نوشتهها
بر دیروز, 12:00 بعد از ظهر
وارد اتاقک اعتراف شد. هوا گرم بود و بوی زننده عرق آزارش میداد. کمی آنطرفتر صدای پدر روحانی میآمد که با زبان اسپانیولی دعای مریم مقدس میخواند. چند لحظه بعد صدای جیرجیر ضعیفی از آن سوی اتاقک به گوشش رسید. سایهای به پنجره چوبی روی دیوار تیره نزدیک شد. همان لحن دعاگو، آرام و شمرده گفت : اعتراف کن فرزندم.
چند لحظه به دستهایش خیره ماند، ستونی از نور، محراب و صلیب بزرگ را روشن میکرد. او میتوانست صندلیها را ببیند، میتوانست صدای مناجاتهایی که خوانده شده را بشنود، او اشکهایی که برای آرزوهای برآورده نشده بر کف سنگفرش شده کلیسا جاری شده بودند را حس میکرد و تمام آن معنویت کذایی بر قلبش هجوم آورد. نمیدانست آیا واقعا لازم است بار دیگر اعتراف کند یا خیر. از آخرین اعترافش سالهای زیادی میگذشت، سالهایی دور و نزدیک. هر وقت کشیشی از او این را میخواست بدون تردید اعتراف میکرد ولی اینبار نمیدانست که آیا واقعا لازم تمام آن کارها را بار دیگر تکرار کند یا خیر. در خیالش او آدم بدی بود، در واقع همه بد بودند. کسی نمیتوانست ادعای خوبی کند، نمیتوانست خودش را از بازی گناهکاران خارج بداند، همه در زمین پست برای هر چه بیشتر آلوده شدن دست و پا میزدند و او بهتر از هر کسی این را میدانست.
صبح وقتی از خانه خارج میشد اسلحه کمری را چک کرد. نگاهی به پرچینهای دور خانه انداخت و تصمیم گرفت بار دیگر اعتراف کند؛ همه چیز به همین سادگی بود. خانه او چند مایل از شهر کوچک سنت مارتا فاصله داشت. سوار کامیونت شد و به سمت کلیسای شهر حرکت کرد. در راه از خودش میپرسید که آیا آنقدر گناه کرده که برای پاک شدن اقدامی کند؟ و آیا اینکار واقعا او را تطهیر میکرد؟ چرا باید دوباره به آنچه فراریاش میداد پناهنده شود؟ در چوبی کلیسا با نماد صلیب، مرگ را، پدر را به یاد او آورد. او خودش نبود، دستان او نبودند که فرمان را کج میکردند، اینها همه کار پدر بود.
سر آخر لب به سخن گشود و زمزمه کرد: گناهکارم!
کشیش زیر لب دعایی خواند و بار دیگر تکرار کرد: اعتراف کن فرزندم، اعتراف کن تا بخشوده شوی.
مدتها پیش جان کسانی را گرفتم. آنها را از زندگی محروم کردم، با خودم میگفتم که حتما آرام میشوم، این عطش سیری ناپذیر مرگ مرا رها میکند ولی بعد فهمیدم که من فرزند ناخلف فرشتهی مرگ روی زمین هستم.
پدر روحانی پرسید: چرا حس میکنی فرزند ناخلف مرگ هستی؟ چه چیز او را به تو متصل میکند؟ تمام اینها خیالات توست، تو گم شدهای...
من سالهاست گم شدم، از زمانیکه به یاد میآورم تلاش میکنم خودم باشم. با دستانم کارهای وحشتناک زیادی مرتکب شدم، پدر از من خشنود است اما دیگر نمیتوانم ادامه دهم. آنها مردند چون اصرار داشتند که از رازهایم باخبر شوند، مرا مجبور کردند برای بقای خودم آنها را بکشم! یک راز تنها زمانی در جمع باقی میماند که تنها یک نفر زنده باشد. پدر از اینکه کسی دربارهاش چیزی بداند خوشش نمیآید.
