و شلوغی های آخرسال و احیانا دید و بازدیدهای ضروری- کرونایی فارغ شده ایم، باید ببینیم ازاین همه پیام و متن و عکس و فیلم هایی که تند و تند برای هم ارسال کردیم، چه چیزی نصیبمان شده و اگرهم نشده، حالا باید چکار کنیم تا شروع این سال هم مثل سال قبل که کار بخصوصی در آن انجام ندادیم و یا نتواستیم انجام دهیم، نباشد و مبادا که دوباره روی همان دور تکرار هیچ کاری نکردن و دست روی دست گذاشتن بیفتیم و بچرخیم و بچرخیم تا اولین سال قرن جدید هم مثل آخرین سال قرن قبل بدون هیچ دستاورد و تغییری هر چند کوچک و ناچیز بگذرد.
ببینیم آیا می خواهیم کاری، چیزی، مهارتی یاد بگیریم یا نه ؟ یا هدف و آرزویی که شاید بتوان در جهت به تحقق بخشیدن آن کاری کرد یا قدمی برداشت.
ببنیم چه کارهایی از سال یا سالهای قبل روی هم در یکی از کشوهای ذهن ما تلنبار شده؛ آن را اشغال کرده و آنجا خاک می خورد که امسال حتما باید یا برای انجام دادنش قدمی پیش بگذاریم، یا کلا بفرستیم برود پی کارش تا حداقل فضایی برای ایده های جدید ایجاد شود.
ببینیم آیا اخلاقی، کِـرداری، تکه کلامی چیزی در ما هست که دوستش نداریم و می دانیم پسندیده نیست و باید آن را از سرمان بیاندازیم؛ و یا رفتار و مرامی که دلمان می خواهد شروع کنیم و در ما بنشیند و نهادینه شود، که باید تمرینش کنیم.
یا قدمی در جهت گره گشایی از کار دیگران برداریم و اصلا چکار می توانیم بکنیم که با همین امکانات موجود؛ اندکی خوشحال تر باشیم و به دیگران هم شادی و نشاط ببخشیم. هرچند فضای امروز جامعه نه قشنگ است و نه رنگارنگ است و نه عاری دوز و کلک ودزدی و چپاول!، ولی بهرحال آدمی به امید زنده است و هرگز نباید از تغییر حال واوضاع به سمت بهتر شدن ، دست بردارد و ناامید شود.
می شود یکسری اخلاقیات را تمرین کرد. نباید بگذاریم مشکلات جامعه ازما آن آدمی که نمی خواهیم باشیم را بسازد. از چیزهای کوچک شروع کنیم . مثلا ایراد گرفتن از آدمها را حتی برای دقایقی در روز کنار بگذاریم. یا یک دقیقه با دقت به حرفهای دیگران گوش کنیم. هنگام رانندگی کمتر عصبانی بشویم، بگذریم، ببخشیم، کمتر بد و بیراه نثار هم کنیم حتی در حد یک دقیقه حتی در حد یک فحش! به همدیگر فرصت اشتباه کردن و بخشیده شدن بدهیم.
ببینیم آیا همسایه هایمان از دست ما در آزار و اذیت هستند؟ حتی در حد آب کیسه زباله ویا کفشهایی که جلوی در ورودی آپارتمانمان روی هم تلنبار شده اند و باعث سکندری خوردن کسانی که ازآنجا عبور می کنند بشود و یا صدای بلند تلویزیون وساز زدن و حرف زدن و خدای نکرده بحث و جار وجنجالی که ساکنین ساختمان را کلافه کرده است.
نگاهی به همکارانی که نزدیک به آنها کارمی کنیم، بیندازیم، شاید ناخواسته کاری می کنیم که آنها اذیت می شوند، مثلا بلند بلند با تلفن حرف می زنیم و یا وقتی آنها مشغول کارکردن هستند؛ دایم با آنها حرف می زنیم، حواسشان را پرت می کنیم و وقتشان را می گیریم و یا کارخودمان را درست انجام نمی دهیم و باعث بروز مشکلات در امور دیگری که به کار ما مربوط می شود؛ می شویم.
نگاهی به خرده کارهای انجام نشده مان حتی در حد تمیزکاری و تعمیرات لباس و خانه و ماشین و از این قبیل بیاندازیم و قدمی برای انجامشان برداریم.
مهارت جدیدی با همین ویدیوهای آموزشی رایگان که تعدادشان هم کم نیست یاد بگیریم. سرهایمان را کمتر در گوشی های موبایل بکنیم و آنقدر مشغول " نرو سمیه های" بی سرو تهی که تمام وقت و توجه ما را می دزدند و جیب ما را به قیمت پرشدن جیب خودشان خالی می کنند نشویم که نصیب آنها از این همه وقت و توجه ما آن زندگی های لاکچری وشاخ شدن است و نصیب ما کم آوردن وقت و عدم تمرکز روی کارهایمان و تقلیدهای کورکورانه و آه و حسرت خوردن از دروغ های اینستاگرامی و آنلاین می شود.
موانع زیاد است .سختی ها تمامی ندارد. آنقدر تجربه داریم که بدانیم زندگی پر از اتفاقات تلخ و شیرینی است که حتی گاهی ما در انتخاب آنها نقشی نداشته ایم و برای بعضی ها سربالایی های تند و نفس گیرش بیشتر از سرازیری های آسان و هموارش است. گاهی وقتها ما ناخواسته، مسبب مشکلات بوجود آمده برای خودمان شده ایم و گاهی هم واقعا نقشی در بوجود آمدن آنها نداشته ایم. زندگی است دیگر، گاهی موفق می شویم گاهی نه، گاهی زود به خواسته هایمان می رسیم گاهی سالها منتظر می مانیم؛ بعضی از آدم ها ما را دوست دارند و بعضی دیگر از ما خوششان نمی آید و از دست ما هم کاری بر نمی آید. ما وظیقه داریم که حرمت و عزت و اعتماد به نفس خود را نگه داریم و آن را به دست هر بی سرو پایی که کمانه کرده که به قیمت بالا بردن اعتماد به نفس خودش آن را از ما بگیرد ندهیم. ما در قبال زندگی خود مسئولیم. بهرحال زمان از حرکت نمی ایستد و با سرعت از صفری که آن همه برایش سرو صدا راه انداختیم دورخواهد شد. می توانیم گوشه ای بنشنیم حسرت بخوریم؛ آه بکشیم، فحش و بد و بیراه بدهیم و یا می توانیم کاری کنیم؛ تلاشی؛ قدمی، زحمتی حتی در حد بسیار بسیار کوچک، چون قانون ریاضیات همیشه در جهان هستی جاری و ساری بوده است و چون عدد یک به توان سیصدو شصت و پنج ، مساوی با همان یک می شود و لی عدد یک و یک صدم به توان سیصد و شصت و پنج مساوی است با سی و هفت و هفت صدم. (1.00) = 365 (1.00) و 37.7= 365(1.01) ، پس باید حرکتی کرد؛ قدمی برداشت حتی خیلی خیلی کوتاه/پایان
بهمن سال 1357 بود. حکومت نظامی برقرار بود و رفت و آمدها به شدت کنترل می شد. مردم همیشه در صحنه اما، همان موقع هم از حکومت نظامی و خاموشی باکشان نبود. روی پشت بام ها فریاد الله اکبر سر می دادند. روی دیوارها شعار می نوشتند. در زیرزمینها کوکتل مولوتف یا همان بمب دستی می ساختند. در خیابانها اعلامیه پخش می کردند و بدون تلفن همراه و اینترنت و واتزاپ و تلگرام، خبرهای راهپیمایی و تظاهرات را مثل برق و باد منتشرمی کردند، این طرف و آن طرف هم گروههای کوچکی تشکیل شده بودند که همه در نهایت به گروه اصلی که قرار بود انقلاب را هدایت کند، وصل می شدند.
شعارهای انقلابی، وِرد زبان مردم بود و با هر مناسبتی و بعد از هر سخنرانیی که توسط یکی از مقامات صورت می گرفت، شعاری مربوط به آن ساخته می شد. برای ما بچه ها، این شعارها که نباید به زبان می آوردیم ، مایۀ سرگرمی شده بود و با اینکه معنی و مفهوم خیلی از آنها را نمی فهمیدیم، ولی چون بامزه وآهنگین و البته ممنوع بودند، آنها را از بَرمی کردیم و با همدیگر یواشکی می خواندیم :
" ازهاری بیچاره، باز هم بگو نواره، نوار که پا نداره، ای سگ چارستاره!"
" ما میگیم شاه نمیخوایم، نخستوزیر عوض میشه! ما میگیم خر نمیخوایم، پالون خر عوض میشه! نه شاه میخوایم نه شاپور، لعنت به هرچی مزدور"
" می کشم، می کشم آنکه برادرم کشت"
"فدایی فدایی، تو افتخار مایی"
" توپ، تانک، مسلسل دیگر اثر ندارد، به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد"
" وای به روزی که مسلح شویم!"
" درود خلق و خالق، نثار تو مجاهد" و از این جور چیزها.
خاله خانم یک پیکان جوانان نارنجی داشت که همیشه ازتمیزی برق می زد. البته خودش آن را تمیز نمی کرد، پسرهای خانواده هفته ای یکبار ماشین را تمیز می کردند و مثل دستۀ گل تحویل خاله جان می دادند، و او هم نفری پنج ریال به آنها دستمزد می داد و از ساندویچ فروشی ماریا که ارمنی بود و ظهرها بوی خوش سوسیس و کالباسش تمام محله را بر می داشت؛ برایشان ساندویچ و نوشابه می خرید.
یک شب، میان دود و آتش خیابانها و جمعیتی که در هراسی بین جمع شدن در خیابانها و حکومت نظامی دست و پا می زدند، خاله جان هوس کتلت های مادرم را که انصافا عطر و بوی خیلی خاصی داشت را کرده بود. سرظهری تلفن زد و به مادرم گفت که هوس کتلت کرده، بعد هم از او خواست برایش کتلت درست کند تا غروبی بیاید و آنها را ببرد. شوهر خاله که راننده کامیونهای ترانزیت بود، طبق معمول در دسترس نبود و خاله خانم پا به ماه، بر خلاف اصرار مادرم که وقت حکومت نظامی بیرون نیاید، راهی خانۀ ما شد. مادر هم که معتقد بود که اگر زن حامله ویار داشته باشد و برآورده نشود چشمهای بچه اش چپ خواهد شد، با دلشوره ونگرانی تمام عصرآن روز مشغول د رست کردن کتلت شد.
بالاخره خاله خانم در میان بوی خوش کتلت مامان و دلواپسی و نگرانی های او، صحیح و سلامت خودش را به منزل ما رساند و سر فرصت نشست و با دلی سیر کتلت هایش را خورد و بقیه اش را هم در ظرفی گذاشت تا ببرد. هر چه مادرم اصرار کرد که خاله آن شب خانۀ ما بماند و در این بگیر و ببندها بیرون نرود، مرغ خاله خانم اما، یک پا داشت که من فقط در رختخواب خودم خوابم می برد و نمی توانم جایی بمانم. خلاصه ازمادر اصرار و از خاله جان انکار! و دست آخر هم برای اینکه خاله با آن حال و روز وشکم گنده اش تنها نباشد مرا با او راهی کردند که بروم و به اصطلاح مواظب خاله جانم باشم.
