سایه ی ماه بانو
سایه سبدخریدهایش را کنار بوته ی گل زرد گذاشت و در را به آرامی بست.بوی یاس های سفید که دور آلاچیق حلقه زده بودند پیچید توی جانش،سایه شان افتاده بود روی باغچه های گل.
سبزه های کف پوش حیاط بوی نم و تازگی می دادند.
اینجا یادگار پدر بود،خانه باغی بیرون شهر در یک جای خوش آب و هوا.سایه بعد ازدواج از حمید خواهش کرده بود همینجا زندگی کنند.روزهای خوبی را در این خانه با پدر گذرانده بود و حضور مادر را لابه لای کلمات پدر حس می کرد.
بعضی وقت ها حمید زمزمه می کرد که برویم داخل شهر خانه بگیریم ؛در واقع تنها مشکل این خانه همین رفت و آمد هرروز حمید بود تا محل کارش.ولی سایه دلش نمی آمد خانه باغ را ترک کند و درجواب مادرحمید که گوشه ی چشم باریک می کرد ومی گفت راه طولانی است و اتفاق یک بار می افتد لبخند می زد و سکوت
می کرد.
دور میز وسط آلاچیق چند صندلی چیده بودند. سایه یکی از صندلی ها را بیرون کشید و نشست.روسری اش را برداشت و دست برد لای موهای خرمایی اش و تارهای مویش را داد پشت گوش.کش و قوسی به بدن خسته اش داد.فیش آزمایشگاه از کیفش افتاد بیرون، مچاله اش کرد و گذاشت توی جیب مانتواش.
گوشه ی حیاط کنار دیوار شاخه ای از درخت انگور آویزان شده بود سایه بلند شد تا شاخه را سرجایش محکم کند کیفش را از روی شانه پرت کرد روی درپوش چاه،شاخه بلند بود و دست سایه به آن نمی رسید.می خواست برود لبه ی چاه که ناگهان گربه ی سفیدی از روی درپوش پرید به طرفش.سایه پایش بین زمین و آسمان ماند و سریع به عقب برگشت .خوب که نگاه کرد دید تیرک های چوبی درپوش ترک خورده اند و لق می زنند ،اگر روی آن پا گذاشته بود بعید نبود بشکنند.
ترسید و باز هم عقب تر رفت.گربه دورتر خودش را جمع کرده بود سایه به طرفش برگشت و لبخند زد.رد سرخی را روی موهای سفید گربه دید . به طرفش دوید،گربه ناله می کرد سایه موهای نرمش را کنار زد و دید زخم بدی برداشته،دست کشید روی بدن گربه تا کمی آرامش کند یکباره چشم های سیاه سایه ثابت شدند و دستش بی حرکت روی گربه ماند،گربه داشت مادر می شد.
پدرسایه گفته بود مادرت آنقدر طاقت آورد تا اولین گریه ی تو را بشنود.بچه برای سایه یادآور رفتن مادر بود.
قلب سایه تند زد دست گذاشت روی سینه اش ،نفس عمیقی کشید.
گفت: الان برایت جا آماده می کنم.
دردی مبهم وجود سایه را پر کرد.توانش را جمع کرد و رفت به انباری و یک کارتن بیرون کشید. سر وصورتش پراز خاک شده بود پتویی هم پیدا کرد و داخل کارتن گذاشت.گربه همچنان می نالید سایه گفت بیا این ور بگذار کمکت کنم. بغلش کرد گربه را گذاشت توی کارتن،زخمش را تمیز کرد و خودش بلند شد.لباس هایش را تکاند و رفت که کیفش را از روی درپوش چاه بردارد. سایه خم شد واز لای تیرک ها نگاهی به تاریکی چاه
انداخت حس کرد از ته چاه صدایی می آید انگار کسی کمک می خواست. سرجایش میخکوب شد ،حتما خیالات برش داشته بود.تصویر مبهمی در ذهنش شکل گرفت چشمان سیاهی خیره شده بودند بالا به آسمان،دستهای کوچکی که آویخته بودند به ریسمان... .چقدر برایش آشنا بود.
بلند گفت:
حمید که آمد بگویم درپوش را محکم کند و سیمان رویش بریزد خطرناک شده؛ اصلا من نمی دانم این چاه خشک گوشه ی حیاط چه می کند؟
***
-این هم از شانس ما،چقدر گفتم این دختر به درد تو نمی خورد، در حد تو نیست گوش نکردی که.گفتی الا بالله فقط ماهرو.حالا ببین چه مصیبتی سرمان آوار شد؟
ماهرو در رختخواب از درد به خودش می پیچید و زخم زبان حاج خانم نیشتر به جانش می زد.کاظم هم لال شده بود و کلامی نمی گفت.ماهرو صدایی شنید رو برگرداند و دید که گربه ی سفید، کنار در اتاقش توی ایوان نشسته و نگاهش می کند.نگاهش طوری بود که لبخند به لب ماهرو آمد.کاظم از مقابلش رد شد و رفت توی حیاط ،نشست لبه ی چاه. حاج خانم هم به دنبال کاظم آمد بیرون، رد که شد تیپایی به گربه زد.گربه نالید و خودش را گوشه ای قایم کرد.حاج خانم همچنان غر میزد:کاظم این گربه را ببر گم وگور کن امروز فردا می زاید.
کاظم سیگاری روشن کرد بوی سیگارش از لای پنجره رد شد و اتاق بوی او را گرفت و ماهرو چقدر دلش حضور کاظم را خواست.
یادش نرفته بود شبهایی که کاظم می آمد در خانه شان و با یک قلوه سنگ می کوبید به پنجره.ماهرو پنجره را باز می کرد و یواشکی با هم حرف می زدند.کاظم حواسش به کوچه بود که کسی نیاید و ماهرو مراقب بود که مادرش بی خبر سر نرسد.روستا کوچک بود و حرف زود می پیچید بالاخره قصه ی دلدادگی شان به گوش حاج خانم رسید و شر به پا کرد.
-اگر فکر می کنی من می گذارم دخترت را ببندی بیخ ریش این پسره ی بی عقل کور خوانده ای.جمع کن دخترت را.
دل مادر ماهرو از این حرف ها شکست.دلش مدتها قبل زخم خورده بود و حالا این حرف ها نمکی بودند روی زخمش.ماهرو پدر نداشت. پدرش چوپان گله ی حاج خانم بود و مادرش هم کارگر خانه ی شان .غروب یک روز پاییزی بود که گله بدون چوپانش برگشت گوسفندها زخمی و خونی بودند.گرگ زده بود به گله،مردان روستا رفتند تا نشانی از چوپان پیدا کنند. بعضی ها گفتند گرگ او را از بین برده و بعضی دیگر پچ پچ می کردند که خیلی وقت بود خیال رفتن داشته ،این آخری ها هوایی شده بود.مادر ماهرو حرف ها را می شنید و هیچ
نمی گفت،غمش را در چشمانش مخفی کرد و اندوهش را در دلش جای داد.
دیگر خبری از پدر نشد و ماهرو با مادرش به هرجان کندنی روزگار را سر می کردند.مادر هر کاری می توانست انجام می داد،از خیاطی گرفته تا رخت شویی و آشپزی و نان پختن. ماهرو همه جا کنار مادر بود.بزرگ تر که شد دیگر مادرش او را با خود نبرد به هر سختی ای بود او را به مدرسه فرستاد .حالا ماهرو پانزده ساله شده بود و یکی از مقبول ترین دخترهای روستا.ولی نه آن قدر مقبول که حاج خانم او را در حد تنها پسرش بداند.آن هم پسری که رفته بود شهر و درس خوانده بود و برای خودش کسی شده بود و اگر پیشنهاد دهیار شدن به او
نمی دادند اصلا به روستا برنمی گشت.
حاج خانم، مادر ماهرو را جواب کرد و گفت دیگر پا به خانه ی آنها نگذارد و هر جا نشست ماهرو و مادرش را نفرین کرد و پشت سرشان گفت اینها چشم به مال و اموال ما دوخته اند و دختره ی چشم سفید کاظم را جادو کرده است.
ماهرو دختر زیبایی بود چشم های درشت سیاه داشت موهای خرمایی رنگش مثل موج دریا پیچ و تاب می خورد و پشتش می ریخت.بیرون که می رفت روسری قرمز گلدار سر می کرد و پشت گردن گره می زد.جوری محکم قدم برمی داشت که هیچ مردی جرات نمی کرد چپ نگاهش کند و اگر کسی هم به بهانه ای نزدیکش میشد طوری رفتار می کرد که طرف درجا پشیمان میشد و از بین این همه خاطرخواه دل داده بود به کاظم.
***
چند دقیقه ای بود که صدای گلوله نمی آمد.آسمان با خاک و خاکستر پوشیده شده بود..بانو آرام لای در را باز کرد و نگاهی به کوچه انداخت کسی دیده نمی شداز وقتی دشمن رسیده بود نزدیکی های شهر،آنهایی که
می توانستند شهر را ترک کردند .بانو با اینکه دل نگران راحیل بود ولی حاضر نشد برود.
کجا می رفت کجا را داشت برود حداقل اینجا دلش خوش بود که مهدی هست و گاه و بیگاه که فرصت کند
می آید خانه پیششان.مادر مهدی هم رفته بود بدون آنکه چیزی به بانو بگوید.
صدای بلندی آمد؛خانه طوری لرزید که شیشه های اتاق جلویی ریز ریز شدند و حصیر کف ایوان پر شد از خرده های شیشه که رنگی بودند و زیر نورآفتاب داغ برق می زدند.راحیل یک بند جیغ می کشید بانو بغلش کرد و گفت:نترس دخترکم نترس جانم صدای شیشه بود شب بابا آمد درستش می کند.
جراحت مهدی هنوز آنقدر خوب نشده بود که برگردد خط مقدم،گفته بودند کسانی هم باید باشند تا از شهر حفاظت کنند،مراقب انهایی که نرفته اند،باشند.و مهدی مانده بود بیشتر بخاطر بانو و راحیل.
بانو دست کشید روی موهای بلند وخرمایی راحیل که مثل موهای خودش بود.
از دلش گذشت که کاش به حرف مهدی گوش کرده بود وراحیل را برمی داشت و می رفت.
