شام صرف شده بود و با اینکه دیر وقت بود ، دوباره قهوه سفارش دادند. محمد در میان کسانی بود که برایش غریب مینمودند . بیشتر به این دلیل که فکر میکرد از هر لحاظ از آنها پایین تر است ، پول کمتری نسبت به آنها داشت ، ارتباطات کمتر ، تحصیلات کمتر و ... . در نتیجه اینها شغلش هم نسبت به مردانی که دور میز نشسته بودند در سطح پایین تری بود . توسط دوست بسیار نزدیکش با این گروه به اصطلاح روشنفکر آشنا شده بود ولی در این مدت با هیچ کدامشان صمیمی نشده بود و همیشه بیشتر شنونده بود تا گوینده مطلب . قبلا هم با آدم هایی از این دست که آنها را مرفه رمانتیک مینامید روبرو شده بود ولی این ها بدترینشان بودند.
ولی آن شب بحث برایش بیشتر از همیشه جالب بود ، پدرام که جوان ترین فرد جمع بود از ترس هایش صحبت میکرد و دیگران او را همراهی میکردند . محمد هم گاه گاهی نظری میداد ولی حتی ترس های آن ها هم برایش غریب بودند . او هیچ گاه درباره چیزهایی مثل تنهایی ، مرگ و چیزهایی از این دست که آنها ترس می نامیدند فکر نکرده بود ، حداقل نه به عنوان ترس. زندگی اش طوری نبود که درباره این چیزها فکر کند ، او غالبا به چیزهای ملموس تر توجه میکرد . ترس های فیزیکی مانند ترس از ارتفاع یا ترس از بعضی موجودات . حتی در میان صحبت هایشان ترس از مرگ را بسیار پوچ و بیهوده عنوان کرد . به نظرش تا وقتی که چیزی را تجربه نکرده ایم ، به هیچ وجه نمیتوانیم از آن بترسیم. این حرفش هر چقدر که درست بود یا غلط ، توجه زیادی را جلب نکرد و افراد حاضر فقط لبخند مسخره ای تحویلش دادند ، گویی که این حرفش بی ربط بود. دلخور شد ولی به رویش نیاورد ،به جایش جرئه ای از قهوه نوشید و همراهانش را به حال خود رها کرد ولی بعد از چند دقیقه کلافه شد و نیاز شدیدش به هوای تازه را احساس کرد . گره کرواتش را کمی شل کرد ولی این کار هم جواب نداد. عذر خواهی کرد و از رستوران خارج شد.
آن شب هم به پایان رسید و محمد که از این همنشینی چیزی جز تحقیر نصیبش نشده بود به خانه برگشت . کلافگی اجازه نداد رانندگی کند پس ماشینش را همان جا رها کرد و کل مسیر را پیاده روی کرد که برایش تسلی بخش هم بود . آرام گرفته بود و لبخند رضایتی روی لبانش نقش بسته بود که نشان میداد ماجرای رستوران را فراموش کرده یا حداقل میدانست خواهد کرد.
نیمه شب بود و نسیم خنکی از پنجره باز آپارتمان به داخل میوزید . پرده را کنار زد و کنار پنجره نشست . آن قدر از آن قهوه لعنتی گران قیمت نوشیده بود که حتی توانایی خواب را هم از دست داده بود . سیگاری روشن کرد و همان طور دود را بیرون میداد به تمامی حرف های مسخره که ساعتی پیش شنیده بود فکر کرد . در نظرش آنها افرادی بودند که به دلیل جایگاهی که در اختیار داشتند ، خود را افرادی خردمند میدانستند . در طرز فکر درستی که داشتند افراط میکردند و همین باعث میشد که سخنانشان ربطی به زندگی واقعی نداشته باشد . آنها بیش از اندازه درگیر وجه معنوی زندگی بودند و در یک کلام از واقعیت به دور.
محمد هم ترس هایی داشت ، ترس هایی که بیشتر از تجربیات دوران کودکی اش سرچشمه میگرفت . مثلا از مار یا هر چیزی در هر اندازه که شبیه بار بود میترسید . اما بزرگ ترین ترسش این نبود ، آب بود. یا بهتر بگویم ، او از غرق شدن میترسید .
