کتابخوانی
دیروز جمعه، جزء معدود جمعههای خوب من بود.
کلا جمعهها رو زیاد دوست ندارم. چون ما باغ نداریم که مثل بقیه بریم. خانواده کمجمعیتی هستیم و کلا جمعهها خیلی کسل کننده است برامون.
از طرف دیگه پدرم روز جمعه فوت کرد و همین کافیه که جمعه خوب نباشه.
اما دیروز عالی بود.
چون جواب آزمون آموزشپو پرورش اومد.
و من ۳۷ ساله با دو تا بچه تونستم قبول بشم.
و تقریبا میشه گفت بدون هیچ کمکی خوندهبودم.
البته اصلا معلوم نیست، مرحله بعد چی بشه. ولی تا همینجا هم خیلی راضیم از خودم.
برم که برای مصاحبه علمیییی آماده بشم.
رفتیم کافه، دوستم میگه دلم میسوزه برای کسایی که اینجا گارسون هستند، واقعا چرا باید دل آدم بسوزه. من که خیلی دوست داشتم اینجا کار کنم. گارسون بودن یا راننده تاکسی بودن خیلی شغلهای هیجانانگیزی هستند و بعضی از ما آدمها هستیم که با نگاه از بالا به پایینمون حال طرف رو بد میکنیم.
تا حالا فکر کردی دوست داشتی از این مدل شغلها داشتهباشی که با مردم خیلی در مراوده باشی؟
چقدر داشتی... .
حسام زاهدی
من تجربهش رو داشتم و بنظرم خوبه آدم تو همچین شغلهایی امتحان کنه.
-
دوست داشتن
1
- ژوئن 22, 2022
حسام زاهدی
-
دوست داشتن
1
- ژوئن 22, 2022
از زنهایی که درباره بالا بودن وزن بچهشون موقع به دنیا اومدن، یا خوب بودن شیرشون و وزنگیری عالی بچه و یا زود باردار شدنشون تعریف میکنند، متنفرم. از زنهایی که تا میبینن حوصله نداری، فوری میگن شدی یا میخوای بشی بدم میاد. از زنهایی که تا دو کلمه درددل میکنی میگن ناشکری نکن، حالم به هم میخوره. از زنهایی وقتی یه زن دیگه بهش خيانت میشه، میگن تقصیر خودش بوده به شوهرش نرسیده، چندشم میشه. من دشمن این زنهام. حتما که اونا هم دشمن منن.
رضا تهوری
این زن هایی که بر شمردید بخاطر رشد و زندگی در جهان مردسالار ، زن ستیز شده اند
-
دوست داشتن
1
- ژوئن 21, 2022
امروز حالم بهتره؛ خیلی بهتر نه شرایط فرق کرده و نه تواناییم برای دادن فحشهای رکیک و زدن ضربههای سهمگین رو از دست دادم.
فقط تونستم حرف بزنم. زیااااد حرف بزنم.
سبک شدن با حرف زدن واقعا خیلی خوبه.
و البته یه حرف و اون اینکه من درکت میکنم. اونم از طرف متهم اصلی و در نهایت معذرتخواهی.
خیلی حالم بده خیلییییی. اونقدر که فکر میکنم بتونم رکیکترین فحشهایی رو که بلدم، بدم.
واقعا چرا همه فکر میکنند که مادر مراقب اصلی یه بچههست؟! چرا وقتی لطف میکنند و مدت زمان کوتاهی بچه رو نگه می...نمایش بیشتر
1 نفر دوست داشت
- " نهال بیا تو ؛ بسه دیگه. بیا کارتون ببین. "
زن این را گفت و همینطور که یک نگاهش به ایوان بود؛ با کنترل تلویزیون را روشن میکند، میزند شبکه پویا و صدا را تا آخر زیاد میکند، بلکه دخترش راضی شود بیاید تو. برای یک بچه سه ساله که هر روز به پارک میرفته، خیلی سخت است که در خانه بماند.