از آن وقت که بمب صاف افتاد وسط خانه ی مادرش و تنها یادگاری از او شد یک تکه لباس خونی دیگر بانو دل و دماغی نداشت هنوز داغ پدر تازه بود که غصه ی مرگ مادر هم اضافه شد کجا می رفت مگر به جز مهدی کسی را داشت که حالا او راهم تنها بگذارد و برود .کاش حداقل راحیل را با همسایه ها می فرستاد؛کاش مادرمهدی راحیل را با خودش می برد. نه چطور دلش می آمد تنها راهی اش کند، بانو با افکارش در جدال بود.
صدای در آمد کسی محکم داشت در را می کوبید.بانو آرام از دالان گذشت و رفت پشت در.
صدا آشنا بود :خواهرباز کن،عامر هستم..در را باز کرد عامر گفت: خیلی باید مراقب باشی دشمن نزدیک آمده هر لحظه ممکن است وارد شهر شوند مهدی نگرانتان بود صبح مجبور شد برود گشت شاید تا شب برنگردد من را فرستاد مراقبتان باشم.
-نه حاج آقا،من خودم مواظبم. نمی ترسم. حواسم هست شما برو.بیرون این خانه بهتر می توانی از ما محافظت کنی.برو به امان خدا
صدای بانو می لرزید ولی محکم حرف می زد می دانست دل عامر به رفتن است اینجا نگهش می داشت که چه؟می توانست از پس خودشان بربیاید.
-یعنی می گویی بروم خواهر؟تک و توک این اطراف دیده شده اند، کسی هم که دوروبرتان نیست من پیشتان بمانم خاطرجمع ترم.
-نه برو شما.برو که دم شهر نگهشان دارید امید به خدا دیدی اصلا نتوانستند جلوتر بیایند فقط مهدی را دیدی بگو زود خودش را به ما برساند.
عامر در را باز کرد و با عجله پا گذاشت به کوچه.هنوز بانو در را پشت سرش نبسته بود که صدایی بلند شد.دوید به طرف صدا،عامر روی زمین افتاده و پیراهن عربی سفیدش سرخ شده بود.بانو فریاد کشید،نشست کنار عامر و دستش را گذاشت روی جای گلوله ،فشار داد تا جلوی خون را بگیرد ولی کار از کار گذشته بود.چشم های عامر
را بست. همان طور که گیج و گریان بود ناگاه برق نگاهی را حس کرد و صدای پایی که داشت نزدیک می شد. بلند شد آب دهانش را قورت داد،باقیمانده ی توانش را جمع کرد و دوید به طرف خانه.گربه ای سفید هم گام با او دوید و بعد از بانو وارد خانه شد.
***
ماهرو با هر زحمتی بود از جایش بلند شد و نشست .کمرش از درد تیر می کشید دست دراز کرد به طرف نوزادش بغلش کرد چه بوی خوبی می داد.صورتش سرخ و سفید بود مثل خودش .
کاظم قبل تر ها سربه سرش می گذاشت و می گفت:همین که مرا می بینی دست و پایت را گم می کنی رنگ و رویت عوض می شود ماهرو ریز می خندید و سرش را می انداخت پایین.
کاظم در برابر تهدیدهای مادرش کوتاه نیامده بود. جفت پایش را کرد توی یک کفش که من فقط ماهرو را
می خواهم اگر مخالفت کنی می گذارم می روم.
و حاج خانم تسلیم شده بود به جز کاظم کسی را نداشت ،دلش با ماهرو صاف نمیشد ولی چاره ای هم برایش باقی نمانده بود.
بعد عروسی ماهرو ساکن خانه ی بزرگ آنها شد.دو تا اتاق ته باغ را رنگ کردند و ماهرو جهاز مختصرش را چید توی همان دو اتاق. حاج خانم خیلی با او هم کلام نمی شد می نشست روی ایوان و چشم می دوخت به ماهرو و هر از گاهی گوشه ی چشمی نازک می کرد و جوری غر می زد که ماهرو بشنود.ماهرو می شنید و چیزی بروز نمی داد.احترام حاج خانم را نگه می داشت و از نیش کلام و باید نباید کردن هایش چیزی به کاظم نمی گفت.
تا حاج خانم آمد که پشت سرش حرف بزند ماهرو اجاقش کور است،ماهرو باردار شد و دهان حاج خانم بسته.
***
بانو در را بست و چفتش را انداخت.از صدای کوبیده شدن در راحیل به ایوان آمد عروسکش را بغل گرفته بود. گربه دوید و از پله های زیرزمین رفت پایین.مشتی محکم به در خورد نه به قصد اجازه گرفتن برای ورود، برای شکستن در و به زور وارد شدن.
بانو پله های ایوان را یکی درمیان بالا رفت و راحیل را در آغوش گرفت.
راحیل به هق هق افتاده بود:من میترسم،کجا رفته بودی؟لباست چرا این رنگی شده؟ولم کن من را هم قرمز کردی.بابا کجاست؟ گوشم درد گرفته از این صداها، در کنده شد چرا در را باز نمی کنی؟
راحیل یک نفس حرف می زد.خون عامر روی پیراهن و دست های بانو مانده بود از یادآوری آن اشکش سرازیر شد سریع با پشت دست اشک هایش را پاک کرد و گفت:
-یک لحظه گوش کن مادر، الان با هم می رویم زیرزمین و هرچه دیدیم، هرچه شنیدیم حرفی نمی زنیم.
آن آدم بدهایی که بابا می گفت باید مواظب آنها باشیم یکی از همان ها آمده ،ولی نترس من کنارت هستم. راحیل آب دهانش را قورت داد و ساکت شد.بانو سرراه از آشپزخانه جوری که راحیل نبیند قیچی را که دم دست بود برداشت .از پله ها رفتند پایین.در حیاط با ضربه ی محکمی باز شد .راحیل محکم خودش را به بانو چسبانده بود.بانو انگشتش را گذاشت روی لب های گوشتالوی دخترکش.لب های راحیل خشک شده بود.چشم بانو به کمد قدیمی افتاد در کمد را باز کرد و با صدایی که به زور شنیده میشد به راحیل گفت:برو توی کمد عزیزدلم و تکان نخور تا خودم در را برایت باز کنم.
خودش آمد پشت در و از سوراخ پنجره سرباز دشمن را دید. با خودش گفت یک نفر است .سرباز که تفنگش را نشانه گرفته بود وارد خانه شد .سروصدای بهم خوردن اسباب و اثاثیه آمد و بعد هم صدای کریهش که می گفت: می دانم در خانه ای،دیدمت که دویدی به این طرف،خودت را نشان بده کجا قایم شده ای؟
همان طور که حرف می زد آمد سر پله های زیرزمین پایش را که گذاشت روی اولین پله، بانو نفسش را در سینه حبس کرد و قیچی را در دستش محکم گرفت.گربه ناگهان جستی زد و از سوراخ شیشه ی شکسته خودش را پرت کرد بیرون سرباز دشمن شلیک کرد.بانو رد سرخی خون را روی موهای سفید گربه دید،گربه افتاد کف حیاط که از تکه های آجر و شیشه و شاخه های شکسته ی نخل پر شده بود.
***
کاظم سراز پا نمی شناخت قرار بود به زودی پدر شود می دانست با آمدن بچه دل مادرش هم با ماهرو نرم
می شود.ماهرو هم خوشحال بود هرچند که حال جسمی اش خیلی خوب نبود ویار لعنتی لحظه ای رهایش
نمی کرد اول فقط به بعضی بوها حساس بود ولی کار به جایی رسید که دیگر نمی توانست حتی بوی کاظم را هم تحمل کند تا کاظم نزدیکش می شد تا دستش به او می خورد اصلا همین که کنارش می آمد حال ماهرو عوض می شد ودلش بهم می خورد.حاج خانم می گفت:اینها همه ادا اصول است دارد ناز می کند می داند نازش خریدار دارد .کاظم به ملاحظه ی حال ماهرو کمتر پیشش می رفت و همین زخم زبانهای حاج خانم را تندتر کرد.
-انگار تا حالا کسی نزاییده،انگار آسمان پاره شده و ماهرو خانم صاف افتاده پایین و تا می توانست حرف بار ماهرو می کرد و گوش کاظم را از آنچه نباید پر می کرد.
-می خواهد قربش را بالا ببرد از سرنوشت مادرش چشمش ترسیده والا ما که نفهمیدیم چه پیش آمد که پدرش آن طور گذاشت و رفت.
و جوری می گفت که ماهرو بشنود.از تحمل ماهرو خارج بود که کسی بد مادرش را بگوید.
-حاج خانم بزرگ تر هستید احترامتان واجب ولی چکار به ننه بابای من دارید ما کم از غریبه حرف نشنیدیم شما دیگر چرا؟
-توبه توبه ،چشمم روشن زبان در آورده برای من .همه اش تقصیر توست کاظم که این قدر پررو شده.
کاظم می شنید و چیزی جلوی مادرش نمی گفت .گاهی که طاقتش طاق میشد می رفت پیش ماهرو دست
می کشید روی صورت ماهرو و وقتی ماهرو رویش را برمی گرداند آرام دم گوشش می گفت:
-ماهرو از من بدت می آید؟چرا از من فراری شده ای؟از چشمت افتاده ام؟
-این حرف ها چیست که می گویی من حالم خوب نیست فکر می کنی برای خودم راحت است که از تو دور بمانم؟نگو کاظم این طوری فکر نکن. بچه که دنیا بیاید حالم خوب می شود تورا به خدا کمی تحمل کن.
-آمدیم و همین طور ماندی آمدیم و با بچه سرت گرم شد و دیگر دلت با من نبود آن وقت تکلیف من چیست
ماهرو می گفت ودر ظاهر هم کاظم حرفش را قبول می کرد ولی ماهرو می دید که روز به روز از او دورتر
می شود و به مادرش نزدیک تر.
تحمل می کرد می دانست با آمدن بچه همه چیز فرق می کند.مادرش هم حال درست حسابی نداشت بخاطر رفتارهای حاج خانم زیاد خانه شان نمی آمد هفته ای یک بار دم در می آمد ماهرو را می دید و می رفت.گاهی اصرار می کرد و می گفت:مادر بیا چند وقتی بمان پیش من.مراقبت باشم به خورد و خوراکت برسم.ولی ماهرو می دانست اگر برود ،کاظم دل چرکین تر می شود. در جواب مادرش می گفت :مادرجان نگران من نباش مواظب خودت باش که فکرم نماند پیش تو، خانه ی خودمان بمانم بهتر است کاظم هم خیالش راحت تراست.
