سرنوشتهایی از زندگی
نگاهی به کتاب «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران مصاحبه به ابوتراب خسروی»
کتاب را اتفاقی پیدا میکنم. از دیدنش خوشحال میشوم و سریع فهرست اعلامش را باز میکنم تا ببینم درباره چه کس...نمایش بیشترسرنوشتهایی از زندگی
نگاهی به کتاب «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران مصاحبه به ابوتراب خسروی»
کتاب را اتفاقی پیدا میکنم. از دیدنش خوشحال میشوم و سریع فهرست اعلامش را باز میکنم تا ببینم درباره چه کسانی حرف زده شده است. اسامی را که میخواهم پیدا میکنم. میروم به سراغشان. میبینم لحن نظر درباره آنها خیلی صریح است. صریح و بیپرده و بدون تعارف. کتاب طرح زیبایی دارد. چهره ابوتراب خسروی طراحی شده بر جلد کتاب و رویش نوشته شده «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران مصاحبه با ابوتراب خسروی» این گفتوگو را هم عبدالرحمان مجاهد نقی انجام داده است.
بعد است که به سراغ کتاب میروم. کتابی سیصد صفحهای که شیرین آدم را پیش میبرد. میخواهی بدانی ابوتراب خسروی چه بستری داشته تا به اینجا رسیده که یکی از مهمترین داستاننویسان معاصر ایران است. یا اگر بیاغراق بهتر است بگویم بهترین نویسنده نسل خودش است. قصه را از پدرش شروع میکند و اتفاقهایی که با پدر به سر برده است. او در رفتارش با خانواده هم صریح حرف زده است. از قصه پر از فشاری که پشت سر گذاشته راحت حرف زده است.
تاریخ شفاهی به چه درد میخورد؟ تاریخی که خیلی به آن نپرداختهایم و اصلا پیشینه درستی از آن نداریم. یک وقتی این پروژه را محمدهاشم اکبریانی شروع کرد و با نویسندههای زیادی کار را پیش برد اما این کار متوقف شد. چون چنین کارهایی هزینه دارد و هزینه کردن در این کارها از عهده یک شخص بر نمیآید. سازمان یا نشری باید پای کار بیاید. شاید در آن زمان نشرهایی پای کار آمدند و کتابها چاپ شد اما خون دل خوردنها دارد در آوردن چنین کتابهایی. وقتی نویسنده جوان بداند پس پشت زندگی فلان نویسنده چیست خودش را تطبیق میدهد با شرایطی که دارد. وقتی میبیند یک نویسنده اینطور بیپرده درباره ادبیات حرف میزند میفهمد که ادبیات جای تعارف کردن نیست. میداند که اگر میخواهد نویسنده باشد با خوب اطرافش را نگاه کند. میفهمد که نوشتههایش از همین آدمهای دور و اطرافی است که با آنها سر و کار دارد. اینطوری است که میفهمیم چه باید بکنیم یا چه کار نباید.
بیشترین علاقهای که دارم به کتابهای سرنوشتی است. همین کابها که افراد را در خودش نشان میدهد. اصلا سرنوشت آدمها برایم جالب است. آن روز بود که با دوستی عزیز حرف میزدیم و میگفت کتاب واروژان را خواندهای که گفتم ها. گفت کتاب فرهاد مهراد را هم خواندهای که گفتم نه. گفت بخوان خیلی جالب است خواندنش. من هم دوست دارم که بخوانم این است که این روزها مشغول به خواندن همین کتابی هستم که دارم دربارهاش حرف میزنم. تجربه زیسته داستاننویسی که دوستش دارم. نویسندهای که وقتی اسفار کاتبان یا دیوان سومنات که یکی مجموعه داستان و دیگری رمان بود خواندم شگفت زده شده بودم. نمیدانستم چطور میشود اینقدر عجیب نوشت. نمیفهمیدم بوتراب کاتب چطور به این داستان و این تنوع نثر رسیده است. آنوقتها سنی نداشتم. نیم کمتر همین سنی که الان هستم. تجربه باید میکردم که بفهمم ابوتراب بودن چطور است. این است که حالا که بیش از نیمی از همان عمر را گذراندهام و به داستانها نگاه میکنم میبینم هر داستان خود یک سرنوشت دارد. سرنوشت داستانها هم خود نویسندهها رقم میزنند. سرنوشتهای از دل زندگی خودشان.