من که در عالم بچگی از اینکه با خالۀ همیشه مهربان ودست ودل بازم، راهی خانۀ آنها شده بودم؛ از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. روی صندلی جلو نشستم و به او که با آن شکم گنده اش هن و هن کنان خودش را مثل نخی که با دقت باید وارد سوراخ سوزن بشود،، پشت فرمان ماشین جا می داد نگاه می کردم.
خاله در حالیکه سعی می کرد پشتی صندلی را عقب و جلو کند تا شکمش به فرمان نگیرد، بالاخره در صندلی جاگیر شد و راه افتاد، دنده یک، دو، حرکت؛ عروسک خرسی کوچولویی که به آینه آویزان بود تکانی خورد و راه افتادیم.
ضبط ماشین خراب بود، خاله از من خواست که برایش شعر بخوانم. آن موقع من شعرو آهنگهای تمام فیلم های فارسی و هندی را از حفظ بودم. خواستم خاله سوسکه را برایش بخوانم که خاله جان اصرار کرد که شعر فیلم جوجه فوکلی را که خیلی دوست داشت، بخوانم. من هم که استاد تقلید صدا و آواز بودم، زدم زیر آواز: " سلام برمرد قصاب محله، که مثل گرگ می افته توی گله ! رجب پس گوشت ما کو ؟...واسه تو مایه من از جون گذاشتم ؛ نه سردست و نه گردن، رون گذاشتم ..." خاله جان حسابی از شنیدن و مدل خواندن من کیفور شده بود، روی فرمان ضرب گرفته بود و سرش را تکان میداد و بعضی قسمتها را هم با من همراهی می کرد، گوئی پاک یادش رفته بود که حکومت نظامی است و بعضی خیابانها در قُـرُق انقلابیون و بعضی ها هم دست ارتشی هاست. من که شش هفت سال بیشتر نداشتم خیلی مفهوم انقلاب و حکومت نظامی نمی دانستم . فقط شنیده بودم که کسی که مردم او را آقای خمینی می نامند چند روز قبل به ایران آمده و به همین خاطرمقررات رفت و آمد سخت تر هم شده است، ولی به نظر می رسید که مردم حِس گرهای ترسشان خراب شده است چون بدون ترس به خیابانها می ریختند و شعار می دادند : " چه ترسی، چه باکی، گور پدر ساواکی "
هنوز مسافت زیادی نرفته بودیم که ناگهان لبخند روی صورت خاله خشک شد و با دیدن چهره اش، نُطق من هم کور شد. رد نگاهش را گرفتم، چند جوان که به اصطلاح آن موقع " انقلابی" نامیده می شدند، یکهو جلویمان ظاهر شدند و ماشین را متوقف کردند. خاله دسته شیشه ماشین را چرخاند و آن را پایین آورد، خوب نترس بود، پرسید: " چی شده؟ چرا ما را نگه داشتید؟"
یکی از جوانها که موهای فرفری و ریش کم پشتی داشت و معلوم نبود که اسلحه ای که دستش بود را از کجا آورده است، خیلی آرام پرسید: کجا می روید خواهر؟ مگه اوضاع را نمی بینید؟ خطرناکه!"
خاله یکهویی تند شد و گفت : "من خواهر تو نیستم، بعدشم دارم می رم خونه ام" جوان از لحن تند خاله، کمی جا خورد و رفیقش که عقب تر ایستاده بود و به مکالمه آنها گوش می داد، ناگهان مثل ببر خشمگین جلو آمد محکم روی کاپوت ماشین کوبید و فریاد زد " بگو مرگ بر شاه تا بگذارم بری، بگو مرگ بر شاه " خاله نگاهش کرد و با شهامت گفت : " نمی گم" من که به اسلحه آنها زل زده بودم، از ترس داشتم می مردم. جوان دوباره محکم تر کوبید و حرفش را تکرار کرد، خاله هم دوباره با همان صراحت جواب داد: " نمی گم، مگه شاه چکارم کرده؟ چرا باید نفرینش کنم؟ نفرین خوب نیست، بر می گرده به زندگی خود آدم " جوان بُراق شد و با عصبانیت جلوتر آمد ولی دوستش که پیشتر کنار پنجره بود و از شکم بزرگ و برآمده خاله فهمیده بود که او حامله است، جلوی رفیقش را گرفت و با دست اشاره کرد و گفت : برو خواهر، زودتر برو خانه، اوضاع خوب نیست " و درجواب اعتراض دوست عصبانی اش؛ به او فهماند که خاله حامله است. خاله جان هم در حالیکه ترمز دستی را می خواباند، زیر لب غر می زد که مگر من نگفتم که من خواهرت نیستم، بعد هم راه افتاد.
من از ترس جیک نمی زدم، او با خودش زیر لبی حرف می زد و انگار یادش رفته بود که من هم در ماشین هستم. خیابانها پر از سرباز بود. چند خیابان که جلوتر رفتیم؛ یکی از آنها دستی به نشانه " ایست " تکان داد، خاله ترمز کرد و پرسید: " بله، سرکار؟ " سرباز، جوانک ریقویی بود وسبیل هایش هنوز درست سبز نشده بود و کلاه آهنی هم که به سرداشت، برایش آنقدر بزرگ بود که تقریبا تا روی چشمانش پایین آمده بود، با صدای تو دماغی گفت : چرا بیرونی خانم؟ مگه نمی دانی حکومت نظامیه؟" خاله با لحن کشیده ای گفت : مــــی دانــم، بعد در حالیکه مرا نشان می داد؛ گفت ، بچه ام مریضه باید ببرمش درمانگاه"
سرباز پشت سرش را نگاه کرد ومافوقش را که با دقت ما را نگاه می کرد، صدا زد. مافوق که سرجوخه ای، گروهبانی چیزی بود و صورتش شبیه علامت سوال شده بود، نزدیک تر آمد. سرباز با صدایی آرام و زیر لبی موضوع را برایش تعریف کرد. او کنجکاوانه به ما نگاه کرد و از خاله پرسید: " بچه تون چِشِه؟" خاله بدون ذره ای تردید گفت : " تب شدید داره، ممکنه تشنج کنه " مافوق کمی خم شد و با دقت بیشتری به چشمان وق زدۀ من که هیچ شباهتی به بچه های مریض نداشت، زل زد، بعد رو به خاله گفت : " بهش نمی یاد مریض باشه! " بعد هم دستی به یک طرف سبیل سیاهش کشید و ادامه داد: " مگر می دونید اوضاع خطرناکه؟ خمینی وارد مملکت شده، جوونها را تحریک کرده و یکی یک اسلحه دستشان داده و حکم جهاد داده، بعد شما راه افتادی تو خیابون گردش؟"
خاله که هنوز اضطراب موضوع قبلی از جونش بیرون نرفته بود، این دفعه با صدای آهسته ای که کمتر از او سراغ داشتم، گفت : آمده که آمده! پس شماها چکاره اید که من باید از جوونهای اون بترسم، بزار طرف برسه، عرقش خشک بشه، بعد این حرفها را بزنید" نمی فهمیدم خاله کدام طرفی است؟ هم به آنها اعتراض کرد؛ هم به اینها؟! مافوق از حرف او خوشش نیامد، لبهایش را جمع کرد، نوک دماغش تیز شد و اخمی بر پیشانی انداخت و با صدایی محکم تر از دفعۀ قبل گفت : خانم، مثل اینکه متوجه منظور من نمی شید؟ " شما نباید..." حرف مافوق نصفه ماند، چون خاله ناگهان چشمانش درشت شد، سرش تکانی خورد، دستش را به زیر شکمش گرفت و فریاد زد: " وای.. وای؛ دردم گرفته، فکر کنم دارم می زام" من که تا آن لحظه در شوک بودم، یکهو زدم زیر گریه وخاله از آنور جیغ می زد و من هم از این ور زار می زدم. مافوق بیچاره دست و پایش را گم کرده بود و با دیدن شکم گندۀ خاله پشت فرمان، دوزاری اش افتاد. آن شب نیروهای حکومت نظامی من وخاله جان را به بیمارستان بردند و دخترخاله ام در میان ترس و دود باروت و مشتهای گره شدۀ مردم و فریادهای آزادی خواهی و سرود بوی گل سوسن و یاسمن ، به دنیا آمد./ پایان
1 نفر دوست داشت
بچه که بودم، در یکی از کتابهای قصه های مردم آسیا خوندم که : " خیلی قبل ترها آسمون و زمین به هم نزدیک بودند به طوریکه وقتی پای آدم روی زمین بود سرشم به آسمون می رسید. تا اینکه یه روز یکی از انسان های اون موقع (که الان اسمش یادم نمی یاد) عصبانی شد؛ شروع کرد به کوبیدن در هاون ، انقدر کوبید و کوبید که زمین پائین و پائین تر رفت و آسمان هم بالا و بالاتر! خورشید بهش التماس کرد که بس کن آنقدر نکوب، همه داریم از هم دور می شویم؛ ولی او انقدر عصبانی بود که نمی شنید . کوه ها گریه کردند که ما را از آسمون جدا نکن، ولی او نشنید و همینطور ادامه داد و کوبید و کوبید تا آنقدر که زمین و آسمان از هم دور شدند. آسمان آنقدر بالا رفت که دیگر کسی دستش به آن نمی رسید زمین هم آنقدر پائین رفت که فقط از آسمان رنگ آبی اش دیده می شد. عصبانیت مرد که تمام شد و به خودش آمد، دید وای جه کرده و چقدر زمین و آسمان را از هم دور کرده است، آنوقت نشست و غصه خورد و آخر هم از غصه ی دوری آسمون مرد"
آن موقع، در عالم بچگی با خودم آرزو می کردم کاش آنقدر زور تو بازوهایم داشتم که آسمان را بکشم پایین و آن را دوباره به آسمان بدوزم تا مثل روز اولش بشود و آنوقت بتوانم دستم را دراز کنم و ابرها را بگیرم و ببینم آن طرفشان چه خبره،! بزرگتر که شدم فهمیدم که برای دور و نزدیک کردن آدمها از همدیگر نیازی به زور بازو نیست. چون می شود تنها با یک اشاره همه را دور هم جمع کرد و بعد هم بدون اِعمال ذره ای زور بازو همه را پراکند و از خود دور کرد؛ با اشتباهات، با باورهای غلط و با دروغ و خیانت! به همین آسانی؛ بدون هیچ زور و فشاری!
حسام زاهدی
قشنگ بود، مرسی. در مورد اینکه چطور میشه آدمها از هم پراکنده بشوند توجیه شدم آدم اینکه چطور به هم نزدیک بشوند رو بیشتر توضیح بدید لطفا :)
-
دوست داشتن
- ژانویه 30, 2021
مریم زارع نژاد
فکر کنم آخرش را درست کردم؛ از متن اصلی جا افتاده بود. ممنون از نظرتون
-
دوست داشتن
1
- ژانویه 30, 2021
هرگاه ريگي به كفشت بود ، حتما آن را بيرون بياور؛ چرا كه
يا راهي را كه بايد طي كني برايت زجر آور مي كند، یا کاری می کند که راهت را با عصبانیت طی کنی و حتی گاهی چنان حواست را پرت می کند که تو را از رسیدن به مقصد باز می دارد.
فرزانه حسن زاده
زندگی می کند در
ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
از انسان بودن خسته شده ام.
دوست دارم شیئی، چیزی بشوم که بزرگترین دغدغه اش این باشد که به جای اینکه اسمش را به کار ببرند او را " چیز " صدا کنند.
از پنجره به درخت کاج سبز و بلند آن طرف خیابان نگاه می کنم و صدای تلویزیون ، که پس زمینۀ روزهای خانه نشینی و تنهاییست را می شنوم.
