آگوست 31, 2022
دسته بندی: یک نویسنده یک موضوع
24 بازدید
دست شاعر از دنیا که کوتاه می شود،تازه انگار شعرهایش می رویند. مردم هوس می کنند سر از زندگینامه و اشعارش درآورند و آنها را در فضای مجازی و واقعی نشر دهند. کسی واقعا چه می داند شاعر در بین واژه و بیت های اشعارش چه حسی داشته و چه خواسته بگوید؟هر کسی به اندازه درک و فهم و احساس خود از شعر هایش برداشت می کند. شاعر که می میرد ،انگار تکه ای بزرگ از قلب ادبیات کنده می شود و جایش تا ابد باقی می ماند. شعر که زنجیره ی وصل شاعر با هستی بوده است، بعد از مرگ شاعر ،در زبان و گوش مردم خوش تر می آید.شاعر به دنیای باقی بال و پر می کشد اما اشعارش در دنیای فانی به یادگار می ماند و در ذهن و قلب آنان که دلباخته ی ادبیات هستند،خوش می رقصند. شعر هایش به مجالس ادبی راه باز می کنند و بزرگان شروع می کنند به تفسیر و توضیح آنها که منظور شاعر چه بوده و در وصف که بوده است و کسی نمی داند که چرا زمانی که خود شاعر در این دنیا تشریف داشت ، این ها را از او نمی پرسیدند.شعر آبروی شاعر است و نای نفسش که وقتی شاعر دیگر در این دنیا نباشد نای نفسش دنیا را جور دیگری عطرباران می کند و طراوت وزن شعرهایش ،جهان را موزون.شاعر که از این دنیا چشم می بندد ،دیوان و گزیده اشعارش در ویترین کتابفروشی ها جا خوش می کند. کسی نمی داند اگر شاعر چند صباحی بیشتر زنده می ماند چند شعر یا چند صفحه به کتاب شعر یا کتاب شعرهایش اضافه می شد.شاعر زمانی که به دل خاک می رود ،بعضی حرف ها و درد و دل هایش را در قالب شعر گفته و بعضی دیگر را در کتاب شعر قلبش با خود می برد. قامت شاعر گویی ادبیات است که در قالب انسانی پدید آمده است و زمانی که به سرای آخرت می رود ،شعرهایش ردپایی زیبا از او هستند که در یاد جهان ادبی باقی می ماند.شاعر قبل از مرگ با یاری واژه ها و رقص جمله ها طنابی از جنس رهایی در چاه تاریک غم ها ساخته و با آن خود را نجات می داده است و طنابش بعد از او می شود یاری گر هر عاشقی که میل به زیستن با طعم رهایی دارد.زمانی که تابوت یک شاعر در بیان دستها و جمعیت وافری به سمت آرامگاه در حرکت است،افسوس و غصه ها برای قدر نشناختن از او شروع می شود و شعرهایش در نظر همگان همچون مروارید های گرانی می آید که شاعر از دریای احساسش آنها را شکار کرده و بر کاغذ نشانده است. مرگ شاعر که فرا می رسد ،بوی دلتنگی هایش میان تک تک شعرهایش برای همگان هویدا می شود. چه خوش صداهایی که دوست دارند آن شعر ها را بارها وبارها در گوش دیگران بخوانند و شعر را از روزنه های احساس به قلب مردم بنشانند.بعد از مرگ شاعر، شعر یتیم نمی ماند و شناسنامه ای پررنگ دارد و هزار دایه ی مهربان تر از مادر برایش فراهم می شود. مرگ شاعر مثل سیلاب خون در زمین گرم ادبیات می غلتد و بعد از آن آبیاری خونین ،شعر هایش تک به تک جان می گیرند و قامت راست می کنند و خود را شیدا تر از هر بار نشان می دهند.
جولای 12, 2022
دسته بندی: علیرضا محمودی ایرانمهر
45 بازدید
در را که باز کردم چهره ی برافروخته و قرمزش،تمام تنم را لرزاند.داخل آمد و هر بد و بیراهی که به ذهنش می رسید راهی زبانش می کرد. هر کلمه و جمله اش زهرآلود تر از هر خنجر تیری قلبم را می شکافت. از شدت خشم کچلی سرش هم سرخ شده بود. انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و گفت:«خانم محمدی فکر کردی خبریه ؟سه ساله به خاطر حاج خانم با قیمت پایین تر این خونه رو بهت اجاره دادم هی رو انداخت گفت که این زن شوهر ندارم با یه بچه کوچیک کجا می خواد بره و از این حرفا حالا پسر ریقوی تو با توپ زده شیشه ماشین پسر منو می شکنه!!! اینه مزد خوبی های من..
