شاعر و نویسنده اهل کرج
دربارهی من
اجتماع، کامیونیتی
انجام پروژه
کتابخوانی
کتابخوانی
داشتم به این فکر میکردم که هر اتفاقی که توی زندگی واقعی ما به وجود میآید، یک داستان کوتاهِ کوتاه محسوب میشود. تو همین فکر ها بودم و از عرض خیابان میگذشتم. ساعت از دوازده شب گذشته بود. وسط چهارراه بودم که چراغ سبز شد. با صدای سرگازِ ماشینها قدم هایم را تندتر کردم. رد شدم. کنار خیابان ایستادم چشم هایم را از سر تمرکز و فکرهایی که تو سرم میچرخید، میخکوب آسفالت خیابان کرده بودم.
به این فکر میکردم رفتار ما آدم ها چقدر میتونه روی هم دیگه تاثیر بذاره. امروز که سرکار بودم، با یکی از مشترهایمان که سیبیلهای پر پشتی هم داشت، مشغول گپ زدن بودم. سیبیل هایش آنقدر زیاد بود، حرف که میزد لب هاش دیده نمیشد، میگفت: 《جواد جان تو سِنت هنوز کمه، مونده تا سرد و گرم رو بچشی، ولی یادت باشه، با هر کس هر جور رفتار کنی، برخوردشون هم با تو همونجوریه. بگی های، هوی میشنوفی، بگم جان، جانم میشنوفی.》
با صدای بوق ماشین سرم را بالا آوردم. گفتم: 《سه راه دانشکده》 رد شد. به انتهای خیابان نگاه میکنم. تک و توک ماشین میبینم.
سمند زرد رنگی نزدیک میشود. از چراغ هایش میفهمم.سرعتش زیاد است. سرم را خممیکنم 《سه راه دانشکده؟》
چند متر جلوتر روی ترمز میزند، دنده عقب میگیرد. ماشین نو نواری است. هنوز نایلون های روی صندلی اش را برنداشته. درست جلو پایم نگه میدارد. سرم را خم میکنم 《سه راه دانشکده قربان؟》صورت استخوانی و سیبیل های جو گندمی دارد. با سر اشاره میکند که بیا بالا.
در عقب را باز میکنم. نیمی از بدنم را داخل ماشبن جا میکنم و در همان حال سلام میکنم و میگویم خسته نباشید. از آینه نگاه میکند، لبخند معلومی میزند و با نرمی میگوید:《سلام، جانم، سلامت باشی، بفرمایید بفرما》
تمام تنم را روی صندلی ول میکنم. دستم خوب نمیچرخد و درِ ماشین را محکم میبندم. راننده یکهو برمیگردد: 《هووووووششششش حیوون در طویله است مگه، برو پایین برو پایین بابا، زدی خار در رو...》
از ماشین پیاده میشوم. هنوز چیزهایی میگفت که من نمیشنیدم. پایش را روی پدال محکم فشار میدهد و میرود.
تو یک پروانه را، میان مرز دو آبادی رها کن
پرواز میکند
مهم نیست از کدام آبادی آمده است
غم غربت نمیداند چیست وقتی که گل همدم اوست
من نیز تو را چنین دوست میدارم
بیا دستم را بگیر
به هر طرف که میخواهی ...نمایش بیشتر
فوریه 22, 2021
239 بازدید
بوس ، آغوش تا پيروزي
شعار مردم بود در ميدان ها
يک روز خوب امده بود انگار
از ازادي پر بود زندان ها
بيرق ميخنديد
اسلحه ها گريان
اهسته جان ميگرفت دوباره
ادميزاد، حيوان
خون فقط در رگ ها بود
نه، ناخواسته روي لب مهمان
گلوله های سرخ سربی در دست زن ها بود
كه ميكشتند مردها را
به ضرب لب هاي عريان
بوسه آزاد بود
حق و حقوق يكسان
زن زن را ميبوسيد
مَرد را اگر ميبود امكان
بوس آغوش تا پيروزي
روياي ما و انسان هاست
رويايي كه نزديك است
رويايي كه شروع همه پايان هاست
و من در آن کوچه تنگ آشتی کنان
دیدم که لب به قهر بسته بودند دیوارها
و من امروز چه خوشنودم
که امروز هوا آفتابیست
که صدای پر پروانه و زیبای زاغ
امروز چقدر خالیست.
اطلاعات عمومی
- آرامگاه کدام نویسنده با صادق هدایت در یک گورستان قرار دارد؟
فوریه 22, 2021
196 بازدید
هر انسانی در زندگی خود سبک و سیاق مربوط به خودش را پیش میگیرد.
در واقع این خصلت ها و رفتار های خاص ما است که ما را به اطرافیانمان معرفی میکند. همین امر هم باعث میشود ما دوستان خودمان را انتخاب کنیم، یعنی نوع رفتار های ما دوستان ما را مشخص میکند.
این سبک زندگی ماست.
سبک در داستان رابطه نزدیکی با نحوه زیست ما دارد.
همانطور که نوع زندگی ما دوستان و اطرافیان ما را تشکیل میدهد، نوع نگارش داستان ما نیز، خواننده های ما را تشکیل مید هد.
اینکه ما در چه ژانری مینویسیم
اینکه درون مایه داستان ما عموما چه موضوعی را در برمیگیرد
اینکه لحن داستان ما چگونه است، و مابقی عناصر را چگونه در داستان پیاده کنیم، همه و همه در نهایت سبک نوشته ما را مشخص میکند.
بر همین اساس، امروزه مهمترین عامل در توفیق یک اثر، سبک نوشته آن اثر میباشد.
با وجود طیف وسیع مخاطب های دشعر و داستان، طبعا سلیقه های مختلفی هم وجود دارد.
گاه نویسنده آگاهانه دست به نوشتن در سبکی خاص میزند و مخاطب این سبک را هم میشناسد.
گاه نویسنده ناآگاهانه در حین نوشتن به سبک مورد نظر خود دست پیدا میکند. و با انتشار داستان مخاطب های خاص خودش را پیدا میکند.
سبک نتیجه تلفیق تمامی عناصر داستانی میباشد که گاه نویسنده هوشیارانه دست به این تلفیق میزند و گاه بداهه اینکار را بر اساس خوانده هایی است که کرده. دراین مورد عموما خلاقیت بسیار کمرنگ دیده میشود.
معلم گفت: عزيزم سخت نيست بنويس: بابا نان داد.
كودك با بغض نوشت: بابا سخت نان داد.
#داستان_كوتاه_كوتاه
اجتماع، کامیونیتی
27 نفر این صفحه را دوست داشتند
1 نفر دوست داشت
الهه جعفرپور
زندگی می کند در
گیلان, ایران.
1 نفر دوست داشت
ناهیدصدقیانی
زن.
زندگی می کند در
تهران, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
وحید رجایی
مرد.
زندگی می کند در
تهران, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
گروههای ویژه
تخصصی
کتابخوانی
کتابخوانی
انجام پروژه





















دوست داشتن 1- نوامبر 16, 2021