دنیار را که از نگاه تلویزیون می بینیم و با اخبار بد آن که بمباران می شوم، از ز زندگی می ترسم و از انسان بودن دلم می گیرد و آنوقت می گویم: " اشیایم آرزوست "
نگاهم را به آشپزخانه می اندازم؛ اگر قرار بود یکی از وسایل آنجا باشم، کدامیک را انتخاب می کردم:
شایدبخواهم کتری، ولی شاید یکوقت زود جوش بیاورم و همه چیز را به هم بریزم. سماورچطور است؟درونم پر از آشوب و غوغا و ظاهرم خاموش و بی اعتنا!
یا شاید هم قوری بشوم که وقتی در من چای دم می کنند و بوی خوش آن همه خانه را بر می دارد، سروکلۀ اعضای خانواده پیدا شود و عطر صمیمت و مهربانی در فضا موج بزند.
کارد آشپزخانه هم به نظرم خوب و پر مصرف است ولی مبادا که بی رحم و بی صفت بشوم و دستۀ خودم را ببرم.
شاید هم قابلمه ای بشوم، بی خیال و بی رگ که هر چه داخلم بریزند را بی پرسش و چون و چرا برایشان بپزم! و یا قندان بشوم، دو رو و بدجنس، پر از شیرینی قند ولی دشمنی برای سلامتی!
کبریت هم خوب و به درد بخور است، ولی چه تضمینی است که دنیا را به آتش نکشم؟!
چقدر انتخاب دارم! تا حالا به آن فکر نکردم، آیا برای انسان بودنم هم این همه انتخاب داشته ام و دقت نکرده بودم؟!
زودپز چطور است؟ داغ می شود، سوت می زند، و بعد هم آرام آرام خودش را تخلیه می کند وخاموش می شود، طوری که انگار از اول هم روشن نبوده است.
شاید هم بخواهم نمکی، فلفلی چیزی باشم که نبودنم حسابی زندگی را بی مزه کند!
البته آبکش هم بد نیست، چون بسرعت تخلیه می شوی و تفاله ات را هم همه دوست دارند.
چشمم به لیوانی افتاد که چای نصفه نیمه ای داخل آن بود؛ می توانستم لیوان هم بشوم، هرچند که ممکن است بعضی ها فقط نیمۀ خالی ام را ببینند.
می توانم سینی هم باشم و وانمود کنم که به تنهایی همه چیز را درخودم نگه داشته ام ولی در اصل وزنم بر روی دستان کس دیگری که مرا حمل میکند، سنگینی کند.
قطعا یخچال نمی شوم چون دلم نمی خواهد که قلبم سرد باشد و اجاق گاز هم نمی شوم که سرم دائم گرم شود و آتش بگیرد، قاشق هم نمی شوم که دائم پر و خالی بشوم و یا چنگال که همه چیز از دستم در برود.
از اشیای آشپزخانه می گذرم و نگاهم به تابلوی روی دیوار می افتد، ولی بدی اش این است که تابلوها خیلی زود عادی می شوند و دیگر دیده نمی شوند تا وقتی که بروند و جای خالی شان روی دیوار باقی بماند.
می توانم رادیو باشم، صحها صدایی شاد و بی غم از خود در بیاورم و همه را به شادی و نشاط دعوت کنم؛ هر چند که آدمها با فکر بدبختی و بیچارگی هایشان در یک روز بارانی و شلوغ و پر دود ودم، به من بد وبیراه خواهند گفت و خاموشم میکنند.
لوستر هم بد نیست؛ مغرور و با شکوه آن بالا می نشینم و بر کار تک تک افراد و اشیاء خانه نظارت می کنم و از آنها ایراد می گیرم.
ساعت هم می توانم باشم؛ ساعتی قدیمی و پاندول دار که هر یکساعت، صدایی در بیاورم و خودی نشان بدهم.
کمد هم البته خوب است، هر از گاهی سری می زنند، نظم و ترتیبی به من می دهند و بعد هم در را می بندند و می روند و مرا در تاریکی و سکوت و آرامش با نشخوار خاظراتم تنها می گذارند.
بدم نمی آید که کفش هم بشوم که شاید بتوانم آن را به پای بعضی ها تنگ کنم ولی کلاه نمی شوم که گذاشتن و برداشتنم مایۀ آبروریزی خواهد بود و یا جوراب که همیشه باید دنبال لنگه ام بگردم.
کاش می شد البوم عکسی باشم پر از خاطرات خوب، ولی حیف که اینروزها کسی حوصلۀ نگه داشتنم را ندارد.
می توانم سازی باشم، نــرم مثل موم، در، دستان نوازنده ای چیره دست! و یا چسب زخمی مرهم بریدگی ها و شاید هم شرابی برای فراموش کردن دردها!
شاید هم کلمه ای، حرفی چیزی بشوم همانکه سر زبان است و می خواهد بیاید و گاهی هم هیچوقت نمی آید!
انتخاب خیلی سخت است؛ ولی شاید بروم برای خودم کتابی بشوم، بعد در کتابخانه ای بنشینم، مشتاق و چشم انتظار، آنوقـــت ، خاک هم که بخورم، بالاخره باور دارم که روزی کسی برای خواندنم خواهد آمد/پایان
فایل صوتی و کامل این مطلب در کانال تلگرام سرپناه :
https://t.me/sarpaanah
در زندگی همۀ ما ، آدمهای زیادی می آیند و می روند. غریبه هائی که خیلی زود، آشنا می شوند و آشنا هم می مانند، و یا غریبه هائی که می آیند، غریبه می مانند و غریبه هم می روند و شاید هم غریبه هائی که می آیند، آشنا می شوند و بعد هم دوباره مثل همان غریبۀ روز اول ترک ات می کنند؛ گوئی هیچوقت با تو آشنا نشده بودند.
غریبی و تنهایی زمان و مکان نمی شناسد؛ گاهی در محفل دوستان احساس غریبگی داریم و برعکس در میان عده ای غریبه، از حس همدلی و دوستی لبریز می شویم.
تنهایی، چه در سرزمین خودت و چه فرسنگها دورتر از آن؛ گاهی متضاد ترین غریبه ها را به هم نزدیک می کند و می چسباند ولی دوام این چسب چقدر باشد را کسی نمی تواند پیش بینی کند.
گاهی امروز دوست می شویم و فردا غریبه و گاهی تا ابد دوست می مانیم و گاهی هم تا ابد غریبه!
بعضی از غریبه ها فقط از دور جذابند؛ نزدیکشان که می شوی، غبار غریبگی را که از سر و رویشان پاک می کنی؛ در دلت دعا می کنی که کاش هیچوقت این کار را نکرده بودی و تصویر غریبۀ جذاب و مهربانت را به همان صورت تا ابد در خاطره ات نگه می داشتی.
غریبه ها گاهی خیلی زود آشنا می شوند؛ بطوریکه فقط ظرف چند دقیقه، آنچنان با آنها اُخت می شوی که گوئی سالهاست آنها را می شناسی و برعکس کسانی که با برچسب آشنا، سالها مثل غریبه ها در جاده ای یکطرفه با تابلوی ورود ممنوع در زندگی ات تردد می کنند.
می گویند بعضی هاغریبه پرست اند؛ شاید این به آن خاطر باشد که به طور کلی ما از غریبه ها انتظار زیادی نداریم و سفرۀ دلمان را که برایشان پهن کنیم، از قضاوتهایشان نمی ترسیم چون فکر می کنیم که قرار نیست که دوباره آنها را ببینیم قضاوت آنها برایمان بی تفاوت و زود گذر است. قضاوت دوست اما، مثل شمشیری در قلب انسان می نشیند و زخم آن به این زودی ها خوب نمی شود؛
آشنا یا غریبه فرقی نمی کند، هر کس که به انسان احساس خوب بودن و ارزشمندی بدهد؛ همیشه آشنا می ماند هرچند صد پشت غریبه باشد و کسی که تحقیر می کند و عزت نفس انسان را خدشه دار می کند؛ غریبه است هر چند که از گوشت و خونِ آدمی باشد.
کاش می شد که آشناها برایمان غریبه نشوند و غریبه ها را به ضرب و زور آشنا نپنداریم.
کاش فرق آشنای غریب و غریبِ آشنا را بدانیم؛ کاش آشنایان را از خود نرنجانیم و آنها را به غریبه تبدیل نکنیم.
کاش یاد بگیریم که جای دردها و زخمهایمان را خیلی زود به همه نشان ندهیم؛ چون بعضی ها تا جای آن را یاد می گیرند؛ هر وقت که بخواهند فشارش می دهند و آشنائی را به غریبگی و غریبگی را به دشمنی تبدیل می کنند.
کاش به حسِ خوبی که از یکدیگر می گیریم اکتفا کنیم؛ احترام بگذاریم و به دنبال بهانه برای تبدیل آشنا به غریبه نگردیم.
کاش یاد بگیریم که که ببخشیم و بگذریم چه آشنا را و چه غریبه را ! چون گاهی همین خودِ خودمان! با قضاوتهای بیجا و گله مندی های بی رحمانه و یکطرفه، دوستانمان را تبدیل به غریبه می کنیم و بعد عمری را در حسرت دیدار غریبه ای که هنوز برایمان آشناست می سوزیم و می سازیم/ پایان
کانال تلگرام : https://t.me/sarpaanah
وبلاگ:
http://www.mazna.blogfa.com/
داستان کوتاه " من کووید 19 هستم "
نوشته مریم زارع نژاد
کانال تلگرام : https://t.me/sarpaanah
http://www.mazna.blogfa.com/وبلاگ:
((آغاز ماموریت))
بگذارید همینجا اعتراف کنم؛ یکسال پیش وقتی نوبت ماموریت من رسید؛ هرگز انتظار یک چنین رزومۀ درخشانی را از خودم نداشتم؛ قسم می خورم. حتی فکرش را نمی کردم که یکسال دوام بیاورم. هر چند سعی و تلاشم را نباید نادیده گرفت ولی بهرحال لطف و همکاری مردم دنیا و دولتها هم در این مهم را نباید فراموش کرد.
بگذارید از اول برایتان تعریف کنم..
حکم ماموریت برایم ارسال شد. ماموریتی که هدف آن از مدتها قبل با این مضمون طرح ریزی شده بود و از زبان پدر بزرگم به من اینطوری ابلاغ شده بود : " به زمین برو و این انسانها را آدم کن! انتقام اجدادت وکُـرۀ زمینِ بیچاره راهم بگیر. اینها را اگر ول کنی، خدا را هم بنده نیستند."
از روزی که خبراعزام را شنیده بودم؛ غوغا وهیاهوی زیادی درونم به پا شده بود. نمی دانستم که آیا قهرمان این ماموریت خواهم بود یا نه ؟!
و متن رسمی ماموریت از این قرار بود :
" از : سرزمین ویروسها
به : کووید – 19
آغاز پروژه : اکتبر 2019
پایان ماموریت : هر چه سریعتر بهتر
عنوان: آدم کردن انسانها؛ گرفتن انتقام اجدادمان؛ مجال تنفس و بازیابی منابع کره زمین
مکان ماموریت : همه جای کره زمین
هدف مورد اصابت : انسانها "
واقعیت این است که من بی تقصیر بودم. کینۀ ما با شما انسانها به قرنهای خیلی خیلی پیش که من حتی وجود نداشتم می رسد؛ آخر در طول تاریخ؛ تعداد زیادی از افراد قبیلۀ ما در جنگ با شما انسانهای همه چیز دان، شکست خورده اند و ما، همیشه مغلوب هوش و ذکاوت انسانی شما بوده ایم. حتی عمویم، سارسِ بزرگ، یکی از برجسته ترین های ما؛ با اینکه رکورد خوبی از خود به جا گذاشت ، باز هم نتوانست به اهداف بلند پروازانه ای که برای ماموریتش تعیین شده بود برسد و حالا بعد از هفده سال مرا که تا چند وقت پیش؛ کرونا کوچولو صدا می زدند؛ مامور کرده اند تا مایۀ افتخار قبیله شوم و برای هدفی که یک عمر برای آن تربیت شده بودم؛ اعزام شوم.
