چپتر ۱
از آخرین دفعه که احساس آرامش کرده بود مدتها میگذشت. پلکهایش سنگینی میکرد. حس غریبی در وجودش به غلیان افتاده بود؛ گویی سیل خاطرات او را به گذشتهها میبرد. جسپر روی کاناپه خوابیده بود. آسمان خاکستری، زمین را سفیدپوش کرده بود. در خانه را گشود؛ دختری به او لبخند میزد. به یاد آورد که دلش برای جسپر تنگ شده، حتی دلش میخواست بار دیگر آن نگاه اثیری دختر را احساس کند.... هوای سرد پوستش را گزید. مه غلیظی روی آبکند افتاده بود. ادوارد روی بلندی کوچکی در میان آن زمین خیس، زیر درختی قدیمی به خواب رفته بود. نمیتوانست چیزی بییند، جریان آب راه خود را در پیچ و تاب رشتههای درهم تنیده مه پیدا میکرد. بر اساس آنچه میدانست تقریبا زمانش رسیده بود. اکنون در مرز زمینهای مرکزی قرار داشت و بزودی وارد هزارتو میشد. به چوبدستش تکیه زد. اورکت قهوهای ضخیمش را پوشید و عینک محافظ را به چشمش زد. نفس عمیقی کشید و برای ادامه راه مصمم شد. مه سفید، منظره پشتش را بلعید و با نیتی پلید در برابرش گسسته شد. ناخودآگاه قدارهای که از پدربزرگ به او رسیده بود را دور کمرش محکم کرد. در آن محل هیچ صدایی به گوش نمیرسید. کمکم مه را پشت سر گذاشت. دیوارههای هزارتو را صخرههایی نتراشیده به رنگ کبود شکل داده بودند. باورش سخت بود که هزارتو تنها مسیری گمراه کننده باشد؛ به همین دلیل بیش از پیش به قدارهاش تکیه کرد. ادوارد به سکوت تنیده در تار و پود این زمین پر پیچ و خم گوش سپرد. درحالی که مسیر را برانداز میکرد به یک منهیر شکسته رسید که رویش فلشی به سمت جلو حک شده بود. با خودش گفت: چگونه یک هزارتو میتواند راهنما داشته باشد؟ برایش تعجبآور بود اما تنها سرنخش، همان منهیر شکسته بود. ابرهای خاکستری نمیگذاشتند نور زیادی بتابد؛ با این حال هوا اندکی گرفتهتر شد و طنین صدای غژغژ در آن سکوت دهشتناک به گوش رسید. ادوارد ترسید. حسی عجیب در قلبش رخنه کرد. یک جور فلج موقت که انگار همه قبل از مرگ دچارش میشوند. نمیتوانست چیزی بگوید. ناگهان به یاد قدارهاش افتاد. با اینکه پیشتر کار با سلاح را آموخته بود اما در آن لحظه گویی به کارش نمیآمد. ادوارد تبدیل به یک لقمه آماده شده بود. یک شکار بیدردسر. با خودش فکر کرد که چه خوب میشد اگر به ماری میگفت که واقعا چه حسی دارد، اگر آن شب را کنار دریاچه با او سپری کرده بود، اگر زیر نور مهتاب کنارش دراز میکشید و تنها حضورش را با تمام وجود احساس میکرد. آهی کشید و زیرلب دشنام داد. سرش را پایین انداخت. وجودش مملو از ناامیدی شد. قطره اشکی روی گونهاش لغزید و تمام امیدش را با خود برد. «پیس...پیس...پفففف... هوی دورهگرد! اینجا اینجا... بجنب تا کسی نیومده» صدا از دیواره سنگی میآمد. ادوارد نمیتوانست از شوک آن احساس عجیب تکان بخورد. ناگهان دستی از زیر دیوار بیرون آمد و پاچه شلوارش را گرفت. «اینجا.... اینجا!!!!» بار دیگر هجوم خاطرات گذشته او را در چنگال ترس و غم رها کرد. مثل مار به دالانک زیر دیوار خزید و در سایه آن ناپدید شد. اشباح سیاه به همان سرعتی که ظاهر شده بودند از آنجا رفتند. هوای سنگین و اشباع شده از ترس او را در همان دخمه کوچک زیر دیوار حبس کرد. «هوی....هوی!!! منو نادیده نگیر» ادوارد با چشمانی گرد کرده به طرف صدا برگشت. پسری هفده ساله با اورکت خاکستری و کلاه لبهدار مشکی به تخته سنگی صیقل خورده تکیه زده بود. روی تخته سنگ خطوط عمودی و افقی حک شده بود، احتمالا به خطی باستانی روی آن کتیبه چیزهایی درباره منشا این هزارتو نوشته بودند، اما با مرگ آخرین کسی که به آن زبان تسلط داشت، راز این هزارتو برای همیشه سر به مهر باقی ماند. «ها؟ به جای من، ناجی دلپاک داری به این تخته نگاه میکنی؟ فکر نکنم از این زل زدنات خوشش بیاد...» پسرک مرموز به آرامی از دخمه بیرون خزید. لباسش را تکاند و نگاهی به دو طرف انداخت. وقتی خیالش راحت شد بار دیگر خم شد و نگاهی به درون دخمه انداخت. تیغهای از دل سیاهی بیرون جهید و در مقابل صورتش متوقف شد. «هوی هوی هوووووی!!!! اینجوری قدردانی میکنی؟ احمقی چیزی هستی؟ پفففف... فکر کردم یه فرق کوچیکی داری، اما تو هم یه احمقی! هر جور میلته، اینجا راهمون از هم جدا میشه» «وایسا!!!!» «ها؟ درسته الان تیغه رو پایین میاری اما معلوم نیست دوباره کی احمق بازی دربیاری» «تو کی هستی؟» «پفففف...... اهممم... من ارباب هزارتوام؛ که یعنی میشه گفت یه جورایی قدیمیترین کسی که تا به حال اینجا بونده» «ارباب هزارتو؟» «مگه کری؟ الووووو؟؟؟؟؟!!!! خوشبختم! منم یه آوارهام که به لطف شما از شر اشباح سیاه نجات پیدا کرده و نمیدونه باید چه غلطی بکنه!» «اشباح سیاه؟ امکان نداره وجود داشته باشن! این هزارتو درست وسط قلب شاهراههای این منطقه است، با اینکه بشدت خطرناکه اما کاروانهای تجاری ازش رد میشن با این حال هیچ گزارشی از وجود نیروی ماوراء داده نشده...» «پشت تپههای شرقی این ناحیه یه دشت وسیع قرار داره که بهش جنگل دَندِلاین میگن، گفته شده قبلا نژاد پریهای آوازهخوان ساکن اون منطقه بودن اما حالا صدایی از اون منطقه درنمیاد. درختها خشکیدن و رودها سرکش شدن ... اشباح سیاه از اونجا به هزارتو اومدن» «پس بقیه چجور رد میشن؟ اگه اشباح ...» «هر کاروان حداقل ده تا ساحر داره که طلسمهای محافظ بکار میبرن، با وجود اون طلسمها و علائم راهنمایی که وجود دارن رد شدن از اینجا فقط یه کار زمانبره و نه غیرممکن» «مثل اون منهیر شکسته؟» «ش.ش.ش.شکسته؟؟؟» «یه تخته سنگ شکسته که مثل ستون صیقل خورده و روش یه نماد حک شده» «احمق خودم میدونم منهیر چیه!!! لعنتیا، پس اینجوری دارن شکار میکنن» «چرا با کاروانها نمیری؟؟؟» پسر سکوت کرد و به فکر فرو رفت. قیافهای متفکرانه به خودش گرفت و به اطراف نگاه کرد. ناگهان دستش را به طرف ادوارد دراز کرد و گفت: معلومه احمق چون نمیتونم! «پفففف... عجیب غریب! حداقل یه اسم که داری؟» «بیلبو! البته این اسم رو از یه کتاب پیدا کردم. ولی یادم میاد خیلی وقت پیش یه اسم دیگه داشتم... بذار ببینم... زِرکْسیز!!!» «اسم عجیبیه، با این حال از اونجایی که خیلی وقته اینجایی، بگو اون کتیبهای که دیدیم چی بود؟ همون که بهش تکیه زده بودی» «کتیبه؟ اون یه دخمه بود و اون کتیبه هم... سنگ قبر!»
