سرگرمی
عاطفه فرخی فرد
زندگی می کند در
مرکزی, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
بنام خدا.
خیابان یکطرفه
از اتوبوس که پیاده شدم هوا دَم داشت، از آن شرجیهای لعنتی که پیراهنت را به تن میچسباند.
کولهام را روی شانه جابجا کردم و شال زیتونیام را که با مقنعه قبل از پیاده شدن عوض کرده بودم روی سر مرتب کردم. آینهی کوچکی از جیب مانتوام بیرون آوردم و صورتم را درآن برانداز کردم.
با آب دهان ابروهای پیوستهی مشکیام را صاف کردم و جوش روی گونهام را ترکاندم.
اتوبوسی چند متر آنطرفتر مشغول سوار کردن مسافر بود، دود اگزوزش یک راست توی ریهام جا خوش کرد.
گوشهای ایستادم بوی گازوئیل نفسم را تنگ کرد. صدای بوق بود که میآمد و فریادهای گوش خراش شاگرد راننده. " فاروج-شیروان -بجنورد. فاروج -شیروان- بجنورد یه نفر"
پیرزنی نشسته بود روی جدول و زنبیل قرمز رنگ زهوار در رفتهاش را جلوی پاهایش گذاشته بود.
"کره گوسفندی. تازَهی تازَهیَ
با من پیاده شد. موهای حناییاش از عرق چسبیده بود به پیشانیاش.
ساعت مچیام را که نگاه کردم یک ساعت از قرارمان گذشته بود. "اگه نیاد" از ذهنم رد شد که پژو پارس نقرهای ترمز کرد جلوی پایم. لاستیکهای پهنِ براقش چشمم را زد.
شیشهی دودی سمت شاگرد پایین آمد و صدایی مردانه نامم را صدا زد:"مریم!"
مریمش را قشنگ ادا میکرد، برعکس خانوادهام که صدایم میکردند " مَیرَم".
شاید همین مریم گفتنهایش بود که شیفتهام کرد. نمیدانستم نامم چنین آوای دلنشینی دارد!
بعد از هفتهها پیامک بازی در دنیای مجازی اولین بار بود که میدیدمش.
همان چهرهی جذاب که دلم را برده بود. دستش را حلقه کرده بود دور فرمان. عینک دودیاش را گذاشته بود روی موهای فر خوردهاش و یک طرفه به سمت شاگرد لَم داده بود.
اطراف را پاییدم نه از ترس، از ذوق دیده شدن وقتی سوار چنین ماشینی میشوم!
لبخندی زدم و در را باز کردم. پیرزن نگاهم کرد و سری با تاسف برایم داد. توجهی نکردم و سوار شدم، بوی تند ادکلنش در اتاقک ماشین پیچیده بود. دلم آشوب شد. کت و شلوار طوسی رنگی با پیراهن سفید پوشیده که دکمههای آنرا تا زیر گردنش بسته بود.
موهای بیرون زده از زیر شالم را داخل دادم و کمرم را به پشتی صندلی چسباندم.
"خوبی؟ کی رسیدی؟"
اگر از پشیمان شدن بین راه و معطلی نیم ساعته برای رسیدن اتوبوس جدید فاکتور میگرفتم میشد یک ساعت.
نگاهش کردم، مثل عکسهایش بود، همان ابروهای پیوستهی مشکی که اخمویش کرده بود و چال روی گونه.
شیشه را بالا داد، آهنگی در ضبط ماشین پلی کرد و راه افتاد.
" از عکسات بچهسال تری"
چیزی نگفتم. بچه بودنم را چه زود فهمید. آخر کدام آدم عاقل دویست کیلومتر راه را میکوبد میآید تا مرد رویاهایش را که فقط در حد چند بار تلفن صحبت کردن و روزها چت کردن میشناسد ببیند؟
وقتی گفته بودم بیاید شهرستان ما هزار دلیل آورد که کوچکترینش" راه دوره" بود.
"چطوری پیچوندی؟
دوباره خندیدم و اینبار ردیف دندانهایم را هم به رخش کشیدم.
برای بهقول او پیچاندن روزها فکر کرده بودم.
"خب حالا کجا بریم؟
بند پارچهای کوله پشتیام را دور انگشت اشارهام حلقه کردم.