من ویروس کرونا؛ که شما مرا کووید-19 خواهید نامید و کسانی را که مبتلا می کنم ، کرونائی صدا می زنید ومثل جزامی ها از آنها فرار میکنید؛ باید ماموریت نیمه کارۀ عمو را تمام کنم.
نباید مرا دست کم می گرفتید. من با بقیۀ میکروبها و باکتریها و ویروسهای انسان کشی مثل سارس و آنفولانزی خوکی و مرغی و ابولا و غیره فرق دارم چون قرار نیست که اشتباهات آنها را تکرار کنم. تیم کارشناسی خبره ای به ریاست پدربزرگ، مشاور و راهنمای من هستند تا هر طور هست دمار از روزگار دشمن قدیمی در بیاروم و یک کاری با شما بکنم که روزی صد مرتبه برای خلاصی از شرِّ من دست به دعا شوید.
بلوف نمی زنم؛ به زودی خودتان آمار و ارقام را خواهید دید و به رزومۀ کاری من ایمان خواهید آورد.
من آمده ام تا به قول خودتان حالتان را بگیرم. در رزومۀ کاری من تنها در هفت ماه اول شیوع تقریبا هفت میلیون وهفتصد هزار نفر مبتلا و چهارصدو بیست هزار نفرهم کشته، ثبت شده است. من درهمین مدت کوتاه از دویست و سیزده کشور عبور کرده ام و این یعنی که حالا حالاها، کسی نمی تواند رکورد مرا بزند. البته باید اعتراف کنم که تو این مدت، آنقدر با سرعت زیاد خودم را تکثیرکردم که از شما چه پنهان، رمقی برایم باقی نمانده است و اگر اجازه بدهید کم کم می خواهم از حضورتان مرخص بشم چون دیگه حال ندارم دو متر بپرم، تازه شنیدم که واکسنم هم داره سروکله اش پیدا می شود، اصلا من زودتر می خواستم بروم ولی شما هی به من و به همدیگر چسبیده اید ول نمی کنید. بهرحال قرار نیست که من کاملا محو و نابود بشوم؛ اگر هم بروم شاید دوباره برگردم. راستش دلم برای خانواده ام تنگ شده، بتوانم یک مرخصی کوچولو هم برم راضی ام بخدا، چون یک دل می گه برم برم، یک دلم میگه نـَرم نَـرم، طاقت نداره دلم دلم، بی شماها چه کار کنم؟؟
یادش بخیر چه زود گذشت! شب قبل ازعملیات، پدر بزرگ به سراغم آمد. پدربزرگ؛ مظهر همه ویروسهای بیماری زا و خطرناک دنیاست، یعنی هر کثافت کاری و مریضیی که در دنیا می بینید یکسرش به بابابزرگ من وصل می شود؛نقدر مقاومت بدنش بالارفته است که دیگر نمی میرد.
آن شب وقتی دید از ترس ماتم گرفته ام و قنبرک زده ام، به طرفم آمد، با اینکه درسم را خوب بلد بودم ولی دلهره داشتم؛ دلم می خواست در آغوش پدر بزرگ آرام بگیرم، روبرویم ایستاد، چشم در چشمانم دوخت. من مثل بچه آهوئی اسیر، با چشمانی که مردمک آنها از ترس می لرزید به او نگاه میکردم ولبهایم خط باریکی از لبخند توام با دلهره به خود گرفته بود. پدربزرگ دستهای لاغر واستخوانی اش که از شدت پیری چروک و لرزان شده بود را بلند کرد و من به هوای نوازشی گرم از سوی او، چشمهایم را بستم و سرم را به پائین خم کردم، و او ناگهان محکم توی سرم زد و گفت : " از این لوس بازی ها برایم در نیاور! مــــی ترسم و... نمـــــی دانم چه می شود و... این حرفها را نداریم. مثل بچه ویروس می روی، ماموریتت را انجام می دهی و پیر و فرتوت و خسته و داغون بر می گردی؛ همین! هم حرف نباشد. "
بغضم آنچنان در گلو خفه شد که ترس یادم رفت و با چشمانی وَق زده از شدت ضربه ای که به سرم وارد شده بود به او زل زدم و هیچ نگفتم.
سرم را بین دو دستش گرفت ، چشمانش را ریز کرد شاید کمی مهربان به نظر برسد و بعد با همان صدای بم و لحن ترسناک همیشگی اش گفت : هزار بار گفتم، باز هم می گویم: برو، نترس، آن با من. تو خیلی قوی هستی و بیشتر از آنچه که فکر می کنی بر جهان تاثیر می گذاری ، نقطه قوت تو پسرم! استفاده از نقطه ضعف آنهاست.تو چه می دانی بچه ؟! انسانهای امروزکه زندگی نمی کنند، این الکی خوش ها، بیشتر مشغول حواشی هستند و زندگی کردن یادشان رفته است ؛ موج سواری که بلد باشی آنها خودشان موجهای خوبی به سمت می فرستند." بعد هم لبخندی از روی تمسخر زد و همانطور که سرم را هنوز فشار می داد و من تقلا میکردم که خیلی آرام و زیرپوستی از دستش فرار کنم ؛ ادامه داد : " اصلا می خواهم بدانم تو از چــی می ترسی؟ از دولتهایشان؟ " بعد سرش را به چپ و راست تکان داد و ادامه داد" " نترس بابا جون؛ آنها احمق ترینشان هستند چون برای حفظ امنیت؛ فقط به سلاح های ترسناکشان می نازند، عقلشان به چیز دیگرنمی رسد، آنها هنوز نمی دانند که مفهوم جنگ این روزها عوض شده، حتی جنگ سرد هم دیگر مثل قبل نیست، "
پدربزرگ ساکت شد تا نفس بکشد؛ بعد سرش را به پیشانی من چسباند، از دیدن دندانهای خراب و کرم خوردۀ اش حالم داشت به هم می خورد چشمانم را بستم که یعنی دارم تمرکز می کنم و او که انگار تازه جان گرفته باشد؛ صدایش را پائین آورد و با لحنی خوفناک گفت " حالا! زمان حمله است؛ به اینها باید از جائی که فکرش را نمی کنند ضربه زد" چشمانش را مستقیم به چشمانم دوخت؛ انگار می خواست هیپنوتیزمم کند؛ بعد دوباره گفت :" چرا اینطوری نگاهم می کنی!؟ بعـــــله، بعــله، آنها بالاخره تو را هم از پا در می آورند ولی تو بخاطرهر چیزی به غیر از انسان باید این ماموریت را به نحو احسن تمام کنی"
بالاخره سرم را رها کرد. نفس راحتی کشیدم از بوی دهانش داشتم خفه می شدم، ولی او ول کن نبود، اینبار دستم را گرفت و با چابکی ایی که از سن و سال او بعید بود مرا به سمت قاب عکس خانوادگی روی دیوار،که سال 2003 بعد از بازگشت عمو سارس گرفته بودیم، برد، در آن عکس من هنوز بچه بودم و برای مسخره بازی دستهایم را به یکسو پرتاب کرده؛ دَب کرده بودم، بعد درحالیکه سعی می کرد صدایش را انقلابی و تاثیر گذار کند، گفت : " به اجدادت فکر کن، ببین انسانها دارند با زمین و با خودشان چکار می کنند؟ مغزت را به کار بینداز"
به اونگاه کردم و با صدای جیرجیرک مانندی که از ته حلقم به زور بیرون می آمد، پرسیدم؛" مگر چکار می کنند، به ما چه مربوطه؟ " ناگهان مثل ببر زخمی به طرفم برگشت و صدای ترسناکش به فریادی غرش مانند تبدیل شد و گفت : " خاک بر سر بی لیاقتت که اینهمه سال داریم رویت کار می کنیم تا تو را قوی و تاثیر گذار بار بیاوریم، از شکم خودمان بردیدم تو را چاق کردیم، این همه امکانات در اختیارت گذاشتیم؛ به خاطر تو از گلویمان بریدیم تا تحصیل کنی و برای خودت ویروسی شوی، آنوقت تازه می پرسی مگر چکار کرده اند؟"
بعد مثل اینکه دیوانه شده باشد، با آن سن و سالش، از این سوی اتاق به آن سوی اتاق جهید و فریاد زد " مگر کوری بچه؟ تو کی می خواهی بزرگ شوی، کی می خوای ویروس بشوی؟ داری به ماموریت به این مهمی می روی ولی هنوز در مورد علت آن تردید داری؟ "ساکت شد، به سرفه افتاده بود. آب دهانش را قورت داد، دوباره انرژی اش را جمع کرد و این بار آرام تر ادامه داد: " مگر نمی بینی این بشرِ بی هنر پیچ پیچ ، قصد ندارد که بسازد به هیچ**، آنها دارند آبها را خشک می کنند، درختها را قطع می کنند، حیوانات را می کشند، هوا را آلوده می کند، تازگی ها هم که فیلشان یاد هندوستان کرده و فِــرت فِــرت ماهواره به فضا می فرستند که آنجا را هم به گند بکشند و سایر کرات کهکشان را هم تصاحب و قلمروشانرا وسیع تر کنند. کرونا جان؛ دلبندم، تو باهوشترینِ ماهستی ، یگ نگاه به آنها بیانداز؛ ببین! حرص و طمع آدمها سیری ناپذیر است و این تـــــــــــو هستی که باید باید در روند جریان زندگی آنها و همۀ چیزهای بشری، خلل و وقفه ای ایجاد کنی.آیا این کار سختی است؟ در قبال همۀ آنچه که آنها با این دنیا کرده اند! واقعا این کار سختی است؟ نه؛ من از تو می پرسم؛ کار سختیه؟ " بعد بدون اینکه منتظر جواب من باشد؛ در حالیکه حرفهایش را می کشید گفت : " بــــــــــرو بچه؛ بـــــــــــــرو!بابا جونت قربونت بشه؛ نـــتـــرس؛ هوا تو داریم؛ همه چیز هماهنگ است."
(( وقتی همه هستند))
در همین موقع صدای زنگ در شنیده شد. منتظر کسی نبودم؛ تعجب کردم ولی پدربزرگ که گوئی می دانست چه کسی پشت در است با اشارۀ دست، مرا که می رفتم تا در را باز کنم متوقف کرد. عمو سارس در آستانۀ درحاضر شد. از کجا کلید خانۀ مرا داشت؟ نمی دانم! جرات هم نکردم که چیزی بپرسم.