دخترک با غرغر میآید و مینشیند پای تلویزیون.
- " مامانم دستاتو بشور. برات آلبالوی یخی بیارم بخوری."
بچه سر ذوق میآید، میپرد سمت دستشویی. حسابی دستهایش را کفمال میکند. زن میشمارد: - "یک، دو ... ." ده تا آلبالوی یخزده میاندازد توی یک پیاله و میگذارد روی سبد لباسها که برعکس گذاشته و شده میز برای صندلی کوتاه پلاستيکی دخترش.
از وقتی کرونا آمده مجبور است، اینطوری سر بچهاش را گرم کند.
اگر خانهشان طبقه اول بود، میگذاشت بچه از صبح تا شب توی حیاط بازی کند، اما از این ایوان وحشت دارد. روزی چند بار جسد غرق خون دخترش را در ذهن میبیند که از ایوان افتاده و کارش تمام شده است. شبها هم در خواب و رویاهایش بچه را آب میبرد. کرونا این فکر و خیالها را در سرش انداختهبود؟
خودش هم نمیدانست. صفحه اینستاگرامش را باز میکند. از یک مشاور پرسیدهبود این خوابها چه معنی دارند. خیلی عجیب بود، اما مشاور جواب دادهبود، آنهم با طول و تفسیر زیاد.
لبّ کلامش این بود که زن ترس از دست دادن دارد و بهتر است خودش را آبزرو (observe)کند و ببیند در موارد دیگری هم دچار این ترس شده یا نه.
زن سرش را از روی گوشی بلند میکند و به صفحه تلویزیون خیره میشود.
- " مامان آلبالو میدی بازم."
-" مامان، مامان."
دخترک میرود جلوی زن و پیاله را جلوی چشمانش میگیرد.
- " تموم شد، میدی بازم."
- " نه مامان جان. دلدرد میگیری."
لب و لچه دختربچه آویزان میشود. تا آن زمان هیچ وقت پفک و چیپس و نوشابه و سوسیس و کلا هر چیزی که از نظر مادر برایش مضر بود، نخورده بود؛ مگر در مهمانی و عروسی. مادر فقط هلههولههای خانگی را مجاز میدانست، آن هم به مقدار مشخص.
زن از همان لحظه شروع میکند به بررسی رفتارهایش با بقیه. از وقتی بچهدار شدهبود، همیشه نگران بود. اوایل خواب میدید، سر بچه جدا شده و افتاده. بعدها ترس پریدن غذا در گلویش را داشت. فصل سرما نگران سرماخوردگی و فصل گرما نگران اسهال و استفراغ بود. وقتی بچه را بیرون میبرد، سر هر کوچه بچه را بغل میکرد که مبادا ناگهان ماشینی بیاید و تصادف شود و بچه از بین برود. انگار این ترسها همیشه با او بود.
کمی عقبتر رفت. اوایل ازدواج همیشه نگران خورد و خوراک همسرش بود. چون اضافه وزن داشت، همیشه میترسید دیابت یا فشار خون بگیرد. اما بعد از مدتی که زورش به او نرسید، دیگر بیخیال شد. البته هنوز هم گهگاهی حساسیتهایی نشان میداد.
هر چه بیشتر فکر میکرد، نمونههای بیشتری پیدا میشد.
یاد پدرش افتاد که به خاطر دیابت نمیگذاشت به دل درست یک چای با دو تا قند درشت بخورد و همیشه مراقب بود جای شیرینیها را پیدا نکند که البته آخرش هم در میانسالی سکته کرد و مرد و همه آن مراقبتها بیفایده شد.
الان هم که بخشی از نگرانیش بعد از بچه و همسر مربوط میشد به مادرش، که به تغذیهاش برسد، تا کمخونیش عود نکند، کتاب بخواند تا آلزايمر نگیرد و الان هم جایی نرود تا کرونا نگیرد.
احساس میکند شرایط روحیش خیلی به هم ریخته بوده و خودش خبر نداشته است.
