بازماندگان.
#داستان_کوتاه_کوتاه
#کرونا_ویروس
پی نوشت: کرونا ویروس واقعیت تلخی است و اگر زنده بمانیم سالهای بعد از ما به عنوان بازمانده یاد میشود.
می 25, 2021
دسته بندی: داستان و 1 دیگر
93 بازدید
امروز سومین روزی است که برای یافتن شهری بهتر بی وقفه در راه بودهام. ظهر تابستان است و هوا گرم، آفتاب چنان میتابد که گویی با من پدر کشتگی دارد. در این فصل سال و مخصوصا در این ماه کمتر کسی پیدا میشود که دل را به دریا بزند و راهی بیابان شود، مگر این که از جانش سیر شده باشد. مرا هم که میبینید، از مردم شهر سیر شده بودم، آنچنان که چندان فکری به انتهای مسیر نکردم. پنجره را گشودم و به سمت دریچه پریدم.
دروازهی شهری از دور پیداست، اگر کمی استراحت نکنم، بی شک آفتاب مرا قطره قطره در دل زمین فرو میکند.
شهر خلوت است. پیرمردی با قدمهای سنگین چرخی را به پشتش میکشد و سه مرد دور هم جمع شده و دربارهی مسئلهای که به گمانم مالی است، بحث میکنند. بازاریان هم که درون حجرهها منتظر مشتری هستند، تا هنر سخنوری خود را به کار بسته و به هر دشواری شده طرف مقابل را راضی به خرید کنند. در انتهای حجرهها حوض آبی به چشم میخورد، به سمتش میروم. کنار حوض درخت نارون بلندی است که در گرمای هوا بهترین مکانی است که میتوانم در آن استراحت کنم. زانوهایم را روی زمین قرار دادم و سرم را در آب فرو بردم، خنکی آب جان دیگری به من بخشید، برخاستم و به سمت نارون رفتم و زیر سایه اش نشستم. نگاهی به اطرافم انداختم، درست روبه روی نارون مسجد شهر قرار داشت، که کاشیهای آبی فیروزهای و گنبد زیبایش چشم هر رهگذری را به خود خیره میکرد. به گمانم سر ظهر و وقت اذان است. تا به حال پنج نفر وارد مسجد شدهاند.
از دور مردی لنگ لنگان به سمت حوض می آید و لباسش را تا آرنج بالا میزند و مشغول وضو گرفتن میشود. لباس سفید گشادی به تن دارد که گمان میکنم مال برادر بزرگترش بوده و مادرش برایش نگه داشته، البته فکر میکنم که مادرش سالهاست که از این دنیا رخت بسته است، زیرا خودش هم زبانم لال پایش لب گور است، به هر حال این لباس مال این جناب نیست. اذان تمام شده و دیگر کسی وارد مسجد نمیشود. پسر بچهای از حیاط مسجد خارج میشود و به سمت من میدود، کمی خودم را به عقب میکشم و نگاهم را میدزدم. کمی نزدیک میشود و لقمه نانی را که در دست دارد به دو نیم میکند و نیمش را به من میدهد. در تمام زندگیام هیچگاه چنین سخاوتی را ندیده بودم. در حالی که مشغول خوردن لقمه بودم مسجد از اعضا خالی شد و پسرک و مادرش هم بعد از خداحافظی از دیگران راهی کوچهی کنار مسجد شدند. به آرامی تعقیبشان کردم، در انتهای کوچهای باریک وارد خانهای خشتی شدند. در نیمه باز ماند و درون خانه کمی پیدا بود. حیاط تقریبا بزرگی داشتند، تعدادی مرغ درون حیاط جولان میدادند و پسرک که از فریادهای مادرش فهمیدم که ناماش مجید است، دنبالشان میدوید. به سمت نارون برگشتم در این گرما امن ترین جا برای گریز از آفتاب همان نارون بود. گویا سنگری شده بود برای حفظ من از تیر رس خورشید. زیر درخت نشستم و نفس تازه کردم. هوا کمی خنکتر شده و رفت و آمد بیشتر شده بود. صدای همهمه از درون بازار به گوش میرسید.