چپتر ۲
زرکسیز، ادوارد را به قسمت شرقی هزارتو رساند. میدانست که نزدیکترین راه خروج از قلب هزارتو میگذرد اما عمدا از انتخاب آن مسیر خودداری کرد. ادوارد نمیدانست چرا اما هنوز به او اعتماد نداشت. مدت زیادی را در کنار هم گذرانده بودند. زرکسیز میتوانست به خوبی شرایط را درک کند و بر اساس موقعیت بهترین راهکار را ارائه دهد. ادوارد هم کافی بود تا به تیغهاش تکیه کند و گوش به زنگ باشد. زرکسیز به دیواره هزارتو خیره شد و گفت: پشت اینجاست، میتونم حسش کنم... با این وجود چیز بیشتری نگفت. در چشمان کهربایی زرکسیز همواره اشتیاقی شعلهور بود که نمیشد علتش را فهمید؛ گاهی فکر میکرد که این امید را دیدار او با ادوارد بوجود آورده اما به یاد آورد که حتی پیش از او هم این حس در چشمانش شعلهور بود. پس از دو روز پیادهروی به ناحیهای رسیدند که پر از اقلام رها شده بود. گاریهای شکسته، پرچمهای لگدمال و طاقهای تلنبار شده؛ با این حال جسدی به چشم نمیآمد. زرکسیز گفت: بهتره یه دستی برسونی، غذایی که باهاته زیاد نیست، بگرد و یه چیزی پیدا کن. «هی زرکسیس» «زرکسیز!» «چه اتفاقی افتاده؟ مگه ساحر و حفاظ نداشتن؟» زرکسیز سرش را از پنجره درشکه بیرون آورد و گفت: فتح هزارتو با حفاظ راحتتره، اما وقتی راه رو گم کنی و بیش از حد اینجا پرسه بزنی درنهایت جادوی ساحرها ته میکشه... من تمام این هزارتو رو علامتگذاری کردم. یکی این نشونهها رو حذف کرده تا کاروانها گم بشن! «چرا داریم هزارتو رو دور میزنیم؟» زرکسیز چهرهای جدی به خودش گرفت و زیرلب غرغر کرد. ادوارد فهمید که او چیزی را پنهان میکند. زرکسیز بدون مقدمه گفت: تنها چیزی که توی قلب هزارتو منتظره مرگه! « از کجا میدونی؟ تو که اونجا نرفتی. وقتی میشه لقمه رو راحت بلعید دیگه سختی دادن به خودت برای چیه؟» «هیچ میانبری بدون تاوان نیست... یادت باشه بهترین جواب سادهترین نیست!» «به هر حال امتحانش خالی از لطف نیست» زرکسیز خودش را به نشنیدن زد و به جستجوی وسائل مورد نیازشان پرداخت. زیر لب گفت: حسش میکنم، نمیخوام اونجا برم، اصلا هر چی میخواد بشه... آسمان بدون تغییر مانده بود. نه پرندهای برفراز هزارتو پرواز میکرد نه کوران باد جریان راکد را به جنبش وا میداشت. ادوارد در تمام مدت نگاهش به قلب هزارتو بود و از طولانی بودن مسیر شکایت میکرد. نقطه مقابل او زرکسیز بود که مدام مسیر را برانداز میکرد و برای گامهای بعدی نقشه میریخت. او میخواست از راههای منتهی به نزدیکترین دیواره به محوطه بیرونی حرکت کند و تا حد ممکن از نزدیک شدن به قلب هزارتو بپرهیزد. «لعنتی! انگار ارادهای هست که نمیخواد همه چی طبق خواستههای ما پیش بره!» «یعنی چی؟ چه ارادهای جز خواست ما وجود داره؟» «ارادهای که نمیخواد ما از مسیر طولانی و امن بریم. نمیدونم مشکل از چیه، ما توافق کردیم که از مسیر من بریم... نکنه تو هنوز به رفتن از قلب هزارتو فکر میکنی؟» ادوارد دستی به موهایش کشید و گفت: خب اون ایده خیلی وسوسه کننده بود اما وقتی تو میگی لابد راه بهتری وجود داره... «درست حدس زدم، توئه احمق به من اعتماد نداری. نجات دادنت کافی نبود... انگار تا با تمام وجود توی لجن غرق نشی درس نمیگیری» زرکسیز این را گفت و به طرف قلب هزارتو حرکت کرد. بنظر کمی عجیب و شک برانگیز میآمد اما ادوارد خوشحال بود که میتواند زودتر از برنامه خودش را به سرزمینهای پشت این زمین سنگی برساند. ادوارد هرگز فراموش نکرده بود که چه چیزهایی را پشت سر میگذاشت. خاطراتی که با او بودند، عشق و علاقهای که نمیگذاشت از خانه بیرون بیاید. گلهایی که مدتها درون گلدان چینی خشکیده بودند. شومینهای که دیگر جسپر مقابلش نمینشست. دختری که به او لبخند نمیزد. از چشم ادوارد لبخند ماری زیباترین لبخند در تمام سرزمینهای دور و نزدیک بود. ادوارد در خیالاتش غوطهور بود؛ مانند کشتی بیدفاع در دل طوفان حوادث به دام افتاده بود. نمیخواست بار دیگر به یاد بیاورد. ماری، جسپر و خانه برای همیشه از دست رفته بودند. اکنون باید چه میکرد؟ به کجا تعلق داشت؟ هیچ! کاری از او ساخته نبود؛ خانهای که میشناخت برای همیشه از دست رفته بود... زرکسیز به یک راهروی عریض اشاره کرد و گفت: پشت این دروازه است. حسش میکنم، جوری که انگار قبلا هم اینجا بودم... مراقب باش هرچند انتخاب خودت بوده. ادوارد گفت: درسته مسیرش پرخطره اما بهتر از سرگردونی توی این جهنم دره است، وقتی جرات انتخابای سخت رو نداری مجبوری به انتخاب بقیه تن بدی. «من انتخاب کردم زمان رو قربانی جونم کنم، ولی انگار تو حاضری جونت رو فدای زمان کنی... نمیدونم چه اتفاقی برات افتاده، چرا اینجایی یا چی توی سرت میگذره، اما میتونم بهت اطمینان بدم که هر وقت احساس کردی فقط با عجله میتونی برنده شی بدجور زمین میخوری!» «کوزهای که شکسته هیچوقت مثل اول نمیشه. نمیتونی بارون رو برای همیشه توی ابر نگهداری. حس میکنم از اول قرار بوده سر از اینجا دربیاریم، چه به اراده خودمون چه به اراده هزارتو؛ چه بهتر که با پای خودمون اومدیم» «تو واقعا احمقی!»