آهی میکشد، بلند میشود و به دخترش میگوید:
- " بازی کنیم؟"
- "آره قابلمه بازی ... خواهش!"
دو تایی تشک را روی زمین پهن میکنند و قابلمهها را روی آن دمر میکنند. زن آهنگ میگذارد و دخترک با قدمهای بلند از روی یک قابلمه پایش را میگذارد روی قابلمه بعدی. یک لحظه توی ذهنش میآید که اگر بچه درست پایش را نگذارد و قابلمه از زیر پایش سر بخورد و بیفتد ، چه میشود.
-" نهال بیا اینها رو جمع کنیم، کتاب بخونیم."
-" آخه چرا؟!"
-" شاید پایینیها خواب باشند."
دوتایی کنار هم دراز میکشند. زن کتابهایی را که بچه آورده، میگذارد کنارش و یکییکی برایش میخواند. همینطور که کتابها را میخواند، در فکرش مشغول پیدا کردن نمونههای دیگر این ترسهایش است.
اولین باری که با پسری آشنا شد، هم گرفتار همین مشکل بود. ولی آنموقع مدل ترسش فرق میکرد. برای اینکه پسر را از دست ندهد، هر کاری که او میخواست انجام میداد. با خودش فکر کرد که اگر پسر بیجنبهبازی درمیآورد، معلوم نبود چه بلایی سرش میآمد. طوری مطیع او بود که حاضر بود هر کاری بکند؛ اما خوشبختانه پسر از او سوءاستفاده نکردهبود و بعد از مدتی غیبش زدهبود، بدون هیچ دلیلی. چقدر آزار دیدهبود از این غیبت ناگهانی. از وحشت اینکه مبادا دوباره همین اتفاق بیفتد، دیگر با هیچ پسری وارد رابطه نشدهبود و در نهایت ازدواج سنتی را انتخاب کردهبود.
نگاهی به دخترش میاندازد. دخترک با دهان نیمهباز خواب بود.
زن از جا بلند میشود. خیلی ناراحت است. انگار این عمری که گذرانده، فقط خلاصه شده در نگرانی برای بقیه. برای پدر، دوست، همسر، مادر، بچه.
برای خودش هم نگران بوده؟
نگاهی به آینه میاندازد. چند خط نهچندان عمیق روی پیشانیش افتاده؛ کرمپودر را برمیدارد و نقطه نقطه روی صورتش میزند. توی ذهنش مرور میکند که چقدر به خودش اهمیت داده، چقدر نگران بوده که از دست نرود. سالی دو سه بار دندانهایش را ترمیم میکند. چکاپ سالانه هم جزء برنامههای زندگیش است. اما روحوروانش چطور. یادش نمیآید که تا بهحال به روانشناس یا روانپزشک مراجعه کردهباشد. بادقت رژ را روی لبهایش میکشد. از توی گوشی یک قطعه ویولن که خیلی دوست دارد، میگذارد. روی تخت مینشیند. از پارچ کنار پاتختی که حالا یخهایش خیلی کوچک شدهاند و حلقههای لیموترشش نرم شدهاند یک لیوان شربت عسل و لیمو که بهنظر خودش برای کرونا نگرفتن خیلی مفید است، پر میکند و جرعهجرعه مینوشد. روی تخت دراز میکشد. دوباره میرود سراغ صفحه اینستاگرام و شماره مشاور را برمیدارد. ایندفعه باید روحوروانش را سروسامان بدهد تا هم خودش نجات پیدا کند، هم نشود سوهان روح همه کسانی که نمیخواهد از دستشان بدهد.