شب بود که ماهرو حس کرد کسی چنگ انداخته به قفسه ی سینه اش و دارد قلبش را از جا می کند.بند بند جانش داشت از هم پاره میشد. بعد درد رفت وماهرو آرام تر شد کمی که گذشت دوباره همان درد آمد و جوری در وجودش پیچید که راه نفسش را بست. توی اتاق تنها بود کاظم را صدا کرد حالا دیگر درد یکسره شده بود آمده بود و جانش را مچاله می کرد هر طور بود بلند شد تند تند نفس می کشید و کاظم را با ته مانده ی توانش صدا می زد.
گربه با دیدن ماهرو خر خر کرد و دوید به آن سوی حیاط. خودش را کوبید به در اتاق نه یک بار چند بار آنقدر که کاظم در را باز کرد و گربه به محض دیدن کاظم برگشت و به طرف ماهرو دوید .کاظم صدای ناله ی ضعیفی را شنید چشمانش که به تاریکی عادت کرد ماهرو را دید که افتاده روی زمین.
***
بانو دستش را گذاشت روی دهان تا صدای فریادش را خاموش کند. سرباز دشمن نگاهی به شیشه ی شکسته ی زیرزمین انداخت و نگاهی به پیکر بی جان گربه. با نوک پا به گربه ضربه ای زد و پرتش کرد گوشه ی حیاط.بانو بی صدا اشک می ریخت.دشمن قدمی به طرف پله ها برداشت کمی ایستاد سیگاری آتش زد کبریت را از شیشه ی شکسته پرت کرد توی زیرزمین تاریک.کبریت نیم سوخته افتاد روی دست بانو.داغی اش صدای بانو را برای لحظه ای بلند کرد فورا لبش را گزید.سرباز، صاف چشم دوخت به چشم های بانو انگشتش را تکان داد لبخند زشتی زد و رفت.بانو بی رمق همانجا نشست نگاه زشت سرباز را روی خودش حس می کرد اگر دوباره برگردد چه؟اگر مهدی نیاید چه بر سر او وراحیل می آمد؟دوید و رفت در کمد را باز کرد راحیل از شدت ترس کبود شده بود بغلش کرد.
-راحیل،مادر تمام شد چشم هایت را باز کن.
بانو صدای ناله ی ضعیفی شنید در تاریک و روشن زیرزمین برقی دید صدای ناله ای شنید دستش را که به طرف صدا برد چیزی نرم امد توی دستش بلندش کرد بچه گربه بود؛از زیرزمین بیرون آوردش.کمی آب به سروصورت راحیل زد.بچه گربه حواس راحیل را پرت کرد و بالاخره راحیل لبخند زد. پرسید:پس مادرش کجاست؟بانوحرفی نزد.هوا روبه تاریکی می رفت و مهدی هنوز نیامده بود.
***
کاظم دست و پایش را گم کرد ماهرو بی رمق افتاده بود روی زمین. خم شد تا بلندش کند صورت ماهرو خونی بودکاظم رد خون را دنبال کرد پشت سر ماهرو شکافته بود.حاج خانم داد زد که برو قابله را خبر کن سر راه به مادرش هم خبر بده خودش را برساند.
قابله چندین ساعت بالای سر ماهرو بود هرازگاه صدای فریاد ماهرو شنیده می شد،مادرش دایم می رفت و
می آمد.کاظم از پشت در تکان نمی خورد سیگار را با سیگار روشن می کرد.پشت در راه می رفت ،می ایستاد ،می نشست و گاهی با صدای بلند فکر می کرد:نباید تنهایش می گذاشتم باید کنارش می ماندم ماهرو طاقت بیاور.
دم دمای صبح صدای گریه ی نوزاد کاظم را هوشیار کرد دوید که برود داخل اتاق .مادر ماهرو او را که دید با گوشه ی روسری صورتش را پاک کرد و با صدایی بی رمق گفت:دختر است.
قابله آهسته با حاج خانم حرف می زد کاظم را که دید ساکت شد.حاج خانم نگذاشت برود داخل اتاق
-بیا مادر چند کلامی با تو حرف دارم
-چیزی شده مادر ؟ماهرو حالش خوب است؟
-خوب است دارد استراحت می کند.فعلا نرو پیشش.
-حتما منتظر من است بروم ببینمش.دخترم را هم می خواهم ببینم
.لبخند پهنی روی صورت کاظم نشست.
-یک لحظه امان بده.خدایا چطور بگویم کاظم مادر، بچه ...بچه ...
-خب بچه ...بقیه اش را بگو چیزی شده مشکلی پیش آمده بگو دیگر...
-کاظم گوش کن این بچه ایراد دارد چه بگویم،بهتر است اصلا نگاهش نکنی گوش کن مادر...
و یک درد دیگر قابله گفت زایمان سخت بوده و مجبور شده شکم ماهرو را خالی کند..دیگر نمی تواند بچه دار شود...این بچه هم که ...
کاظم نماند که بقیه ی حرف مادرش را گوش کند رفت توی اتاق.ماهرو خواب بود صورتش به زردی می زد.قابله زخم سر ماهرو را هم بسته بود.دست کاظم رفت که صورت ماهرو را نوازش کند ولی دلش نیامد ترسید که بیدارش کند.کنار ماهرو دخترکش را دید به رویش لبخند زد، دهان کوچک نوزاد با آن لبهای گوشتالویش باز شد. صورتش سرخ وسفید بود مثل ماهرو.مادر چه می گفت؟ خم شد و دخترکش را آرام بغل کرد انگشتش را کشید روی صورت نرمش،پتو را کنار زد تا دستش را بگیرد؛
یک باره کاظم بچه را پرت کرد زمین ،چرا این جوری بود؟.کاظم عقب عقب رفت و پا گذاشت به فرار.ماهرو بین هوش و بی هوشی بود که صدای گریه شنید، نوزادش را در آغوش گرفت پتو را دور بدن کودکش محکم کرد مادر به کمکش آمد و به نوزاد شیر داد.اشک می ریخت و صورت دخترش را نوازش می کرد.
چند روزی گذشت مادرماهرو مجبور شد برگردد خانه ی خودشان آنقدر که حاج خانم سردی کرد و زخم زبان زد.التماس کرد ماهرو را بدهید ببرم خانه ی خودم چند وقتی هر دوتایشان پیشم باشند قدم آقاکاظم هم سر چشم.حاج خانم رو ترش کرد:شما برو،ماهرو عروس این خانه است جایش همینجاست.حواست باشد حرفی به کسی نزنی این طور برای دخترت هم بهتر است.
حاج خانم به همه گفت که نوزاد مرده به دنیا آمده دهان قابله را هم با پول و تهدید محکم کرد.
ماهرو تنها شد .کاظم هم بود و نبودش دیگر فرقی نمی کرد.غریبه شده بود .شب ها می آمد به اتاق خودشان ولی کلامی حرف نمی زد حتی نیم نگاهی هم به بچه نمی انداخت.ماهرو باز هم صبوری می کرد و می گفت باید زمان بگذرد.چند روزی به همین منوال گذشت،امروز مادر آمده بود تا ماهرو و بچه را حمام کند.چقدر ماهرو دلش می خواست برای ده روزه شدن دخترکش مهمانی می داد.
دم غروبی ماهرو دید که حاج خانم کاظم را به حرف گرفته،حالا آمده بود و نشسته بودتوی ایوان،بدون اینکه به ماهرو نگاه کند شروع کرد به حرف زدن
-ماهرو جان مادر خوب گوش بگیر ببین چه می گویم.مادری می دانم، جگرگوشه ات است این هم قبول، مهرش به دلت افتاده حق داری. خب؛من هم مادرم و می فهمم ولی قبول کن این بچه برای تو بچه بشو نیست یک تکه گوشت است فقط،کار دکتر و دوا هم نیست که بگویم ببریدش شهر شاید علاجی داشته باشد.اصلا این ماندنی نیست، سخت است برای من هم گفتن این حرف.
گل برگ های شمعدانی در دست های لرزان حاج خانم پرپر شدند.چشم های نوزاد باز بود و دهانش در جستجوی شیر.
- سپرده بودم برایش جایی پیدا کنند قرار شده خواهر چوپانمان بیاید و بچه را با خودش ببرد اینجوری برای همه بهتر است،تا کی از در و همسایه مخفی کنیم؟همه ی خرجش هم پای من .شما هم انگار که بچه ای نبوده یک مدت بروید سفر هوایی عوض کنید چه می دانم تا بعد...
ماهرواحساس می کرد برای نفس کشیدن باید به گلویش التماس کند ،نفسش مانده بود توی حلقش.
چه می گفت این زن چرا صدای خودش در نمی آمد. زخم پشت سرش تیر کشید.
بچه اش را می خواستند از او بگیرند مگر می شود؟
داشت فریاد می کشید که از اتاقم برو بیرون،تو حق نداری دخترم را از من بگیری.دست از سر ما بردار.
پس چرا حاج خانم جوابش را نداد فقط داشت نگاهش می کرد.چرا نمی گفت چشمم روشن حاضرجواب
شده ای.
کاظم به مادرت بگو ساکت شود بگو که اجازه نمی دهی دخترمان را ببرند.بگو کاظم،تورابخدا یک چیزی بگو.
کاظم خیره مانده بود به در،انگار زبانش بند آمده بود.چرا صدای فریاد ماهرو را نمی شنیدند. چرا اینقدر گلویش می سوخت انگار که صداها راه گلویش را بسته بودند. ماهرو دست دراز کرد تا اشک های کاظم را پاک کند تا حالا ندیده بود کاظم اشک بریزد .کاظم از جایش بلند شد و بی هیچ نگاهی رفت.
***
بانو تکه نانی از لای پارچه برداشت و به راحیل داد.کمی هم در آب خیساند و گذاشت جلوی بچه گربه.باید مهدی تا الان می رسید دیر کرده بود.راحیل نان را لقمه لقمه کرد و خورد.سرش را گذاشت روی زانوی مادرش و پلک هایش را بست.بانو نوازشش کرد چقدر دخترکش معصوم بود با آن پوست سرخ وسفیدش.خم شد و آرام بوسیدش.صدایی شنید حتما مهدی آمده جان گرفت و بلند شد ،از پنجره به کوچه نگاه کرد.قدمی به عقب گذاشت مهدی نبود دید که چند سرباز دشمن دارند از ته کوچه می آیند بین آنها یکی را شناخت. معلوم بود در حال خودشان نیستند خانه ی آنها را نشان می دادند و به زشتی می خندیدند.نفس بانو در سینه ماند باید کاری می کرد باید دخترکش را نجات میداد نباید دست کثیف آنها به راحیل می رسید.راحیل آرام به خواب رفته بود،بچه گربه هم کنارش بود.بانو طول و عرض اتاق را می رفت و می آمد بلکه فکری به نظرش برسد. آهی کشید چاقو را برداشت ولی مگر با این چاقو حریف آنها می شد آرام قدم گذاشت به حیاط پایش به سرپوش چاه گیر کرد چاه !!ایستاد و چشم هایش را دوخت به سیاهی ته چاهی که مدتها پیش خشک شده بود.آنجا امن بود راه بهتری به فکرش نرسید نه اصلا نباید بیشتر فکر می کرد وقت فکر کردن و تردید داشتن نبود راحیل را باید از اینها دور می کرد .دوید توی خانه آرام راحیل را بیدار کرد سرو رویش را غرق بوسه کرد اشک آوار شد روی صورتش .