چپتر ۳
سوار بیوقفه میتاخت. پسر در پناه لباس او به رویایی عمیق فرو رفته بود. خورشید و ماه در پی هم از ورای کوهستان خاکستری میگذشتند و او نمیتوانست به درستی زمان را تشخیص دهد. چنان که گویی در یک تله زمانی به دام افتاده باشد. لشکری از کوههای تیره، مانند ارتشی از سایهها در پس زمینه کبود سرزمینهای ناشناخته در برابرش رژه میرفتند. پسر از تماشای آن منظره وحشتآور خودداری کرد، چشمانش را بست و دیگر چیزی به خاطر نیاورد. زرکسیز چشمانش را گشود. پیرامونش هوا گرفته و تاریک بود. به یاد آورد که چه اتفاقی افتاد. ادوارد همراهش نبود. بارقهای از نور آن فضای نامتناهی را میشکافت و به نقطهای نامعلوم میتابید. زرکسیز از جایش برخواست و به راهش ادامه داد. هزارتویی دیگر را یافته بود. حسی عجیب به او دست داد. گویی پیشتر نیز آنجا بود، همه چیز را به خاطر داشت. صدایی در ذهنش طنین انداز شد. خاطرات چه کسی را به یاد میآورد؟ چرا در آن هزارتو مانده بود؟ سوار هییی کشید و اسب دیوانهوار در مسیر رودخانه تاخت. پسر از پناه لباس مرد به پشت سرش نگاه کرد. چندین مرد سیاهپوش در تعقیبشان بودند. در حالیکه از وحشت به خود میلرزید مطمئن بود اتفاقی برایش نمیافتد. پسر بار دیگر چشمانش را بست و در عالم خیال غرق شد. زرکسیز به خودش آمد. دو تصویر درخشان در مقابلش ظاهر شدند. صدایی گرم و آشنا به گوشش خورد. «هر وقت راهت رو گم کردی لازم نیست بترسی، فقط نفس عمیق بکش و به قلبت تکیه کن» اشباح مانند پارچهای بید زده از هم گسستند. جلوتر باز هم آن صدای آشنا در گوشش زمزمه شد. مرد صورت پسر را نوازش کرد و گفت: اتفاقهای بد برای آدمای خوب میافته، دلیل خاصی هم نداره، البته من فکر میکنم هیچ چیزی بیدلیل نیست! شاید این اتفاق برای ما افتاد تا فراموش نکنیم آدم خوب در هر شرایطی آدم خوب باقی میمونه، مهم نیست چی بشه، از آسمون سنگ بباره یا از زمین خون بجوشه! زرکسیز گامی به جلو برداشت اما باز هم تصاویر ناپدید شدند. تصویری محو در برابرش قرار گرفت. عمارتی مجلل که در آتش میسوخت. جویباری از خون روی پلکان سفید عمارت جاری بود. مردی سیاهپوش فریاد زد: پسر رو زنده بگیرید! زرکسیز چیز بیشتری به یاد نیاورد. گیج شده بود. تنها انتخابی که داشت پیشروی در آن دالان تیره بود. کمی بعد تنها یکی از دو تصویر قبلی را دید که در گوشهای سنگهای سیاه را روی هم تلنبار میکرد. انگار قصد داشت تا جایی را علامتگذاری کند. هوا گرفتهتر شد. مرد روی سنگچینها چنبره زد. قطره اشکش مانند شهدی درخشان بر روی سنگچین ریخت. صدایی غمآلود در اوج ناامیدی زمزمه کرد: منو ببخش! متاسفم. بعد از آن با تیغهاش روی صخره یک نام را حک کرد و از آن جا رفت. نامی که نوشت، زرکسیز بود. ************ ادوارد سقوط کرد. روشنایی از او فاصله گرفت و بیشتر به عمق تاریکی فرو رفت. حس ملوانی را داشت که در میان طوفان از روی عرشه به زیر کشیده شده باشد. همانطور که تاریکی او را میبلعید دستانش را به طرف منبع نور دراز کرد. با یک شوک به خودش آمد و از روی زمین برخاست. او هرگز نباید به قلب هزارتو پا میگذاشت. حق با زرکسیز بود. چیزی جز مرگ انتظارش را نمیکشید. به یاد آورد که از دروازه گذشت. قلب هزارتو یک محوطه شش ضلعی خالی بود. ناگهان دیوارها به نوسان درآمدند. آسمان لرزید. ادوارد سکندری خورد. خاک روی زمین مانند گرداب او را بلعید و در طرف دیگر پس زد. او به دنیای زیرین افتاده بود. زرکسیز همراهش نبود. زیرلب لعنت فرستاد. تیغهاش را کشید و چوبدستش را آتش زد. او به یک هزارتوی دیگر رفته بود. هوا گرم بود و بارقهای از نور روی او میتابید. کمی دورتر صدای جلزوولز آتش به گوش خورد. ادوارد خودش را به آن رساند. رگهای سرخ از ماگما زیرپایش جریان داشت. پلی سنگی روی آن بسته شده بود. صدای جیغ بلندی شنید و تیغهاش را چرخاند. شبح سیاه ضربه را گرفت و ناپدید شد. ماگما خروشید. ستونی درخشان از مواد مذاب به سمت بالا حرکت کرد. نوری سپید به ماگما خورد و آن را درهم شکست. زرکسیز سراسیمه خود را به ادوارد رساند و او را از روی پل رد کرد. «فرار کن!» این را گفت و روی پل برگشت. ماگما اینبار توانست شکل کاملتری به خود بگیرد. او یک اهریمن بود. هالهای عجیب پیرامون زرکسیز را فرا گرفته بود. ادوارد به خوبی احساس غم و ترس او را حس میکرد. هوای پیرامون او تغییر حالت داد. تلالو نور سرخ بر چشمان اشکآلود زرکسیز افتاد. ادوارد نتوانست به درستی موقعیت را درک کند. زمین لرزید. سقف غار ترک خورد. نور از لابهلای شیارهای آن به درون تاریکی نفوذ کرد. ادوارد به جلو رفت تا زرکسیز را ببرد اما او بسیار دور و دستنیافتنی بود. ادوارد لحظهای ایستاد. چوبدستش روی زمین افتاد. تنها یک لحظه توانست صورت خندان زرکسیز را ببیند. گویی آن لحظه تمام جهان پوچ شد. نه سیاهی، نه غصه و نه هیچچیز دیگر میانشان فاصله نینداخته بود. ناگهان واقعیت به دنیای او پا گذاشت. پل از هم گسست. رگه مذاب اهریمن را در خود بلعید. سقف غار فرو ریخت و هزارتو ویران شد.