همین دختر مظلومش که نتوانسته مثل بچههای دیگر بچگی کند؛ بالا و پایین بپرد، زمین بخورد، اصلا زخمی بشود یا مثلا یک کاسه پر آلبالوی یخزده بخود، حالش بههم بخورد و بعد هم خوب بشود. به همین راحتی، مگر قرار است با هر اتفاقی آدم بمیرد. یا همسرش که هر بار میخواهد سیگار بکشد باید اخمهای آویزان او را تحمل کند. با روزی دو سه نخ سیگار که سرطان ریه درست نمیشود. اصلا سرطان هم بگیرد، خب درمان میشود. درمان هم نشود، حداقل برای دلش زندگی کرده؛ انتخاب خودش بوده. تلفن زنگ میخورد. گوشی را برمیدارد. مادرش است. بعد از حرفهای همیشگی میگوید که همسایه گفته به خانهشان برود و او از ترس کرونا نرفتهاست. زن در جواب میگوید:
-" ماسکتو بزن برو. نمیشه که تا ابد خودمونو حبس کنیم."
از جا بلند میشود و یک ماکارونی چرب، از همانهایی که همیشه دوست داشته و از ترس چاقی درست نکرده، میپزد. انگار هنوز با مشاور صحبت نکرده، روحوروانش زیر و رو شده؛ انگار دیگر میخواهد زندگی کند.
رضا تهوری
یکی از مهمترین ترس های زندگی اکثر ایرانی ها . ترسی که سایه وار کنارت قدم بر می دارد . کم و زیاد می شود اما هرگز پایانی ندارد. و چه پایان زیبایی . ای کاش می توانستیم با همه فشارها و استرس ها ، کمی زندگی کنیم
-
دوست داشتن
1
- ژوئن 16, 2022
رفتم درمانگاه آمپول بزنم؛ خانمه پرسید چند سالته.
خواستم بگم بیست و ... که یهو یادم اومد سی و ... .
کارم که تموم شد یاد این افتادم که چندین سال از بابام که میپرسیدم چند سالته میگفت سی و هفت سال.
یعنی حسش چی بود؟!
خوش گذشته بود تو سی و هفت سالگی بهش؟!
نمیخواست به چهل نزدیک بشه؟!
خودم که دلم نمیخواد به چهل نزدیک بشم.
انگار از چهل که رد میشی، نصف بیشتر راه رو رفتی و این خیلی حس بدی میده به آدم.
گرچه خیلیم مهم نیست، چون حتی اگر از چهل هم رد بشم فکر نکنم درونم از بیست و پنج سال اونورتر بره.
بهش میگم: مامان یه چند روز بیام خونتون بچهها رو نگه دار . من درس بخونم ؛ امتحان نزدیکه ها.
میگه: آخه اینا که پیش من نمیمونن. آخه تو با دو تا بچه... .
انگار نه انگار خودش تا دیروز گیر دادهبود که سر کار برم و فلان.
میگم: خب با این وضع قبول بشم چی؟
میگه: همینو بگو.
- خب میخوای نرم اصلا امتحان بدم.
- نه ....
میپرم وسط حرفش که تو و حاجخانم(مادرهمسرم) نگهشون میدارید دیگه.
انگار همه مطمئن بودن من نمیتونم کار پیدا کنم که هی میگفتن برو سر کار؛ وگرنه از کمک و فلان هیچ خبری نیست.
میرم تو اتاق در میبندم. یخرده میخونم و میام حسابی گیر میدم که تو سر بچهدار شدنم هم خیلی همکاری نکردی باهام. از اون گیرهای سهپیچ.
خلاصه که امشب فشارش نره بالا صلوات.
فرانک میرشفیعی
زندگی می کند در
مازندران, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
گزارش یک روح از هزارتوی صخرهای، شاهراه صخرهای- تاریخی مرکز کشور
در زمان زندگی هیچوقت سوار یک هلیکوپتر نشدهبودم. اما حالا که از طرف مجمع روحهای سرگردان پرشیا این مسئولیت بزرگ بر عهدهام قرار گرفته تا گزارشی درباره هزارتوی صخرهای مرکز کشور که شاهراه همه جادهها محسوب میشود، ارائه کنم، مجبورم ابتدا از روی سقف این هلیکوپتر گزارش خودم را آغاز کنم.