پریدن در چهار دقیقه
نگاهی به نمایشنامه «چهار دقیقه و همان چهار دقیقه» نوشته نغمه ثمینی، نشر نی
آنوقتها که دانشجوی تئاتر بودم و دستم از دنیای تئاتر مرکز هم کوتاه بود به همین آمدنهای گاهبهگاه تهر...نمایش بیشترپریدن در چهار دقیقه
نگاهی به نمایشنامه «چهار دقیقه و همان چهار دقیقه» نوشته نغمه ثمینی، نشر نی
آنوقتها که دانشجوی تئاتر بودم و دستم از دنیای تئاتر مرکز هم کوتاه بود به همین آمدنهای گاهبهگاه تهران و دیدن تئاترهای گاهبهگاه خوش بود. یکبار در همین آمدنها بود که نمایش «خواب در فنجان خالی» نوشته نغمه ثمینی را دیدم. تئاتری که کیومرث مرادی کارگردانی کرده بود. نمایشی که بسترش خانوادهای قجری بود و بعدها هم که نشر نی این نمایشنامه را منتشر کرد. همیشه اما این نمایشنامه در خاطرم مانده است. نمایشنامهای در رفت و آمد رویا و خیال و واقعیت. و حالا بعد از سالها دوباره به نمایشنامهای از نغمه ثمینی برخورد میکنم با نام «چهار دقیقه و همان چهار دقیقه» که این نمایشنامه را هم نشر نی منتشر کرده است. نشر نی بعد از نمایشنامههای «دور تا دور دنیا» که در قطع جیبی منتشر میکند بخش دیگری را باز کرده با عنوان «جهان نمایش» که در این بخش هم به نمایش میپردازد. به تئوری و نمایشنامههای برای اجرا و نمایشنامههای برای خواندن. نشری که خیلی آرام و بیهیاهو دارد بخش مغفول مانده ادبیات نمایشی را پوشش میدهد. اینکه میگویم مغفول مانده به این معنی نیست که کسی به این نمایشنامهها یا تئوریها نپرداخته است بلکه من فکر میکنم هرچه از تئاتر بنویسیم کم است. تئاتر بخش مهمی از دموکراسی است و پرداختن به آن یعنی وارد شدن به دموکراسی و تمرین دموکراسی. تئاتر بخشهای مغفول زندگی را به ما نشان میدهد. آدرس میدهم به نمایشنامه «هملت». همان که شکسپیر در آن نمایشنامه «تلهموش» را اجرا میکند تا بخش مغفول زندگی عمویش را به تصویر بکشد. این یعنی شکسپیر میداند چه کاری از تئاتر بر میآید. واقعا از تئاتر چه کاری بر میآید؟
بیایید برویم به نمایشنامه «چهار دقیقه و همان چهار دقیقه» دو نمایشنامهای که در همدیگر را کامل میکنند. ثمینی در مقدمه کتاب از سختیهای نوشتن این نمایشنامه نوشته است. نمایشنامهای که ایدهاش در استانبول به سراغش میآید و آن را در حال و هوای استانبول مینویسد و آدم را با خودش به دل این شهر میبرد. نمایشنامهای که در غیاب شکل میگیرد. غیاب و همیشه غیاب. یعنی همیشه یکی در میان نیست. یکی نیست و همیشه باید به دنبال آن بود. این نمایشنامه این غیاب را به دل شهر تاریخی استانبول برده است و جذابیتهای این شهر را در عاشقی و زندگی و روزمرهگی به نمایش گذاشته است. در این یادداشت هیچ قصد ندارم به نقد این نمایشنامه بپردازم. فقط میخواهم بگویم نغمه ثمینی آدم رفت و آدم میان خیال و واقعیا است. او بیشتر در خیال به سر میبرد. گاهی در روزمره و زندگی عادی حضور پیدا میکند. اما این گاهی یعنی نبودن. یعنی نیست شدن. یعنی غیاب. اینطوری است که این نمایشنامهها شکل گرفتهاند.