"هر جا که بشه بیشتر همو دید، باید تا عصر برگردم یک ساعت و نیم توی راهم فقط"
خواستم به او بفهمانم برای دیدنش چه مسیری را طی کردهام.
از اردوی رادکان گذشته بودم تا بتوانم ببینمش.
"مشکلی نیست جيگر، شاید خودم رسوندمت"
گل از گلم شکفت، در صندلی ماشین فرو رفتم. اینبار دکمهی مانتوام را در دست گرفتم و به عادت همیشگی چرخاندم.
"یه کافه هست طرفای طرقبه دنجه دنجه"
به صورت سفیدش نگاه کردم و مژههای بلندش که تا زیر ابروهایش میرسید. بعد برق ساعتش.
خانوادهاش هیچ وقت راضی نمیشوند عروسشان شوم.
"دانشگاه نداشتین امروز؟"
تمام تلاشم را کرده بودم تا لهجهام را پنهان کنم.
"بخاطر تو نه"
در ابرها سیر میکردم، چه کسی میدانست که یک پیامک اشتباهی در گروه تلگرام کار را به اینجا میکشاند؟ چه کسی گفته است که درس خواندن در فضای مجازی بد است؟
انقدر شیفتهاش شدم که با پا نه با سر تا اینجا آمدم و اگر لباسهای رنگ و رو رفتهی مدرسهام نبود و کوله پشتی سنگینم که خوراکیهای اردوی نرفتهی امروز را در خود داشت همان یک ساعت هم بین راه پشیمان نمیشدم.
پدرم کشاورز بود، از آن کشاورزها که هر سال آفت درختهای انگورش را بی نصیب نمیگذاشت و کم آبی هم دست به دستش میداد که سال به سال انگورمان نصف شود. مادرم همین انگورهای نصفه نیمه را که هر خوشهاش چند دانهی له شده و کشمش شده داشت را نشسته درون پاتیل میریخت و گرد مخصوصش را روی آن میپاشید و از همین انگور کمِ عسگری شیره میساخت و میفرستاد شهر، یعنی همینجا. ناب ترین شیرهی انگور منطقهی ما دستپخت مادرم بود.
دستم را توی کولهام فرو کردم و شیشهی شیرهی انگور را لمس کردم، دیگ هنوز داغ بود که برداشتم، برای مدیر مدرسهمان به اصطلاح. همین شیشهی کوچک را مادرم اگر میفروخت پول کارگری یک ساعت در کارگاه قالیبافی بود.
جرات نکردم بیرون بياورمش، این ماشین و این بوی ادکلن و موهای ژل خورده و لباس اتو کشیده کجا، حیاط پُر پِهِن ما و بوی کاه و روغن حیوانی کجا. همین که میدانست شهرستانیام کافی بود.
گفته بود پدرش کارمند است، کارمندی که به قول پدرم خَرَش میرفت. هر وقت کارش در شورا گیر میکرد این را میگفت:" آدم که خرش نره کلاهش پس معرکه یِه "
مادرش هم خانهدار ولی از آن خانهدارهایی که ناخنشان همیشه بلند است و بوی سبزی سرخ کرده نمیدهند، از عکسشان فهمیده بودم وِالّا من که بویشان نکرده بودم.
کنار کافه که پارک کرد هنوز دستم توی دستش بود.
اولین نامحرمی که لمسم کرده بود.
نرمی پوستش قلقلکم داد، با تمام کرمهایی که از صبح به دستم مالیده بودم بازهم دست او از دست زنانهی من نرمتر بود. اگر پدرم میفهمید جایم یک روز زندانی شدن در زیر زمین بود، همانجا که انگورها را شِغار میکنیم.
کولهام را روی پاهایم جابجا کردم و از آیینهی سایهبان ماشین صورتم را نگاهی انداختم، هنوز رژلب که ناشیانه در دستشویی بین راه روی لبم مالیده بودم رنگ داشت. همین را دیشب از کیف لوازم آرایشهای مادر که ته ماندهی خرید عروسیاش بود برداشتم. بوی ماندهی پارافینش دیوانهام کرد.
شالم را مرتب کردم و پیاده شدم. دکمهی پایین مانتوام در چشم به هم زدنی روی آسفالت خیابان افتاد و تلوتلو خوران خودش را توی جوی پر آب کنار کافه غرق کرد.