صدایش واضح نبود.
-دخترکم راحیلم قشنگم پاشو مادر بیا قایم موشک بازی کنیم
-الان این وقت شب؟مادر چه می گویی ؟خوابم می آید
-هیس آرام باش یک لحظه گوش کن.الان من، تو را با این طناب می فرستم داخل چاه بیا مادر این نان را بگذار توی جیبت راحیل گوش کن برو پایین ،بعد تو من هم می آیم ،می مانیم تا بابا مهدی بیاید و پیدایمان کند.
راحیل فرصت اعتراض پیدا نکرد صورت بانو و صدایش جوری بود که راحیل مجبور به اطاعت شد.
بانو طناب را بست دور کمر راحیل،راحیل به نفس نفس افتاده بود چشم هایش گرد شده بودند بانو نگاهش را از او می دزدید.به آهستگی او را فرستاد پایین لحظه ی آخر محکم راحیل را به آغوشش کشید کاش شش سال به عقب برمی گشت و هنوز راحیل در شکمش بود.نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد
حالا اشک هایشان یکی شده بود. نه نباید معطل می کردراحیل سفت چسبیده بود به کمر بانو .
دستهای راحیل را از خودش جدا کرد. بچه گربه نالید.هر قدر راحیل پایین تر می رفت جان بانو بیشتر از تن در می آمد .صداهای مست نزدیک تر شدند در را کوبیدند و توی دالان حیاط آمدند.بانو انگار جانش را در چاه گم کرده باشد .نگاهش به نگاه راحیل ماند قلبش از هم پاشید وقتی که درپوش چاه را می گذاشت.
چشم هایش خشک شدند و تنش وسط هوای شرجی و داغ یخ زد.
شاخه های نخل را روی چاه کشید.از چاه فاصله گرفت فرصت نکرد خودش را مخفی کند گره روسری اش را محکم کرد قامتش را صاف کرد و چاقو دردست روی پله های ایوان ایستاد نگاهش به مقابل بود ندید که یکی از آنها ،همان که گربه را با تیر زده بود از پشت ضربه ای به سرش زد.خون از زخم سرش پاشید و بانو نقش زمین شد.
***
ماهرونمی توانست حرف بزند زبانش بند آمده بود صدایش در نمی آمد چشم هایش خشک شده بودند حتی پلک هم نمی زد، نوزادش را بغل گرفت ، نه اجازه نمی داد او را از دخترکش جدا کنند حق نداشتند بچه اش را از او بگیرند.اصلا همه ی اینها فقط یک کابوس بود یک خواب بد باید کاظم آب می پاشید به صورت ماهرو و بیدارش می کرد.کاظم کجا بود؟چقدر لب هایش خشک شده بودند سر ورویش خیس از عرق بود چرا کسی دست و پا زدنش را نمی دید؟ماهرو بلند شد نوزادش در آغوشش بود از اتاق رفت بیرون. این بچه ی ماهرو بود می خواست کنار خودش نگه دارد ،می خواست بزرگش کند. گربه ی سفید روی ایوان بود دامن ماهرو را گرفت .
ماهرو رسید لب چاه عکس ماه افتاده بود توی چاه انگار ماه لبخند می زد ماهرو هم لبخند زد خم شد بالاخره جای امنی پیدا کرده بود دست هیچ کس به آنها نمی رسید.نگاهش به چشم های دخترکش بود وقتی که داشت می پرید.
***
سایه سبد خریدها را در آشپزخانه گذاشت.هوای خانه دم کرده بود در تراس را باز کرد از بالا گربه را دید که هنوز هم ناله می کند و به خودش می پیچد.پشت سایه از درد تیر کشید.دستش را گذاشت روی کمرش و همانجا روی صندلی نشست.
تلفن زنگ خورد زری جون بود.
-سلام سایه خوبی مادر کجا بودی چند بار از صبح زنگ زدم
-رفته بودم خرید زری جون تازه رسیدم خانه
-سایه چرا صدایت می لرزد چیزی شده مادر؟
-نه ،فقط خسته ام.
چند سالی که از رفتن مادر گذشت،بعد از آنکه سایه دانشجو شد و پدر تنها ماند،عمه خانم به قول خودش آستین بالا زد و زری را به عقد برادرش درآورد که همدم روزهای تنهایی اش باشد.زری از دوستان قدیمی عمه خانم بود که تا آن موقع ازدواج نکرده بود و انصافا چیزی از محبت و توجه کم نگذاشت.
-سایه خانم توکلی یک دکتر معرفی کرده می گوید این دکتر معجزه می کند سالی یک بار بیشتر ایران نمی آید خانم توکلی آشنا دارد می خواهی برایت یک وقت بگیرد؟
وقتی صدای زری جون این طور آرام و کشدار می شد سایه می فهمید که کارش را کرده و حالا فقط دارد اطلاع میدهد.ت
- بخدا من مشکلی ندارم که هی مرا از این دکتر به آن دکتر می فرستی.
خندید و ادامه داد: البته من که می دانم تو کار خودت را می کنی .حالا برای کی وقت داده؟
چند سالی از ازدواج سایه و حمید می گذشت و تازگی ها زمزمه بلند شده بود که سایه بچه دار نمی شود و عیب وعلتی دارد.
-ضرر که ندارد مادر پیش این یکی هم برو اصلا آقا حمید هم بیاید شاید خودش یک دردی دارد بعد هی مادرش اسم تو را می آورد و عیب روی تو می گذارد.دیروز توی مهمانی نه گذاشت نه برداشت صاف تو روی من و عمه ات نگاه کرد و گفت می ترسم حسرت نوه داشتن به دلم بماند.
-وای زری جون بس کن این حرف ها را تورا بخدا.
زود گوشی را قطع کرد و بلافاصله زنگ زد به مهناز.
گفت که اگر کاری ندارد یک سر بیاید پیش او.چای که آماده شد قوری را یک رنگ کرد و برد توی حیاط.مهناز با خودش کیک آورده بود.سایه کیک را گرفت با خنده گفت:این چه وضع آمدن است نگفتی یکی تو را می بیند.
-حالا از این طرف خیابان به ان طرف که لباس عوض کردن ندارد بی خیال بابا راحت باش
با مهناز نشستند زیر آلاچیق
-سایه باز چه شده؟کسی حرفی زده؟
-نه بابا حرف تازه ای نیست.همان حرف و حدیث بچه دیگر کار زری جون و مامان حمید دارد به گیس و گیس کشی می رسد.خندید و فنجان مهناز را پر کرد.
-سایه باید با حمید حرف بزنی ؟باید بفهمد تو نگرانی.
- فکر می کنی نگفته ام.اصلا حمید متوجه حرف های من نمی شود وقتی می گویم من آمادگی بچه دار شدن ندارم به من می خندد می گوید تو قضیه را زیادی بزرگ می کنی.مهناز من واقعا می ترسم.هر بار به بچه فکر می کنم یاد مادرم می افتم.زری جون می گوید زیاد حرف مادرت را پیش حمید نزن.
-خب من می فهمم.ولی رفتن مادرت یک اتفاق بوده سایه، یک اتفاق بد و قرار نیست برای تو هم تکرار شود.
-تقصیر من بود که مادر مرد.به دنیا آمدن من چه فایده داشت مادر رفت ،پدر تنها شد و من با یک غم سنگین بزرگ شدم.حرف مادرشدن که می شود خیلی بهم می ریزم.این مدت اصلا خواب درست حسابی هم نداشتم.
مهناز بلند شد و رفت نشست کنار سایه.دستش را دور شانه ی سایه حلقه زد.
-این حرف از کجا آمده دختر،عین این فیلم ها برای من حرف نزن ،"تقصیر من بوده "ببینم دوباره کابوس هایت شروع شده اند؟
-انگار دیگر خواب نیستند ،واقعی شده اند مهناز
-منظورت چیست؟
سایه به هق هق افتاد.مهنازتنها کسی بود که سایه می توانست بدون هیچ ملاحظه ای با او حرف بزند.
-توی سرم پر شده از صدا.صدای فریاد می شنوم انگار کسی دارد التماس می کند که بچه اش را از او نگیرند.گاهی صدای گریه ی دختربچه ای را می شنوم مادرش را می خواهد.
-سایه آنقدر که فکر و خیال می کنی زده به سرت.دختر پاک داری قاطی می کنی. من و تو که با هم تعارف نداریم به نظرم باید حتما پیش مشاور بروی تو به کمک نیاز داری.
حرف زدن با مهناز همیشه سایه را آرام می کرد.بعد رفتن مهناز،سایه شیر آب را باز کرد و شروع کرد به آب دادن باغچه ها.خنکی آب خیلی به جانش چسبید.از دور به گربه نگاه کرد .چند تا گلوله ی سفید و مشکی داخل کارتن بودند چه خوب بچه گربه ها به دنیا آمده بودند.نزدیکشان شد گربه ی مادر فورا خودش را گرد کرد و خرناس کشید.سایه گفت:نترس کاری ندارم فقط می خواستم بچه هایت را ببینم.الان می روم برایتان شیر
می آورم.برگشت که شیر آب را ببندد همان وقت برایش پیامک آمد از طرف آزمایشگاه بود پیام را باز کرد.پایش نکشید تا خودش را به صندلی برساند به دیوار تکیه کرد و نشست، دستش را گذاشت روی قلبش نفسش بیرون نمی آمد دست و پایش سست شد ترس افتاد به جانش صداهای توی چاه واضح تر شدند یکی کمک
می خواست،.با خودش گفت واقعیت ندارد، دارم کابوس می بینم این ها همه خوابند
سایه بلند شد چشم های سیاهش بی حرکت ماندند،سرش گیج رفت، آسمان و زمین شروع به چرخیدن کردند. سایه افتاد، سرش خورد به تیزی لبه ی چاه و از هوش رفت...