هر وقت که احساس میکرد چیزی به او تحمیل میشود یا فشاری بیش از حد بر او وارد میآید و او مجبور است که دهان بگشاید تا آب را وارد کند و هوای درون ریه هایش را بیرون بدمد ، لرز به اندامش میافتاد . این که در ناتوانی تمام دست و پا بزند و در آخر هم نفس بکشد ،این بود که عذابش میداد.
در نهایت و در حالی که بوی گند سیگار تمام اتاق را گرفته بود به خواب رفت . با تمام توتون هایی که دود کرده بود و آن اندیشه هایی که در سر پرورانده بود ، خواب چندان راحتی را تجربه نکرد و قبل از خورشید بیدار شد . مات و مبهوت ، مثل کسی که فراموشی گرفته به ناکجا خیره ماند و بعد از چند دقیقه ناگهان برخاست و از خانه بیرون زد . از خیابان هایی که تک و توک آدمی در آن دیده میشد گذشت و گویی که به طرف رستگاری میرود ، به سرعتش میافزود. به حاشیه شهر که رسید ،نور خورشید را روی پوستش حس کرد و همینطور روی دریاچه ای که زیر نور صبح گاهی میدرخشید.
سال ها پیش که پسر بچه ای بیش نبود پدرش او را به این دریاچه می آورد تا شنا یاد بگیرد ، پدرش که شناگر خیلی خوبی بود میخواست پسرش هم در این راه قدم بگذارد ،البته خودش در شنای حرفه ای ناکام بود و میخواست محمد آرزوی همیشگی اش را به جای او پر کند . گاهی که محمد در امر یادگیری غفلت میکرد یا علاقه ای از خود نشان نمیداد پدرش عصبانی میشد و کمی خشن برخورد میکرد . حتی چند بار در وسط آب ،در جایی که عمق رودخانه به چند متر میرسید ،محمد را رها میکرد تا خودش بتواند روی آب بماند و یاد بگیرد. به هر دلیلی که او این کار را میکرد موثر نبود ، پسر نه استعداد چندانی داشت و نه علاقه ای .
به رودخانه نزدیکتر شد و به پشت دراز کشید، بیشتر از این نمیتوانست به آب نزدیکتر شود ،این حجم بزرگ آب برایش ترسناک بود. اما برای چه اینجا آمده بود ؟ اینجا به دنبال چه بود ؟
لباسش را کند و با اینکه بدنش می لرزید ، بیشتر بخاطر ترس تا سرما ، قدم در آب گذاشت و پیش رفت تا بالاخره زیر پایش خالی شد . کمی دست و پا زد ولی آرام گرفت و خود را رها کرد ،قلبش تند میزد ، کمی بعد ریه هایش نیاز به هوا داشتند و این حس بقا را درونش به کار انداخت ، بیشتر دست و پا زد تا خودش را که حالا زیر آب بود بالا بکشد ولی تلاش بی فایده بود . فشار امانش را بریده بود . آرزو کرد کاش میتوانست گریه کند . چشمانش را بست ،چیزی نمیدید و تنها چیزی هم که می شنید صدای پدرش بود:
"باید یاد بگیری محمد ! یاد بگیر و نفس نکش "
کسی که زیر آب است تا وقتی که همچنان مقاومت میکند و دهانش را بسته نگه میدارد ، زیر فشار است . قفسه سینه نزدیک انفجار است . ولی وقتی که آب را به درون میکشد ، دیگر دردی وجود ندارد ، بیشتر شبیه آرامش است . آن شخص دیگر نمیترسد.
2 نفر
حسام زاهدی
مرد.
زندگی می کند در
تهران.
اولین نفری باش که میپسندی
در مدت زمانی که داخل فروشگاه بود چند تماس بی پاسخ دریافت کرده بود که از طرف دخترش بود ، آب خرید و باک ماشین را پر از بنزین کرد و به راه افتاد . با اینکه از دیشب غذایی نخورده بود و تقریبا خورشید وسط آسمان بود ولی چیزی برای خوردن نخرید. کمتر از یک ساعت با پایتخت فاصله داشت و میدانست دخترش میز را برایش آماده کرده است پس با امید اینکه کسی در انتظارش است به راهش ادامه داد . کمی بعد صخره های تو در تو خود را در افق نمایان کردند .