اینجای پشت جلد کتاب را مینویسم: «چرا سعی نمیکنی منو خوشبخت کنی. همین الان، همین الان منو خوشبخت کن.
ـ چطوری میتونم همین الان؟
ـ چهار دقیقه وقت داری منو خوشبخت کنی. خودت توی فیلمت میگی چهار دقیقه کم نیست. زیاده. تو چهار دقیقه میشه عاشق شد. میشه خندید. پرید. میشه جهید. میشه از مرز گذشت...»
اینطوری که در همین چهار دقیقه خیلی کارها میشود انجام داد. میشود بهقول نغمه ثمینی خندید، پرید و جهید.
چشم سگ عالیه
نگاهی به داستان «شب سمرقند» از کتاب «چشم» سگ نوشته عالیه عطایی
آن روز بود که یک جلد کتاب «چشم سگ» نوشته عالیه عطایی را که نشر چشمه منتشر کرده دیدم که گوشه بالایش نوشته بود چاپ سوم. گوشه...نمایش بیشترچشم سگ عالیه
نگاهی به داستان «شب سمرقند» از کتاب «چشم» سگ نوشته عالیه عطایی
آن روز بود که یک جلد کتاب «چشم سگ» نوشته عالیه عطایی را که نشر چشمه منتشر کرده دیدم که گوشه بالایش نوشته بود چاپ سوم. گوشه لبم را بالا دادم و ابروی چپم را هم کشیدم بالا و یک لبخند ریزی زدم و با خودم گفتم خب من چاپ اولش را دارم. چاپ اول یک کتاب داشتن شاید حالا چندان مهم نباشد اما فکر کنید سالها و سالها بعد شما چاپ اول یک کتاب را داشته باشید که جزو تاریخ ادبیات باشد. همین است که خوشحال به کتابی که داشتم فکر کردم. اما فاصله من با کتاب یک پرواز بود. از تهران به جایی که هستم. اما مطمئن بودم که این کتاب را دارم.
توی همین چرخهایی که در صفحات اجتماعی میزنم مدام به جلد این کتاب بر میخوردم که همه خواندهاند و معرفی کردهاند و خیلیها نوشتهاند که داستان «شب سمرقند» عالی است. اما در شب سمرقند چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟ شبهای آنجا با شبهای تهران یا شبهای اینجایی که من هستم چه فرق میکند؟ تیرهگی و سیاهی شبها چه تفاوت با هم میکند؟ اما وقتی این داستان را میخوانید میبینید شبهای سمرقند شما را با خودش همراه میکند. شبهایی که کتاب میگوید ساکت است و خلوت. در این خلوتی شبها چه اتفاق میافتد؟
اینجاست که داستان آغاز میشود. داستان «شب سمرقند» یک داستان هراس سرتاسری است. هراسی که از همان ابتدای قصه منتشر میشود و در ادامه و در پایان امتداد پیدا میکند و حتی ذهن آدم را هم در خودش میکشد. این داستان رفتوآمدهای مداوم است بین ایران و افغانستان. بین مردمان دو سرزمین. بین عاطفه جاری بین این دو سرزمین. بین جا ماندن هریک از آدمهای این دو سرزمین در بلاد دیگر. این داستان خودش را آرام گسترش میدهد. یعنی شما را با یک عروسی و رسم همراه میکند و از این رم گریز میزند به یک تاریخ مشترک و از تاریخ به دل روزمره میآید و در شعر سعدی سیر میکند، خوشحالی و اندوه و اضطراب را توام میکند و عاطفه مادری را پیش میکشد و خیانت و سیاست و اجتماع را با هم مجموع میکند و بعد شما را در میان شبهای سمرقند رها میکند تا به قول کتاب «لاجان» شما هم پشت سر شخصیت قصه همراه او بشوید.