عمو درحالیکه پشتش را می خاراند با همان لبخند کریه و زشت همیشگی اش، نگاهم کرد. عادت داشت قبل از حرف زدن چند ثانیه به طرف مقابلش زل بزند تا مثلا، تاثیرگذارتر به نظر بیاید. تاثیرگذاری اش که تمام شد، دماغش را بالا کشید و با لحن همان لحن خاص لات مَـنِـشی اش گفت : " خر نشو پســـــــر؛ ترس چیه؟ این سوسول بازیها چیه ؟ فکر نکن که ما سرِخود تو را می فرستیم، نخــــیر، یکجورائی از ما دعوت شده که بریم ؛ بریم تا بساطشان را به هم بزنیم. همه چیز هماهنگ است نترس، تو فقط باس حمله کنی و ضربۀ اول را بزنی! باقی کارها را سیاستمداران جاه طلب و مردم نادان هدایت می کنند" . بعد خنده موذیانه ای کرد و ادامه داد " قسم میخورم که تو کولاک می کنی پسر؛ تا بخودشان بجنبند کارشان ساخته است ؛ تازه آنها واسه اینکه از مشکلات اقتصادی و متهم شدن به بی کفایتی می ترسند، آمار و ارقام شیوع را دستکاری می کنند و این همان موجی هست که تو باس سوارش شی، فهمیدی چی گفتم ؟ یا باز بگم شیرفهم شی؟!"
مثل بُز نگاهش کردم و جوابی ندادم. هم چون نمی دانستم چه بگویم و هم اینکه حواسم با آمدن عمو آنفولانزا که بی خبر وارد شد، پرت شده بود.
انگار همه آن شب دعوت بودند و فقط من غریبه بودم. سرم را به نشانۀ فهمیدن ، پائین بردم. می دانستم همه اش تقصیر پدر بزرگ است که کلید خانۀ مرا به همه داده است، گویا این خانواده درکی از حریم خصوصی و خانه و زندگی شخصی ندارند.
با گوشه چشم به عموی تازه وارد؛ نگاه کردم و زیر لبی سلام دادم، ولی عموآنفولانزا، آنچنان به سمتم حمله ور شد که نزدیک بود؛ که قبض روح شدم؛ داشتم جا خالی می دادم تا او با سر برود توی دیوار ولی با آن سن و سال، ماشالا هنوز تیز و بز بود؛ چون تَکلی به من زد وهر دو روی زمین افتادیم، و او همانطور خوابیده به سمت من خم شد شانه هایم را گرفت، فکرکردم دلش برایم سوخته است و می خواهد بگوید که* شانه هایم را برای گریه کردن دوست دارد* ولی او نفس نفس زنان باصدای تودماغی اش گفت : " کووید جون عمو، نترسیا؛ هواتو داریم. ما هم اولش خیلی می ترسیدیم ولی باور کن آنقدر ها هم وحشتناک نیست. فکر نکن ما دوریم؛ اراده کنی بچه محل ها و بچه قبیله ها چپ و راست و فوج فوج می ریزند سرشان. تو باس هر شب گزارش بفرستی. اگر نقشه تغییر کرد، بهت خبر می دهیم."
سعی کردم خودم را از دست عمو آنفولانزا خلاص کنم ولی او ول کن نبود. بهرحال کمی از فشار روی شانه هایم کم کرد، راست نشست و گفت : " کاری نداره که عمو! تو فقط بایدخودت را به یک نقطۀ شلوغ و پرجمعیت برسانی، بقیه ماموریت خود به خود به دست همین بشری که فکر می کند همه چیز را می داند، انجام می شود، اگر اینطوری نشد، بیا تف کن توصورت من" بعد هم چشمک چندش آوری زد و گفت: " اینها میزبانهای خوبی ان ، ما تجربه اش را داریم." بعد نگاهش را از من برداشت و انگار به یک جائی مثل تقاطع دیوار روبرو با سقف خیره شد، آه بلندی کشید و ادامه داد " هــــِــــی یادش بخیر! چه دورانی بود. ولی بزار روشنت کنم عمو جون تو باس این و بدونی که ، رازِ اینکه تو چه طوری قرار است که وارد دنیای آنها بشوی، حالاحالا ها باید مخفی بماند، بزار بین آن همه چیز دانها؛ سر اینکه اولین بار، کی تو را وارد چرخۀ حیات انسانی کرده اختلاف بشود وبیفتند به جانِ هم، این هم یکی از عادتهای قدیمی آنهاست که؛ به جای تمرکز به رفع مشکل و نابودی دشمن مشترک، دائم به پروبال هم می پیچند و یکدیگر را متهم می کنند که اول تو بودی و بعدش هم کی بو کی بود من نبودم؛ از خودشان در می آورند. بزار راحتت کنم، بعد از تو؛ شکل و قیافۀ همه عوض می شود، خِلاص! یعنی اگر بخواهم شیک و باکلاس برایت توضیح بدم اینجوریه که تـــــــو! قیام طبیعت علیه عصیانگری بشریت هستی و پس از تو دنیا و مردم آن تغییر خواهند کرد. تــــــــو، مسئولِ ساماندهی به این جمعیت افسار گسیخته ای که عشق هایشان در جعبه های مستطیل شکل کوچکی به اسم تلفن همراه گیر افتاده، هستی. قرار داد ما یک قرارداد بُرد بُرد است. یادت باشه نفع ما و نفع آنها و اینکه اگر آتش بگیرد خشک و تر می سوزد و انسانهای بی گناه زیادی از بین می روند، تقصیر ما نیست که تقصیر اونهاست، چون خودشان خواستند.آنها مثل همیشه از زیر بار مسئولیت شانه خالی میکنند وچیزی را که خودشان مُـسبِبِ بوجود آمدنش بودند را با غُرولُند؛ پس می زنند. " بعد ساکت شد؛ و بالاخره نگاهش را از آن زاویه مزخرفی که بهش زل زده بود برداشت و با لبخندی که نشان می داد خیلی هم از سخنرانی اش راضی است؛ از رویم بلند شد. نفسم جا آمد ولی از جایم بلند نشدم و همانجا روی زمین نشستم. صدائی آمد و اینبار خودبخود مثل بچۀ ویروس به آستانۀ در نگاه کردم، بله؛ عمو اِبولا هم درحالیکه دست کوچکترین و جوانترین ویروس خانواده که هنوز اسمی برایش نگذاشته بودند را گرفته بود، تشریف آورد. از این پسر عمو کوچیکه اصلا خوشم نمی آمد، از آن بچه های تُخس پررو بود، همه جا با عمو اِبولا می رفت چون بهرحال عمو اِبولا هنوز رکورد دار فامیل بود و دستی بر آتش داشت و تاحالا درمان و واکسن قطعی برایش پیدا نشده بود، عمو داشت درس چهار واحدی " تئوری راههای نفوذ به بدن میزبان با تکنیکهای مدرن " را به پسرعموی جوان که قرار بود خدمتگزار نسل بعد از من باشد، آموزش می داد.
عمو ابولا با آن هیکل دراز ومیله ایش که انگار از چند جا ترک داشت، به سمت من آمد ؛ از روی زمین بلندم کرد و بلافاصله دستش را زیر چانه ام گذاشت و با لحنی که قشنگ مثل استادهای دانشگاه جو گیر شده بود؛ شروع به سخنرانی کرد. واقغا دلم میخواست بگویم، بی خیال عمو، کدام استاد دانشگاه دستش را زیر چانۀ دانشجو میگیرد و باهاش حرف می زند؛ ولی چیزی نگفتم، چون در قبیله ما اعتراض جرم محسوب می شود و ممکن بود مرا از ماموریت معاف کنند. عمو ابولا در حالیکه سعی میکرد روی تک تک جملاتش مکث کند، به پسر عمو کوچیکه که حالا دفتر و خودکارش را درآورده بود و نُت برمی داشت، نیم نگاهی انداخت و جوری که انگار دلش می خواست صدایش در اتاق انعکاس پیدا کند با لحن کتابی گفت : " کـــــــرونا، گوش کن؛ یکبار دیگر درسهایی که بهت داده ایم را خوب مرور کن تا حفظ حفظ بشی. بعد هم دائم با خودت تکرار کن که ؛ من می توانم؛ من می توانم" " بعد هم چانه ام را رها کرد و به سمت پسرعمو که برای خودشیرینی تند وتند داشت این چرندیان را می نوشت، رفت و جوری که انگار دارد به او دیکته می گوید؛ ادامه داد که : کرونای من؛ عمو جان؛ تو، اینو با مکث زیاد گفت؛ تجربۀ درد مشترک همۀ انسانهای روی زمین خواهی بود، برای اولین بار در طول تاریخ، مرزها به سرعت درنوردیده خواهد شد، برای تو فقیر و غنی یکسان خواهد بود؛ فرقی نخواهد کرد که انسانها کجا زندگی می کنند چون تو آنها را درخانه هایشان حبس خواهی کرد. تو همه جا خواهی بود و هرجا که باشی آنجا سایۀ ترس و مرگ حکمفرماست. مدارس، دانشگاهها، مراکز مذهبی و تفریحی، کسب و کارها، مسافرت و همه چیز را تعطیل خواهی کرد و به زمین اجازۀ نفس کشیدن خواهی داد."
عمو ابولا مکثی کرد؛ نفس عمیق و صداداری کشید و بعد هم از فلسفه زد تو شاخۀ اقتصاد و گفت:" ظهور تو، اقتصاد دنیا را فرو می پاشد، آنهم به نفع کی ؟ به نفع سرمایه گذاری و کاپیتالیسم! و دوباره مثل همیشه این فقرا هستند که فقیر تر می شوند و یادت باشد که این ها اصلا به ما مربوط نمی شود" بعد در حالیکه صدایش را کمی نازک کرد؛ با لحنی لرزان و مظلومانه اینطور ادامه داد که : ما فقط ویروس های کوچکی هستیم که دوست داریم تکثیر شویم ، ولی این آنها هستند که در برابر انتشار تو مسئولند. تعداد دولتهایی که به سرعت، وخامت اوضاع را دریابند و خودشان راجمع و جور جور می کنند هم از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کند." عمو در اینجا خندۀ بلند و خوفناکی کرد و من با خوشحالی از اینکه دیکته بالاخره تمام شد؛ سرم را بلند کردم ولی او با فشار دست دوباره مرا نشاند و دهانش را نزدیک گوشم آورد، فکر کردم می خواهد آهسته چیزی در گوشم بگوید ولی ناگهان آنچنان نعره ای زد که نزدیک بود کر شوم؛ از جا پریدم؛ به نظرم رسید که این فامیل یکجورائی دیوانه هستند و این مانُـورِ عمو برای این بود که بگوید: " کسی دلش برای مردم بیچاره نمی سوزد. چون آمار دروغ همه را به اشتباه می اندازند تا تو را دست کم بگیرند و تو سوار بر موج خودخواهی، نادانی و قدرت طلبی بشر، تا می توانی باید بتازی و وهمه جا را آلوده کنی. بگذار این مردم درحسرت آزادی بسوزند وجهان را در همان مستطیل مجازی که انقدر به آن وابسته شده اند ببینند؛ یادت باشد ادامۀ حیات این دنیا در گرو ماموریت توست و آنها ناآگاهانه از تو حمایت خواهند کرد. تو هنوز این آدم دو پا را نمی شناسی؛ جهل و خرافات بین آنها بیداد می کند، عوام توصیه های بهداشتی را جدی نمی گیرند وسیستم های بهداشتی و درمانی آنها به اندازۀ کافی نیست؛ هیچ کدامشان را باور نکن؛ حتی ادعای روشنفکرهایشان را ؛ آنها هم پوشالی و توخالی هستند و فقط حرفند؛ به عمل که می رسد هرکس فقط کار منفعت خودش را می بیند.