چپتر ۳.۵
آن روز هوا صاف و آفتابی بود. مزرعه مانند هر سال پر برکت و سبز به استقبال کشاورزان میرفت. ماریان سبد حصیریاش را کنار گذاشت تا کمی زیر سایه درخت استراحت کند. مردان روستا سوار بر گاریهای خرمن از کنارش میگذشتند در حالیکه صورت خود را زیر پارچهای سفید پوشانده بودند. رودخانهای که زیر پایش جریان داشت چندان عریض نبود، اما قایقها میتوانستند از روی آن بگذرند. در میان آواز نیها که در کرانه آن روییده بودند، یک چوب ماهیگیری مدام در جنب و جوش بود. ماریان لبخندی زد و به طرف رودخانه رفت. «هی اد تک دست!!!!» ادوارد به طرف صدا برگشت. با دیدن ماریان لبخندی زد و چوب ماهیگیری را یکجا ثابت کرد. از جایش برخواست و کلاه حصیریاش را از روی سر برداشت. «ماریان عزیز، چیشده که افتخار دیدنت نصیب این پیرمرد شده؟» «هیییی، بس کن! تو که همیشه اینجایی و منم از همینجا رد میشم» ادوارد خندید و سری تکان داد. «روستای خوبیه» ماریان سری خاراند و گفت: حتما حتما، اما یکم برای گفتنش دیره. «چرا؟» «سی سال شده که اینجایی، مگه نه؟» ادوارد لبخندی زد و گفت: شاید «هوی! یه جور نگو شاید که انگار ۳۰ دقیقه است!!!!!» کمی سکوت کرد و منتظر شد تا ادوارد چیزی بگوید. وقتی مطمئن شد پیرمرد حرفی برای گفتن ندارد به دست قطع شدهاش اشاره کرد و گفت: هنوز بهش فکر میکنی؟ ادوارد پاسخ داد: همیشه... ماریان دست ادوارد را گرفت و به او گفت: بهتره تا وقتی میتونی نفس بکشی فراموشش نکنی! ادوارد که از واکنش دختر تعجب کرده بود با چشمانی گرد کرده به صورت سبزه دخترک نگاهی انداخت و گفت باشه! کلاهش را روی سر ماریان گذاشت و سطل ماهیگیریاش را برداشت. «امشب ماهی کبابی میخوریم!» ماریان نگاهی به داخل سطل انداخت و گفت: اینا که خیلی کوچیکن!!! حتی برای پیش غذا هم مناسب نیستن. ادوارد سطل را به ماریان داد و به آرامی روی سر دختر کوبید. «چطوره دفعه دیگه جاهامون رو عوض کنیم احمق جون؟» «به من نگو احمق جون پیرمرد بیخاصیت» هر دو به چشمان یکدیگر خیره شدند. هیچکدام نمیخواستند عقب بکشند. «مگه میشه از یک پیرمرد احمق جلو زد؟» ماریان این جمله را گفت و به سمت درخت دوید. ادوارد چوب ماهیگیریاش را برداشت. پرندهای بر فراز رودخانه پرواز کرد. صدای هییی گفتن ماریان او را به خودش آورد. از کوره راه به سمت جاده حرکت کرد و لبخندزنان با ماریان همراه شد. «بعضی چیزها بهتره تو اعماق قلب آدم دفن بشه، گاهی منبع نفرین یه قلب پاکه، نفس کشیدن تنها مفهوم زنده بودن نیست» ادوارد این واژگان را زیرلب تکرار میکرد. ماریان آواز میخواند و حرکات موزونش را حفظ کرده بود. ادوارد به دوستی فکر کرد که از دست رفته بود. چرا همیشه اتفاقات بد برای افراد ضعیف میافتاد؟ اگر طاعون در خانهاش جولان نمیداد شاید هرگز لازم نبود جسپر طعم سرد خاک را بچشد، ماریان در آتش بسوزد و او به هزارتو برود. «همیشه منبع نفرین قلبیه که از اندوه پر شده» این آخرین جملهای بود که زرکسیز به زبان آورد. او همه چیز را به یاد آورده بود. اشباحی که به دنبالش بودند از سرزمینی بسیار دورتر از جنگل دندلاین میآمدند؛ از زادگاهش. زرکسیز اهل سرزمینی به نام پارسیا بود. او در جریان یک کودتا مجبور به فرار از سرزمینش شد و سرانجام در هزارتو جان سپرد. مرگ او نفرینی شد که روحش را از رسیدن به آرامش وا میداشت. سالها، دههها و شاید قرنها در هزارتو سرگردان بود. او نمیتوانست نزدیک کاروانها شود، جادوی محافظتی، ارواح را پس میزد. مسافران تنها هم به دست اشباح کشته میشدند و او در تمام مدت تنها بود. این تنهایی سرانجام با رسیدن ادوارد به اتمام رسید. زرکسیز همه چیز را فراموش کرده بود. زمان در هزارتو روندی متفاوت داشت. کار سرنوشت بود یا تصادف اما زرکسیز به نقطه شروع تمام این وقایع بازگشت. او به یاد آورد و تجسم نفرین را از میان برداشت. حال میتوانست در آرامش بخوابد اما لازم بود که برای آخرین بار بمیرد. احساس کرد که هنوز نمیتواند به آنچه میخواهد برسد پس باید هاله مادی روحش را از میان ببرد. زرکسیز برای پایان دادن به نفرین هزارتو به دست ادوارد کشته شد. سالها بعد ادوارد به این حقیقت اعتراف کرد. زمانی که در بستر مرگ بود داستان حقیقی سفرش به هزارتو را برای ماریان بازگو کرد. پس از آن ادوارد درگذشت و در همان روستایی که باقی عمرش را در آن زندگی کرده بود دفن شد؛ بر فراز تپهای سبز، مشرف به دریایی بیانتها که میتوانست طلوع زیبای خورشید را پیش از همه ببیند. نسیم خنک صبحگاهی بر فراز تپه میدوید. علفهای بلند و بوتههای وحشی اینجا و آنجا در کنار هم روییده بودند. صدای تق تق عصا زدن غریبه در هیاهوی باد گم بود. پیرزنی تنها به آرامی از مسیر باریک منتهی به تپه بالا آمد و روی نیمکت چوبی کنار تخته سنگ قدیمی نشست. به یاد روزهای گذشته افتاد و لبخند زد. درحالیکه نگاهش به قبر ادوارد افتاده بود رودخانه را به یاد آورد. با صدای لرزانش گفت: ماریان اومده پیرمرد، حالت چطوره؟