بارها از این هزارتوی سنگی عبور کرده بود و چیزی نبود که باعث نگرانی اش شود فقط تکه ابر بزرگی از شرق به جلو میآمد و آسمان را پر میکرد که هیچ پیش بینی هواشناسی ، به آن اشاره نکرده بود . به دهانه صخره ها که رسید مثل هر بار دو مامور ماشین را نگه داشتند تا از سلامت راننده و ماشین مطمئن شوند .مدارک را چک کردند و اجازه عبور دادند ، قبل از حرکت یکی از ماموران سرش را به داخل ماشین فرو کرد و خیلی جدی ، گویی که میخواهد هشدار بدهد گفت "قبل از اینکه هوا بدتر بشود از صخره ها رد شو " . بعد با انگشتش به تابلوی ورودی که کنار جاده بود اشاره کرد که رویش خطر هایی که ممکن است راننده ها با آن مواجه شوند نوشته بود که پایین نوشته ها هم با خط درشت و قرمز کلمه "احتیاط" نوشته بود و ماموری که در گوشش میگفت "محتاط باشید " . کمی نگران بود ولی میدانست اگر با دقت تابلو های نصب شده در هزارتو را دنبال کند بی هیچ مشکلی به خروجی خواهد رسید . نگاهی به شرق انداخت و رعد و برق میان ابر ها را دید که میخواستند خورشید را ببلعند... وارد شد .
دیواره ها بلند بودند ، بعضی هایشان آنقدر بلند بودند که اجازه عبور نور را نمیدادند. هیچ ماشین صنعتی بزرگی نمیتوانست از این باریکه ها عبور کند پس هیچ گونه راه سازی انجام نشده بود و مسیر خاکی و در بعضی جا ها سنگ لاخ بود. با اینکه از ورودی و خروجی هزارتو تقریبا ده کیلومتر بود ولی آنقدر پیچ در پیچ بود که نمیشد به سرعت از آن عبور کرد . چراغ های ماشین را روشن کرد . ابر ها به بالای سرش رسیده بود و هوا را تیره تر کرده بودند. دید محدودی داشت ولی همچنان راه درست را طی میکرد . با اینکه کمی نگران بود ولی میدانست که بیشتر از نیمی از هزارتو را رد کرده است . احساس گرسنگی میکرد و معده اش هم آن قدر خالی بود که به صدا در آمد ، ترمز کرد. تا چند دقیقه قبل اصلا این احساس نداشت ولی حالا ماشین را زیر و رو کرد تا چیزی پیدا کند که کاملا بی فایده بود . کمی آب نوشید و دوباره به راه افتاد .
قطره های باران شیشه جلویی اش را خیس کرده بودند ، کمی بعد باران شدید تر شد آن قدر که زمین زیر لاستیک ها گل آلود شد و حرکت در بین صخره ها سخت تر. ماشین در گل و لای گیر کرد و از حرکت ایستاد .دخترش در خانه منتظر بود و او که حالا هیچ تابلویی را نمیدید سرش را از نا امیدی روی فرمان می فشرد. تلفن را امتحان کرد ولی آنتن نداشت، آن را پرت کرد و با عصبانیت از ماشین پیاده شد . پیاده در باران پیش رفت ولی میدانست که اگر از جایی کمکی نرسد، نمیتواند از هزارتو خارج شود.
بدنش کاملا خیس شده بود ولی بیشتر از سرما گرسنگی امانش را بریده بود . سردرگم و خسته ، به دیوار تکیه داد و زمین گیر شد. سرش را که بلند کرد ، در بین صخره ها ماشین دیگری را دید و با این فکر که آن شخص هم گمشده ای دیگر است از جا جست و به سمت ماشین دوید . در همان فاصله کم چند بار زمین خورد و صورت و لباس هایش کثیف شد. شیشه را کوبید . اما نه شیشه پایین آمد و نه در باز شد . محکم در را گرفت و کشید . در از جا کنده شد و او باز هم به پشت روی زمین ولو شد . سرش را بلند کرد و پوستی را دید که بر جمجمه ای کشیده شده. مثل دیوانه ها فریاد میکشید و میدوید . با دیدن جنازه ای که احتمالا مدت ها پیش در این دیواره ها راه گم کرده بود ، ترس هم به وجودش راه یافت. مرگ در انتظارش بود.