ببینید این جمله را: «شب سمرقند از هر شبی در هرات طولانیتر، از هر شبی در تهران خیلی طولانیتر بود.»
بعد است که فکر میکنم چطور است که شبها طولانی میشوند؟ شبها وقتی طولانی است که هراس داشته باشد. شب وقتی طولانی است که اضطراب در جان شما باشد و این شخصیت قصه است که با همین هراس و ماجراهایی که از سر گذرانده این شبها را طولانی میبیند. در شبی بحران برای زن قصه شکل میگیرد. بحرانی که لطافت شعر سعدی هم نمیتواند آن حجم از تنش را کم کند. این تنش را در تن شخصیت اصلی قصه میبینید. از روایتی که نویسنده خلق کرده میبینید. نویسنده بدون آنکه بخواهد شما را متوجه این تنشها و بحرانها و هراسها میکند و به شما میقبولاند که این سرزمینی که او خلق میکند حتی اگر با خشونتهای جنگی همراه نباشد باز روی آرامش دیدنش سخت، صعب و دشوار است. همانطور که برای شخصیت زن قصه «شب سمرقند» سخت، صعب و دشوار است و زندگیاش را یکبار دیگر از جا میکند.
کنار بیخیالی اسبها
بهاءالدین مرشدی
در چهاردهمین دوره جایزه شعر خبرنگاران کتاب «هفتاد کشیش یخی» شعرهای علی نجفی بهعنوان کتاب سال معرفی شد. شاعری که چاپ شدن شعرهایش را ندید و طبیعتا هم جایزه گرفتن ک...نمایش بیشترکنار بیخیالی اسبها
بهاءالدین مرشدی
در چهاردهمین دوره جایزه شعر خبرنگاران کتاب «هفتاد کشیش یخی» شعرهای علی نجفی بهعنوان کتاب سال معرفی شد. شاعری که چاپ شدن شعرهایش را ندید و طبیعتا هم جایزه گرفتن کتابش را هم ندید. کتابی که بعد از مرگ شاعرش احسان گرایلی گردآوری کرد و نشر روزنه هم آن را منتشر کرد. این برای منی که از نزدیک شاهد جمعآوری کتاب بودم خیلی هیجانانگیز بود. کتابی که شگفتیهای بسیاری در خودش دارد. فضا و اتمسفر خاص خودش را دارد و شبیه هیچ شاعر و شعری نیست که تابهحال خواندهایم. شعری که هم طناز است و هم اندوه دارد و هم شادی بیبدیل. آنوقتها که تازه کار مطبوعات را شروع کرده بودم و مجله «نشانی» به مدیرمسوولی محمد صالحعلا منتشر میشد شعرهای علی نجفی را در شماره نخست منتشر کردیم. صالحعلا یک شعر علی را زیاد میخواند و میگفت خیلی شعر است. این شعر را به انتخاب او در زیر مینویسم: «در حالی که جهان اینقدر شگفتانگیز و پیچیده است / من قرض دارم.»
هر وقت به این شعر فکر میکنم و دو حالت شگفتانگیزی و قرض داشتن را کنار هم میگذارم میبینم سرخوشی حال صالحعلا در این شعر هست، برای همین است که او از این شعر خوشش میآمد. یا همانوقتها که شمس لنگرودی شعرهای علی نجفی را خوانده بود دست گذاشته بود روی یکی از شعرهای نجفی و میگفت خیلی شعر خوبی است. این شعر را هم به انتخاب شمس لنگرودی برایتان اینجا مینویسم: «من / یانیس ریتسوس / تئودور دراکیس / زمان در تصرف ماست / دهان این لحظهها را باید بوسید.»