به روی خودم نیاوردم و در را بستم و به سمت کافه برگشتم. به کاپوت ماشین تکیه دادم و نگاهم را دوختم به نئون های قرمز و نارنجی آن که چشمک میزد.
گرما در تنم بیداد میکرد، آفتاب بالای سرم بود و خنکای نسیمی از درختان چنار اطراف کافه شالم را تکان میداد.
"بریم"
برگشتم تا از راه رفتن کنارش غرق لذت شوم. دستم را دراز کردم تا دستش را بگیرم، لبخند روی لبم ماسید، پاهایم خشک شد و زبان به کامم چسبید.
قدش کوتاهتر از من بود، خیلی کوتاهتر. نگاهی به کفشهای پاشنه بلندم کردم. با چه شوقی در اتوبوس با کتانیهايم عوضشان کرده بودم.
نزدیکش ایستادم، موهای بیرون زده از سوراخ گوشش را میدیدم. پس کتانی ها هم افاقه نمیکرد.
چرا پشت فرمان اینچنین دیده نمیشد؟ حتی توی هیچ کدام از عکسها.
دستش را نگرفته راه کافه را پیش گرفتم. وارد که شدیم احساس کردم همه نگاهمان میکنند و ریسه میروند از دیدنمان.
ادکلنش بد بو شده بود، لباسهایش چروک.
کفشهایمان را در آوردیم. بوی تند جورابش هم حالم را بدتر کرد.
بوی آب گندیده شبیه بوی ماست کیسهای که مادرم مایه میزد ومگسها دورش جمع میشدند.
کنارش با فاصله و معذب نشستم. قالیِ زیر پایمان چرک مُرد شده بود و چند سوختگی ناشی از تراشههای ذغال رویش خودنمايي میکرد.
پایش را دراز کرد، کوتاه قد بودنش بیشتر به چشمم آمد.
مادرم در نظرم آمد، با همان شمایلی که عصبانیاش میکردم.
"بیرَد بِری مَیرَم با ای شو یافتنت"
دَم هوا بیشتر شد، به پشتی تکیه دادم و کولهام را کنارش درست در فاصلهی بینمان گذاشتم.
"بعد کافه بریم باغ رفیقم؟ همینجاست نزدیکه"
هوا گرمتر شد، گونهام گلولهی آتش شد و گرما از چشمهایم بیرون زد.
"نه دیگه دیرم میشه. میترسم اتوبوس تموم بشه.
آدامسی از جیب کتش در آورد و در دهان گذاشت.
"تا ده شب اتوبوس هست"
مگر نگفته بود خودم میرسونمت؟
بغ کردم، کاش میشد گریه کنم. چند ماه وقتم را برایش تلف کرده بودم؟ اردوی امروز را چه ساده از دست دادم.
آدامسش را طوری میجوید که یک گوسفند جو میجوَد.
"نه ممنونم"
نمیدانم چرا راه و بیراه تشکر میکردم مگر چکار کرده بود؟
الان بچهها در ییلاق برج رادکان مشغول عکاسی بودند و من اینجا در حال پَرپَر زدن.
"بههرحال حیفه این همه راه اومدی اینجا رو ندیده بری."
برایم مهم نبود. فقط دوست داشتم بستنی لعنتیاش را زودتر بیاورند تا بخورد و مرا تا پلیسراه برساند و سوار اتوبوس شوم و برای همیشه فراموشش کنم.
نگاهم میکرد و من بیشتر در پشتی فرو میرفتم.
"چه ساکتی؟ پشت تلفن که خوب بلبل زبونی میکردی؟"
چه میگفتم؟ میگفتم آنجا هنوز نمیدانستم کوتولهای؟
ادامسش را از دهان تف کرد چند متر آنطرفتر بین درختان چنار.
"کاش کلاسم رو میرفتم"
چشم دوختم به قاشق بستنیاش که نزدیک دهانش برده بود.
بستنیای که او سفارش داده بود کجا و بستنی رادکان کجا؟
" چه میدونستم این همه ازم میترسی"
" نه! فقط دیرم میشه"
دیگر چیزی نگفتم. ظرف بستنیام را جلو کشیدم و قاشقی از آن خوردم، گرمای تنم پایین آمد.