اگر از ارتفاع خیلی زیاد مثلا از روی سقف یک هلیکوپتر که تا جایی که میتوانسته بالا رفته نگاه کنی، آنهم با چشم غیرمسلح، همه چیز در جادهها عادی به نظر میرسد. جادهها مثل مارهایی با طول و قطر متفاوت در هم تنیدهاند و گاهی زائدهای بینشان دیده میشود، که میتواند پل یا تونل باشد؛ یا کنارشان غدههایی بیرون زده که احتمالا فروشگاه، رستوران، یا پمپبنزین است.
بعضی از این مارها پیچ خوردهاند دور یک کوه و چیزی شبیه جاده چالوس را پدید آوردهاند و بعضی دیگر انگار دارند وسط کویر میخزند و دور و برشان کاملا لمیزرع است. اما هر طور که باشند، بالاخره آخرش سر از یک شهر یا دوستا درمیآورند و تمام میشوند. ماشینها هم در حکم خالهای روی بدن مارها هستند که بعضیشان بزرگتر و بعضی کوچکترند.
اما در این میان یکچیز اصلا عادی نیست. زائدهای بزرگ که همه مارها به آن وصل شدهاند. وقتی با هلیکوپتر پایین و پایینتر بیایی، معلوم میشود که هزارتویی است صخرهای با چندین چراغ و تابلوی راهنما که طولش ده کیلومتر است و انگار انسان خیلی تلاش کرده شکل اصلیش به هم نخورد و دلیلی ندارد غیر از اینکه این صخرهها بسیار یدیمی هستند و ثبت جهانی شدهاند.
حالا بهتر است دست از سر هلیکوپتر برداریم و خودمان با خاصیت روح بودنمان یکی از ماشینهایی که وارد این هزار تو میشوند، انتخاب کنیم تا ببینیم درون آن چه خبر است.
این ماشین عروس مناسب به نظر میرسد. تجربه عجیب و جالبی خواهد بود. البته ما باید نجابت به خرج دهیم و در مواقع لازم چشممان را درویش کنیم.
- وای باورم نمیشه داریم میریم توش. هوررررا... .
ای بابا، چه عروسی؛ عروس جان کمی متینتر باش. عروس هم عروسهای قدیم.
و حالا عروس را میبینیم که تا کمر از پنجره ماشین بیرون آمده، دسته گلش را توی هوا میچرخاند و فریاد شادی سر میدهد.
- فریال بیا تو. خطرناکه این کار تو. خدایا خودت من و این زن دیوونم رو حفظ کن.
عروس خانم آرام نشست سر جایش.
- چرا واقعا کوفت آدم میکنی. یعنی من تو روز عروسیم هم باید خودمو خالی نکنم. هیجان دارم خب ... . میدونی چند ساله وارد این هزارتو نشدم! حالا حواستو جمع کن، گم نشیم. بعد بگی ... .
عروس خانم با صدایی کلفت که مثلا ادای آقای داماد بود ، ادامه داد:
- فریال تو حواس من رو پرت کردی.
بعد صدای خندهاش همه ماشین را پر کرد.
اینطور که پیداست در این ماشین هیجان زیادی حکمفرماست که برای ما روحها بیش از ظرفیت تحملمان است. بهتر است برویم سراغ یک ماشین دیگر.
این پیکان سفید احتمالا گزینه کمهیجانتری خواهد بود.
پیرمرد راننده با دقت به علامتهای کوبیدهشده کنار جاده نگاه میکند و ماشین را به پیش میراند.
- ای مرد، بعد از پنجاه سال من هنوز معنی کارای تو رو نمیفهمم. ماشین به اون خوبی رو گذاشتی، این پیکان قراضه رو برداشتی، بعد صاف اومدی اینجا. الان اصلا چشمات میبینه اون علامتها رو؟!
