اینجا
پرندگان نمی خوابند
ناقوس ها خاموشند
و یونان نیز
لب فروبسته
با تمامی مردگان خویش
بر فرسنگ های خاموشی
در کار تیز کردن پنجه های خویش است
چرا که یکه و تنها به خود نوید داده
آزادی را.
1 نفر دوست داشت
وقت کردین بخونین
نظر بدین
بعد سالها داستانی رو جایی به اشتراک گذاشتم.نمی دونم چطور شده دیگه.
محمدرضا ابراهیمی یک نوشته ایجاد کرد
دسامبر 31, 2020
73 بازدید
بیماری معده باعث می شود که بوی بدی از دهان بیاید. تحمل این بو زمان بوسیدنش مرا کلافه می کند. شاید این برای آغاز عاشقانه ترین قصه زندگی یک مرد درست نباشد اما تحمل گفتن حقیقت را که باید داشت. هراکلیتس میگوید زندگی سراسر مبارزه است و مابقی هیچ است پس حتما همه ی ما مردهای متاهل مبارزین نستوه هستیم روی تخت خواب های دو نفرهمان! این اشتباه است که فکر کنیم چنگیز خان یا اسکندر یا صلاح الدین ایوبی یا حتی ناپلئون پیژامه نمی پوشیده اند و شب ها سوار بر تخت های دو نفرهشان زندگی را به طعم های مختلفی گز نمی کردند! حداقل می توانم از این جهت خودم را شبیه آنان بدانم. اما راستش را بخواهید بر خلاف آنها تنها نبردی که در زندگی در آن پیروز بودم به دست آوردن ستاره بود. به جز بوی بد دهان او هر روز صبح که از خواب بیدار میشود آنقدر تکان می خورد که نمی توانم از آخرین لحظات خوابم لذت ببرم. حتما می دانید آن چند لحظه طلایی دم دمای صبح قبل از اینکه بخواهی مقدمات رفتن به محل کار را انجام دهید چقدر می تواند شیرین باشد. از آن بدتر این است که وقت خوابیدن میخواهد خودش را به من بچسباند.بدتر از آن مشاممن است که مثل مشام سگ می ماند اگر شبی را با غذاهای گیاهی و نفخ دار گذرانده باشیم تا صبح انگار در چاه فاضلاب خوابیدهام نه در اتاقی که قرار است حداقل ۴۰ سال دیگر را با همین وضعیت در آن ادامه دهم. شاید این همان وضعیتی است که دیگر فکر می کنید ادامه ی یک رابطه غیر ممکن است اما چه فرقی می کند؟ تمام زن ها از معده های حساس و روده های نفاخ آفریده شدند! تمامشان وقت خواب دوست دارند خودشان را به تو بچسبانند و صبح ها آنقدر وول بخورند که آخرین لحظات خوابیدن را زهر مارت کنند. زن ها همچنین از سینه های برآمده و اندام منحنی شکلی هستند با ترشحات گوناگون که مستقیم بر خلق آنها تاثیر گذار است. این بخش جدا نشدنی آنهاست. ترشحاتی که زندگی آدم را می تواند تحت تاثیر قرار دهد. هر رابطه ای یک نقطه آغاز دارد که گم می شود معمولا در هزار توی زندگی و یک نقطه پایان که هر چی می دوی پیدایش نمی کنی. داستان من و ستاره اما بر میگردد به دوران همسایگی ما در دوران نوجوانی از آن روزی که از لای سینه ام متوجه علائمی شدم که تا اندام های دیگرم را شل و سفت میکرد و مستقیم ارتباط داشت به دیدن ستاره و مرکز عالم را در من متوجه خود می کرد. این کشش برای من هم ترسناک بود هم دلپذیر، ترسناک از این جهت که ستاره شبیه بقیه دخترها نبود. از همان بچگی بیشتر با پسرهای کوچه بازی می کرد تا دخترها به زدن چوب به لاستیک بیشتر علاقه داشت تا عروسک بازی و این به همینجا ختم نمی شد. او تقریبا می توانست هر موجود نری را در مقابل خود با ابزار مختلفی که داشت از برادران نرهخر تا اعطای نقش شوهر در خاله بازی به زانو دراورد. او حتما قرار بود هر مردی که تسلیم زیبایی او شود را با یک انگشت روی دست هاش بچرخاند. در دوران راهنمایی با برآمده تر شدن مرزهای تنش این ماجرا ادامه داشت. چه بیچارگانی که فریب نگاه های او را می خوردند و هر روز دم ظهر در راه مدرسه پشت سرش راه می رفتند و چه مبارزانی با چشم های کبود و سرهای شکسته که در نهایت همهشان شکست خورده بودند و او صبح ها به