خیال و منطق و شعری که در این شعر هست لابد نظر شمس لنگرودی را به خودش کشیده که این شعر را دوست داشت.
یا غلامرضا بروسان که شعرهای علی نجفی را دوست داشت. آنقدر دوست داشت که وقتی کتاب شاعران شعر خراسان را منتشر کرد نام کتابش را یکی از شعرهای علی گذاشت. کتابی با نام «اسبها روسری نمیبندند». اگر کتاب علی نجفی را خریدید این شعر را بخوانید. شعری شگفتانگیز، پیچیده، خیالانگیز، ساده. یا به قول جناب حافظ ساده بسیار نقش. حرکتی که در این شعر هست را اگر دنبال کنید سر شما هم چرخ میخورد از خوشی و کیفی که در آن است.
به گمان من شعر علی نجفی شعری یله است. شعری رها. شعری بیخیال و البته شعری دغدغهدار. وقتی از یله بودن شعر نجفی حرف میزنم دقیقا واژههایی از شعر به ذهنم میآید که همین معنی را در خودش دارد. مثلا وقتی میگوید: «خواهران من کنار بیخیالی اسبها پیر میشوند» یلهوار بودن شعر را میبینید. بیخیالی و تشویش توامان را میبینید.
ذهن خیامی شاعر را میبینید. دو شاعر نیشابوری یکی علی نجفی و دیگری خیام جز به گذران عمر به چه چیزی فکر میکنند. یکی جوری و یکی جوری دیگر. جور دیگری که نجفی میبیند را در این شعر او بخوانید: «مردان آبادی ما / گرگی نشستهاند / بر تپههای برفی / و ملالی کهنه از دود چپقهاشان بالا میرود.»
حالا که شعرهای علی نجفی جایزه شعر خبرنگاران را برده فکر میکنم ای کاش شعرهای او، همینهایی که از او باقی مانده خوانده شود. بعد هم فکر میکنم کاش دفترهای شعری که از او پس از مرگش گم شد و پیدا نشد هم پیدا بشود و یکبار دیگر او جایزه ببرد. بعد هم فکر میکنم کاش دفتر کلمات قصارش به اسم «خائنها» هم پیدا بشود. یا بعد فکر میکنم کاش بشود داستانهایش هم پیدا بشود و سرزمین سلسلیکهایی که ساخته بود در داستانش هم شناخته بشود و خیالانگیزی داستانی این شاعر در داستاننویسی هم در دسترس قرار بگیرد. اما حالا یازده سال از مردن شاعر میگذرد و تنها همین کتاب از او باقی مانده است.
معرفی «آیات منتخب از کلامالله مجید» ترجمه بدیعالزمان فروزانفر
شعر در شعر در شعر
بهاءالدین مرشدی
آن روز که داشتم انقلابگردی میکردم رفیقم را دیدم. کلی از دیدن هم خوشحال شدیم. قدمی زدیم و بعد میخ...نمایش بیشترمعرفی «آیات منتخب از کلامالله مجید» ترجمه بدیعالزمان فروزانفر
شعر در شعر در شعر
بهاءالدین مرشدی
آن روز که داشتم انقلابگردی میکردم رفیقم را دیدم. کلی از دیدن هم خوشحال شدیم. قدمی زدیم و بعد میخواست کتاب بخرد. رفت توی کتابفروشی و «آیات منتخب از کلام الله مجید» را خرید و آمد بیرون. کتابی که بنیاد موقوفات دکتر افشار منتشر کرده با همراهی انتشارات سخن. چشمم کتاب را گرفت آیاتی ترجمه بدیعالزمان فروزانفر.