من یک نویسندهام؛ به عنوان کسی که چیزهای زیادی نوشته، به نقاط دورافتادهای سفر کرده و زنان زیادی را در آغوش کشیده، احساس میکنم یک خلا درونی در حال بلعیدن من است. آنچه مرا به این خیال سوق داده نه حرفهای پوچ فلسفهمآبانه بلکه دردی است که هر لحظه بیشتر آزارم میدهد. من جایی فراتر از این جهان، میان ارواح رنجکشیده به دام افتادهام.
امروز هوا گرفته است؛ مثل تمام روزهای پاییزی که نم باران از شاخههای خشکیده به کف خیابان میچکد. کافه ساکت است اما صداهای زیادی میشنوم. من یک سیگار کوبایی به لب گرفته ام که گلویم را میسوزاند. پیشخدمت زیر چشمی نگاهم میکند. حتی وقتی که نگاهم سمت دیگری است میتوانم آن چشمان برافروخته را احساس کنم. شاید او قهرمان بعدی من باشد؛ به شرط اینکه بعدی وجود داشته باشد. من پیر شدهام. ریشهایم به سفیدی میزند، شبها بیخواب و کل روز انگیزه ندارم. من پیر شدهام و این گریبانگیر همه خواهد شد. درحالیکه جوانترها شعار میدهند پیرها لبخند میزنند. آنها که خمیده گام برمیدارند بار دنیا را به دوش میکشند.
من تنها هستم و مانعی از درون نمیگذارد عاشق شوم. انگار تعریف من از عشق، با آنچه او میگفت تفاوت دارد. من عشق را ساده میخواهم، به سادگی یک بوسه، به زیبایی یک لبخند و اگر این بهای آن است، با کمال میل میپذیرم. نمیتوانم از این فکر بیرون بیایم که اگر اینجا بود، باز هم این اسلحه در جیبم سنگینی میکرد یا خیر. راههای زیادی برای مردن هست؛ میتوان از زندگی خسته شد، میتوان با جیبهایی پر سنگ به اعماق سفر کرد یا اسلحهای درون دهان گذاشت و لبخند زد. من نمیتوانم از فکر او خارج شوم؛ با اینکه تنها یادگار او، صلیبی سرد و عمود بر قبری خاموش است.
کالسکهای از خیابان میگذرد. اسب شیهه میکشد. زنی با لباس روشن خود را از سر راهش کنار میکشد. ناسزا میگوید و به مسیرش ادامه میدهد. پرندهای که از دسته جدا افتاده، پروازکنان به سمت ناودان ساختمان کناری میرود.
عینکم را جابجا میکنم و قصد دارم همینجا حرف هایم را به اتمام برسانم اما هنوز نگاهم میکند. اگر آن لحظه نگاهش روی من باشد چه؟ اگر باعث لرزش دستم شود چه؟ در حضور او نمیتوانم... نه! نمیتوانم.
جواب سوالش را با «قهوه» میدهم و برای لحظهای به او خیره میشوم. گونهاش سرخ میشود و لبخند مظلومانهای میزند. نه! نمیتوانم با او هم آن مسیر را طی کنم؛ میدانم چه در انتظارم است. اشکهایش را میبینم وقتی اتاقم را ترک میکند... صدای نالهاش با ضرب آهنگ سم اسب که بر کف حیاط نواخته میشود، مثل خنجری در گوشه قلبم مینشیند. نه! نمیتوانم لمسش کنم. او میرود ولی چشمان من نمیتواند شور زندگی را در او نبیند. شاید بتواند مرهمی باشد اما زخمهای من درمانی ندارند. او با پسر دیگری آشنا میشود؛ احتمالا او را دوستش دارد. کسی که در زمان تلاقی چشمهایشان، گونهاش سرخ میشود و پاهایش میلرزد. شاید آن پسر روزنامه فروش همسر خوبی باشد... به هر حال من پیرم و او جوان.... او از اخبار صلح میگوید و من لبخند میزنم.
بالاخره قهوهام را میآورد. آن سرخی را زیر چال گونهاش پنهان میکند. وقتی حواسم هست، نگاهش را میدزدد. فنجان را به سمت من میآورد. موهای سیاهش را کنار میزند و از من دور میشود. شاید او هم احساسی مشابهی با من داشته باشد؛ هیچ کس را نمیتوان از روی ظاهر شناخت، حتی آن قاتلی که او را از من گرفت هم روزی چند پاره کاغذ را در هوا تکان میداد و از صلح دم میزد.
میتوانم سردی آهن را بر سقف دهانم احساس کنم. گویی سرانگشتم ماشه را لمس کرده باشد. میتوانم نگاه دخترک را احساس کنم. میتوانم فریادهای پر از صلح پسر را بشنوم. دختر هنوز هم لبخند میزند. مگر نه تفنگ را در دهانم گذاشتهام؟ مگر نه اینکه باید فریاد بکشد و مردم را خبر کند؟ چرا لبخند از لبش پر نمیکشد؟ دهانم را میبندم و نرمی کیک را زیر فشار دندانهایم احساس میکنم. چنگال را از دهانم بیرون میکشم و با لذت تمام، شیرینی دلپذیر خامه را به یاد میآورم.