بعد رو به پدر بزرگ کرد و در حالی می خواست تائید او را هم بگیرد؛ قهقه ای زد و با لحن پیروزمندانه ای گفت : پس تو فقط وارد می شوی؛ و بعد بقیه را به خود آنها می سپاری؛ استاد گند زدن هستد. هرجا هم که به بن بست رسیدی، تغییر ماهیت بده، جهش کن تا نتوانند ردت را بزنند." چند لحظه سکوت کرد و در حالیکه به سمت عمو سارس رفت و دستش را روی شانۀ او گذاشت؛ گفت: کاش می توانستیم با تو به این سفر بیائیم ولی حیف که این دفعه نوبت توست؛ آنهم به تنهائی؛ ما هم همسن و سال تو بودیم که به ماموریت اعزام شدیم.
زنگ در خانه زده شد؛ خوشحال شدم که بالاخره یک نفر پیدا شد که کلید خانه را ندارد؛ پدر بزرگ شام سفارش داده بود. پیتزای مخصوص انگل با سس میکرب اسهال؛ غذای مورد علاقۀ خانواده بود و برای مهمانی خداحافظی من سفارش داده بودند. بعد از شام وقتی همه رفتند و خانه در سکوت فرو رفت؛ همه چیز را دوباره چک کردم تا چیزی از قلم نیاندازم.
(( پروژه کلید می خورد))
بعد از رفتن عموها و پدربزرگ، دوباره نقشه را مرور کردم. عمو سارس بهترین نقطه را انتخاب کرده بود، استفاده از تجربۀ او از نظر زمانی به نفعم بود. چه جائی بهتراز یک بازار خیس و شلوغ؟ ازدحام جمعیت و عدم رعایت بهداشت عمومی می توانست در انجام ماموریتم کمک کند. هدف من آلوده کردن حداکثری است.هر چند می دانم که بالاخره میزبانها تمام می شوند و واکسنی به نام من نیز تولید و ثبت خواهد شد ولی بهرحال ما ویروسها به راحتی میدان را خالی نمی کنیم و بعد ازمن، عموزاده هایم به سراغتان خواهند آمد. نقشه را تا کردم، چشمانم را بستم و سعی کردم افکارم را خاموش کنم، باید خودم را بعنوان ویروسی جهش یافته که از حیوانات وحشی به انسان منتقل می شود، جا بزنم و وقتی وارد بدن میزبان اصلی یعنی انسان شدم، جریان اصلی ماموریت آغاز خواهد شد.
چشهایم را که باز کردم. انگاربه دنیای دیگری پرتاب شده بودم. گیج ومنگ مثل کسی که تازه دارد به هوش می آید، درک درستی از زمان و مکان نداشتم. هنوز نگران بودم و افکارم پریشان بود.آخر چشم همۀ ویروسهای بیماری زای دنیا به من دوخته شده است، با اینکه ازهوش و توانائی انسانهامی ترسیدم، ولی نباید ایل و طایفه ام را ناامید می کردم، مطمئنم با نیروی کنجکاوی و پشتکاربر ترسم غلبه خواهم کرد. صدای پدربزرگ در گوشم می پیچد: از تجهیزات و امکاناتشان نترس، احساسات وفکار انسانی هیچگاه تغییر نمی کنند؛ آنها هنوز همان انسانهای چند قرن پیش هستند، فقط در دنیای مدرن تری زندگی می کنند."
دوباره به اطرافم نگاه کردم. در بازار نبودم . درجائی شبیه به آزمایشگاه یا بیمارستان بودم. نقطه شروع ماموریت باید بازاری شلوغ و کثیف باشد پس من در این آزمایشگاه تمیز چکار می کنم؟ گیج شده بودم؛ از اینجا چطور باید به بازار بروم؟ امکان نداشت اشتباه شده باشد؛ آنهم از پدربزرگ کثیف و هپلی و همه کاره ام که محاسباتش همیشه درست است. خودش می گوید که هشت چشم اضافه دورتا دور سرش دارد و هیچ چیز از نظرش پنهان نمی ماند. همه جا پربود ازلوله های رنگی و بِشِرهای آزمایشگاهی و آدمهای سفید پوشی که در رفت و آمد بودند. داخل شیشۀ کوچک درداری گیر افتاده بودم، شیشه با چوب پنبه بسته شده بود. باید به هر قیمتی شده بیرون می رفتم. چند بار خودم را محکم به چوب پنبه کوبیدم، فایده ای نداشت. کوچکتر از آن بودم که بتوانم کاری بکنم. عرق از سرو رویم راه افتاده بود، برای یک لحظه زندگی ام مثل فیلمی از جلوی چشمانم رد شد، بچه پرروئی مثل من امکان نداشت تسلیم شود، نباید بترسم چون ترس برادر مرگ است. حتما راهی هست یا پیدا می شود. همینطور که به دنبال راه فرار بودم، ناگهان سایه ای نزدیک شد. انسان سفید پوشی، به سراغ میزی که من روی آن قرار داشتم آمد. شیشه ها و ظرفهای روی میزرا جابجا کرد ودر دفترش چیزهایی یادداشت کرد، گاهی اوقات برا ی اینکه احساس کند عمیقا دارد فکر می کند؛ دستهایش را زیر چانه اش می گذاشت به هوا نگاه می کرد و نفس عمیقی میکشید و دوباره چیزی در دفترش می نوشت. آتشی که زیر یکی از شیشه ها بود را خاموش کرد و دوباره چیزی نوشت. من از ترس تکان نمی خوردم. چشمانم گشاد شده و نفسم به شماره افتاده بود وبه سفید پوش زُل زده بودم. اومحتوای چند شیشه را با هم مخلوط کرد و روی شمع آزمایشگاهی گذاشت و درست وقتی که داشت ازمیزدور می شد ناگهان دستش به شیشۀ کوچکی که من در آن گیرافتاده بودم خورد و آنرا به زمین انداخت ، شیشه خُرد شد ومن آزاد شدم، به همین راحتی! درست است نباید شک می کردم. همینکه سفید پوش خم شد تا خرده شیشه ها و چوب پنبه را بردارد با قدرت تمام از روی چوب پنبه خودم را روی دستش پرتاب کردم ولحظاتی بعدتر که چانه اش راخاراند به راحتی روی صورتش پریدم و درگوشه ای از گردنش پنهان شدم و مثل گربه ای صبور، کمین کشیدم. بعد ازاتمام کار، سفیدپوش سوار ماشین قرمز رنگش شد ویکراست به بازار رفت. باورم نمی شد نقشه انقدر درست باشد. از ابتدا هم بیخود ترسیده بودم.
سفید پوش که دیگر لباسش سفید نبود؛ در بازار راه افتاده بود وخرید می کرد. بوی گوشت و خونابه همه جا به مشام می رسد. پولهای آلوده دست دست منتقل می شد. ازاین همه کثافت لذت می بردم. آنجا همه چیز می فروختند. حیوانات بی پناه در قفس یا حوضچه های آب گیر افتاده، یا از در و دیوار آویزان بودند. سمور؛ مورچه خوار، سگ، گربه، مار، ماهی، لاک پشت؛ موش، خرگوش و خفاش. انگار همگی می دانستند چه سرنوشتی در انتظارشان است، نگاه معصومانۀ آنها انگیزه ام را بیشتر می کرد.
یاد درس سه واحدی انگیزه وانتخاب افتادم: " اگر بلافاصله بعد از قوی شدنِ انگیزه اقدام نکنید، به زودی آن را از دست خواهید داد؛ سریع باشید، قوی ترها را بعنوان ناقل سالم و ستون پنجم انتخاب کنید تا بیماری را به ضعیف ترها منتقل کنند، برگ برندۀ شما دوران نهفتگی 14 روزه تان است ."
آنروزتا توانستم در بازار و شهر چرخیدم و شب هنگام حتی به کشورهای دیگر هم رسیده بودم. برای روز اول عالی بودم .عاشق ترن های مترو شده بودم چون آنقدر شلوغ بودند که بدون هیچ زحمت و تقلائی میتوانستم از بدن یکی به بدن دیگری سُر بخورم، درست مثل دختر چوپان از این ســـــو به آن ســــــــــــو.....!
آخرشب بالاخره در بدن مردی میانسال که بیماری قلبی داشت؛ آرام گرفتم و از همانجا گزارش کار روز اول را برای پدربزرگ وعموها ی چشم انتظارم؛ ارسال کردم.
(( نامـــه اول ))
" از کووید-19 به پدربزرگ! از وُوهان چین گزارش می کنم. فروش روز اول عالی بود، ازتعداد هدف گذاری شده فراتر رفتم. دیگر از انسانها نمی ترسم. آنها گرفتارتر از آن هستند که فکر میکردم. رعایت بهداشت و نظافت فردی و عمومی اینجا چندانی ندارد. به نظرم، خوردن مهمترین دغدغۀ مردم است. درست است که شروع کار سخت بود ولی با تجربیاتی که از شما و عموها شنیده ام؛ دیگر روی همکاری خود انسانها حساب باز کرده ام . می دانم چکار باید بکنم. اینها بهترین میزبانان ما ویروسها هستند. خود رای و همه چیز دان. از همه نصیحتهایتان سپاسگزارم. خیلی خسته ام باید بخوابم؛ فردا کارهای خیلی مهمی دارم. مرا ببخشید. پایان!
فردای آن روز در فرودگاه مستقر شدم، مدیریت پخش از آنجا کارآمد تر به نظرمی رسید. روزها به سرعت می گذشت. بیست و چهار ساعته، بدون وقفه کار می کردم، میدانستم نتیجه سعی و تلاشم را به زودی خواهم دید.
(( نامـــه دوم ))
" از کووید-19 به پدر بزرگ! بعد از آخرین گزارش دیگر کار چندانی ندارم که انجام دهم. همه چیز را همانطور که گفتید به خودشان سپردم. سرعت این مردم بی نظیر است. خودشان مرا به کسری از ثانیه به دورترین راههای ممکن بردند. آمار شیوع و بعد هم مرگ و میربه شدت بالا رفته است. دولتها تازه گوش تیز کرده اند وبه نظر نگران می آیند. نسخه هائی که به اقصاء نقاط دنیا فرستاده ام نیز کاربلد هستند؛ روی هم رفته تیم خوبی هستیم. با کودتائی نرم، بدون جنگ وخونریزی، بیش از نیمی از دنیا را تصرف کرده ام، خودم هم باور نمی شود که امپراطوری وحشت را به همین راحتی آغاز کرده باشم. بسیاری از شهرها و حتی کشورها قرنطینه شده اند. ورود وخروج مسافران ممنوع اعلام شده، هر تازه واردی به هرجا باید 14 روزدرقرنطینه بماند. در بعضی ازشهرها جریمه های سنگین برای خروج از خانه وضع شده است. انسانها را با گوشی های موبایلیشان که انقدر به آنها وابسته هستند، در خانه هایشان حبس کرده ام، البته بعضی ها هم راضی اند ولی بهرحال می ترسند. من امپراطور منصفی هستم؛ بین آنها فرق نمی گذارم و با همه یکسان رفتار می کنم، برایم فرقی نمی کند که بالای شهر یا پائین شهر زندگی میکنند و یا اینکه پدرشان کیست و تحصیلات و شغلشان چیست. دکترها را با مریض ها می کشم و مرده شورها را با جنازه ها! پدربزرگ می بینید چقدر بزرگ شده ام! آنها مرا به خانه هایشان می برند وانصافا میزبانهای خوبی هم هستند، روز به روز فَربه تَر می شوم، قشنگ شکم آورده ام و شبیه عمو سارس شده ام. شاید باور نکند ولی همه جا را تعطیل کرده ام. مراکز خرید، رستورانها ، مسجدها و بارها و کلوبهای تفریحی و مدرسه ودانشگاهها، همـــه تعطیلند! صندلی ها در حسرت دانشجویان و دانش آموزان می سوزند. آدمها خودشان به یکدیگر رحم نمی کنند چرا من باید کاسۀ داغ تر از آش بشوم. عده ای از آنها ، مدام اخبار جعلی ودروغ پخش می کنند. مرا جدی نمی گیرند، مسخره ام می کنند و برایم جوک می سازند. بعضی ها بشکه بشکه آب و وایتکس و الکل صنعتی را به اسم الکل طبی به مردم می فروشند. با چشمان خودم دیدم که یکی از آنها که هزاران ماسک و مایع ضدعفونی کنندۀ دست را احتکار کرده بود تا گرانتر بفروشند، نتوانست قبل از اینکه بیماری و مرگ به سراغش بیایند، موفق شود وبیماری او را از پا درآورد. در بعضی از شهرها، مردم به فروشگاهها هجوم برده اند، دیوانه وار خرید می کنند، انگار فکری پشت رفتارشان نیست. شاید خنده تان بگیرد که بگویم که قحطی دستمال توالت آمده است؟ سودجوها حتی الکل و صابون که مهمترین دشمنان من هستند را هم احتکار می کنند. بعــــــله پدربزرگ عزیز، پیش از این فکرمیکردم انسانها گونه ای ازمخلوقات متمدن هستند که دو روزه مرا از پای در می آورند و راهی خانه می کنند ولی خیلی زود متوجه شدم که اینها حتی بلد نیستند که دستهایشان را درست بشویند چه برسد که بخواهند مرا نابود کنند. خلاصۀ گزارش اینکه؛ آمار و ارقام عالی؛ مرگ و میر بالا، خیابانها خالی، بیمارستانها شلوغ، امکانات در حد صفر؛ همکاری مردم حداقل؛ حتی در کشورهای به اصطلاح پیش رفته. درگزارش بعدی آمار و ارقام درخشان تری برایتان می فرستم. در این لحظه سرمست از موفقیت و پیروزی ام.