"خونواده یعنی یک خونه ، که آدمای توش به همدیگه محبت میکنن"
این جمله دیالوگی است که چند سال پیش در یک فیلم شنیده ام ، بار ها و بار ها در ذهنم مرورش کردم ، آنقدر که معنی اش را برایم از دست داد ، نه این که اشتباه باشد فقط خیلی ناقص است . جدا از این که در خیلی از خانه ها هیچ نشانه ای از محبت وجود ندارد ، تا وقتی که واقعیت شخصی در یک خانه به طور کامل پذیرفته نشود، محبت هیچ ارزشی ندارد. زیرا تا وقتی که وجود کسی را قبول نکردیم در عشق ورزیدن عاجز خواهیم بود. بعد ها دیالوگی دیگر شنیدم تقریبا در باب همین موضوع که من را بیشتر در فکر فرو برد که آن را بعد تر میگویم . فعلا ، اگر به حساب خود شیفتگی ام نگذارید میخواهم کمی از ضمیر اول شخص استفاده کنم و به خودم بپردازم . به خانه ای که تقریبا تمام عمرم را در آن سر کردم و تقریبا هرگز آنجا نبودم .
خانه ما در انتهای کوچه ای بود که بیشتر شبیه دالان بود تا کوچه ، باریک و طولانی . قبل تر دری داشت از جنس چوب که خیلی بهتر مینمود یا شاید هم فقط برای من این طور بود . همیشه نیمه باز بود و اگر برای اولین بار وارد میشدی خیال میکردی که قدم در بهشت گذاشته ای ، درختان سیب و آلبالو که گویی به تو خوش آمد میگفتند و یک درخت بلند و بزرگ گردو که در تابستان های داغ سایه اش خنکی را به ارمغان میآورد .
بیشتر از هر چیزی درخت گیلاسی را دوست داشتم که از پنجره رو به اتاقم برایم لالایی میگفت . تمام مدتی که درخت میوه داشت را بالای درخت میگذراندم و درخت هم آن گیلاس های شیرین را برای من کنار میگذاشت ، نگین های سرخ تیره که در بلند ترین شاخه هایش بودند . این را هم بگویم که بالا رفتن از تنه درخت به آن بلندی بی خطر هم نبود ، ولی مگر عشق همین نیست؟. سالها بعد مجبور شدیم اولین عشقم را از ریشه در آوریم و به جایش ساختمان نو بسازیم که جنس محکم ، سفت و مرده ای داشت ، سیمانی بود ، مثل بقیه سازه های خانه مان که بعد ها تخریب و نو سازی شدند . البته خودم کلمه مرگ را بیشتر ترجیح میدهم . خانه ای که قبلا برایم زیبا بود و اولین عشق زندگی ام را در خود جای داده بود حالا سیمانی بود .
حتی در را هم عوض کردیم و یک در آهنی زمخت نصب کردیم که میتوانستیم قفلش کنیم ! مسخره است ، من در خانه ای زندگی میکردم که اگر کسی میخواست واردش شود باید در میزد که آن هم صدای نابهنجاری ایجاد میکرد . زره ای شبیه بهشت نبود حتی شباهتی به جهنم هم نداشت ، برایم بی معنی بود. بعد ها خانه را ترک کردم ، فقط و فقط برای اینکه جنسش عوض شده بود و برایم غریب بود ، البته جای دیگری را نیافتم که سیمانی نباشد ، انگار همه ما در خانه های سیمانی زندگی می کنیم!
آن تعریفی که در ابتدا آوردم با تمام نواقصی که داشت خیلی زیباتر بود ، حداقل بیشتر بر محبت تاکید میکرد. برخلاف خانه من که دیگر نه درخت گیلاس داشت و نه آدم های خاکی . آدم هایش محو بودند ، برای یک خانواده پدر سالار ، چیزی بیشتر از این هم انتظار نمیرود . آیا من خانه ام را دوست ندارم ؟ نه ، دوست داشتم .
گذشته از همه این ها هرگز خانه ای نداشتم ، نه آن طور که تصور میکردم و انتظارش را داشتم . من تمام عمرم را در خانه ای سر کردم که حتی لحظه ای در آن نبودم.
"خونه فقط یه کلمه ست یا چیزیه درونت داری؟"
اگر روزی بین خود و آن سازه های زمخت و بی حیات سیمانی فاصله گذاری ، به گونه ای از شهر بگریزی و دورتر و دورتر شوی ، شاید بتوانی یکی از آن مجرا های حیات را ببینی . رود ها ، باریکه هایی که مایعی در آن جریان دارد که به خاک جان میدهد و احتمالا نایاب ترین پدیده در کل کیهان را امکان پذیر میکند ، حیات. رگ های موجود در بدن ما نیز حکم رودخانه های روی زمین را دارد . با این تفاوت که مایعی که درونش جاری است سرخ است.