یاد دیشب افتادم که پرهام هراسان به داخل خانه دوید و وقتی پرسیدم که چه شده گفته بود که توپ یکی از بچه ها به شیشه ماشین مهمان آقای بیگی خورده و همه ترسیدند و فرار کردند.
دخترش با عجله از پله ها بالا آمد و بلند گفت:«آقا جون»
آقای بیگی به طرف دخترش برگشت. دخترش ادامه داد:«آقا جون ماهان با توپ زده خودش دیشب بهم گفت»
آقای بیگی شرمنده صورتش را به طرفم برگرداند. دخترش گفت:«شرمنده خانم محمدی ،اینا بچن دیگه ترسیدن چیزی نگفتن ،امروز ماهان بهم گفت که چی شده»
بغض را فرو دادم و گفتم:«مهم نیست پیش میاد ،من باید برم دنبال پرهام»
بدون نگاه به آقای بیگی در را بستم.همزمان با تنفس عمیق ،اشکها هم روی گونه هایم سر می خورد. آماده شدم و پایین رفتم .سوار ماشین شدم. پشت چراغ قرمز ،یک علاف ندید بدید که گویا تازه ماشین مدل بالایش را خریده بود .شیشه را پایین آورد و گفت:«خدایی حیفه یه پری دریایی مثل تو سوار این لگن بشه نه؟؟؟...»
به محض سبز شدن چراغ، مسیر را ادامه دادم و دم مدرسه پرهام رسیدم. تا دیدمش بغلش کردم و بوسیدمش. پرهام تکیه داده بود و به یکی از همکلاسی هایش که دفترش را پاره کرده بود،فحش می داد. گفتم :«موزیک چی دوست داری گوش بدیم؟؟»
_عاشق و دربه درم
با بلند شدن صدای موزیک ،رقص و حرکات موزونش اوج گرفت.
دم آسانسور خانم مولایی وخانم رضایی را دیدم بعد از سلام کوتاهی سوار آسانسور شدیم. خانم مولایی گفت:«این آخرش دستش رو شه خوبه این همه به زنش گیر می ده اون وقت خودش هر غلطی دلش بخواد می کنه»
خانم رضایی گفت:«دیشب صدای دعواشون آخر کوچه می رفت بیچاره لیلی کیر این مرتیکه ی شکاک افتاده خانم محمدی صداشون رو شنیدید؟»
خانم مولایی به چهره بی بخار من نگاهی انداخت آرام گفت:«وا...ولی خانم رضایی خودمونیم لیلی هم کم سر و گوشش نمی جنبه..»
آسانسور به طبقه دوم رسید فوری گفتم:«با اجازه تون» و در را باز کردم. کلید را چرخاندم .دستی از پشت به من خورد . نگاهم به صورت رنگ پریده لیلی خورد .لیلی گفت:«ببین این روانی می خواد بیاد از تو سوال کنه هفته دو شب پیش وقتی خودش نبوده کسی اومده خونه مون یا نه.دیگه حواست باشه چی بهش بگی خوب .من برم تا از حموم نیومده .خداحافظ.»
داشتم ظرفهای ناهار را می چیدم که صدای زنگ در آمد .پرهام چهار پایه را برداشت و از چشمی نگاه کرد و گفت:«آقا بهروز و لیلی خانمن»
گفتم :«بیا غذات رو بخور پسرم»
صدای در محکم تر شد. در را باز کردم و بهروز به لیلی پرخاش کرد و گفت:«تو برو خونه، گفتم برو خونه تو..»
لیلی ملتمسانه نگاهم کرد و رفت. بهروز با دست عرق پیشانیش را پاک کرد و مضطرب گفت:«در حقم خواهری کن و راستش رو بگو دو شب پیش من نبودم وقتی به لیلی زنگ زدم یه لحظه صدای مردی رو شنیدم شما سرو صدای کسی رو نشنیدی؟؟»
یادم افتاد که اتفاقا صدای مردی بجز بهروز از خانه شان می آمد و دلم می خواست فریا بکشم:«مگه من فضولم مرتیکه ،اصلا شاید برادری فامیلی کسی باشه..»
رفتم از روی میز تلفن، کارت مشاور خانواده ای که متعلق به دوستم بود را برداشتم و به او دادم و بدون هیچ حرفی در را بستم.
مریم اکبری
زندگی می کند در
تهران, ایران.
زهرا رومینا
زندگی می کند در
البرز, ایران.