صدای قهقههی دختر و پسری از تخت کنار ما بلند شد، اولین قرار عاشقانهای که در ذهن بارها ساخته بودم چه بیرحمانه غمگین بود.
ساعت نمیگذشت، انگار با من لج کرده بود و قصد تمام شدن نداشت.
" از اینجا تا جایی که سوار شدم خیلی راهه؟"
سرش را به سمت من گرفت و از چشمچرانی و دید زدن تخت بغلی دست برداشت.
"یادت نیست؟"
نه یادم نبود، در ماشینش بهقدری غرق شده بودم که نفهمیدم چه مسیری را طی کردیم.
"راهی نیست"
"میشه زودتر بریم؟"
نگاهی به ساعتش کرد.
" هنوز نیم ساعتم نیست اومدی"
چرا برای من اینهمه طولانی شده بود؟
"باغ نمیای؟"
پوست لبم را جویده بودم. خونش بیرون زده بود. نوبت ناخنهایم شده بود.
سرم را پایین انداختم جرات نه گفتن نداشتم، نمیدانم چرا؟
دختر و پسر نشسته در تخت بغلی قصد رفتن کردن. پسر از تخت پایین آمد و دست دختر را گرفت. کفشهایش را جلوی پایش جفت کرد و خم شد بندهای آنرا را بست.
پاهایم را جمع کردم، سوراخ جورابم را با دست پوشاندم و نگاهش کردم.
کافه خلوت شده بود و بوی سیگار بیشتر.
ترس تمام وجودم را در بر گرفت. دستم میلرزید و مثانهی پُرم در حال ترکیدن بود. هر آن نزدیک بود اشکم جاری شود.
از جا بلند شد. سرم را بالا گرفتم. موهایش در نور آفتاب برق میزد.
" آژانس میگیرم باهاش برو. من باید برم جایی کار دارم نمیرسم برسونمت"
دلخور شدم، حتی با اینکه دیگر نمیخواستمش.
در چشم بههم زدنی از جا بلند شدم. کفشهای پاشنه بلندم را درون کوله تپاندم. کفشهای کتانیام را از کوله در آوردم، گذاشتم جلوی پاهایم و لبهی تخت نشستم و بدون بستن بندهایش با سرعت از کافه خارج شدم.
توی ماشین که نشستم هنوز بهت زده نگاهم میکرد. در را که بستم خم شد و از شیشهی پایینِ صندلی جلو، عقب را نگاه کرد و گفت:
" ببخشید دیگه من پول نقد نداشتم حساب کنم"
چیزی نگفتم، لال شده بودم.
"رسیدی پیام بده"
گلویم درد میکرد، بغض سنگینی راه نفسم را گرفته بود. ماشین که حرکت کرد به عقب برگشتم، هنوز ایستاده بود، مشغول شماره گرفتن با گوشیاش شد.
ناخودآگاه دست بردم و گوشی تلفنم را لمس کردم شاید منتظر تلفنش.
خیابان یکطرفه و خلوت بود، چنارهای اطراف خیابان در باد جولان میدادند. راننده رادیواش را روشن کرد و مسیر را در پیش گرفت. مرتضی پاشایی با بغض میخواند:
"واسه من دیگه عاشقی جادهی یک طرفهست. میمیرم بری آخرین دفعهست"
دلتنگ اردویی شدم که بخاطر دیدنش نرفتم. دلتنگ دکمهی مانتوام که در جوی آب جا مانده بود و دلتنگ شیشهی شیرهی انگور ناب مادرم که قبل از پیاده شدن روی داشبورد ماشینش گذاشته بودم.
****
*رادکان روستایی اطراف مشهد با برجی تاریخی یادگار خواجه نصیرالدین طوسی که بستني معروفی دارد.
لیلا جلینی
خیلی خیلی خوب بود. یهبار نظر نوشتم پاک شدی... جملات آخر داستانت بخصوص عالی بود. آفرین
-
دوست داشتن
1
- می 22, 2022
فاطمه رحمانی
زندگی می کند در
تهران, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
بنام خدا
خانهای که در آن زندگی میکردیم خیلی باصفا بود. میگویم بود چون دیگر نیست. صفایش را داد به خیلی چیزهای دیگر مثلا خانهدار شدن من، مستقل شدن برادرم و خرج دوا و دکتر مادرم.