پیرمرد ساکت به رانندگی ادامه میدهد. زن یا به عبارتی همان پیرزن که مرد را حسابی پیر کرده و خودش یا به لطف عملهای جراحی یا به خاطر اخلاق خوب مرد یا اصلا بهخاطر ژن خوبش خیلی خوب مانده، تند تند تسبیح را میچرخاند و صلوات میفرستد که خدا کمکشان کند و گم نشوند.
ماشین عروس پرماجرا مثل میگمیگ از کنار پیکان عبور میکند.
پیرمرد غضبناک میشود؛ اما سکوتش را نمیشکند.
پایش را بیشتر روی پدال گاز فشار میدهد، اما بعید است به ماشین عروس برسد.
- حالا نگاش کن. گازم میده. عزیزم پیرمرد پرحاشیه من این ماشین نمیتونه از این تندتر بره ... .
زن لیوان چایی برای پیرمرد میریزد و در دستش نگه میدارد تا خنک شود.
چقدر تابلو و چراغ راهنما اینجاست.
اااا، آقا اشتباه پیچیدی. ای بابا ما را ببین که سوار ماشین چه کسی شدهایم.
ماشین چند دقیقهای پیش میرود تا میرسد به یک صخره بلند و حالا باید دور برند و راه آمده را برگردد.
- خانم من پیاده بشم یه سیگار بکشم.
- پیاده؟! مگه ندیدی چند جا زدهبودن به هیچ وجه پیاده نشید؟!
اما پیرمرد انگار که هیچ چیزی نمیشنود، پیاده میشود، سیگاری روشن میکند و انگار دیگر در آنجا نیست؛ غرق میشود در جایی خیلی دور ، در زمانی که خیلی از آن گذشته. نمیدانم بروم درون ذهنش یا ...؟ نه بهتر است ببینم مارک سیگار چیست. آخر من یک زمانی قبل از اینکه روح باشم، کلکسیون سیگار داشتم. ماربلو، ماربلوی نقرهای، بینی روحیمان پر میشود از بوی خوشایندش. صدای قرچ میشنوم. وای یک عنکبوت بزرگ زیر پای پیرمرد له شد.
پیرمرد به ماشین تکیه میدهد و نگاهی به بالا میاندازد؛ از بین صخرههای بلند، آبی آسمان به سختی پیداست. بعد از کمی مکث دوباره سوار ماشین میشود.
- خانم یادته اولین باری که با هم مسافرت رفتیم ... .
مسافرهای این ماشین هم رفتند سراغ خاطرههای دوران جوانیشان و بهتر است تنهایشان بگذاریم تا راحت باشند. در واقع راحت باشیم؛ چون خاطرههای جوانی بیشتر آدمها حول یک محور مشترک تکراری میگردد و آن اینکه چه خوش بودیم.
همراهان عزیز پیش بهسوی ماشین بعدی. اما نه. بهتر است همه این ماشینها را رد کنیم تا برسیم به ماشین عروس. در راه خودم ماشینهای خارجی و داخلی متفاوتی میبینم. یک لحظه صبر کنید ببینم، قرار بود گزارشی درباره مسیر این هزارتو بدهم. چقدر حاشیه رفتم.
همانطور که از اسمش پیداست این هزارتو صخرهایست و دیوارههای سنگی بسیار بلندی آن را احاطه کرده، طوری که دیدن آسمان از آن بین بسیار دشوار است و نور زیادی به داخلش راه پیدا نکرده. برای روشنایی سرتاسر هزارتو از نور مصنوعی بهره گرفته شده است. اما خاصیت مغناطیسی هزارتو طوری است که وسایل برقی درست در آن کار نمیکند و چراغها دائما در حال چشمک زدن است. از طرفی موبایل و رادیو هم در اینجا آنتن نمیدهد و به همین دلیل در ابتدای هزارتو تابلویی را میبینیم که در آن به این موارد اشاره شده و از مسافران خواستهشده در صورتی که از سالم بودن وسیله نقلیه خود مطمئن هستند و وضعیت سلامتی خودشان هم خوب است، وارد شوند. ضمنا همانطور که از اسمش پیداست این مسیر صدها راه دارد و فقط از طریق تابلوهای راهنما میتوان در مسیر درست قرار گرفت و در صورت اشتباه مسیری که عبور از آن فقط حدود پانزده دقیقه به طول میانجامد، ممکن است شما را در دام خود گرفتار کند و سلامت روح وروانتان و همچنین ماشینتان بهخطر بیفتد. چون مسیر کاملا خاکی است و برای اینکه بکر باقی بماند نخواستهاند آن را آسفالت کنند که البته اگر هم میخواستند کاری بسیار طاقتفرسا و در واقع خیلی بعید و دور از ذهن بهنظر میرسد.