2 نفر
رویای گس
چیزی از درون آزارم می داد که باعث شده بود ته دلم حسی مثل دلشوره داشته باشم.با عماد حرفمان شده بود از آن مدل دعواهایی که داد و بیداد نداشت فقط تیری از نگاه و سکوت پرتاب
می شد و بدجور زخم می زد.از وقتی دوره ی طراحی داخلی می رفتم روی من حساس شده بود.چند باری که آمده بود دنبالم و هم کلاسی هایم را دیده بود که بیشتر پسر هستند خیلی خوشش نیامده بود. یک بار هم که رفته بودیم کارگاه نجاری علی ،هم کلاسی ام،تقریبا قهر کرده بود.من خیلی سعی می کردم به حساسیت هایش دامن نزنم.
بعد مدتها اولین باری بود که کاری را برای دل خودم انجام می دادم از دوره ای که می گذراندم لذت می بردم و همیشه جزو بهترین های کلاس بودم.بین هم کلاسی هایم با علی و اعظم بیشتر جور بودم و با هم روی پروژه هایمان کار می کردیم.
قرار بود دانشگاه فردوسی نمایشگاه دکوراسیون و طراحی داخلی برگزار کند.یکی از پروژه های نهایی ما برای نمایشگاه انتخاب شده بود و من بابت آن خیلی خوشحال بودم روز نمایشگاه عماد که آمد نه گل گرفته بود و نه لباس مناسبی پوشیده بود فوری شستم خبردار شد که حواسم را جمع کنم. ناراحت که می شد عکس العمل های بدی نشان می داد. ما، ماکت یکی از مراکز تجاری دبی را ساخته بودیم و انصافا هم کارمان عالی شده بود همه می آمدند دور ماکت ما و من برایشان در مورد کارمان توضیح می دادم.قیافه ی عماد با حرفهای من و تحسین و تشویق بقیه بیشتر توی هم می رفت. کنارم ایستاده بود و تکان نمی خورد هر کسی هم که
می خواست با او حرف بزند آنقدر سرد و بی ادبانه برخورد می کرد که طرف پشیمان می شد.او راگوشه ای کشاندم و آرام گفتم:عماد جان اگر خسته ای می خواهی برو خانه من با بچه ها
می آیم.
-بچه ها ؟کدام بچه ها؟نکند منظورت همین هایی هستند که دوروبرت موس موس می کنند.
-این چه طرز حرف زدن است عماد الان وقت این حرف هاست؟برو خانه بعدا صحبت می کنیم.
-من توی ماشین منتظرت هستم تا ده دقیقه ی دیگر بیا.
-ولی هنوز من کلی کار دارم باید تا آخر نمایشگاه بمانم.
-ده دقیقه دیگر! وقتی برگشتم انگار رنگ و رویم برافروخته بود چون علی پرسید:چیزی شده ؟مهندس چه شاکی بود.علی خیلی هوایم را داشت مثل برادر نداشته ام می ماند. شبها که کلاسمان دیر تمام می شد مرا تا در خانه
می رساند و همیشه هم می گفت اگر کاری داشتی چیزی لازم داشتی اتفاقی افتاد روی من حساب کن.
محل کار عماد در یکی ازشهرهای اطراف بود و آخر هفته ها می آمد خانه .من کل هفته تنها بودم.شاید یک دلیل حساسیت هایش هم همین بود ولی من همسرش بودم و تا حالا چنین بدبینی هایی بینمان وجود نداشت.
-علی من باید بروم می ترسم بمانم عماد آبروریزی کند.
-برو نگران نباش حواسمان هست.مراقب خودت باش.بحث هم نکن.
سوار ماشین شدم نه من حرفی زدم نه عماد خیلی کلافه و عصبانی بودم.
صبح برای پیاده روی رفته بودیم پارک.من هنوز بابت رفتار عماد ناراحت بودم ولی خیلی حوصله ی کلنجار رفتن و کش دادن موضوع را نداشتم .عماد هم دیگر چیزی نگفت.داشتیم راه می رفتیم که برایم پیام آمد دیدم از این پیامکهای تبلیغاتی است نخوانده پاکش کردم که یک دفعه صدای عماد بلند شد.
–چیزی هست که من باید بدانم؟!
-نه مثلا چی؟
-اینکه یک سره حواست به گوشی ات است و همین که پیام می آید مخفیانه نگاه می کنی مثل الان.منتظر کسی هستی؟مساله ای پیش آمده که من نباید خبر داشته باشم؟
-دیگر داری شورش را درمی آوری خجالت بکش عماد.
عصبانی شدم و گوشی ام را پرت کردم روی زمین.و دویدم و رفتم به طرف خانه.
عماد دنبالم آمد گوشی ام دستش بود گفت:چرا مثل بچه ها رفتار می کنی؟
با عصبانیت گفتم:کی مثل بچه ها رفتار می کند من یا تو؟
در راه برگشت به خانه کل مسیر را حرف زد اصلا یک کلمه از حرفهایش را هم نشنیدم بدجوری دلم را شکسته بود.
شب خانه تنها بودم عماد برگشته بود سر کار.با خودم می گفتم خدایا این چه وضعی شده برای من،هرجوری که می توانم جان می کنم تا دل به این زندگی کوفتی بدهم از صبح تا شب خوبی های عماد را جلوی چشمم می آورم تا بتوانم دوستش داشته باشم بعد یک دفعه گند می زند به همه چیز.خدایا اصلا می شنوی چه می گویم گوشت به من هست؟صورتم از اشک خیس شده بود و همین جوری که با خودم حرف می زدم صدای گوشی ام آمد. .توی تلگرام پیام داشتم وقتی باز کردم دیدم پیام از طرف یکی از هم دانشگاهی های قدیمی ام است.ای وای من فکر کردم پیام توی گروه آمده آخر ما یک گروه داشتیم به اسم ورودی های مهر هشتاد.حالا چطوری قضیه را جمع می کردم چقدر از دیدن پیام خصوصی معذب شده بودم.یک سلام و احوال پرسی معمولی بود فقط.ولی اینکه مازیار پیام داده بود این برایم عجیب بود.جوابش را دادم دوباره پیام داد، بلافاصله.
-از اینکه وارد گروه شدید خیلی خوشحالم خوب است دوباره دور هم جمع شده ایم مثل زمان دانشجویی.
-بله من هم خوشحال شدم.
-با همه ارتباط تان را قطع کردید فکر کردم از ایران رفته اید خوب شد خانم کریمی توانست شماره ی شما را پیدا کند.
پس هنوز به من فکر می کرد.گوشه ی لبم شکل لبخند گرفت.سرم را تکان دادم نباید ادامه می دادم دیگر حرفی نمانده بود.
-نه ؛جایی نرفتم خیلی درگیر زندگی شدم و از همه دور افتادم.
-امیدوارم زندگی تان همیشه خوب باشد.
"انتخابت این بود؟بخاطر این گند زدی به همه چیز؟چه کردی با خودت با من، لعنتی.نابودم کردی می فهمی؟
و من محکم ایستادم و گفتم:این جوری حرف نزن و وقتی اشکش را دیدم من هم شکستم و ادامه دادم:بس کن مازیار سخت ترش نکن من واقعا ناراحتم برای خودم برای تو..."
-بله خداروشکر همه چیز خوب پیش می رود من هم خوبم و از زندگی ام راضی هستم.عماد خیلی همسر خوبی است الان هم دارم دوره ی معماری داخلی می گذرانم.
چه لزومی داشت برایش توضیح بدهم در یک پیام سه بار کلمه ی (خوب)را آورده بودم چه اصراری داشتم که بفهمد اوضاعم چطور است.
"دلم را شکستی.من حاضر بودم همه ی وجودم را به پایت بریزم چرا عجله کردی من که گفته بودم بگذار درسمان تمام شود رویاها و آرزوهایمان را فراموش کردی؟اینقدر پول برایت مهم بود.
-اینقدر بی انصافی نکن مازیار تو از چیزی خبر نداری"
-خب خداراشکر که خوبید...البته هنوز هم دروغگوی خوبی نیستی!!
ادامه ندادم.گوشی را خاموش کردم و رفتم که بخوابم.خوابم نمی برد حس عجیبی داشتم مازیار بعد این همه سال دوباره پیدایش شده بود همین که دیده بود من وارد گروه شده ام فورا پیام داده بود این چه معنایی
می توانست داشته باشد؟صبح که گوشی را روشن کردم اولین پیامی که آمد پیام مازیار بود
–معذرت می خواهم قطعا که زندگی شما خوب است چون لایق یک زندگی خوب که نه عالی هستید.
با خودم گفتم حالا چه کاری بود که گوشی ات را خاموش کردی مگر می ترسی؟ جواب پیامش را دادم.
-ممنونم که حالم را پرسیدید امیدوارم شما هم در کنار همسرتان زندگی خوبی داشته باشید.
نگذاشت لحظه ای بگذرد روی گوشی اش خوابیده بود یا منتظر من بود؟!
-ازدواج نکردم.گفته بودم بهتان یادتان رفته؟
" برو؛ تو برو و خوش باش ولی من برای همیشه به یاد تو می مانم از این به بعد تمرکزم را می گذارم روی درسم
بزرگ می شوم،پیشرفت می کنم ،موفق می شوم ولی هیچ وقت به خودم دروغ نمی گویم نمی توانم فراموشت کنم."
آن روزها حرفش را باور نکرده بودم کدام پسری می توانست اینقدر عاشق باشد که نتواند دل به کس دیگری ببندد ولی الان داشت می گفت ازدواج نکرده یعنی واقعا هنوز مرا فراموش نکرده بود.
دلم یک لحظه غنج رفت.
-بعد از شما انتقالی گرفتم و رفتم تبریز خیلی جدی درسم را تا دکترا ادامه دادم .در دانشگاه تبریز کار گرفتم و کمی بعد عضو هیات علمی دانشگاه شدم. یک خط تولید تجهیزات کنترل کیفیت هم راه انداختم که خیلی خوب جواب داد.با بچه های تهران هنوز هم درارتباط هستم.
سرم به دوران افتاده بود تمام این سالهایی که من مشغول سرو کله زدن با عماد و درجا زدن بودم همه ی این سالهایی که افسوس خوردم و با حسرت آرزوهای بربادرفته ام گذشت مازیار تلاش کرده بود و خودش را بالا کشیده بود یک لحظه از دلم گذشت اگر باهم مانده بودیم.فکرم را نوشته بودم انگار
-اگر با هم بودیم الان دلم هم بابت همه ی اینها شاد بود من خوشحال نیستم.