آیا مطمئن هستی که خواست او این است؟
بله.
اگر چنین است پس چرا رازهایت را گفتی؟
چون باید این بار را از روی دوشم آزاد میکردم. چون ترغیبم کردند؛ گفتن راز مثل اعتیاد به مخدر است. اعتراف کردن مخدر من است. مدتهاست دست از اعتیاد کشیده بودم اما....
اما چه؟
دریافتم که با اعتراف هم خودم و هم زمین را سبک میکنم.
زمین را؟ چگونه این کار را میکنی؟
ارواح آنان که رازهایم را شنیدند نزد پدر میفرستم، او میخواهد آنها را ببیند و من ترتیب ملاقاتشان را میدهم. او میداند که من پسر خوبی هستم، در واقع الان هم درخدمت اویم، او مرا باز به نزد خودش میخواند. شبها کابوس میبینم، او تمام ارواح را به رویای من میآورد، آنها فریاد میکشند و محو میشوند. گاهی سقوط میکنم و پدر را میبینم که مرا به آغوش خود میخواند. ارواح چون شعلهای معلق در هوا غوطه میخورند و مشعلهایی روشن هستند که مرا به سوی مقصد بعدی راهنمایی میکنند. او مرا میخواند، پدر مجبورم میکند.
تو مجبور نیستی این کارها را کنی! میگویند در بدی خوبی هست و در خوبی بدی؛ نقص جزء جدایی ناپذیر ماست. کارهای وحشتناکی مرتکب شدی فرزندم، بسیار وحشتناک و باید بدانی که روزی جزای اینها را خواهی پرداخت مگر آنکه توبه کنی و بازگردی. حال به من بگو فرزندم، به عیسی مسیح به عنوان ناجی خود ایمان داری؟
خیر! میدانم آنقدر غرق شدم که عیسی هم نجاتم نخواهد داد، در واقع حتی نزدیک هم نمیشود چون جایی که من هستم چیزی جز رنج نیست. رنجی بیپایان، جایی که سیاهی از ترس رنگ میبازد و جهان مفهومش را گم میکند.
اشتباه میکنی فرزند..
در همین لحظه صدایی خفه در اتاقک پیچید و پدر روحانی روی زمین افتاد. تقلا میکرد اما خون زیادی از او رفته بود. چشمانش سیاهی میرفت، دهانش باز مانده بود. تنها چیزی که در دستش میفشرد نماد به صلیب کشیدن عیسی بود.
مرد آرام از جایش برخاست، هنوز رگهای دود از سر اسلحهاش بلند میشد، دیگر اثری از تردید در او دیده نمیشد. در اتاق را باز کرد و گفت: آیا به عیسی به عنوان ناجی خود اعتقاد داری؟ پس وقتی پدر را ملاقات کردی سلام مرا هم به او برسان، رستاخیزی در کار نیست و این پایان خواهد بود، باشد که در آغوش پدر رستگاری را بیابی!
کشیش سعی کرد چیزی بگوید، کلمات در گلویش چون بغضی خفته گیر کرده بودند. هنوز صلیب را رها نکرده بود؛ هنوز گمان میکرد این خواست مسیح است، مسیح او را طلبیده! لبخندی زد که مبادا لحظه دیدارش با پسر خدا عبوس به نظر برسد. مرد که بالای سر کشیش چمباته زده بود چشمان او را بست و بدون اینکه کوچکترین حرفی بزند در نور کورکنندهی بیرون محو شد. خورشید وحشیانهتر از همیشه بر زمین میتابید و مرد درحالیکه اسلحه را زیر لباسش پنهان میکرد در دل گرمای سوزان محو شد.
پست شد در: داستان
کلمات کلیدی:
داستان_کوتاه
گلاره جباری
پایان بندی بسیار خوبی داشت داستان. امشب داستان شما را در اینستاگرام به اشتراک میگذاریم.