این تاریک بودن مسیر باعث نمور شدن آن هم شده و حیوانهایی مانند خفاش در گوشه و کنار صخره لانه گزیدهاند و در کف هزارتو هم انواع حشرات را میتوان مشاهده کرد و انسان واقعا باید از جانش سیر شدهباشد یا برای پیوستن به ما روحها عجله داشتهباشد که بخواهد از وسیله نقلیه خود پیاده شود.
بگذارید ببینم مثل اینکه ماشین عروس را پیدا کردم. سری به آنها بزنیم بدک نیست. شاید در بین حرفهایشان نکتهای درباره این مسیر پیدا کردم.
- واقعا پیشنهاد مسخرهای دادی ها. اینو تو مغزت فرو کن که اگه بعدها بخوایم با ماشین مسافرت بریم، اگر هزار کیلومتر مسیرمون دورتر بشه هم من دیگه هرگز اینجا نمیام.
-واقعا که. منو ببین کیو پیدا کردم که مثل یه کوه پشتم باشه؛ یعنی کوبیدهشدن یه خفاش به شیشه ماشین اینقدر تو رو ترسونده؟!
- آره ترسونده. خیلی هم ترسونده. اصلا تو خوب، تو شجاع.
داماد بعد از گفتن این جمله دستش را برد سمت پیچ ضبط صوت و صدای آواز
" با من صنما دل یک ..."
توی ماشین پیچید.
عروس سریع شیشهها را بالا داد و صدای ضبط را پایین آورد.
- مگه ندیدی نوشتهبود صدای ضبطتون رو زیاد نکنید. احتمال ریزش سنگریزه اینجا زیاده.
- چی شد خانم شجاع ... تو هم که ترسیدی.
عروس اخمهایش را در هم کرد و به مار لاغری خیره شد که داشت خیلی آرام از دیواره صخرا کناری بالا میرفت. چندشش شد و ترجیح داد به دستهگلش نگاه کند تا این مسیر تمام شود.
اینجا بد نیست که سری به ذهن این گل عروس خانم بزنیم.
- واقعا منم با این شرط بستنم. الان اگر اتفاقی بیفته چی... . اصلا اتفاق هم نه. اگر گم بشیم و دیر برسیم به مراسم؟؟ خدابا خودت کمک کن. من فقط تو رو ببینم مهین.
دندانهایش را به هم فشرد و دستش را آرام روی دست داماد گذاشت که داشت دنده عوض میکرد.
مثل اینکه کار دارد به جاهای رومانتیک میرسد. من هم چون روح باشعوری هستم؛ صحنه را ترک میکنم.
دوباره برویم سراغ پیکان. خب مثل اینکه دود از کنده بلند میشود و پیرمرد مسیر درست را پیدا کرده و همچنان از خاطرات جوانی میگوید و رانندگی میکند.
- خیلی مشکوک شدی ها. تا حالا نشدهبود اینقدر یاد قدیما کنی ...
- مگه بده؟
- نه بد نیست. فقط عجیبه.
- اگه برگردی به عقب بازم زن من میشی؟
- وا بعد پنجاه سال تازه یادت افتاده از این سوالا کنی؟!حالا بهفرض که نه. چکار میتونم کنم سر پیری.
- پس نمیشی...