پیش از آنکه قهوه سرد شود کیک دیگری میخواهم. آیا این آخرین خواستهام از دنیای بیرحم اطراف است؟ فقط یکبار دیگر! خواهش میکنم، یکبار دیگر بگذار امتحانش کنم! من نمیخواهم آن لذت را فراموش کنم... نه! نمیتوانم با او مسیر همیشگی را طی کنم. آیا او دستانش را به من خواهد داد؟ آیا برای بوسیدن من، آغوشش را باز خواهد کرد؟ آیا گرمی بوسهای که روی گونهام مینشیند، مرا از این خیال رها خواهد کرد؟ صدای دویدن آن اسب لحظهای رهایم نمیکند.
قهوه در حال سرد شدن است. پسرک خاموش شده و چیزی نمیگوید. چندین نفر به سمت او حرکت میکنند. فریاد میزند، کمک میخواهد. دختر به خیابان میدود. فریاد میکشد. چه دلیلی دارد برای نجات دیگران جانش را به خطر بیندازد؟ دختر ترسیده است. چرا من را به یاد او میاندازد. مزارش را تجسم میکنم. او کجاست؟ او کجاست؟ فریاد میکشم و فنجان را به حال خودش رها میکنم. در باز میشود. اسلحه را بیرون میکشم. صدای تیر آنها را فراری میدهد. دختر شوکه میشود، نمیتواند از جایش تکان بخورد. حرکت کن لعنتی! حرکت کن! اسب به سرعت نزدیک میشود. شلاق در هوا میرقصد. اسب شیهه میکشد و از روی دختر رد میشود. هیچکس اهمیتی نمیدهد. خون روی زمین جاری میشود. پسر در تلاقی با نگاه خیره دختر گونههایش سرخ میشوند. زن ناسزایی میگوید. لباسهایش را مرتب میکند. بیتفاوت از کنار دختر میگذرد. من کجا ایستادهام؟ دستم درون جیبم چه میکند؟ مگر من نباید شلیک کرده باشم؟ مگر دختر را من نکشتم؟ اسلحه را رها میکنم و روی زانو میافتم. پسر فریاد میزند و بار دیگر از صلح میگوید...
شهروز براری
تا قهوه سرد نشد به کدام لحظه ی سرگذشت پل زدید و چه چیزی را تغییر دادید ؟ من دو بار دقیق خواندم ولی فلش بک و بازگشت به گذشته را نیافتم . بلکه در زمان حال استمراری و بشکل زیبا و ادیبانه ای خلاق بود و حد و حدودش بالاتر از سطح آثار دوستان بود . یه صراحت بی مهابا و دلنشینی داشت . و نکات م...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
2
- فوریه 4, 2022
پویا عبادی
ممنونم از شما برای مطالعه نوشته بنده. به طور مشخص فلش بک خاصی وجود ندارد اما تمام داستان آمیزهای از گذشته، آینده و حال است... در این متن، زمان تا حدودی به بازی گرفته شده چراکه خواست من این بود تا مخاطب کمی برای یافتن حقیقت تقلا کند هرچند همواره حقیقت متن پیش رویش قرار میگرفت.. مردی که برای گرفتن ج...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
- فوریه 4, 2022
شهروز براری
عالی یه کتابی خونده بودم از توشیکازو کاواگوچی که در کافه ای در اوساکای ژاپن و در فضای دهه های پیش (تقریبا) جریان داشت و کافه دچار اخلال در خط زمان و مکان بود ولی طبق قوانین خاصی تله پورت رخ میداد و تنها مدت بازه ی زمانی محدودی در حدود سرد نشدن قهوه زمان بود تا شخص بتونه تغییری در گذشته ...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
2
- فوریه 4, 2022
پویا عبادی
بسیار جالب بود! طرح و ایده اصلی من از لحظات پایانی زندگی ارنست همینگوی بود... موفق باشید
-
دوست داشتن
1
- فوریه 4, 2022
مرگ قایقی به رنگ نقره داشت که عاشقاش بود. در شبهای بیپایان و سرد، امواج کبود برزخ را میشکافت و در جست و جوی ارواح زندگان بود. درست مانند او، زندگی هم قایقی داشت که سوار بر آن ارواحی که مرگ با قلابش میدزدید را نجات میداد. نمیتوان گفت که همواره موفق بود اما او هم ارواح را از قلمرو مرگ میدزدید. همچون زندگی، مرگ از ارواح قلمرو خویش مراقبت میکرد و درست مانند او اعتقاد داشت که با شکار آن ارواح بخت برگشته، آنها را از فریب بزرگ نجات میدهد. گاهی که قلابش را در حالت سکون نگه میداشت، ناگهان میدید که سطح آب کمی مرتعش شده و بلافاصله قلاب را از آب بیرون میکشید. با تعجب ارواحی را نگاه میکرد که به او در هیبت یک الهه زیبا در پوستین تاریکش مینگرند. اما او نمیفهمید که چرا آنان به خواست خود از عالم زندگان میگریزند، هرچند که بعدها فهمید آن ارواح، شبگردانی بودند که عاشق رقصیدن زیر نور ماهاند. در قلمرو مرگ و زندگی شباهتها و تفاوتهایی وجود داشت. برای مثال در قلمرو زندگی همه مرگ را نفرین شده و پلید میانگاشتند و نعمت «حیات» را میپرستیدند؛ فارغ از اینکه او را درک کرده و یا از سرزمیناش دیدن کنند. مردگان نیز چنین بودند، آنها با دیدن قلمرو مرگ و خاموشی و سرمای آن در ناامیدی فرو میرفتند اما نمیفهمیدند که گم نشده و تنها سرگرداناند.
در یکی از روزهای که زندگی بر پهنه فیروزهای رودخانه میراند ناگهان آب از لبههای قایقاش سرازیر شد. نمیتوانست باور کند چگونه این اتفاق رخ داده است و یا سرنوشت «حیات» پس از او چگونه میشود. وقتی بیشتر دقت کرد، متوجه قلاب مرگ شد که کف قایقاش گیر کرده بود و او را به عالم ارواح میکشاند. زندگی بسیار خشمگین شد و قلابش را با تمام قدرت به آب انداخت. در تقلا برای بُرد، هر کدام بیشتر به خود فشار آوردند اما در نهایت هر دوی آنها غرق شدند. مرگ به قلمرو زندگی افتاد و زندگی در قلمرو مردگان گرفتار شد. مرگ نمیتوانست نور خورشید را تحمل کند، او به آرامش شب محتاج بود؛ پس با قلابش خورشید را پایین کشید و خاموش کرد تا آنجا را کمی شکل خانه خودش کند؛ اما آسمان کبود شد و مرگ، جهان زندگان را در تاریکی مطلق فرو برد.