-من هم...
دیگر پیامی رد وبدل نشد. زیاده روی کرده بودیم کل روز به حرفهای مازیار فکر می کردم و جواب بی پرده ی خودم؛ من هم...
عماد روزی ده بار زنگ می زد و آن روز هم چند بار زنگ زد حرفی با هم نداشتیم جز احوال پرسی و چه خبر گفتن و مراقب خودت باش گفتن.حوصله ی شنیدن صدایش را نداشتم در یکی از تماس هایش گفت:فکرم مانده پیشت و اتفاقی که افتاد.دست خودم نیست دلواپسم، می ترسم از دست بدهمت.
در دلم گفتم هیچ وقت مرا نداشتی که حالا بخواهی از دست بدهی.
فقط محض اینکه حرفی زده باشم چند تا جمله بلغور کردم در مورد متعهد بودن و قول و انتخاب و این چیزها و بعد خداحافظی کردم.فکر کنم گفت دوستت دارم وقتی که داشتم قطع می کردم.
جلوی آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم و لبخند زدم گلدانها را آب دادم به خودم که آمدم دیدم دارم آهنگ می خوانم خنده ام گرفته بود و در پس همه ی اینها انتظار می کشیدم منتظر رسیدن پیام بودم چقدر امروز انتظار می چسبید بعد از سالها.
پیام نداد هربار گوشی ام صدا می داد می پریدم و می گفتم حتما مازیار است چه مرگم شده بود من تمام این سالها فکر می کردم فراموشش کرده ام به خودم گفتم تمام این سالها خودت را گول زده بودی وگرنه چطور
می شود که با یک پیامش دوباره لحظه لحظه ی گذشته برایت جان بگیرد.
بالاخره پیام داد-ای کاش ...
منتظر ادامه اش ماندم خبری نشد.هر دوتایمان آنلاین توی صفحه بودیم انگار کنار هم هستیم انگار کلاس تمام شده و مازیار گوشه ی جزوه نوشته بیا کوچه ی پشتی و خودش هم زود رفته آنجا و پشت درخت کاج ایستاده تا من برسم
:برویم بازار تجریش؟"
:اگر کسی ببیند چه؟
:خب ببیند .و می خندد و دستم را می کشد سراشیبی خیابان دانشکده را دویدیم.چه جراتی داشتیم اگر ما را با هم می دیدند چه می شد..."
-نمی پرسی ای کاش چه
-پرسیدن ندارد می دانم چه می خواهی بگویی.
-چرا این طوری شد؟من شب وروز فکرم این بود که چرا قصه ی من و تو این طوری به آخر رسید
-ظاهرا که به آخر نرسیده. علامت خنده گذاشتم.
-نه نرسیده؛ بعد تو قلبم یخ زد هیچ می دانی من چه کشیدم در این سالها، مگر می شود که من و تو باهم قرار ازدواج بگذاریم برویم که با خانواده هایمان حرف بزنیم بعد از عید تو برگردی با ابروهای رنگ کرده و تمیز شده و خبر ازدواجت بپیچد توی دانشگاه.یادت می آید از سرویس که پیاده شدی دویدم به سمتت برایم مهم نبود دوروبرت شلوغ است می خواستم هدیه ات را بدهم که تو با آن قیافه ی جدیدت برگشتی ونگاهم کردی و سرت را انداختی پایین و دور شدی.
یادم بود همه ی آن لحظه ها را مو به مو یادم بود حرفی نداشتم چه می گفتم چه فایده ای داشت می گفتم پدرم نگذاشت تهدیدم کرد گفت فرستادم بروی شهر بزرگ درس بخوانی هنوز یک سال نشده برای من عاشق شدی این پسره ی الدنگ یک لاقبا غلط می کند با تو. حق نداری بروی دانشگاه، می آیم ببینم کدام خری است
و وقتی اصرار مرا دید گفت برو هر غلطی می خواهی بکنی بکن ولی دیگر حق نداری اسم مادرت را بیاوری حق دیدن مادر و خواهرهایت را نداری حالا خود دانی و من ترسیدم پدرم هرکاری از دستش برمی آمد و من مجبور به انتخاب شدم انتخاب که نه مجبور شدم در برابر انتخاب پدر تسلیم شوم و انتخاب پدر عماد بود.
-مادرم رفت مازیار مریض شد و رفت...
-ای وای ای وای چقدر ناراحت شدم چه کشیدی تو تنهایی، چه دردی کشیدی در این سالها.
اشک هایم را نمی دید ولی من انگار که سرم را گذاشته بودم روی شانه اش و داشتم اشک می ریختم.
-من از زندگی ام راضی نیستم من نمی خواستم دل تو را بشکنم من هر کاری کردم مجبور بودم بخاطر مادرم می فهمی و حالا مادرم هم رفته تو هم رفتی.
طول کشید تا پیامش برسد
-من هیچ جا نرفتم تمام این سالها روزی نبود که به تو فکر نکنم همه می گفتند فراموشش کن زندگی ات را بساز تو اولین نفری نیستی که به عشقش نرسیده ولی این حرفها هیچ کدام دوای درد من نبود خودم را غرق در کار کردم ولی من تو را می خواستم و نداشتم.هیچ می دانی چند بار آمدم شهرتان فقط به این امید که ردی از تو پیدا کنم...
-حال من هم بهتر از تو نبوده من از درون نابود شدم و افتادم توی یک تعهد که تا آخر عمر باید پایش باشم.
-می فهمم.
و بعد دیگر تمام.
آن روز کلاس داشتیم آخر ترم بود و پروژه ها وتکلیفهای زیادی را باید تمام می کردیم و تحویل می دادیم.
بچه ها را که دیدم از دور برایشان دست تکان دادم.اعظم گفت:امروز فرق کرده ای خیلی خوشحالی خبری شده؟
-نه بابا چه خبری.مثل همیشه.
ولی خودم که می دانستم در دلم چه خبری شده. مازیار تمام این سالها مرا دوست داشته و به من فکر می کرده
همیشه به من احساس خاص بودن می داد و الان بعد این همه سال برگشته بود و همان قدر زیاد دوستم داشت. -بچه ها برویم کافه مهمان من.
سر شب بود که برایم یک آهنگ فرستاد.
-این آهنگ را یادت می آید؟
یادم بود همان آهنگی که همیشه غروبها وقتی نزدیک خوابگاه می شدیم برایم می خواند مگر می شد یادم برود.
-غروب همیشه واسه من نشونی از تو داره...
-مثل آن وقت ها مثل قبل کاش برایم بخوانی.
-هیچ وقت هیچ چیز مثل قبل نمی شود تو شوهر داری
راست می گفت عجیب بود که اصلا عماد را بخاطر نمی آوردم.چقدر در رویای گذشته ها فرو رفته بودم.
-لازم نبود یادآوری کنی خودم می دانم.
-بخدا مانده ام این وسط چه کنم قلبم یک چیز می گوید عقلم چیز دیگر شاید بتوانیم جلوی خودمان را بگیریم ولی با روحمان و این احساسات بیدار شده چه بکنیم؟
حق با مازیار بود اگر گذشته ها جان می گرفتند معلوم نبود چه می شود.راست می گفت شوهر داشتم ؛این واقعیت زندگی من بود.شوهری که زنگ زد و گفت:فردا می آید.
آخر شب دلم نیامد و شب بخیر گفتم و گفتم تا آخر هفته عماد اینجاست.
عماد که آمد حتی در ظاهر هم نمی توانستم عادی باشم کلافه و بی حوصله بودم انگار دست گذاشته بود روی گلویم و داشت خفه ام می کرد.خودش هم متوجه حال من بود ولی گذاشت به حساب دعوای آخرمان و چیزی نگفت.و بالاخره رفت نفس راحتی کشیدم. پیام آمد.
-کل این روزها را لحظه شماری کردم چقدر دلتنگت بودم.
از خوشحالی بال درآوردم چشمهایم می خندیدند.
-من هم...
-بیایم پیشت؟
وای خدایا مازیار پاک دیوانه شده بود.بیاید که چه؟ما داشتیم چکار می کردیم؟ولی دلم فوری زبان باز کرد و گفت:بیا،زود هم بیا
-فوری بلیط هواپیما می گیرم و می آیم.فردا اگر بلیط باشد خوب است می آیم و شب هم برمی گردم.
و آمد.دل توی دلم نبود قرار بود بعد این همه سال ببینمش.چقدر هیجان داشتم نمی توانستم باور کنم شاید خواب بود چطور توی این مدت کوتاه این اتفاق افتاده بود یعنی مازیار همان نشانه ای بود که می خواستم.آمده بود و دلم را گرم کرده بود با آمدنش جان گرفتم مثل یک نور تابیده بود به قلبم.او یک هدیه بود و من دیگر به هیچ قیمتی حاضر نبودم از دستش بدهم.گفتم خدایا بگذار برای هم بمانیم خدایا این عشق را به ما ببخش.وهر وقت قیافه ی عماد آمد جلوی چشمم فورا پس زدم.
رفتم خرید باید خاص می شدم مثل گذشته ها.باید با دیدنم نفسش بند می آمد باید به چشمش بهترین به نظر می رسیدم.نفهمیدم کی خوابیدم و کی صبح شد و اصلا خوابیدم یا نه صبح با پیامش چشم باز کردم
-خوشا صبحی که چون از خواب خیزم به آغوش تو از بستر گریزم...
پروازش دو ساعت طول می کشید دوش گرفتم موهایم را سشوار کردم لباس پوشیدم در آینه به خودم نگاه کردم و لبخند زدم.رفتم فرودگاه چطور رسیدم را یادم نیست وقتی رسیدم پروازش نشسته بود به من زنگ زد همیشه پیام می دادیم اولین باری بود که با هم حرف می زدیم.جواب دادم گلویم خشک شده بود صدایم در نمی آمد
–الو الو سلام من رسیدم کجایی؟
و من لال شده بودم به زحمت توانستم بگویم دم در خروجی ام.
دیدمش؛ خودش بود مازیار بود. دلم رفت؛ مثل روزهای دانشجویی لبخندش همان لبخند بود دست تکان داد گل رز قرمز را به طرفم گرفت درست مثل همان روزها که من می خندیدم و می گفتم کل اتاق پر گل شده لای جزوه هایم هم دیگر جا نیست می خندید و می گفت :پس بدهم به یکی دیگر
و من پشت چشم نازک می کردم و می گفتم خیلی بی جا می کنی
وای چطور توانسته بودم این همه سال از او دور بمانم.چقدر برایم آشناتر از هرکس دیگری بود.