مجید و دوستانش از دور به سمتم میآمدند .از دیدنش به وجد آمدم. بعد از گریز از شهرم تنها دوستم همین بچه سخاوتمند است. با شوق به سمتم میدویدند، مجید از همه جلوتر بود. به حوض که رسیدند با اشارهی مجید دست مشت شدهشان را باز کرده و چیزی به سمتم پرتاب کردند. در ابتدا تصورم لقمههای نان بود، اما وقتی اولین سنگ به تنم برخورد، تمام تصوراتم فرو ریخت. از همه سنگهای پرتاب شده سه تایشان به تنم برخورد کرد. اما انگشت اشارهی دوست سخاوتمندم به قلبم برخورد و سخت مرا آزرد.
صدای قهقههی بچهها و همهمهی بازاریان به گوش میرسید این شهر هم انتخاب من نبود. وقت پرواز رسیده بود آرام و بی سروصدا بالهای شکستهام را گشودم و درمیان قهقههها گم شدم.
#دنیای_موازی
_ندیدی کی رفتن؟ کجا رفتن؟ تو که سالهاست اینجایی، چطور ندیدی آخه؟
+شب بود که رفتن اگه روز بود میدیدم، کسی به من دست نبرد که لامپ رو روشن کنه.
#شخصیت_پردازی
مزدک صالحی
مرد.
زندگی می کند در
تهران, تهران, ایران.
Ali Ahmadi
مرد.
زندگی می کند در
Tehran, ایران.
الهه فلاح
زندگی می کند در
گیلان, ایران.
فرهاد رضایی
مرد.
زندگی می کند در
Tehran.
لیلا جلینی
زندگی می کند در
تهران, ایران.
شبهای تاریک بیشهها را قدم زدهام
سروهای کنارهی رودها را شمردهام
دست بر تن برهنهی کاجها کشیدهام
چشم به روشنایی اشکهای چکیده از لمس تبرها دوخته و به دنبال ماه گشتهام،
از احساس شکوفهها لبری...نمایش بیشترشبهای تاریک بیشهها را قدم زدهام
سروهای کنارهی رودها را شمردهام
دست بر تن برهنهی کاجها کشیدهام
چشم به روشنایی اشکهای چکیده از لمس تبرها دوخته و به دنبال ماه گشتهام،
از احساس شکوفهها لبریز شدهام و در پی عطری بی نام سر بر خاک باران خورده نهادهام،
در آغوش گل سنگها آرمیدهام و با نوای مهاجران آسمان برخواستهام،
خودم را در آب چشمهها یافتهام و نسیم را تنگ در آغوش کشیدهام،
تا آمدنت بارها طبیعت را زندگی کردهام...
#عشق_نویس
بالهایت را بگشا
به سوی من بیا
درمیان ستارگان
فرای کهکشانها
آنجا که کسی دستش به ما نرسد منتظرت هستم.
بالهایت را بگشا
به سوی من بیا
آنجا که همه غریبهاند، با نگاه آشنا منتظرت هستم.
در آن لحظه ...نمایش بیشتربالهایت را بگشا
به سوی من بیا
درمیان ستارگان
فرای کهکشانها
آنجا که کسی دستش به ما نرسد منتظرت هستم.
بالهایت را بگشا
به سوی من بیا
آنجا که همه غریبهاند، با نگاه آشنا منتظرت هستم.
در آن لحظه که فراموشی به سویت هجوم آورد،
بالهایت را بگشا و به سوی من بیا
در میان گندمزارها، سیب به دست منتظرت هستم.
#عشق_نویس
ژانویه 20, 2021
دسته بندی: داستان و 2 نفر دیگر
114 بازدید
گلهای باغ ما از آسمان باریدهاند
ریشههایشان در خاک نیست،
برگهایشان آبی آسمانی ست و گلهایشان سفید
اگر زمین نگاهی به خود بیاندازد و بر خود ببالد
آنگاه مانند دختر بچهها به دور خود بچرخد،
گلها شروع به باریدن میکنند،
از زمین به آسمان ریشه میدوانند و سال بعد باز هم گلهای سفید با برگهای آبی میبارند، که ریشههایشان در آسمان است.
"قاب عکس"
امروز هم دو فنجان قهوه میریزم. باز هم قهوهات دست نخورده؛ مانده.
#داستان_کوتاه_کوتاه