-
دوست داشتن
- 22 ساعت پیش
محمد جاوید
لذت بردم از خوندنش و حسی که به خواننده منتقل می کرد. منظورم حس درک آدمی با عقاید خیلی خاصه که البته به کارش خیلی مطمئنه. دوم اینکه این متن مثل اون فیلمهاییه که دفعه اول متوجه معنی حرفها و حالت ها نمیشی. من دو سه بار خوندمش. به نظرم نویسنده تو نوشتن یه متن رازآلود موفق بوده. با این همه فکر می کنم اگه...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
1
- 16 ساعت پیش
مزدک صالحی
آنچه خواندم نمونهی خوب و تامّل کردنی داستان کوتاه به معنای واقعی آن است. مقطع درست زمانی، کوتاهی و جرأت نوشتن کوتاه و گزافهنگویی، موقعیت مکانیِ دوستداشتنی و جذاب و زبان محکم و متقن؛ با این وجود اگر قرار به نقد باشد باید چیزی در پس این همه خوبی هم ببینم که البته جز با اکراه آن را به زبان نمیآورم ...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
4
- 13 ساعت پیش
گلاره جباری
یعنی خیلی شما با حوصله این کار را انجام میدهید الان برای داستان امشب میگذارمش در اینستاگرام و میگم یه نقد و بررسی مفصل هم داریم.
-
دوست داشتن
2
- 13 ساعت پیش
مزدک صالحی
من فکر می کنم اگر خیلی ساده بیام یه چیزی بگم که فقط از سر خودم بازش کنم بی احترامی کردم! کمی وسواس دارم چون فکر می کنم نویسنده ای که این رو نوشته انقدر محترم و با صبر و حوصله و تلاش چیزی نوشته که نباید خیلی راحت و بی تفاوت ازش گذشت و باید وقت و انرژی گذاشت براش چون اون مستحق ترین و لایق ترین آدم در ...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
3
- 13 ساعت پیش
محمد جاوید
شما چند وقت منتقد یه نفر باشین چیز خوبی از آب درمیاد... امیدوارم این نقد نوشتن هاتون همیشه باشه
-
دوست داشتن
2
- 12 ساعت پیش
مزدک صالحی
آقای جاوید من شرمنده می شم از این حرف ولی صادقانه و از ته قلبم فقط می گم که من از خوندن این داستان و داستان های دیگه یاد می گیرم! نه مثل استادهای دانشگاهی که میان سر کلاس می گن ما هم از شما یاد میگیریم و از این حرف های کلیشه ای می زنن! نه... حقیقتاً نه... به این سوی چراغ قسم نه! من جداً به هر کسی که...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
1
- 12 ساعت پیش
محمد جاوید
منم از نوشته های دوستان و بعدش نقد شما یاد میگیرم. مهم اینه که شما به نقد نویسی ادامه بدید و از ما دریغش نکنید، حالا اون خجلت زدگی رو خودتون یه جوری چاره کنید (ایموجی لبخند از اینکه آخرشو شوخی کردم)
-
دوست داشتن
2
- 12 ساعت پیش
لیلا جلینی
سلام. خوب من داستان رو خوندم و چون ازم خواستید چند خطی به احترام شما و نویسنده ی محترم مینویسم. اول اینکه این شخصیت منو یاد اون شخصیت قاتل در فیلم معمای داوینچی انداخت، همان مردی که افراد را بخاطر عیسی مسیح میکشت و خودش رو هم گاهی شکنجه میکرد بخاطر پدر مقدس ... حالا برگردم به داستان... دو نکته ی مه...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
- 5 ساعت پیش
لیلا جلینی
اینهم یادم رفت بگم، که در فیلم معمای داوینچی چقدر روی اون شخصیت و دنیای ذهنی و دنیای بیرونی اش عالی کار شده در فیلم، در این داستان هم میشه از اون صحنهها و قابها ایده گرفت، کلنجارهای ذهنی قاتل، باورهاش، حالت چشمها وقتی قتل میکنه، لحظات قبل قتل و... من همیشه به دوستان میگم ما نویسندهها تنها ابزار...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
- 5 ساعت پیش