می 18, 2022
دسته بندی: مزدک صالحی
54 بازدید
خانه پر از تعریف کمالات و جمالات شهاب پسرعمه ام شده بود.پسرعمه ای که آخرین بار او را در شانزده سالگی اش دیده بودم و بعد از آن به آمریکا رفته بود حالا به اصرار پدرو مادرش بعد از سالها قصد آمدن به ایران را داشت تا همسرش را از بانوان هم وطن انتخاب کند.قبل از آن چندباری عمه ام به خانه ما می آمد و مدام از اینکه دلش می خواهد عروسش ایرانی و چه بهتر فامیل باشد. به من نگاه می کرد و قربان صدقه ام می رفت. عکس های شهاب را به هر بهانه ای نشانم می داد و از اخلاقش می گفت.رفته رفته حس کردم از او خوشم می آید و دلم می خواهد هر چه زودتر ببینمش.
یک روز عمه با پدرم تماس گرفت و گفت که شهاب بدون هیچ اطلاعی به ایران آمده و می خواهد در اولین فرصت پیدا را ببیند.
آن روز هر چه شال و روسری و مانتو و لباس بود بیرون آوردم و چند ساعتی طول کشید که با کمک مادرم یکی را انتخاب کنم.تا بلاخره مانتوی خردلی و شال سبز تیره را مناسب دیدیم .بعد از ساعتی روبه روی آینه ایستادن و وسواس اینکه چطور و چقدر آرایش کنم،مضطربم می کرد و آخر سر تصمیم گرفتم یک آرایش ملایم داشته باشم بهتر است. پایم را به کافه که گذاشتم احساس می کنم قلبم به گلویم آمده نفسی کشیدم دل سپردم به فضای دلنشین آنجا و آهنگ ملایمی که پخش می شد. از دور شهاب را شناختم که برایم دست تکان میداد.عینک آفتابی را برنداشته بود و من در ذهنم حدس زدم که شاید او هم تازه رسیده است.نزدیک که شدم بلند شد و سلام کرد.از هیکلش،تیپش ،ادبش و خلاصه همه چیز او لذت بردم و به خودم اطمینان دادم بهتر از این نمی شود و نخواهد شد. کت یشمی و لباس کاهویی چقدر به او می آمد. چقدر ریش پروفسوری جذابش کرده بود.بعد از احوالپرسی کوتاهی نشستیم و من تمام زورم را می زدم که متوجه شیدایی ام نشود.نفس کوتاهی کشید و گفت:خب راحت پیدا کردید اینجا رو؟
_بله چه جای قشنگیه
+نه به اندازه شما
داغی صورتم را حس کردم و چشمانم را به پایین سر دادم.
نمی دانستم چه بگویم انگار زبان قفل کرده بود.شهاب معذب بودنم را فهمید .شروع کرد به حرف زدن وگفت: من دیگه آمریکا نمی رم اومدم که بمونم.با چند تا از دوستام و آشناها می خوایم یه شرکت بزنیم.
نگاهش کردم و پرسیدم:اون ور سخت گذشته براتون؟
_اوایل بله خیلی سخت بود عادت کردم اما خوب وطن آدم یه چیز دیگه ست
عینک آفتابی روی صورتش بود و حرف می زد من متعجب نگاهش می کردم حواسم به حرفهایش جمع نمی شد. یک نفر از کنارمان رد شد و با کنایه گفت: آفتاب بدم خدمتتون؟!
شهاب تبسمی کرد و چیزی نگفت . فرصت را غنیمت شمردم و گفتم:مثل اینکه فراموش کردید عینک تون رو در بیارید.
شهاب صورتش رو به روی من بود از فکر اینکه به من خیره شده باشد ،دستپاچه می شدم و خودم را به خوردن آبمیوه مشغول می کردم.چند دقیقه ای به سکوت گذشت و دیگر برایم خیلی سوال بود که چرا آن عینک را بر نمی دارد. شهاب گفت:شما فکر می کنید همه چی رو در مورد من می دونید؟
_خب چیزهای کلی دیگه ،همون چیزایی که عمه هم گفت. شما چی فکر می کنید من رو می شناسید؟
+چقدر قیافه و ظاهر براتون مهمه؟
مانده بودم چه جواب بدهم .یک لحظه خواستم بگویم «آخر تو که چیزی از قیافه کم نداری که می پرسی»
بعد پشیمان شدم و از او پرسیدم: خوب شما چقدر قیافه و ظاهر براتون مهمه؟
صورتش رو به روی من بود بدون هیچ حرکتی من هم منتظر جواب بودم. به صورتش دست برد و عینک را برداشت.پلک هایم را چندبار بهم زدم تا آنچه را که می دیدم باور کنم. اما حقیقت داشت او یک چشمش شیشه ای بود.به چشم راستش اشاره کرد و گفت: چهار سال پیش رفتم انباری شرکت یکی از کارگرها ناغافل با یک میله روی دوشش بهم برخورد کرد. یکی دوبار عمل کردم تا حالا ولی خوب...