خانهی باصفای ما یک درخت شاتوت داشت و شاخههایی که تا پشت بام میرسید. یک محل بود و خانهی ما. سر دونبشِ خیابانی گشاد که سرتاسرش درخت توت داشت و شاهِ توت هایش در حیاط ما .
از وقتی قرارشد خانهی دویست متری مان که صد و پنجاه مترش حیات بود جایش را بدهد به آپارتمانی چهارطبقه حرف درخت شاتوت شد و سر راه بودنش. مادرم میگفت جوری ساختمان را بنا کنیم که درخت سرجایش بماند پدرم میگفت اگر بشود عالیست و معمار گفت نمیشود.
نقل درخت شاتوت تنها نقل یک درخت نبود، کودکیامان بود که با درخت قد کشید و میوه داده بود.
شاتوت های درخت بساط مربای زنان فامیل بود، چادر عروسی من زیر همین درخت بُرش خورده بود و شب حنابندان خواهرم به شاخهای همین درخت ریسه بستیم.
خانه که پیاش ریخته شد اولین کار پدرم کاشتن نهال شاتوت بود. نهال لاغر که گوشهی حیات پا گرفت خانه هنوز سفید کاری نشده بود. دیوارهایش کاهگلی بود و از سقفش آب میچکید البته وقتی باران میبارید . آن موقع ها ایزوگام نبود، لایهای قیر را روی گونی میکشیدند و روی بام پهن میکردند منتظر خشک شدنش میماندند. تابستانها حق بالا رفتن از دیوار و پا گذاشتن به پشت بام را نداشتیم که اگر اتفاقی گذرمان به بام میافتاد تا مچ پا در قیر داغ فرو میرفتیم و بعدش باید ساعتها پاهایمان را در نفت میخواباندیم.
هنوز خانه در نداشت که درخت آمد و شد دَرش. پنجره نداشت که شاخههایش شد پنجره و برگهایش پناه برای موقعی که مادرم هوس آرایش به سرش میزد ودوست داشت موهای خرمایی اش را افشان کند.
شش نفر آدم باید میچپیدیم توی یک اتاق که حیات درندشت بماند، بزرگ و دلباز. حیاطمان خاکی بود، از آن خاکی ها که وقتی آب رویشان میریختی بوی بهشت میداد- ویار یک زن باردار- از در ورودی تا اتاق مهمان با پردههای حریر شیری که کنار آشپزخانه بود و آن طرفش اتاق خواب با یک پنجره سرتاسری بزرگ کلی راه بود. نخ محکمی را از لای درز آهنی درب ضد زنگ خوردهی حیاط رد کرده بودیم و لای آجرهای سیمانی با چوب کوتاهی آویزان، که اگر کسی در زد برای باز کردن آن جنگ جهانی در خانه شروع نشود که چه کسی برود و در را باز کند.
خانهای که در آن زندگی میکردیم باصفا بود ، حتی با اینکه لای سوراخ آجرهاییش پر از مارمولک بود و شیر آب حیاطش در زمستانها یخ میبست و تابستان ها نمیشد به آن دست زد. دیوارهایش کوتاه بود و درب حیاطش زنگ زده.
تابستان ها سایهی درخت شاتوت بساط عصرانه زنان محل را به خانهی ما میکشاند. قلیان چوب تنباکوی زهرا خانم از شاخههای خشک همین درخت چاق میشد و در آخر هم آب کُرکُرش را پای همین درخت میریخت و هر کسی سراغ کار خودش میرفت. بساط عصرانه که جمع میشد تازه یادمان میآمد چه حرفها که باید میزدیم و نزدیم.
خانه صفایش را از درخت گرفته بود و درخت ریشهی بزرگش را از حیاط. وقتی درخت قطع شد و جایش را ساختمانی نوساز چندطبقه گرفت که صدا از پنجرهایش بیرون نمیرفت، آشپزخانهاش هود داشت که بوی سوختگی غذا را لو نمیداد، درش زنگ داشت و آیفون، بامش ایزوگام بود و حیاطش موزائیک دلمان گرفت، از آن گرفتگی ها که با هیچ چیز باز نمیشود.
خانهای که در آن زندگی میکردیم خیلی باصفا بود، از آن صفاها که الان خاطره ست و بعدا میشود آرزو.