(( نامـــه سوم ))
از کووید-19 به پدربزرگ : پدربزرگ عزیز اینجا همۀ آرزوها شبیه به هم شده است، فقط می خواهند که من نباشم حتی اگر زندگی بعضی ها قبل از من بدتر از زمان حالشان بوده باشد. همانطورکه می دانید بر طبق نقشه، آنقدرخودم را بین حیوانات وحشی بازار خیس و انسانها پخش کردم که بالاخره نمی دانم بیماری و شیوع از کدامیک شروع شد ولی هرچه بود، بعد از شروع اولین نشانه های بیماری دیگر همه چیز خوب پیش رفت، بخصوص از وقتی که درفرودگاه و بنادر اصلی متمرکز شدم.
لطفا از طرف من به عموها بگویید که دلم برایشان تنگ شده است و هرچه بیشتر اینجا می مانم خاطراتی را که آنها در گذشته برایم تعریف می کردند را بهتر درک می کنم. پدربزرگ می خواهم برایتان اعترافی بکنم؛ راستش هرچند می دانم که ترحم زندانبان بر زندانی مرسوم نیست ولی دلم برای انسانها می سوزد. دوست دارم که رکوردم را تا همینجا نگه دارم و به سر خانه و زندگی ام برگردم ولی اینها دست بردار نیستند و به زور مرا پخش می کنند. من مجبور شدم برای حفظ امنیت جانی ام ؛ تقریبا کشورهائی را که مردمشان یاد گرفته اند که از یکدیگر دو متر فاصله بگیرند و ماسک بزنند و هم چیز را تمیز بشویند و ضدعفونی کنند، ترک کنم ولی در بسیاری ازجاهای که مردم مرا جدی نمی گیرند و مرگ را فقط تا دم در خانۀ همسایه می بینند، همچنان مستقر هستم و حضوری پررنگ و فعال دارم . راستش را بخواهید قبل از اینکه از نزدیک با انسانها آشنا شوم، آنها را قوی ترین وباهوش ترین موجودات عالم تصورمی کردم ولی هرچه بیشتر می مانم می فهمم که آنها بالقوه شر آسیب پذیری هستند چون خیلی به عقل و هوششان می نازند و مردم هر کشور فکر می کنند که هوش و آی کیوی آنها از سایر مردم دنیا بیشتر است. اینجا هیچ کس به حرف دیگری گوش نمی کند؛ مردم در درونشان غصه دار هستند واحساس تنهائی می کنند ولی با اینهمه باز هم خود را عقل کل می دانند و سعی می کنند که کارخودشان را به تنهائی پیش ببرند، درست برعکس ما ویروسها که موفقیت خود را در کارِ گروهی می دانیم. پیشرفت صنعت و تکنولوژی اینجا عالی است و سرِآدمها مدام در گوشی هایشان است، ولی پیشرفت خاص و قابل توجهی دردرک و مفهوم زندگی آنها دیده نمی شود. معنای خوشبختی در اینجا فقط پول است؛ ولی دارم می بینم که پولدارهایشان هم درک عمیقی از خوشبختی ندارند و انگارفقط از اینکه در چشم بقیه خوشبخت به نظرمی آیند، راضی هستند و دنبال پول بیشتری می گردند تا بیشتر خوشبخت به نظر برسند.
پدربزرگ، این روزها دنیا در مقایسه با دنیای زمان جوانی شما خیلی عوض شده است. مطمئنم که اگر می خواستید دوباره به ماموریت بیائید حتما راه را گم می کردیدهمه چیز خیلی عوض شده است؛ در حال حاضر دنیای موازیی دیگری بوجود آمده که اسمش دنیای مجازی است و انسانها با اینکه از لحاظ فیزیکی در دنیای مادی زندگی می کنند ولی بیشتر در آن یکی دنیا سیر می کند ومی توانند یکدیگر را در هر نقطه از دنیا که باشند به راحتی ببینند و با هم حرف بزنند، هرچند که قدراین موهبت را درست درک نکرد اند و از آن بیشتر در راههای به درد نخور استفاده می کنند. شاید باورتان نشود ولی انگار عصر جادو تحقق پیدا کرده و مردم مثل آلیس در سرزمین عجایب زندگی می کنند و یا مثل سلیمان قالیچه ای دارند که میتوانند در کسری از ثانیه ازآن سوی دنیا خبربگیرند؛ حتی پزشکان هم از راه دور عمل های جراحی سنگین انجام می دهند. اگر اینجا بودید حتما از عشق های مجازی که آنها هم برای خودشان داستانی دارند، کلی حرص و جوش می خوردید و میخواستید همه را نصیحت کنید که عشقهای گوشی و لب تاب، فقط از روی هوا وهوس است و پشیمانی می آورد و از این حرفها!
راستی از طرف من به عمو آنفولانزا خیلی سلام برسانید و بگوئید اینجا همه ارادات خاصی به ایشان دارند و دائم علائم بیماری مرا به او اشتباه می گیرند و تا به خودشان بجنبند می بینند که کرونا گرفته اند. به او بگویید که حرفش کاملا درست بود که انسانها تا چیزی برای خودشان اتفاق نیفتد یا آن را با چشمشان نبینند باور نمی کنند؛ اینجا حتی دوستی و دشمنی مردم هم معلوم نیست چون همان کسانی که تاچند دقیقه قبل از بیماری آن چنان به تو می چسبیدند و کووید قسمت می کردند؛ بعد از اینکه می فهمند تو بیمار شده ای؛ از ترس آن چنان از تو دوری می کنند که انگار طاعون داری و اصلا انگار نه انگار که خودشان هم در بسته بندی و پخش من نقش بسزائی داشته اند.
سلام مرا به عمو سارس هم برسانید و بگویید که جهان از دوران پادشاهی ایشان در سال 2002 تا کنون تغییرات بسیار زیادی کرده است ولی به قول خودش جنس فهم وشعور انسانها تغییر چندانی نداشته است . به عمو بگویید که اگر اینجا بود دنیای مجازی را خیلی دوست میداشت چون در دنیای مجازی می شود آسان پول در آورد. بعضی ها به هر قیمتی که شده وکمی هم با یاری بخت و اقبال ناشی از سادگی و یا نقطه ضعف دیگران؛ پولهای کلانی به جیب می زنند؛ کلی فَــن و طرفدار مجازی پیدا میکنند و طرفدارانشان از سربیکاری و به دنبال سرگرمی و تفریح ؛ بدون هیچ منطق درست و یا در حسرت و آرزوی مثل آنها شدن ساعتها به تماشای ویدئوهای بی سر وتهی می نشینند که هیچ نفعی برایشان ندارد و معلوم نیست چطور می توانند این همه حجم از مزخرفات را هضم کنند.
البته ناگفته نماند که تعدادی از انسانها هم به دنبال یادگیری علم و دانش و فن وحرفه ای هستند و رسالت خود را خدمت به مردم می دانند که من از همینها می ترسم چون خبرآمده است که این طرف و آن طرف دنیا ، دانشمندان به موفقیتهائی برای تهیه واکسن وداروی ضد من، دست یافته اند.
در بسیاری از کشورها چهارپنچ ماه بعد از حضور من طرحهایی مثل فاصله گذاری اجتماعی را جدی گرفتند و به مردم نکات بهداشتی را آموزش دادند که همین کار مرا کمی سخت کرد ولی حرف عمو سارس همیشه آویزه گوشم است که میگفت : " سیاستمداران از ترس متهم شدن به بی کفایتی آمار وارقام مبتلایان را دستکاری میکنند " و من هم سوار بر موجهای موافقی که سیاستمداران جاه طلب و عوام که حوصلۀ مراعات کردن موازین بهداشتی را ندارند، مقصود خود را پیش می برم.
پدر بزرگ چرا آدمها اینطوری هستند. انگار کلا وقت ندارند. با اینکه کار خاصی انجام نمی دهند ولی همیشه گرفتار و سردرگم به نظر می آیند. خیلی هایشان اعصاب ندارند و بی حوصله وکلافه هستند. بعضی هایشان هم خیلی بی رحم و سنگدل شده اند و به هیچ کس رحم نمی کنند. همه یک گوشی دستشان است و از بدترین فجایع هم عکس و فیلم می گیرند و به سرعت پخش می کنند؛ به نظرم مردم دنیا انقدر در معرض اخبار بد و ترسناک و غصه دار قرار گرفته اند که کم کم دارند سِـر می شوند. با اینکه خیلی از از اصلِ خودشان دور مانده اند ولی اقدامی هم برای برگشت به آن انجام نمی دهند و خیلی الکی خوش به نظر می رسند. فقیرترها چشمشان به ثروتمندان است و فکرمی کنند اگر پول داشتند حتما شاد و خوشبخت بودند و ثروتمندان هم دائم از خودشان عکس و فیلم می گذارند که به بقیه اعلام کنند که چقدر دارد بهشان خوش میگذرد، غافل از اینکه اگر واقعا خوش بودند که لازم نبود آن را به کسی نشان بدهند پس خوشی آنها در تعداد بازدید کننده ها و فالورهایشان خلاصه شده است و آنها هم نمی دانند لذت واقعی در چیست. با همین چشمان خودم دیدم که خیلی از مردم در کنسرتها؛ بجای اینکه جان دل به موسیقی بسپارند و لذت ببرند سعی دارند که لایو بگذارند و به همه نشان بدهند کجا هستند وچقدر دارد بهشان خوش می گذرد؛ غافل از اینکه لحظۀ خوشی را که در آن هستند را دارند از دست میدهند؛ و تازه بعد از کنسرتشان هم با وسواسی بیمار گونه چشمشان به دانه دانۀ لایک هائی که می شمارند خشک می شود. راستش را بخواهید امروز دیگر همه مفاهیم در همان قاب مستطیل شکل کوچک خلاصه شده و چون مردم کمی از تکنولوژی گوشی های تلفن؛ سر درآورده اند خودشان را خیلی فرهیخته و دانا به حساب می آورند و گاهی هم برای هم پیامهای ادبی و مفهومیِ سنگینی را بدون خواندن و درک کردن می فرستند وبه قول خودشان فوروارد میکنند، ولی بیشترشان حتی دو خط کتاب هم نمی خوانند.