- بابا ول کن این حرفها رو حواست به جاده دوستداشتنیت باشه. اگه دوباره گم کنی دیگه نمیذارم پیاده شی ها. فقط مونده عقربی چیزی نیشت بزنه اینجا. منم که رانندگی بلد نیستم.
از لبهای خشک هر دو پیداست که تیلی وقت است حرف میزنند و چیزی نخوردهاند. زن یک لیوان آب به مرد میدهد و خودش آدامسی میگذارد گوشه لپش. آدامس خوردن با دندان ایمپلنت خیلی خوشایند نیست. اما عادت است دیگر، نمیشود کاریش کرد. قیافه زن در هم رفته؛ برویم درون ذهنش ببینیم چه خبر است.
- هر چقدر گفتم مرد بذار من رانندگی یاد بگیرم نذاشته که. هی خودم میبرمت خودم میبرمت. بیا الان که پیر شدی چی ... .
انگار خدا را شکر این ماشین هم دارد عاقبتبخیر میشود و از این هزارتو جان سالم به در میبرد. حالا این ماشین هم میشود یکی از خالهای روی بدن ماری که تا مقصد راه زیادی ندارد.
- ااا!چرا زدی رو ترمز.
پیرمرد لبخندی به زن میزند و سرش را میگذارد روی فرمان. زن در ماشین را باز میکند تا فرار کند. اما دیگر دیر شدهاست. راننده ماشین پشت سر نمیتواند ماشین را به خوبی کنترل کند و یک صدای مهیب از برخورد یک سانتافه مشکی تازهنفس با یک پیکان خسته سفید رنگ و حالا دو روح تازهوارد به مجمع روحهای سرگران پرشیا اضافه شدهاند.
- آقا این چهکاری بود شما کردید؟!
- والا از این خانم بپرسید؛ بعد پنجاه سال پشیمونه از زندگی با من.
روح زن که مات مانده نمیداند چه بگوید و بالای سر جنازهاش مینشیند.
من و روح پیرمرد به سمت ماشین عروس رفتیم که خیلی وقت بود از هزارتو رد شدهبودند و داشتند میرسیدند به تالار عروسیشان.
- حالا قبل از اینکه بیای تصمیمتو گرفتهبودی یا نه.
- نه اصلا یهو شد. چه باحالن این عروس دوماده. زن منو میبینی حالا مگه ول میکنه اون جنازه رو ... .
چند روز پیش دوستم بخشی از صحبت های آقای شکوری رو فرستادهبود که نیگفتن از فرصتهاتون استفاده کنید و به خودتون با هیچکاری نکردن خیانت نکنید و یه چیزی تو همین مایهها. این دوستم همیشه با کفش پاشنهبلن...نمایش بیشتر
اولین نفری باش که میپسندی
?داستانکوتاه
✒تغییر
- کاش اونموقع منم میرفتم کارخونه چه میدونم لوازم آشپزخونه؛ یا اسباببازی؛ یا... .
- چه میدونم هر چیزی غیر از مانکنسازی. واقعا بدم میاد اینجا پشت ویترین وایستم و مردم بیان ...نمایش بیشتر
Hami
چقدر زیبا. داستان کمر قرضی یا مانکن آقای براری را خوانده اید؟ همانی که داستان برگزیده جشنواره واژه چین شد . در همین مبحث و خلاق بود. روایت خنده دار و پر کنایه و در عین درون مایه طنز به حوادث اجتماع و مشکلات و قتل های ناموسی و اتفاقات اینچنینی پل میزد. روایت عشق مانکن مردانه به مانکن درون مزون...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
1
- مارچ 25, 2022
گروههای ویژه
کتابخوانی
انجام پروژه
کتابخوانی
تخصصی

















دوست داشتن 1- ژوئن 25, 2022
دوست داشتن- ژوئن 26, 2022
دوست داشتن 1- ژوئن 25, 2022
دوست داشتن- ژوئن 26, 2022