مدرسه می رفت و ظهرها به خانه و همه را فراموش می کرد. اما من رویاهای دیگری داشتم. یعنی به جای اینکه بخواهم با سایر بچه های محل بر سر او رقابت کنم فکر می کردم مبارزی دیگر خواهم شد. من چه چیزی از چنگیز و اسکندر کم داشتم. من هم دوست داشتم نامم را در تاریخ بیاورند و از من قصه ها بگویند و مجسمه ها بسازند. نه چیزی نباید می توانست در مقابل من بایستد. نه ستاره و نه هیچ جنبنده ی دیگری. پس سالها منتظر فرصتی بودم تا خودم را در این مسیر ببینم. درست است تمامشان رویا پردازی بیش نبود اما می توانم بگویم از میان این همه جنگجوی سرافراز تاریخ ناپلئون شدم آن زمان که بعد از فتوحات بسیار زمانی که قرار بود آماده نبرد با توطئه گران باشد در مقابل دزیره معشوقه ای که رهایش کرد تا ناپلئون شود شمشیرش را تسلیم کرد. آری اما ناپلئون بودن را برگزیدم پیش از آنکه فتوحاتی داشته باشم، یا بهتر بگویم پیش از آنکه ناپلیون باشم. یک جایی تصمیم گرفتم در این هزار توی زندگی بنشینم و دست از تلاش کردن بردارم. وقتی بعد از سالها و بعد از پایان دوران تحصیل ستاره را دوباره دیدم دنیا جور دیگری بود. هنوز متوجه احساس فعل و انفعالتی درون خودم می شدم بعلاوه تپش قلب و افزایش دمای بدنم که از لای سینه ام به تمام بدنم می رسید. چشم های ستاره با من تا خانه می آمدند. وقت غذا خوردن وقت درس خواندن وقت حمام کردن وقت خوابیدن وقتی که از خواب بیدار می شدم. منحنی های بدن او به طرز عجیبی باعث میشد که ازتمام منحنی های عالم در نقشه جغرافیایی و خطوط مرزی کشورها چشم بپوشم. وقتی او حرف می زد تمام دنیا خاموش بود و چیزی جز صدای او نمی شنیدم. انقدر نگران بودم که مبادا او را از دست بدهم که خودم را از یاد برده بودم. من برای ستاره جنگیدم با چنگیز با اسکندر با صلاح الدین و ناپلئون و تمام فاتحانی که چشم به راهم بودند. و او را به دست آوردم تنها به یک لبخند و با یک سلام. این هم از همان چیزهای عجیب زندگی ست. شاید اگر در دوران نوجوانی به او یک لبخند می زدم و با صدایی لرزان می گفتم سلام یک کشیده حواله ام می کرد و از فردای ان روز باید درد ان کشیده را با خود کِش می دادم به تمام لحظه های زندگی ام و هرگز دیگر نمی توانستم چیزی به او بگیم. اما خوب دختر ها از یک جایی شاید برایشان فرقی نکند چه کسی مقابلشان ایستاده. آنها هم تمام فاتحان و دلیرانی که قرار است در مقابلشان زانو بزنند را فراموش می کنند و بسنده می کنند به یک فارغ التحصیل جعرافیای سیاسی که در محله پدریشان یک سوپر مارکت باز کرده و حالا که می تواند دستش به دهانش برسد و همینقدر که حرف و حدیثی پشت سرش نباشد کافی است تا لبخند بزنند و به اولین پیشنهاد انها برای یک قرار بی محتوا در یک کافه حوالی دانشگاه پاسخ مثبت بدهند. فرقی نمی کرد اما برای من؛ آن روزها من چنگیز بودم در مبادای او وقتی سرزمین کوچکی بود، من صلاح الدین بودم وقتی چشم هایش ایمانم را می لرزاند. من همه آنها بودم و هیچ کدام نبودم جز فاتحی که بوسیدن چشم هاش، فتح منحنی های بدنش، بوسیدن لب هاش، اولین غنایم من بود و آخرین آنها. همین است که چیزی جز او ندارم پس در گوشه ای از هزار توی خودم می نشینم و منتظرم تا او به خانه بیاید. ساعت از ۶ گذشته و همین حوالی است که کلیدش در خانه را باز کند. همین چند هفته پیش بود وقتی به خانه آمد و شرمی عجیب در چشمانش بود دوباره عاشقش شدم. راستش شرمی که از چشمانش به صورتم می کوبید ترسناک بود و این مبادا را به جانم انداخت که او را از دست بدهم. اگر جای هراکلیتوس بودم حتما جمله ام را اینگونه اصلاح می کردم که زندگی مبارزه ای از سر ناچاری است و ما بقی هیچ است.