بعد بود که من هم رفتم و کتاب را خریدم. کتابی که یک دریغ بزرگ است. دریغ از ترجمهای است که فروزانفر از قرآن کرده و گم شده است. همین است که میگویم دریغ بزرگ. عنایتالله مجیدی وقتی قرآن ترجمه فروزانفر را پیدا نکرده تصمیم میگیرد ترجمههایی که بدیعالزمان جابهجا از قرآن داشته جمعآوری کند. همینقدر از ترجمه هم یک غنیمت است که به دست ما رسیده.
اینکه یک ترجمه کاملا گم بشود اندوه دارد. از این ماجراها در ادبیات فارسی باز هم داریم. شرح گم شدن و پیدا نشدن ترجمه را مجیدی در انتهای این کتاب منتخب آورده و خودش ماجرایی است پر آب چشم. ترجمهای که محمدرضا شفیعی کدکنی از آن خاطرهای نقل کرده. همان وقتی که به دیدن فروزانفر میرود و از اهمیت یکی از ترجمه تفسیر سورآبادی حرف میزند و با ترجمههای قدیم قرآن مقایسه میکند و بعد فروزانفر به شفیعی میگوید: ترجمه ما را ندیدهای.
انگار این ندیدن سرنوشت این ترجمه بوده است. بعضی سرنوشتها اینطوری هستند. سرنوشتهایی نادیدنی. ناخواندنی و به قول آن شاعر همان پرآب چشم.
اما هنوز هم میشود امید داشت که ترجمه پیدا شود.
درست مثل کتاب شعر هوشنگ بادیهنشین با نام «ای تاریخ ما را به یاد داشته باش» که زمانی برای خواندن به یدالله رویایی میدهد و در خانه رویایی بیش از چهل سال گم میشود. بادیهنشین میمیرد تا بالاخره رویایی این کتاب را پیدا میکند و چاپ میکند. اول بار بخشهایی از آن را در مجله نوشتا منتشر کرد. آن وقتها توی نوشتا کار میکردم و نسخه کپی کتاب به دستم رسید. وقتی کتاب را میخواندم از شعر شگفتزده شده بودم. اینکه این شعر به این قدرت چطور میشود که شاعرش چاپ شدنش را نمیبیند.
این کتاب نایاب است و بعد از یکبار چاپ شدن هرگز چاپ نشد. یا من از آن بیخبرم. اما همان روزها کتاب را خریدم. یکی از رفقا کتاب را گرفت. گفتم برای خودت، من یکی دیگر میخرم. نخریدم. نخریدم. آنقدر نخریدم که چاپ کتاب تمام شد و من آن کتاب را خریدم. درست عین حالا که برای داشتن این منتخبات فروزانفر کتاب را خریدم تا بعدها حسرتش را نخورم و با این امید که بالاخره ترجمه اصلی پیدا شود روزی.
منتخبات فروزانفر آنهایی است که جسته و گریخته برای جاهای مختلف ترجمه کرده است و آن ترجمه اصلی نیست، ترجمهای که در اوج پختکی انجام داده نیست اما وقتی این ترجمه را میخوانید شفافیت زبان فارسی را میتوانید احساس کنید. زبانی که خود شعر است و وقتی استادی چون بدیعالزمان فروزانفر آنرا انجام داده آن هم از قرآن، شعر در شعر در شعر است.
فکر میکنم این کتاب را همین الان به یکی هدیه بدهم و برای خودم یک نسخه دیگر بگیرم. کتابهای خوب باید در جامعه منتشر شود.