بنام خدا
خون چیز عجیبی نیست، یعنی خیلی خاص نیست مثل دست یا زبان یا هر عضوی از بدن. اما گروهش فرق دارد، دست در گروه خاصی قرار نمیگیرد ولی خون چرا. مثلا پدرم که گروه خونیاش oمنفی ست و هربار که از سازمان انتقال خون برایش پیام های فدایت شوم میآید او بادی به غبغب میاندازد که بله "قرمزته" حال این آدم منکر رگهای آبی زیر پوستش است! قرمزته در نظر او همان خون سرخش است که متمایزش کرده یک پرسپولیسی دو آتیشه.
همین آدم وقتی اخبار گوش میدهد و خبرهای اختلاس و احتکار و اجحاف و اختلاف را میشنود پشیمان میشود از خونی که سالها پیش روی دیوارها به یادگار گذاشته است یا حیفش میآید از خون بازوی دست راستش که در عملیات فتح روی خاک عراق ریخته است. راضی نیست است این همه جوان پرپر شده باشند و در خون خود غلتیده تا عدهای با اختلاس در کانادا ویلا بسازند و به ريشش بخندند و کسی نتواند پیدایش کند. اینجاست که تف میاندازد به هر چه خون است و در ذات خراب آدمی در جریان.
خون چیز عجیبی نیست ولی همین مایع قرمز رنگ که اگر راکد بماند لخته میشود جوشش عجیبی دارد.
همان آدم بالا، پدرم را میگویم هر بار تهدید کشوری را بشنود سینه سپر میکند و حاضراست برای مملکت جانش را بدهد و روبهروی ترامپ بایستد و سیلی محکمی توی گوشش بخواباند و به او بفهماند هیچ وقت یک ایرانی را تهدید نکند. میگوید "انقلاب نکردیم که هر بی سرو پایی برایمان شاخ شود" خون ایرانی هیچ وقت از حقیقت طلبی نخواهد ایستاد این جمله را وقتی در دستاوردی پیروز هستیم به زبان میآورد البته! اینجاست که خونش بیارزش میشود و حاضراست برای دفاع از مملکت آن را بدهد.
خون خیلی خاص نیست ولی حکومت ها برای این مایع غلیظ که رنگش از سرخی به سیاهی میزند و بویش متمایز است سرنوشتشان تغییر کرده مثل خونی که در حمام فین کاشان ریخت یا خونی که در مسجد گوهرشاد به پا شد، یا خون ابهی حادثه هفده شهریور.
خون رابطهي مستقیمی با موفقیت دارد، هربار کسی پلههای ترقی را طی کند و درهای پیشرفت یکی یکی برایش باز شود خون اصیل غیرت ایرانی در بدنش جریان دارد و این آدم اگر ناکام بماند و دستش به مدال نرسد حالا هر مدالی آنجاست که شانس با او یار نبوده است فقط شانس..
مثلا خود من نمیدانستم جستار چیست گشتی در اینترنت زدم و چیزی دستگیرم نشد با این حال خواستم از قافله عقب نمانم که شروع کردم به نوشتن اگر موفق شوم که خون ایرانی در رگهایم است و یک ایرانی همیشه سربلند است اگر هم نه شانس با من یار نبوده است و این چیزی از ارزشهای من نخواهد کاست:?
فاطمه عشقی نژاد
زندگی می کند در
تهران, ایران.
1 نفر دوست داشت
من و شُغلم.
حکما کسی که به محض دیپلم گرفتن هوس شوهر کردن به سرش میزند نمیتواند شاغل باشد.
خانه داری از نظر خیلیها شغل محسوب نمیشود، این خیلی ها که میگویم یکیشان مادرشوهرم، راه دور چرا بروم همین مادرم. همیشه ورد زبانش است که چرا من مثل دختر زهرا خانم کارمند شرکت گاز نشدم که هر وقت قبض گازشان زیاد میآید برایشان درست میکند و تخفیف میگیرد. یا مانند مونا در فلان بیمارستان کار نمیکنم که برای نوبت گرفتن از دکتری حاذق روزها منتظر خبر همین مونا نباشد. یا چرا نتوانستهام در شرکتی تایپیست شوم تا دستم توی جیب خودم باشد و منت هر کسی را نکشم، این هر کس شاید منظورش شوهرم باشد، البته که اوست! وقتی برای خریدن کوچکترین چیزی باید صبر کنم بلکه آقا اجازه صادر دهند.