1 نفر دوست داشت
دسامبر 31, 2020
73 بازدید
بیماری معده باعث می شود که بوی بدی از دهان بیاید. تحمل این بو زمان بوسیدنش مرا کلافه می کند. شاید این برای آغاز عاشقانه ترین قصه زندگی یک مرد درست نباشد اما تحمل گفتن حقیقت را که باید داشت. هراکلیتس میگوید زندگی سراسر مبارزه است و مابقی هیچ است پس حتما همه ی ما مردهای متاهل مبارزین نستوه هستیم روی تخت خواب های دو نفرهمان! این اشتباه است که فکر کنیم چنگیز خان یا اسکندر یا صلاح الدین ایوبی یا حتی ناپلئون پیژامه نمی پوشیده اند و شب ها سوار بر تخت های دو نفرهشان زندگی را به طعم های مختلفی گز نمی کردند! حداقل می توانم از این جهت خودم را شبیه آنان بدانم. اما راستش را بخواهید بر خلاف آنها تنها نبردی که در زندگی در آن پیروز بودم به دست آوردن ستاره بود. به جز بوی بد دهان او هر روز صبح که از خواب بیدار میشود آنقدر تکان می خورد که نمی توانم از آخرین لحظات خوابم لذت ببرم. حتما می دانید آن چند لحظه طلایی دم دمای صبح قبل از اینکه بخواهی مقدمات رفتن به محل کار را انجام دهید چقدر می تواند شیرین باشد. از آن بدتر این است که وقت خوابیدن میخواهد خودش را به من بچسباند.بدتر از آن مشاممن است که مثل مشام سگ می ماند اگر شبی را با غذاهای گیاهی و نفخ دار گذرانده باشیم تا صبح انگار در چاه فاضلاب خوابیدهام نه در اتاقی که قرار است حداقل ۴۰ سال دیگر را با همین وضعیت در آن ادامه دهم. شاید این همان وضعیتی است که دیگر فکر می کنید ادامه ی یک رابطه غیر ممکن است اما چه فرقی می کند؟ تمام زن ها از معده های حساس و روده های نفاخ آفریده شدند! تمامشان وقت خواب دوست دارند خودشان را به تو بچسبانند و صبح ها آنقدر وول بخورند که آخرین لحظات خوابیدن را زهر مارت کنند. زن ها همچنین از سینه های برآمده و اندام منحنی شکلی هستند با ترشحات گوناگون که مستقیم بر خلق آنها تاثیر گذار است. این بخش جدا نشدنی آنهاست. ترشحاتی که زندگی آدم را می تواند تحت تاثیر قرار دهد. هر رابطه ای یک نقطه آغاز دارد که گم می شود معمولا در هزار توی زندگی و یک نقطه پایان که هر چی می دوی پیدایش نمی کنی. داستان من و ستاره اما بر میگردد به دوران همسایگی ما در دوران نوجوانی از آن روزی که از لای سینه ام متوجه علائمی شدم که تا اندام های دیگرم را شل و سفت میکرد و مستقیم ارتباط داشت به دیدن ستاره و مرکز عالم را در من متوجه خود می کرد. این کشش برای من هم ترسناک بود هم دلپذیر، ترسناک از این جهت که ستاره شبیه بقیه دخترها نبود. از همان بچگی بیشتر با پسرهای کوچه بازی می کرد تا دخترها به زدن چوب به لاستیک بیشتر علاقه داشت تا عروسک بازی و این به همینجا ختم نمی شد. او تقریبا می توانست هر موجود نری را در مقابل خود با ابزار مختلفی که داشت از برادران نرهخر تا اعطای نقش شوهر در خاله بازی به زانو دراورد. او حتما قرار بود هر مردی که تسلیم زیبایی او شود