بلند شدم و گفتم: ببخشید من یه لحظه باید برم دستام رو بشورم .سمت سرویس بهداشتی رفتم و بغض داشتم و گریه ام نمی آمد. گیج بودم و نمی دانستم چگونه خودم را آرام کنم. چقدر صورتش زشت می شد با آن چشم شیشه ای .
دوباره برگشتم و وقتی نشستم شهاب گفت:اگه برای جواب رد دادن به مادرم و بقیه معذب هستی ،من گردن می گیرم. می گم من نخواستم.
گفتم:فعلا هیچ جوابی نمی تونم بدم.
خندید و گفت: می دونستم این چشم حالا ها حالا ها برا من دردسر داره
گفتم:ربطی به چشم تون نداره،فقط کمی جا خوردم
اما دروغ می گفتم چشمش خیلی او را از چشمم انداخت.
بعد از خداحافظی و به خانه رفتن مادرم دائم سوال می پرسید و من سربالا جواب می دادم و آخر سر از او خواستم حداقل تا یک هفته ای در این رابطه هیچ حرفی نزند تا من راحت فکرهایم را بکنم.
مدام فکر می کردم تا وقتی عینکش را برنداشت چقدر همه چیز خوب بود ،چقدر به دلم نشسته بود. اما آن چشم شیشه ای لعنتی همه چیز را خراب کرد. با خودم حرف می زدم که مهم اخلاق اوست نه ظاهر او .وضع مالی خوبی دارد .خانواده اش را می شناسیم .اخلاقش بد نیست .نباید به خاطر یک چشم همه امتیازاتش را نادیده گرفت .اما در نهایت جواب واقعی این بود که چرا دنبال کسی که همه ی این امتیازات را دارد و چشمش هم سالم است نباشم؟
فوریه 3, 2022
دسته بندی: مهسا ملکمرزبان
85 بازدید
من و ادبیات خیلی پیش تر از این ها با هم جور بودیم.من وقتی به کتابی می رسیدم فرقی نمی کرد دینی باشد ،فارسی باشد یا هرچه فقط اگر داخلش شعر بود آنقدر می خواندم و می خواندم که شعر را از بر می شدم. گذشت و گذشت تا به دبیرستان رسیدم آن موقع البته اکنون هم کسی اگر خطاطی اش خوب بود می گفتند:آفرین یک دکتر خوش نویس
اگر کسی طبع شعری داشت می گفتند:به به یک دکتر شاعر..
خلاصه انگار ناف مان را به پزشک شدن بریده بودند وخیلی ها بنا به همین تعریف و تمجیدها و آینده خوشی که همه برای پزشکان می دیدند ،به رشته ی تجربی روی می آوردند. من هم در این مابین با تمام عشق و علاقه ای که به ادبیات داشتم به تجربی رفتم و آخرش شدم همان پرنده ای که راه رفتن خودش را از یاد برد.گاهی از خودم می رنجم که چرا اینقدر تایید و تحسین دیگران برایم مهم بود.خلاصه که من در دانشگاه کارشناسی روانشناسی گرفتم و البته خیلی از تغییرات در خودم و زندگی ام را مدیون همین روانشناسی می دانم.حالا هم فکر می کنم اگر به گذشته برگردم به رشته انسانی می رفتم و با عشقی وافر غرق در ادبیات می شدم و روانشناسی و فلسفه و دیگر درس ها را هم به امید آینده ای شیرین عمیق و دقیق می خواندم. اگر این کارها را در گذشته انجام می دادم شاید الان یک نویسنده ی درجه یک می شدم.وقتی کارشناسی روانشناسی را گرفتم در فکر ارشد و دکترا و دفتر مشاوره بودم.بی انصافی نباشد برکتی که علم روانشناسی در زندگی ام داشته را هرگز فراموش نمی کنم.اما هر چه دلم را کندوکاو می کنم ،می بینم من بیشتر برای ادبیات ساخته شده ام.
امتیاز
بررسی
سپاس از نظرات و لطف و محبت تک تک شما بزرگواران .امیدوارم کتابم شایستگی مهربانی شما را داشته باشد.
ساده و رمزآلود
مجموعه داستانهای کوتاه.
انتشارات سرافراز
نویسنده:هاجر حسنوند.متولد۱۳۷۰.کارشناسی روانشناسی