خیال در خیال
نگاهی به رمان «رخ» نوشته فرهاد خاکیان دهکردی
بهاءالدین مرشدی
یک وقتی سفر بودم، روستا پشت روستا پشت سر میگذاشتیم. اسم روستاها را میخواندم و برایشان تخیل میکردم. توی همین تخیل کردنها ب...نمایش بیشترخیال در خیال
نگاهی به رمان «رخ» نوشته فرهاد خاکیان دهکردی
بهاءالدین مرشدی
یک وقتی سفر بودم، روستا پشت روستا پشت سر میگذاشتیم. اسم روستاها را میخواندم و برایشان تخیل میکردم. توی همین تخیل کردنها بود که رسیدم به یک روستا که اسمش بود «مروارید دره». فکر میکنید چقدر میشود برای این اسم تخیل کرد؟ آن سفر برمیگردد به سیزده یا چهارده سال پیش و هنوز که هنوز است یادم به این اسم میافتد، برایش تخیل میکنم. اصلاً یک وقتی دوست داشتم درباره این اسم داستان بنویسم اما هیچ وقت نشد که نشد. اصلاً آدم مکانمحوری در داستان نیستم. نمیدانم با مکان چه کار میشود کرد، این است که خودم را از مکان معاف کردهام. اما میخواهم بگویم مکان چقدر مهم است و چقدر مکانها توی همین داستانهای فارسی خودشان را به مخاطب نشان دادهاند. مثلاً ابوتراب خسروی یکی از استادهای نوشتن مکانهایی است که خودش آنها را ساخته یا مثلاً غلامحسین ساعدی که «بیل» را ساخته است. اینها شهرها و روستاهایی است که نویسنده معمار آن است. بگذارید از این مقدمه به کتابی برسم که تازگی منتشر شده است. رمان «رخ» نوشته فرهاد خاکیان دهکردی این روزها در نشر بان منتشر شده است. توی گشت زدنهایم در انقلاب این کتاب را خریدم و خواندم. این کتاب هم روستایی را روایت میکند که فرهاد خاکیان دهکردی آن را ساخته است. جایی به اسم «رخ» که اتفاقات عجیب و غریب در آن میافتد. نامی که خودش تخیل است و محتوایی که پر است از تخیل. بعضی وقتها به رئالیسم جادویی فکر میکنم. این سبک به گمان من حاصل یک تخیل جمعی است. اگر گابریل گارسیا مارکز میگوید این داستانهایی که نوشته همهاش از واقعیت است درحالی که نمیتواند در واقعیت رخ داده باشد دقیقاً از تخیل جمعی نشأت گرفته است. کشوری که قصههای عجیب و غریب زیاد دارد برای نوشتن کشور خوبی است. ایران هم از همان کشورهایی است که از قصههای غریب جمعیاش هنوز درست استفاده نشده است. یک نویسندههایی تلاش کردهاند و آثار جذابی هم خلق شده است و خواندنی هستند.
حالا برگردم به رمان «رخ» که دقیقاً آمده و مکانی ساخته و آدمهایی بهوجود آورده که در دنیای واقعی نمیتوانی با آن مشخصات آنها را ببینی اما آنها واقعی هستند. اگر از موجوداتی به نام «چینویها» نام میبرد شما آنها را در زندگیتان ندیدهاید اما این موجودات را خوب میشناسید و با آنها به جنگ میروید. اگر شخصیت «کارکیا» یا «گران» را میخوانید با آنها در زندگی روزمرهتان روبهرو بودهاید اما آنها در زندگی واقعی وجود ندارند. این دقیقاً مرز بین واقعیت و خیال است. واقعیتهای خیالانگیز یا خیالهای واقعینما. درست عین پریها و دیوها که دقیقاً در همین مرز حرکت میکنند. به گمان من یک وقتی است که شما تخیل فردیتان را وارد ماجرا میکنید و فضا را سوررئال میکنید و یک وقتی است که دامنه این تخیل وسیعتر است و تخیل جمعی است که رئالیسم جادویی شکل میگیرد. این خیال جمعی به فراوانی وجود دارد. این دست خیال نویسنده است که چطور خیال خودش را با خیال جمعی گره بزند و رمان یا داستانش را خلق کند و اصلاً چه خوب است که این تلفیق در داستانهای فارسی زیاد اتفاق بیفتد، چون هم خیال جمعی شناختهتر میشود و هم خیالهایی تازه شکل میگیرد. رمان «رخ» نوشته فرهاد خاکیان دهکردی هم از همین نوع خیال در خیالهاست.