را با یک انگشت روی دست هاش بچرخاند. در دوران راهنمایی با برآمده تر شدن مرزهای تنش این ماجرا ادامه داشت. چه بیچارگانی که فریب نگاه های او را می خوردند و هر روز دم ظهر در راه مدرسه پشت سرش راه می رفتند و چه مبارزانی با چشم های کبود و سرهای شکسته که در نهایت همهشان شکست خورده بودند و او صبح ها به مدرسه می رفت و ظهرها به خانه و همه را فراموش می کرد. اما من رویاهای دیگری داشتم. یعنی به جای اینکه بخواهم با سایر بچه های محل بر سر او رقابت کنم فکر می کردم مبارزی دیگر خواهم شد. من چه چیزی از چنگیز و اسکندر کم داشتم. من هم دوست داشتم نامم را در تاریخ بیاورند و از من قصه ها بگویند و مجسمه ها بسازند. نه چیزی نباید می توانست در مقابل من بایستد. نه ستاره و نه هیچ جنبنده ی دیگری. پس سالها منتظر فرصتی بودم تا خودم را در این مسیر ببینم. درست است تمامشان رویا پردازی بیش نبود اما می توانم بگویم از میان این همه جنگجوی سرافراز تاریخ ناپلئون شدم آن زمان که بعد از فتوحات بسیار زمانی که قرار بود آماده نبرد با توطئه گران باشد در مقابل دزیره معشوقه ای که رهایش کرد تا ناپلئون شود شمشیرش را تسلیم کرد. آری اما ناپلئون بودن را برگزیدم پیش از آنکه فتوحاتی داشته باشم، یا بهتر بگویم پیش از آنکه ناپلیون باشم. یک جایی تصمیم گرفتم در این هزار توی زندگی بنشینم و دست از تلاش کردن بردارم. وقتی بعد از سالها و بعد از پایان دوران تحصیل ستاره را دوباره دیدم دنیا جور دیگری بود. هنوز متوجه احساس فعل و انفعالتی درون خودم می شدم بعلاوه تپش قلب و افزایش دمای بدنم که از لای سینه ام به تمام بدنم می رسید. چشم های ستاره با من تا خانه می آمدند. وقت غذا خوردن وقت درس خواندن وقت حمام کردن وقت خوابیدن وقتی که از خواب بیدار می شدم. منحنی های بدن او به طرز عجیبی باعث میشد که ازتمام منحنی های عالم در نقشه جغرافیایی و خطوط مرزی کشورها چشم بپوشم. وقتی او حرف می زد تمام دنیا خاموش بود و چیزی جز صدای او نمی شنیدم. انقدر نگران بودم که مبادا او را از دست بدهم که خودم را از یاد برده بودم. من برای ستاره جنگیدم با چنگیز با اسکندر با صلاح الدین و ناپلئون و تمام فاتحانی که چشم به راهم بودند. و او را به دست آوردم تنها به یک لبخند و با یک سلام. این هم از همان چیزهای عجیب زندگی ست. شاید اگر در دوران نوجوانی به او یک لبخند می زدم و با صدایی لرزان می گفتم سلام یک کشیده حواله ام می کرد و از فردای ان روز باید درد ان کشیده را با خود کِش می دادم به تمام لحظه های زندگی ام و هرگز دیگر نمی توانستم چیزی به او بگیم. اما خوب دختر ها از یک جایی شاید برایشان فرقی نکند چه کسی مقابلشان ایستاده. آنها هم تمام فاتحان و دلیرانی که قرار است در مقابلشان زانو بزنند را فراموش می کنند و بسنده می کنند به یک فارغ التحصیل جعرافیای سیاسی که در محله پدریشان یک سوپر مارکت باز کرده و حالا که می