برای زندگی نیز اتفاق مشابهی افتاد، او که نمیتوانست نور نقرهفام مهتاب را کافی ببیند با قلابش ماه را پایین کشید و آن را آتش زد. اما آنچه میخواست با آنچه کرده بود بسیار تفاوت داشت. حال جسمی زشت در آسمان میسوخت که ارواح را پریشان کرده بود.
زندگی و مرگ از یکدیگر بیزار شده بودند. آنها برای فرار از دنیایی که برهم زدند به رودخانه پناه بردند اما هرجا که میرفتند نتیجه کارشان را میدیدند. ماه آتشین و جهانی تاریک برای لحظهای از پیش چشمشان پنهان نمیشدند. ناگهان فکری به سرشان زد. آنها باید به قلمرو خود باز میگشتند. مرگ قلابش را آماده کرد و به آب انداخت. طعمه به دام قلاب افتاد و مرگ سعی کرد آن را بالا بکشد، به این امید که زندگی باشد. دید که نمیتواند و آن جسم مرموز مقاومت میکند. گفت که این خودش است و بناکرد قایق را سوراخ کردن. آب بالا آمد و ردای مشکی مرگ را در آغوش گرفت. او برای آخرینبار به جهانی که ویران کرده بود چشم دوخت و در تلاطم فیروزهای آب غرق شد.
مرگ به آرامی در آب فرو میرفت و تلاطم سطح آب در نظرش محو میشد. مرگ به قلمرویی پا گذاشت که برایش ممنوع بود، سرزمین حایل. اینکه چگونه به آنجا رفت برایش معما شده بود اما میدانست که آن سرزمین همواره پذیرای مسافران نیست.
مرگ اما احساس کرد که سقوطش به نوعی عروج تلقی میشود چراکه احساسی شبیه غرق شدن نداشت. او حس میکرد که به سطح آب نزدیکتر میشود. زمانی که از رودخانه خارج شد چشمش به پیکری درخشان افتاد که مثل خورشید در میان تودهی غمبار مهآلود میدرخشید. در آن فضای بیکران که پوشیده از هیچ بود مثل لحظه آغاز جهان میمانست و او با تمام وجود حس میکرد که آن پیکر پر ابهت را میشناسد. مرگ نمیدانست اما او زندگی بود که مرگ را به زیر سایهاش میکشید.
زندگی خطاب به مرگ گفت: کی هستی؟
مرگ پاسخی نداد و در سکوت، سایه خاموشی را پیرامونش گستراند. زندگی به چشمان مرگ خیره شد و تکهای از مه را دید که در دستان او به شکل داسی دسته بلند شکل میگرفت که تیغهاش چون مهتاب میدرخشید. چشمان زندگی برقی زد و گفت: پس تو عامل تمام این بلایا هستی. مرگ چند گامی به او نزدیکتر شد و گفت: خیر، تو عامل تمام این بلایا هستی!
زندگی به خشم آمد و گفت: تو جهان زندگان را به جهنم تبدیل کردی، ارواح را میدزدی و به تاریکی بیکران وجودت تبعید میکنی. تو نفرین کائنات هستی!
مرگ میدانست که هر چه بگوید در نظر زندگی تنها توجیهی برای تمام اعمالی است که به آن متهم شده، پس ترجیح داد سکوتش به جای او صحبت کند. زندگی به طرف مرگ رفت و به چشمان شیشهای او زل زد.
«تمام چیزی که ارواح میخواهند لذتی است که آن را در پرتو نور زندگی یافتهاند نه سرمای صحرایی بیکران!»
«خیر، این تنها باور خود توست. تمام چیزی که ارواح میخواهند حقیقتی است که ذات پریشانشان را آرام کند.»
«و آن حقیقت چه باشد؟»
«حقیقتی که تمام ما را به هم پیوند داده؛ در پشت هر زیبایی لبخند میزند و یادآوری میکند که هر آمدنی رفتنی دارد، خوب یا بد، زشت یا زیبا هر کسی که آمده روزی باید برود؛ خواه به خانه خود، خواه به جهانی دیگر»
زندگی به مرگ پشت کرد و گفت: پس میگذاریم آنان انتخاب کنند که توهم پوچ مرگ را میخواهند یا لذت عمر جاویدان.
مرگ گفت: چنین باشد.
پس زندگی دستش را بالا آورد و پردهای ظریف از آتش معلق کف دستش ایستاد. ناگهان درخشش آن شعله کشید و دایرهای روی زمین رسم کرد. مرگ با تیغهی هلالیاش طلسم شب را در چهار گوشه دایره کشید. ناگهان نور طلایی و نقرهای درهم ادغام شدند و هر دو الهه به جهان خود بازگشتند.
آن دروازهای که در جهان حایل ساختند برجای ماند تا زندگی بتواند ارواح را از قلمرواش بیرون کند و مرگ آنان را به سرزمین خودش بیاورد. مرگ هر صد سال یک مرتبه با قایقاش به آنجا میرفت و ارواح میبایست برای یک قرن در خاموشی منتظر میماندند. آنهایی که از دروازه میگذشتند و به قلمرو مرگ پای میگذاشتند زیر نور مهتاب سرگردان میشدند. همه میگفتند هدفی وجود ندارد و پایان زندگی سرگردانی است اما مرگ به خوبی میدانست که این گم گشتگی برای یافتن جوهر وجودیشان لازم است. مرگ در برهوت نیستی فریاد میزد: ای مسافران! گمشدگان! خواهید دید که برایتان مقدر شده تا در این سرزمین به جستجوی چیزی بپردازید که در حیات پیشین قادر به یافتنش نبودید. در این صحرا به جستجوی آرامشی بپردازید که تنها در سرگردانی نهفته است، باشد که آنچه لایقتان است نصیبتان گردد!