اصلا شغل چیست؟ یعنی هر کس کاری بکند که درآمد نداشته باشد کار محسوب نمیشود؟
مگر یک زن که صبح با استرسِ چه درست کنم از خواب بیدار میشود کار ندارد ؟
همین دیروز که با کلی بيچارگی فرشها را شامپو کشیدهام تا زحمت شستنشان به دوش پدرم نیافتد کار نبود؟
بچه ها مشغول خوردن انار بودند آن هم روی قالیهایی که سفیدیاشان چشم آدم را میزند، چنان جیغی برسرشان زدم که طفلکیها مانند مار گزیدهها نمیدانستند در کدام سوراخ جا شوند. غافل ازاینکه نیمی از انارهایشان را روی فرش ریخته بودند و با پاهایشان رویش راه رفته بودند. اگر جیغ نمیکشیدم فوقش یکی دو دانه روی فرش میریخت، نه نیمی از کاسه که مجبور شوم چنان بسابَم بلکه سرخی اش کمتر شود. تازه کلی هم استرس داشته باشم که اخم های مادر را چه کنم با این بچه تربیت کردنم!
غذای روی گاز را بگو، باب میل همسر جان نشده، من چه کنم که برنج ایرانی فرد اعلایش تو زرد از آب درآمده و شِفته میشود حالا میخواهد کیلویی فلان قَدر هم پولش را داده باشد.
متلک هایش دل سنگ را آب میکند چه برسد به منی که از تماشای انیمیشن کودکانه ای هم اشکم در میآید.
-از صبح بری مثل سگ کار کنی شب خسته و کوفته برگردی این هم غذا.
بعد قاشقش را بگذارد روی میز و با حالت قهر بنشیند روبهروی تلويزيون.
مگر من از صبح پا روی پا انداخته ام و مشغول تماشای سریال های شبکه جم بوده ام یا در فلان آرایشگاه نشستهام سرگرم مانیکور ناخنهایم !
چهار طبقه راه پله تمیز کردهام، چون شرکت نظافتی مبلغش خدماتش را به نرخ خون پدرش محاسبه میکند. سرامیکها را طوری تی کشیدهام که عکست را در آن میبینی، پایه های منبت کاری شدهی مبلها را چنان سابیده ام که بوی چوبش را حس میکنم. مدرسهی بچهها جلسه بوده و شرکت کرده ام آن هم مدرسه ی پسرانه ای که هر گوشهاش را بنگری مردی ایستاده دفتر و کتاب بدست. مرد که میگویم منظورم دانش آموزان است که هرکدامشان ریش و سبیلی برای خود به هم زده اند.
شغل من مانند کارگرهای خدماتی شستن و رُفت و روب است. بدون دست مزد اما.
مانند معلم های سر خانه کنار بچهها نشستن و دیکته گفتن، ریاضی حل کردن، پاسخ دادن به سوال اجتماعی و مشغول شدن به انواع آزمایشات علوم .
مانند تعمیرکارها بیشتر روزها مشغول تعمیر سیفون ظرفشویی هستم که آب میدهد یا کابل آنتن را درست کردن که از جایش درآمده. سیم فاز و نول را به هم وصل کردن برای لحظهای روشن شدن چراغ انباری.
مثل یک باغبان سروسامان دادن به گلخانهی کوچک خانهام که وقتی کسی دید، شوهر جان بادی به غبغب بياندازد، دستانش را دور کمرش حلقه کند و بنازد به خودش و سلیقهی گلدان خریدنش. یا حتی وقتی خورش فسنجانم خوب جا میافتد و روغن رویش را میگیرد ببالد به گردوی اعلایی که خریده!
در مهمانی ها گوشهای کز کنم وقتی دخترعمویم از ترفیع شغلیش میگوید و شوهرش کیف کند از داشتن زنی چون او وقتی حقوقش بیشتر از حقوق اوست که دیگر برای پرداخت حقوق پرستار بچهشان و کارگر خانه اشان کمتر در مضیقه میافتند.
مادرم گوشهای چشم و ابرو بیاید که" بفرما، یاد بگیر دختره بلد نبود دماغش رو بکشه بالا ".