تواند دستش به دهانش برسد و همینقدر که حرف و حدیثی پشت سرش نباشد کافی است تا لبخند بزنند و به اولین پیشنهاد انها برای یک قرار بی محتوا در یک کافه حوالی دانشگاه پاسخ مثبت بدهند. فرقی نمی کرد اما برای من؛ آن روزها من چنگیز بودم در مبادای او وقتی سرزمین کوچکی بود، من صلاح الدین بودم وقتی چشم هایش ایمانم را می لرزاند. من همه آنها بودم و هیچ کدام نبودم جز فاتحی که بوسیدن چشم هاش، فتح منحنی های بدنش، بوسیدن لب هاش، اولین غنایم من بود و آخرین آنها. همین است که چیزی جز او ندارم پس در گوشه ای از هزار توی خودم می نشینم و منتظرم تا او به خانه بیاید. ساعت از ۶ گذشته و همین حوالی است که کلیدش در خانه را باز کند. همین چند هفته پیش بود وقتی به خانه آمد و شرمی عجیب در چشمانش بود دوباره عاشقش شدم. راستش شرمی که از چشمانش به صورتم می کوبید ترسناک بود و این مبادا را به جانم انداخت که او را از دست بدهم. اگر جای هراکلیتوس بودم حتما جمله ام را اینگونه اصلاح می کردم که زندگی مبارزه ای از سر ناچاری است و ما بقی هیچ است.
الهام فلاح
زندگی می کند در
ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
رفتم کتاب هایی که با نرم افزارها کتاب خوان خونده بودم و کاغذیشون رو نداشتم بعلاوه چند تا کتاب جدید سفارش بدم دیدم تو سبد خرید مبلغ زده سهههههه میلیوووون پاااانصد هزار توماااان..
خیلی یواشکی برگشتم و ط...نمایش بیشتر
یک کتاب درباره نقاش های بزرگ جهان و آثارشون و سبک هاشون میخوام... کسی چیزی میشناسه معرفی کنه؟
می گویند وقتی یک اثر را کسی ترجمه می کند مثل این است که دوباره ان را خلق می کند. من نمی دانم اگر من نبودم جهان چه کم داشت اما اگر سروش حبیبی نبود من بسیاری از شب ها نمی توانستم از تنها بودن لذت ببرم. ...نمایش بیشتر
اول بیدار بودم و داشتم اخبار می دیدم بعد گفتم که خوب تا ۱۲ نشده چند صفحه از طاقچه "شب های روشن داستایوفسکی رو بخونم اما تا الان خوندمش بعد بخوابم.
یک جاهایی خیلی حس نزدیکی داشتم با شخصیت اصلی داستان....نمایش بیشتر
1 نفر دوست داشت
Delaram Ala
زندگی می کند در
Tehran.
اولین نفری باش که میپسندی
سلام بعد از مدتی غیبت دوباره اومدم. در این مدت هیچ کتابی نخوندم. فقط دلم میخواد دو تا کتاب رو که قبلا خوندم با توجه به اوضاع و احوال کشورمون مرور کنم.
اول کتاب ضمیر پنهان نوشته حضرت یونگ
دوم جامعه ب...نمایش بیشتر
هنر رندانه به تخم گرفتن از کتابایی بود که به اصرار فراوان خوندم اما الان برای دوم بار تمومش کردم. حتما ترجمه ازشاد نیک خواه که به صورت پی دی اف منتشر شده رو بخونین .. من اینجا نتونستم فایل پی دی اف رو...نمایش بیشتر
پرنده..
هی پرندهی بیپروا
در پیِ آن فوجِ گمشده بر مِه
آشیان مساز !
من ساختم،
باد آمد و همهی رویاها را با خود برد.
سید علی صالحی
آخرین آهنگها
گروههای ویژه
کتابخوانی
تخصصی
کتابخوانی
انجام پروژه