اگر خون را به چیز دیگری تشبیه کنیم که مرتبط با حیات و زیستن باشد ، من روح را انتخاب میکنم .این بار نه از باب اینکه زندگی را ممکن میکنند بلکه اینکه خروج این دو منجر به مرگ میشود . احمقانه است پرسیدن اینکه "چطور؟" ولی فرض را بر این بگذاریم که من میپرسم.
معتقدان به روح بر این باورند که آنچه به ما اجازه زندگی میدهد ، وجود روح است و بر این اساس میگویند خروج روح از جسم منجر به مرگ میشود . گویا تجربه دردناکی هم است. پس نمیتوان پرسید که روح همان خون است ؟نه نمیتوان . خون برای خروج از بدن نیاز به سوراخ یا برش روی پوسته جسم دارد ،حال آنکه سوراخی که روح برای خروجش از آن بهره میجوید مشخص نیست .
با این همه فکر میکنم اینکه خروج هر دو مرگ را به همراه می آورد موردی انکار ناپذیر و مقبول باشد . پس یکی از راه های جلوگیری از مرگ میتواند این باشد که سعی کنید از ایجاد سوراخ در بدنتان خودداری کنید . ولی انسان علاقه بسیار عجیبی به این مایع سرخ رنگ داشته ، در آن حد که نمیتوانست مدت زیادی را بدون نظاره کردنش سر کند . این مورد را میتوانید با ورق زدن کتاب های تاریخ ببینید. این عشق سیری ناپذیر به خون نتوانسته خود را بیشتر از چند سال پنهان نگه دارد. اگر بخواهیم کمی با کنایه سخن بگوییم حتی میتوان خون را از محبوب ترین نوشیدنی های تاریخ نامید ،حداقل برای افرادی مثل چنگیز . به اینجا که میرسیم بحث کمی خشن تر هم میشود ، در حالت عادی شما نمیتوانید آلتی به دست بگیرید و خون را از جسم ها بیرون بکشید ، مهم نیست دلیلی برای این کار داشته باشید یا نه ، شما نمیتوانید این گار را بکنید ولی در جنگ اوضاع فرق میکند ، جنگ بهانه ای است برای انسان ها تا بتوانند خود را سیراب کنند البته قبول دارم که تعداد چنین انسان هایی بسیار اندک است ولی این را هم میدانم که بیشتر از آنچه نیاز باشد خون ریخته اند . این هم برمیگردد به دیگر ویژگی خون که نوشیدنش عطش را افزایش میدهد . البته سخت بتوان انسان هایی که این اعمال را به انجام رسانده اند سرزنش کرد زیرا فارغ از تمام توجیهات مسخره و غیر قابل قبولی که برای دفاع از اعمالشان ارائه کرده اند ، این رنگ زیبا و دلفریب خون هم در این تاریخ پر از جنگ بی تاثیر نبوده .اصلا چرا قرمز؟ چرا سفید و یا زرد نه ؟ میدانم سوالات مسخره ای است و اینکه رنگ قرمز خون کاملا بدیهی است و ... ولی اگر خونی که از زخم ها خارج میشد به رنگ زرد یا سفید بود ، آیا خشونت ها و جنگ های کمتری را تجربه میکردیم ؟هرگز نمیتوانیم بفهمیم .
در کل ما انسان ها ویژگی های مشترک زیادی داریم ، حتی با حیوانات هم شباهت هایی داریم . ولی هر زمان که به شباهت ها می اندیشم خون و بخصوص رنگ سرخ زیبای آن چیزی است که به ذهن من میرسد . معتقدم این سرخی درون رگ هایمان میتواند تمامی اختلافات را زیر پا بگذارد . بعضی هایمان سیاه و بعضی سفید هستیم. بعضی مسلمان و بعضی یهودی هستیم . بعضی ایرانی و بعضی چینی هستیم . و ... ولی همه ما سرخ هستیم .
پس لطفاً خون ننوشید ، اگر به رنگ سرخ علاقه دارید من آب انار یا آب انگور سرخ را پیشنهاد میکنم.







