توسط بر آپریل 30, 2021
می‌گفتند امسال خواهد آمد، از آخرین حضورش چهار سده می‌گذشت. در قصه‌ها، آنطور که برایمان نقل می‌کنند هر سده یک مرتبه همراه سهمگین‌ترین طوفان می‌آید، مثل هراسی در آیینه شب در برابر دیدگان تجلی می‌یابد. اژدهای یخی آخرین حقیقت باستان است که هنوز سردی اسمش گرمی لبخند را می زداید. در کتیبه‌ها آمده که او یک الهه است، الهه سرما؛ هدیه‌اش زمستان و برف است. آن زمان که مردم از تابش خورشید به ستوه آمدند او زمستان را به ارمغان آورد، اما این هدیه ارزشمند نه تنها مورد تقدیر قرار نگرفت بلکه به عنوان یک مصیبت تلق...
9 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 30, 2021
آستین‌های یراق دوزش را نزدیک آتش برد. کمی خودش را گرم کرد و بریده بریده گفت: لعنتی...زمستون سختیه! سرباز کناری که ریشش قندیل بسته بود گفت: آره...لعنتی‌ها...چادر بزرگ...جشنه...غذای گرم...بعد برای ما...آشغال! از سر خشم یک تکه ران نیم‌پز را به نیش کشید. در گرگ و میش همان شب حمله‌ی دیگری صورت گرفت، تیرهای آتشین سو سو کنان بالای سر سربازان می‌جهیدند و جسته گریخته در تن‌‌ آنان فرو می‌رفتند. کم کم خورشید بالا ‌آمد و نور آن بر دیوارهای رنگ پریده افتاد. دود عظیمی پیچ و تاب خوران از روی زمین برمی‌خاست و ...
6 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 21, 2021
وارد اتاقک اعتراف شد. هوا گرم بود و بوی زننده عرق آزارش می‌داد. کمی آنطرف‌تر صدای پدر روحانی می‌آمد که با زبان اسپانیولی دعای مریم مقدس می‌خواند. چند لحظه بعد صدای جیرجیر ضعیفی از آن سوی اتاقک به گوشش رسید. سایه‌ای به پنجره چوبی روی دیوار تیره نزدیک شد‌. همان لحن دعاگو، آرام و شمرده گفت : اعتراف کن فرزندم. چند لحظه به دست‌هایش خیره ماند، ستونی از نور، محراب و صلیب بزرگ را روشن می‌کرد. او می‌توانست صندلی‌ها را ببیند، می‌توانست صدای مناجات‌هایی که خوانده شده را بشنود، او اشک‌هایی که برای آرزوهای ...
66 بازدید 6 likes