اینجا برای خودش هزارتوی هزار رنگ با مردمی هزار چهره است. ممنون که فرصت این ماموریت را در اختیارم گذاشتید. پایان
(( نامـــه آخر ))
از کووید19 به پذر بزرگ :
پدربزرگ عزیزم؛ باید با چشم خودتان ببینید تا باور کنید که زندگی به واسطه تکنولوژی چقدر پیشرفت کرده است. وقت مردم بسیار آزادتر از قبل است چون دیگر لازم نیست ساعتها وقتشان را صرف شستن ظرفها و لباسها و آشپزی کنند.اغلب غذاهای نیمه آماده ویا آماده میخورند. با اتومبیل به این طرف و آن طرف می روند؛ بیشتر اموراتشان به طور الکترونیکی و به سرعت انجام می شود ولی آنها باز هم گله می کنند و از اینکه به هیچ کارشان نمی رسند شاکی هستند. آنها دوست ندارند برای همدیگر وقت بگذارند و همیشه کمبود وقت را دستاویز و بهانۀ بی مهری هایشان نسبت به یکدیگر قرار می دهند؛ بیشتر مردم ناراضی و غرغرو به نظر می رسند. معلوم نیست چه می خواهند؛ تمرکزشان بدجــــــور روی نداشته هایشان است و بخاطر داشته هایشان سپاسگزار نیستند.
اینجا سازمانهای عریض و طویل زیادی درست شده؛ سازمان ملل؛ سازمان بهداشت جهانی؛ سازمان غذا و کشاورزی، کمیسیون عالی حقوق بشر؛ سازمان تجارت جهانی؛ صندوق کودکان ، کمیسیون آوارگان، صندوق بین المللی پول، صندوق جهانی حیات وحش و....و... ولی هنوز مردم در بسیار از نقاط دنیا گرسنه هستند و تجهیزات بهداشتی درمانی ندارند. بی پولها روز به روزفقیرتر می شوند وجنگ طلبی و زیاده خواهی خیلی ازدولتها تمامی ندارد؛ حتی همین سازمان بهداشت جهانیشان اگر مرا جدی می گرفت و زودتر خبر ورودم را اعلام می کرد کار من خیلی سخت می شد ولی خوشبختانه آنها هم با من همکاری کردند و همینجا جا دارد که از همۀ مردم؛ مسئولین و دست اندرکارانی که خودآگاه یا ناخودآگاه در انجام این ماموریت به من یاری رساندند؛ کمال تشکر را بنمایم .
پدر بزرگ همانطور که شما و عموها گفته بودند؛ بعضی ازدولتها اصلا به فکر مردمشان نیستند و به جای تمرکز بر روی مشکلات و نجات جان ملت؛ مدام برای هم شاخ و شانه می کشند و مرا سلاح بیولوژیک می دانند و بجای تمرکز بر حل مسئله در فکر تهمت زدن به یکدیگر و خودنمائی در صحنۀ بین المللی هستند و شما هم که اینجا نستید تا توی دهانشان بزنید و بگویید :" آخه بچه جان تو که هنوز دهانت بوی شیر می دهد و نمی توانی دماغت را .بالا بکشی چرا حرفهای بزرگ تر از دهنت می زنی.؟ "
سرتــــان را درد نیــــاورم ؛ خلاصه اش اینکه من در این هشت ماه به خوبی و سرافرازی از عهده ماموریتم برآمده ام و به اندازۀ کافی ازخودم کپی و اثر دراین دنیا به جا گذاشته ام تا در هر منطقه که مردم مرا جدی نگیرند گرفتارشان کنم؛ ولی خودم دیگر پیر و خسته شده ام؛ خودتان خوب می دانید که هشت ماه کار مداوم برای یک ویروس عمری طولانی است. می خواهم نزد شما برگردم و مردم دنیا را به حال خودشان بگذارم؛ اینها به اندازۀ کافی بلد هستند که چطور خودشان خودشان را آزار بدهند و به دردسر بیندازند. هنوز بسیاری از مرزها بسته است و کشورها حالت نیمه تعطیل دارند و به سختی در حال مبارزه و ریشه کن کردن من هستند. مردم هنوز امیدوارند ولی نمی دانند که امیدواری آنها تنها وقتی کار می کند که با همکاری و همبستگی تواَم بشود. بهرحال منِ اصلی به زودی به سوی شما بازخواهد گشت و منِ جهش یافته و ضعیف شدۀ من فعلا در این دنیا باقی می ماند تا زندگی را به کام اینها همچنان تلخ نگه دارد حتی اگر سرود مرگم را بخوانند! منتظرم باشید. نوۀ موفق و پیروز شما؛ کووید- 19/ تمام
1 نفر دوست داشت
خداحافظ مادر!
رفته بودم تا قلبِ تکه پاره ازکوچِ اجباری اَم را وصله پینه ای کنم و برگردم. رفته بودم مرهمی به زخمهای دلم بگذارم تا بتوانم برای مبارزه با سختیهای مسیر پر سنگلاخ مهاجرت آماده باشم. دلم می خواست بیشتر کنارت بمانم مادر، ولی با چشمانی گریان مرا راهی کردی و گفتی: " برو عزیزم! پرواز کن تا در امان باشی؛ شاید اینجا جنگ بشود !... برو نازنینم، نمان! برو...! "
هواپیمایم که بلند شد، نفس راحتی کشیدی، دستان لرزانت را به سوی آسمان بلند کردی که : " خدایا شکر، فرزندم در امان است." چشمانت را بستی تا دل نگرانت قدری آرام گیرد که خبر رسید، دیگر اشکهایت تا ابد خشک نخواهند شد، تو در غمِ دوری و پروازم غوطه وربودی که فهمیدی فرزندت، نه به آن سوی دنیا که به دنیای ابدی کوچ کرده است .
مرا که راهی می کردی آیا یادت نبود، که ما هیچ کجا در امان نیستیم؟ با خودت نیندیشیدی که ما یا درجنگ می میریم، یا در دریا غرق می شویم؛ یا هواپیمایمان سقوط می کند و یا اینکه در جاده ها تلف می شویم؟
خداحافظ مادرجان؛ دوستت دارم. خوشحالم که آخرین تصویری که قبل از پرواز در خاطرم بود صورت مهربانِ تو بود. برایت آرزوی صبر و بردباری دارم. خداحافظ پدرم، دیگر نگران من نباش، امیدوارم بتوانی غم از دست دادنم را تاب بیاوری و خداحافظ وطنم، آرزو می کنم که " خداوند تو را، از دشمن، از خشک سالی و از دروغ حفظ نماید" خداحافظ!!!
دسامبر 26, 2020
35 بازدید
سال 2020 در حال پایان است. سالی که اتفاقات عجیب و غریب زیادی در خود داشت. سالی که برعکس ظاهر زیبای بیست بیست اش، باطنی بی رحم و مرگبار داشت.
سالی که با پرپرشدن انسانهای مظلوم و بی گناه، در آسمان خودی، توسط خودی ها، آغاز شد.
سالی که در آن دختر سیزده ساله ای به دست پدرش سربریده شد.
ساله ای که دریادلان ناوچه کُنارک مظلومانه پر کشیدند و رفتند.
سال مرگ بی گناهانی که معلوم نشد، به کدامین گناه کشته شده اند.
سالی که مهاجرانی که می خواستند به سوی فرداهای بهتر کوچ کنند ،در دریاها غرق شدند.
سالی که در آن آدمهای زیادی به هر دستاویزی چنگ زدند, تا از سرزمین مادری شان بگریزند
و ملتی که ماندند؛ نجیبانه و صبورانه سوختند و ساختند.
سالی که عدۀ زیادی در مرگ عزیزانشان، غریبانه به سوگ نشستند و مجال خداحافظی پیدا نکردند.
سالی که به واسطۀ ویروس کرونای منحوس، گلهای زیادی از کادر بهداشت و درمان پژمردند و پرپر شدند.
سالی که هنرمندان زیادی ازمیان ما پرکشیدند و به آسمان کوچ کردند.
سالی که خسرو آواز ایران خاموش شد.
سالی که دنیای آنلاین آنقدر جان گرفت که به حقیقت دنیای واقعی تبدیل شد.
اعتیاد به دنیای مجازی و وِبگردی های بی هدف؛ اعتبار گرفت و رسمی شد.
ماسک زدن که مخصوص اتاق عمل و بیمارستانها بود؛ همه گیر شد.
دید و بازدید ها که سبب شادی و همدلی بود؛ مایۀ هراس و آزردگی شد.
سالی که برای کم نشدن؛ باید جمع نمی شدیم.
سالی که در آن؛ دروغگوها دروغگو تر شدند.
پُـرروها وقیح تر شدند، ثروتمندان پولدارتر شدند و بدبختها ؛ بیچاره تر!
سالی که اقتصاد فروپاشید؛ گرانی بیداد کرد، پولها بی ارزش تر شد و سفره هایمان خالی وخالی تر شد.
سالی که خنده از لبهایمان پرکشید و فقط خط کمرنگی از آن در زیر ماسکهای کذایی مان باقی ماند.
سالی که مردم دنیا؛ مصیبتی یکسان را تجربه کردند. در پشت بام ها و بالکن ها آوازخواندند؛ دست زدند و پایکوبی کردند تا صدای زندگی و تسلیم نشدن را به گوش فلک برسانند.
سالی که چشم همۀ دنیا به واکسنی بود که می گفتند در راه است...! بالاخره می آید.
سالی که مثل برق و باد گذشت و انصافا نباید به حساب عمرمان گذاشته شود؛ چون در آن زندگی نکردیم.
سالی که مزۀ تلخ و گس آن تا مدتها در خاطرۀ تاریخ باقی خواهد ماند.
و اکنون ما در انتهای این سال پر از حزن و اندوه ایستاده ایم؛ با دلی گرفته؛ روحی پژمرده و رخساری رنگ و رو رفته چشم به دروازه سال 2021 دوخته ایم؛ مانده ایم تا ببینیم بهتر شدن حال دنیا را! مانده ایم تا ببینیم که این نیز می گذرد و مانده ایم تا کوله بار پر از سختی و تلخی سال 2020 را همینجا درگوشه و کناری از همین سال بگذاریم و هرچند خسته ولی سبکبار به سال جدید خوشآمد بگوئیم و باور کنیم که هنوز دنیا زیباست و به قول شاعر (پویا جمشیدی):
بیا باور کنیم دنیا؛ هنوزم مثل شب زیباست
زمینش هست؛ هوایش هم؛ خدایش مهربان با ماست
چقدر از غم سرودیم و چقدر با غصه سر کردیم
رهایش کن؛ کمی بگذر
بیا باورکنیم دنیا؛ برای زندگی زیباست/پایان
گروههای ویژه
کتابخوانی
تخصصی
انجام پروژه
کتابخوانی