رسید دست دادیم من همچنان ساکت بودم فقط وقتی گفت:چقدر زیباتر شدی سرم را انداختم پایین تا سرخی گونه هایم را نبیند.سوار ماشین شدیم دستم را گرفت و گفت:باورم نمی شود و انگشتهایم را یکی یکی بوسید.
گر گرفته بودم دستش را گذاشت زیر چانه ام و سرم را بالا آورد.
-چشمهایت چقدر حرف دارند.
دست کشید روی تیغه ی بینی ام
-انگار بینی ات را تراشیده اند.
و من همچنان ساکت بودم.ماشین را روشن کردم و راه افتادم .توی راه خیلی حرف نزد فقط داشت نگاهم
می کرد گفت برویم جایی بنشینیم دوست ندارم کل روز رانندگی کنی ورفتیم کافه ای که محیطش دنج وآرام بود. او دم نوش سفارش داد بهارنارنج و به لیمو به من نگاه کرد و گفت:قهوه با کیک شکلاتی؟
خندیدم یادش بود.
روی صندلی لم داد چشم از من برنمی داشت.دوست داشتم نگاهم کند برخلاف همیشه که پرحرفی می کرد امروز ساکت بود من هم نگاهش کردم چشم دوختم به چشم هایش و بعد دایره ی نگاهم را وسیع تر کردم.موهای جلوی سرش ریخته بود خب عیبی نداشت از اول هم خیلی مو نداشت.خنده ام گرفت.توی لیوان برایش دم نوش ریختم و دستش دادم زیر ناخنش چقدر سیاه بود.گفت:بروم دستهایم را بشویم وقتی بلند شد شلوارش امده بود زیر شکمش چرا کمربند نبسته بود؛ پرسیدم.گونه ام را کشید و گفت:عجله کردم یادم رفته تو هم یک کلمه تا الان نگفتی حالا گیر داده ای به کمربند من و خندید.
من کل دیروز داشتم در مورد لباسم فکر می کردم بعد مازیار حتی یادش نمانده بود کمربند ببندد او که می دانست من چقدر روی لباس حساسم.
سرم را محکم تکان دادم تا این فکرها را بریزم دور.این همه راه را برای دیدن من آمده بود فقط همین مهم بود.
دستهایش را شست و برگشت شروع کرد به حرف زدن درباره ی کارش درباره ی دانشجوهایش و سفرهایش. دلم می خواست به تن صدایش به لحن کلامش گوش کنم اینکه چه می گفت خیلی نمی شنیدم.دستم را گذاشته بودم زیر چانه ام نگاهش می کردم و به صدایش گوش می دادم و لبخند روی صورتم نشان می داد که چه حالی دارم یک دفعه وسط حرفهایش سکسکه کرد.
انگار یکی مرا از رویای شیرینم بیدار کرده بود حالا وسط حرف زدن هی سکسکه می کرد و اصراری هم برای بند آمدنش نداشت انگار برایش شوخی بود .من دوست نداشتم.دلم می خواست از دلتنگی هایش بگوید از من بگوید از اینکه زن عماد شدم گلایه کند حتی عصبانی شود.دلم می خواست حرفهایی که توی پیامهایش می گفت را الان جلوی خودم به زبان بیاورد.ما بعد سالها همدیگر را دیده بودیم و این شوخی ها مال الان نبود من حرفهای دیگری می خواستم از زبانش بشنوم
.بلند شدیم که برویم دکمه ی پیراهنش روی سینه باز شده بود و موهای سیاه سینه اش دیده میشد نگاهم را برگرداندم.بعد از حساب کردن، در را که باز کرد خودش جلوتر رفت و حتی در را نگه نداشت اگر به موقع در را نمی گرفتم می خورد توی صورتم. جلوتر از من راه می رفت انگار متوجه نشده بود کنارش نیستم.از پشت سر نگاهش کردم کمی پشتش خم شده بود یک لحظه از ذهنم گذشت عماد خیلی باکلاس است.لبم را گاز گرفتم و دویدم تا به مازیار برسم.در ماشین را که باز کردم نشست وقتی من سوارماشین شدم در گیر کرد به اسفالت پیاده رو.انتظار داشتم از ماشین پیاده شود و در را آزاد کند ولی موبایلش را بیرون آورد و مشغول چک کردن گوشی شد.لجم گرفت در را محکم کشیدم از صدای در فهمیدم که ساییده شده و شاید هم رنگش رفته.گفتم اگر عماد بود و سریع بقیه ی حرفم را خوردم و بالبخند به طرف مازیار برگشتم.داشت با تلفن حرف می زد راه افتادم همین جور حرفش را با یک خانم دکتری کش می داد روی پایش زدم انگشتش را گذاشت روی لبم لابد یعنی حرف نزن دیگر.همان طور که به جلو خیره شده بود و با خانم دکتر حرف می زد دستم را گرفت.دستش خیس عرق بود دلم نمی آمد دستش را رها کنم ولی می توانست با دستمال خشک کند که.حرصم گرفته بود مگر من راننده اش بودم.بالاخره صحبتش تمام شد دستم را رها کرد.شیشه را دادم پایین نیاز به هوای تازه داشتم.گفت:حالا که تا اینجا آمده ام چند تا کار دارم که بهتر است انجام بدهم مرا بگذار کتابخانه ی امام لطفا.
مگر بخاطر من نیامده بود چرا از من نخواست تا بعدازظهر همراهش باشم من هنوز کلی حرف داشتم گفتم:منتظرت می مانم کارت را انجام بده بعد با هم برویم ناهار
-نه عزیزم کمی کار دارم بعدش هم می روم فرودگاه تو هم خسته شدی
-ولی من می خواهم تا لحظه ی آخر با تو باشم.
-حالا تازه پیدایت کرده ام خیلی زود برمی گردم و باز همدیگر را می بینیم اصلا دفعه ی بعد آدرس می گیرم یک راست می آیم خانه ی تان.
جوری لبخند زد که خوشم نیامد.خانه ی تان یعنی خانه ی من و عماد.
به کتابخانه رسیدیم.دوباره گفتم منتظرت بمانم؟در لحنم خواهش موج می زد یعنی متوجه نشد؟
-نه خوشگلم، برو.از دیدنت خیلی خوشحال شدم مثل قبل زیبا و لطیف و دوست داشتنی هستی تو از آنهایی هستی که اصلا عوض نمی شوی.
پیاده شد در را بست و حتی برنگشت نگاهم کند.احساس درماندگی می کردم دلم می خواست دنبالش بدوم و او هم محکم مرا بغل کند وتا لحظه ی آخر باهم باشیم ولی نه من پیاده شدم و نه او برگشت.فقط لحظه ای ایستاد پیراهن چهارخانه ی لیمویی اش را کرد توی شلوار پارچه ای نوک مدادی اش.در همان لحظات دلتنگی از فکرم گذشت که چقدر لباسهایش بی تناسب هستند.یادم آمد دانشجو که بودیم من همیشه لباسهایش را انتخاب می کردم.
به خانه برگشتم خیلی توی ذوقم خورده بود ته گلویم می سوخت،چیزی روی سینه ام سنگینی می کرد.
گوشی را برداشتم و نوشتم دیدنت چه خوب بود مرسی که آمدی آمدنت باعث شد بفهمم هنوز زنده ام.
کمی مکث کردم دکمه ی ضربدر را زدم و تمام کلماتم را پاک کردم.چه مرگم شده بود چرا در ذهنم داشتم عماد را با مازیار مقایسه می کردم.مازیار تمام این سالها مرا فراموش نکرده بود امروز در چشمانش همان عشق و دوست داشتن را به وضوح می دیدم.تپش قلبش را احساس می کردم ،چیزی درست نبود خیلی اصرار داشتم که به خودم بقبولانم احساسم به مازیار همان است که سالها پیش بوده و هنوز هم ته دلم بهترین جا را دارد ولی نمی شد تصاویر امروز کنار احساسم جفت و جور نمی شدند.بلند گفتم بی انصاف نباش الان فقط دلتنگ هستی.
آخر شب بود که پیام داد:رسیدم.امروز مثل یک رویا بود.
ذهنم پر کشید و رفت حیاط دانشکده تمام سال منتظر رسیدن خرمالوها بودم.و اولین خرمالو سهم من بود که مازیار با دست خودش برایم چید با کلی ذوق خرمالو را در دهانم گذاشتم.هنوز خوب نرسیده بود مزه ی گس می داد.بقیه اش را نخوردم.به پیام مازیار نگاه کردم و توی ذهنم رویا بافتم انگار کلمات را انتخاب می کردم و کنار هم می گذاشتم مثل قبل احساسم جاری نمی شد و شکل نمی گرفت.
احساس کردم رویایم مزه ی گس می دهد.صدای گوشی ام را قطع کردم و آهنگی که برایم فرستاده بود را باز نکردم.از جایم بلند شدم و رفتم توی هال آن شب روی کاناپه خوابیدم.
1 نفر دوست داشت
خورشید چنان می تابید که گویی نمی خواهد کسی به آسمانش خیره شود.
این چندمین باری بود که ماکان از مقابل تخته سنگ نشان کرده اش می گذشت.گیر افتاده بود هرچه پیش می رفت فایده ای نداشت انگار فقط دور خودش می چرخید.راه میان صخره ها پیچیده بود و سنگها بزرگ و کوچک ،کوتاه و بلند کنار هم قرار گرفته و دیواری سنگی در دو طرف مسیرساخته بودند.راههای تودرتو که به نظر تمام نشدنی می آمدند و نمی شد فهمید کدام راه است و کدام بیراه.ماکان از دور تابلویی دید کوله اش را روی دوش انداخت و به طرف تابلو دوید اگر یک مسیر را هم با اطمینان می رفت باز غنیمت بود ولی فلش تابلو رو به پایین کج شده بود.
-ای به خشکی شانس ،حالا باید از کدام راه بروم ؟کاش از گروه جدا نمی شدم.
انعکاسی از صدایش را شنید انگار با صدای بلند فکر کرده بود.
مسیر کناره را که هموارتر بود انتخاب کرد.قدم هایش را شمرده شمرده روی زمین سخت می گذاشت ته کفشش سوراخ شده بود و تیزی سنگها پایش را می خراشید.کاش دوستانش ردی برای او به جا می گذاشتند اما آنها که نمی دانستند اوبرمی گردد.ماکان در یکی از همایشهای دانشگاه با این گروه آشنا شده بود؛گروه نجوم و ستاره شناسی؛ سفر به فضای ناشناخته و مطالعه درباره ی کهکشانها و ستاره ها رویای همیشگی ماکان بود.حالا همراه آنها به اولین سفرش می رفت.به گوشی اش نگاه کرد خاموش شده بود انداخت ته کوله اش.