یا مادرشوهرم که بنالد مردم شانس دارند از عروس والا....
شغل من خانهداری ست. زنی که دانشگاه نرفته است ولی خوب بلد است جدول حل کند. بداند خبرگزاري معروف انگلیس میشود ایندیپندنت.
پزشکی نخوانده ولی میداند وقتی کودکش از دل درد مینالد چه به او بخوراند که دردش را درمان کند. نام تمام داروها را میداند، مثلا برم هگزین که برای سرفه است و با گل ختمی خودمان برابری میکند، دی سیکلومین برای دل درد است و میتواند تهوع هم درمان کند.
وقتی کودکش میپرسد پايتخت مجارستان کجاست سریع بگوید بوداپست و اگر پرسید طولانی ترین رشته کو نامش چیست وقت تلف نکند در گفتن" آند"
در تماشای بازی فوتبال کنار پسرهایش بنشیند و مانند یک مفسر حالا فردوسی پور هم نشد مشکلی نیست، تفسیر کند گل آفساید تیم رقیب را، یا کرنلی که دفاع چپ با تمارض از حریف گرفت.
پشت فرمان بنشیند و مثل شوماخر بگازد در خیابانهای شلوغ اطراف حرم تا مادرش که از زیارت فارغ شده و تازه یادش آمده او ساعتها منتظرش ایستاده ومی غّرد که کجا بوده است که پاهایش خشک شده را تا خانه برساند و نگذارد مادرش بفهمد ماشین در چهارراه پائین خاموش کرده است و او مجبور شده تمام فیوزهای جعبه فرمان را یکی یکی چک کند و دوبارهسرجایش وصل کند.
وکیل نیست ولی میتواند از حقش دفاع کند وقتی در صف بانک، مردي جایش را میگیرد به هوای اینکه ماشینش را جای بدی پارک کرده است.
نرخ سود بانکی را خوب حساب کند یا بگردد ببیند کدام بانک وام بهتری اعطا میکند. اگر فلان طلا را نخرید چون اجرت ساختش بالاست ایرادی ندارد.
خلاصه زنی مثل من کارمند نیست، کارگرهم نيست، دکتر نیست، مهندس هم نیست ولی شاغل است به شغل شریف خانهداری.
زنی که وقتی شب بعد از خوابيدنِ همه دفترش را باز میکند تا بنویسد، از علاقهاش، از آرزوهایش، از فرداهایش، یا تمرینهای کلاس نویسندگی اش که زودتر از همه ایمیل کند تا استادش بنازد به شاگرد وقت شناسی چون او صدای غرغر بلند میشود که" الان چه وقت نوشتن است صبح که بیکاری بنویس". او بلند شود همان لامپ کم سو هم خاموش کند و ساعتها در نخوابیدن هایش غرق شود. با آنچه میخواسته بنويسد و ننوشته کلنجار رود و در آخر فراموش کند چه شخصیت ها که ساخته بود و از یادش رفته است.
صبح اما بچهها هوس خوردن کرفس کردهاندو او سبزی اش را در فريزر ندارد، یادش میآید فردا نوبت دندانپزشکی دارد درحالی که مدتهاست دیگر درد دندانش را حس نمیکند.
لیلا جلینی
چقدر خوب از سختیهای این شغل بی جیره مواجب نوشتی . دمت شما گرم( ایموجی گل و چادر گلگلی و بوی گلاب و زعفرون)
-
دوست داشتن
2
- دسامبر 20, 2021
خاطره یزدان
الحق که نویسنده توانمندی هستین، ممنون که انقدر زیبا توصیف کردین
-
دوست داشتن
1
- دسامبر 20, 2021
مریم خواجوی
خیلی زیبا نوشتید. کلی قلب برای شما مادر همه فن حریف و دوست داشتنی با شغل شریف و ارزشمند مادری و خانهداری.
-
دوست داشتن
1
- دسامبر 25, 2021
بهناز بدرزاده
خیلی خوب نوشتی عزیزم. خانهداری سختترین شغل دنیاست. یک مادر خانهدار و نویسندهی خوشقلم.❤
-
دوست داشتن
1
- ژانویه 20, 2022
گروههای ویژه
کتابخوانی
تخصصی
کتابخوانی
کتابخوانی



