صدای زنگ گوشی آنقدر بلند بود که میان آن همه سروصدا هم شنیده میشد.همسایه شان بود.
-سلام ماکان جان،خوب شد جواب دادی انگار انتن نداری
-سلام خانم رحمانی،بله اینجا انتن ضعیف است چیزی شده؟
و خانم رحمانی گفته بود که نگران نباشد ولی هرچه در خانه را میزند و به مادرش تلفن میکند خبری از مادرش نیست.
خبری از هیچ جنبنده ای نبود هرچه جلوتر می رفت پیچ های مسیر بیشتر می شد و راه باریکتر.یکباره از دور سایه ای به چشمش خورد نزدیک تر شد ؛درست می دید یا خیالات برش داشته بود؟باز هم نزدیک تر شد پیرمردی را دید که روی تخته سنگ بزرگی نشسته و اطرافش پر است از گردوی تازه،چه عجیب اینجاکه درخت گردو به چشم نمی خورد.پیرمرد بی آنکه سرش را بلند کند گفت:سلام جوان،خسته ی راه نباشی.
ماکان با خودش گفت:به نظرم رسید یا واقعا منتظرم بود؟
پیرمرد از جایش بلند شد و پیچ و خمی به بدنش داد.روی صورتش وسط دو ابرو رد یک زخم بود مثل جای آبله.ماکان بی آنکه بخواهد دست کشید به وسط پیشانی، او هم جای زخم داشت.
-دستهایم قوت ندارند،این گردوها را برایم پوست کن و بشکن.پوست بهشان بماند خراب می شوند.
نه (لطفا) نه(خواهش میکنم)چه امری حرف می زد.جوری که نمیشد به حرفش گوش نکرد.
-پسرجان،این همه زحمت کشیدی مهندس شدی الان پول توی ساخت و ساز است عمویت هم که مهندس عمران برای شرکت لازم دارد چه کاری بهتر از این، نجوم و ستاره که برایت نان و آب نمی شوند.
و ماکان به آخرین حرفهای پدرش گوش نکرده بود.
ماکان مبهوت به پیرمرد نگاه کرد و بی هیچ حرفی نشست و مشغول شکستن گردوها شد.
پوست گردوها دستهایش را سیاه و زبر کردند.راحت نمی شکستند و سخت بودند. کلافه شد.باید هرچه زودتر گروهش را پیدا می کرد قبل از طلوع آفتاب.برای رسیدن به مقصد باید از این مسیر صخره ای هزارپیچ می گذشتند و به مکان تعیین شده می رسیدند.فردا ستاره ی دنباله دار آنجا دیده می شد.
-پدرجان دیرم شده از دوستانم جدا افتاده ام باید قبل از تاریکی از اینجا خارج شوم،شما راه را بلدی نشانم بدهی من که هرچه می روم انگار فقط دارم دور خودم می چرخم.تا چشم کار می کند صخره است و سنگ.
-جوان، باید خودت بروی ؛نشانه ها را دنبال کن و برو.من هم مثل تو مسافرم.گم کرده ای دارم که باید پیدایش کنم.
گردوهای مغز شده را به ماکان داد و نگاهش کرد.ماکان فکر کرد:چه نگاه آشنایی!
صدای پیرمرد دور شد –تا نشکنی به درون نمی رسی وتا به درون نرسی راه را پیدا نمی کنی.
ماکان از پیرمرد جدا شد.گاهی تابلوی راهنما مسیر را نشانش می داد و گاه رد پرنده ای را در آسمان دنبال می کرد.تا اینکه صدای شیهه ی اسبی سکوت اطراف را شکست.همراه صدا قدم برداشت تا به اسب سفید رنگی رسید.اسب تا او را دید روی جفت پاها بلند شد و به طرف ماکان خیز برداشت.ماکان ایستاد و از جایش تکان نخورد تا اسب ،هراسش را نبیند.
- چه اسب زیبایی اینجا وسط این ناکجاآباد چکار می کنی؟نترس آرام باش نکند تو هم مثل من گم شده ای؟ اسب آرامتر شد وماکان نزدیک تر.در چشمهای اسب خواهشی بزرگ،میلی رام نشدنی دید.تمنایی که دل ماکان را لرزاند.مثل وسوسه ی خوردن آب با دهان روزه.خواست برگردد و برود که اسب ،مقابلش گردن خم کرد و به آرامی نشست ماکان دستی به یالهای اسب کشید و گفت:اگر موافق باشی با هم برویم. اسب سرش را بالا گرفت و به ماکان نگاه کرد. برقی آشنا را در نگاه اسب دید.در دلش گفت:فکر کنم دارم عقلم را از دست می دهم.
کم کم آسمان رو به کبودی می رفت.باد به آرامی درمیان سنگها می پیچید و می چرخید انگار باد هم در این راهروهای پیچاپیچ گم شده بود و مسیر رهایی اش را پیدا نمی کرد.
ماکان سردرگم بود.خستگی آغوشش را برای او باز کرد و سرش را به آرامی روی یال نرم اسب قرار داد.هنوز گرم خواب نشده بود که اسب شروع کرد به دویدن انگار چیزی توجه اش را جلب کرده بود و عنان از کف داده بود.اگرماکان به موقع مهار اسب را نمی کشید هردو از بالای صخره سقوط می کردند.
در میانه ی راه درون حفره ای سنگی ماکان برق نگاهی را دید و سریع مسیر رفته را برگشت.
دیگر همه جا در تاریکی فرورفته بود و ستاره ها در پناه ماه سوسو می زدند. صدای باد در میان دیواره های سنگی می پیچید ودر راهروهای بی انتها می گشت و مثل ناله ای به گوش می رسید.ماکان به هر سمت که نگاه می کرد تصاویری یکسان از سنگها و گاهی بوته ای یا گیاهی را می دید که در تاریکی مثل اشباح،معلق به نظر می رسیدند.دستی به سر اسب کشید و در گوشش زمزمه کرد
-راه مثل یک کلاف درهم تنیده شده،هر لحظه ممکن است اتفاقی عجیب بیوفتد.هیچ معلوم نیست پشت پیچ بعد چه چیزی منتظرمان است.
ماکان همین طور به اطراف نگاه می کرد و حرف میزد که ناغافل برق نگاهی تاریکی را شکافت و به سرعت محو شد.ماکان دیگر جان رفتن نداشت ترس پیچیده بود دور گلوی او و داشت خفه اش می کرد.
-نترس ماکان جان ولی ممکن است حال مادرت دوباره بهم خورده باشد نمی دانم چکار کنم زنگ بزنم آمبولانس؟نکند سکته کرده باشد ماکان خودت را برسان...
.ماکان از ترس جان داده بود سریع از دوستانش جدا شد و ماشین گرفت که برگردد.قلب مادرش درد داشت.امکان هرپیشامدی می رفت.بعد از رفتن پدر او مراقب مادرش بود و مرد خانه.
نور ماه از آسمان پایین آمد و راه را روشن کرد .بین سنگهای مسیر ناهموار وسط دیواره هایی که راه را باریک کرده بودند چاهی مقابل ماکان نمایان شد اسب ترسید و شیهه کشید.
ماکان با نوازشی اسب را آرام کرد.پایین امد از کوله اش گردویی برداشت و به اسب داد.پیشانی اش را نوازش کرد دستش خورد به جای زخمی روی پیشانی اسب،وسط دو ابرو.ماکان به سرعت خودش را عقب کشید.روی چاه خم شد.ماه ته چاه نشسته بود.ماکان ناگهان احساس کرد چیزی پشت سرش تکان می خورد.تاریکی اطرافش از ترسی سرد پر شد.صدایی از بغل گوشش گذشت.
صدای زنگ تلفن ماکان را به خودش آورد. -ماکان جان مادر نگران نباش پسرم من خوبم. قرص خورده بودم و خوابم عمیق شده بود هرچه خانم رحمانی زنگ زده نفهمیدم بنده خدا هم هراسان شده همه جا را بهم ریخته و تورا هم نگران کرده.برو مادر به کارت برس.
ماکان خوشحال شد و به طرف دوستانش برگشت تنهایی ،پای پیاده.راهنما نتوانسته بود همراهی اش کند.باید خودش این راه را پشت سر می گذاشت.
ضربه ای محکم و تکانی ناگهانی او را پرت کرد وسط تاریکی توی چاه.ته دلش از وحشت پر شد و جانش از وجود خالی. زمزمه ای شنید: تا به درون نرسی رها نمی شوی.صدا آشنا بود مثل همان برق نگاه.
دست و پا می زد.وسط سیاهی و درماندگی معلق بود.تصاویری مبهم اطرافش را پر کردند تصاویر شکل گرفتند شبیه مادر شدند شبیه پدر و شبیه خاطراتی از گذشته و همچون پیچک از سر و بدنش بالا رفتند و صاف بیخ گلویش را چسبیدند.وسط بودن ونبودن دست و پا می زد.آب رنگ ناامیدی گرفت.زمین و زمان یکی شدند ماکان بود و رویارویی با زندگی به وقت مرگ . دست از تلاش کردن برداشت و خودش را به دست آب سپرد و نظاره گر تصاویر شد .ناگهان در اعماق تاریکی نگاهی برق زدو رد نور تا وسط قلب ماکان رسید.
ماکان با ته مانده ی رمقش یأس را دور کرد و دید که ترس به طرز عجیبی از او فاصله گرفت.کم کم جانش تازه شد.رها بود و آرامش خوشایندی به او لبخند میزد.کودکی را دید که میان آب سرگردان بود همان نگاه آشنا و زخم آبله وسط دوابرو . انگار باید او را پیدا می کرد.به سمتش رفت و در آغوشش کشید.پلکانی از نورماکان را تا بالا همراهی کردند.بوقتی که رسید دید اسبش رفته است.
صخره ها شکستند هزارتو دشتی سرسبز شد پروانه ای به ماکان چشمک زد و اشاره کرد دنبالم بیا.
ماکان سرش را از روی فرمان برداشت دستی محکم به شیشه ی ماشین ضربه می زد شیشه را پایین کشید
-سلام آقا ماکان،دلم نیامد تنهاتان بگذارم،راه را نشانتان میدهم.