در یک لحظه صفیر خمپاره در تمام میدان نبرد شنیده شد، از میان آتش اسلحهها و بوی گوگرد گذشت و بر تمام دشت سایه انداخت؛ با شنیدن آن روی زمین افتاد؛ برای چند لحظه چشمش سیاهی رفت و متوجه نشد که چه زمان اسلحه از دستش افتاد، و مایع گرم و لزج صورت چرکیاش را پوشاند. یک توهم، هالهای سیاه بالای سرش پرواز کرد. صدای ملخک هواپیماهایی که در ارتفاع کم پرواز میکردند در کنار زنگ گوش آزارش میداد. آتش توپخانه سنگینتر شد. ناگهان دستی یقهاش را چسبید و از زمین جدایش کرد. صدایی نامفهوم، گُنگ و پر از ترس مدام او را خطاب قرار میداد. روی زمین افتاد، بارها و بارها و هر بار همان دست او را بلند میکرد و کشان کشان به دنبال خودش میکشید. برای آخرینبار از روی دوش مرد غریبه افتاد و مثل یک توپ خاکستری از شیب سنگر پایین غلتید. امدادگر زیر بغل او را گرفت و از آستانه نقب گذشت تا وارد دالانی کوتاه شد. برای آخرین بار صدای انفجار را شنید و درست پس از آن بود که از دنیا رفت.
*****************
"گروهبان دارم بهت میگم دستور دستوره! وقتی این بیسیم لعنتی به صدا درمیاد، پشت هر خشخشی که باعث میشه روزی صد بار به باعث و بانی این شرایط لعنت بفرستم، میفهمم که چرا این ستارههای لعنتی رو روی دوش من گذاشتن. تو حالیت نمیشه؟ اختیارات من محدوده، میتونم بگم بری پشت سنگرها توالت بِکنی یا مثل سگ.... کیسههای خاک رو بلیسی، ولی نمیتونم فرمان یه عملیات رو لغو کنم!" فرمانده روی صندلی نشست و با دست گروهبان را مرخص کرد. گروهبان نمیخواست برود، رفتن به معنای پذیرش شکست بود، با کندن توالت یا لیسیدن سنگر فرقی نداشت. هنوز صدای آتش خمپاره و سقوط هواپیما به گوش میرسید. فرمانده نگاهش را به نقشههای تا خوردهای انداخت که موقعیت نیروهای نازی را مشخص میکرد. متوجه حضور او نبود. سرش را که بلند کرد چشمش به گروهبان افتاد که مثل عجل معلق بالای سرش ایستاده بود. بر سر او فریاد زد: مگه حالیت نشد حرومزاده! بهت گفتم گورتو گم کن، بیا اینم اسلحه، گمشو، گمشوووو! برو بُکُش، بُکُش یا بمیر کاری، جز این کاری از من برنمیآد!!!"
*************
نفس سرد مرگ، گرمی تن سربازان را میبلعید؛ اجساد آنان را میان پوسته سرد گِل و خوناب پیچیده و زیر رگبار و صاعقه رها میکرد. یکی با صدای بلند میخواند: "نترسيد از كساني كه میتوانند فقط بدن شما را بكشند ولي نمیتوانند به روحتان صدمهای بزنند. از خدا بترسيد كه قادر است هم بدن و هم روح شما را در جهنم هلاك كند…" دیگری گفت: آه پدر مقدس لطفا ما رو ببخش و تو استیو، سر جدت خفه شو! سرباز دیگری که سیگار نمگرفتهاش را روشن میکرد فشفش کنان گفت: جفتتون خفهشید. و خود را بیشتر درون بارانیاش فرو کرد. پس از آن دیگر کسی چیزی نگفت، تنها صدای باران و شلپ شلپ ناشی از کوبیده شدن چکمهها درون حفرههای آب سکوت را میشکست. قطرات تیره آب، روی بدنه چوبی اسلحه شیاری تیره میکشید، و پیچش دود غلیظ از گوشه و کنار سنگرها بود که به چشم میخورد. هوای گرگ و میش، انفجارهای گاه و بیگاه نقاط مختلف که مشخصا به طور اتفاقی هدف حمله قرار میگرفتند روحیه سربازان را درهم شکانده بود. قنداق اسلحهها را پوششی از گل سیاه مخدوش کرده بود. اگر نفسهای عمیق و از سر خشم گروهبان که اسلحه به دست طول سنگرها را میپیمود نبود، احتمالا هیچکس نمیفهمید که اوضاع قرار است پیچیدهتر شود. حتی حالا آن سرباز دیگر از انجیل نقل نمیکرد، دیگر به ایمانش اعتمادی نبود، نمیدانست که آیا بعد از جنگ او نیز یک بازمانده خواهد بود یا خوراک لاشخورها، کرمها و تک تیراندازهای نازی میشود. ایمانش سست، قلبش مخدوش و اسلحهاش سرد شده بود. برای آخرینبار انجیل را بوسید و همراه دستش در جیب بارانیاش فرو کرد.
"تاثیری هم داره؟"
"چی؟"
"کتاب، کتابه تاثیری هم داره؟"
با اشاره به پاکت مچاله شده به او سیگاری تعارف کرد. نخی برداشت و آتش زد. برای چند لحظه ساکت بود و به انتهای مسیری مینگریست که شدت باران، آن را از تیررس نگاهش خارج کرده بود.
"نمیدونم، شاید. همین که حس کنم یکی هست کافیه."
"پس اونقدرها هم معتقد نیستی، البته اعتقاد چه سودی داره وقتی قراره چند ساعت دیگه اون بالا مثل لاشه یه حیوون سلاخی بشی."
"شاید تو درست بگی، مهم نیست معتقد باشم یا نه، اونا اگه بتونن با کمال میل یه گلوله توی سرم میکارن، چه معتقد باشم چه نه؛ راستش اعتقاد مال فردا نیست، اعتقادم بدرد وقتی که دارم اون بالا میدوام تا خون یه نازی رو بریزم جواب نمیده، مال الانه! این لحظه، همینجا کنار تو. اعتقاد یعنی زیر این بارون لعنتی وسط لجن نشستم و دارم سیگار نم کشیده میکشم، چند خطی انجیل میخونم و امیدوارم فردا هوا صاف باشه، نازیها عقب رفته باشن و برگردم خونه، توی تختم دراز بکشم و به جای قیافه کریح جان، نامزدم رو ببینم. از کجا معلوم، شاید اونور سیم خاردار هم یکی تو همین وضعیت باشه."
جان سقلمهای به استیو زد و گفت: خفه شو مسیح لعنتی! از کجا معلوم نامزدت به خوشگلی من باشه؟ احتمالا اونقدر زشته که قیافه آبلهای منو به اون سلیطه مُردنی ترجیح میدی!
سرباز کناری خندید و سیگار دیگری آتش زد. سری تکان داد و دود غلیظ را بیرون داد. نفس عمیقی کشید، چنان عمیق که تا مغز و استخوانش یخ زد. بخار بازدم و دود سیگار با هم ادغام شدند.
"راس میگی پدر مقدس، تا وقت داری معتقد باش. معلوم نیست فردا تو بغل نامزدت بیدارشی یا خودتو کنار عیسی پیدا کنی!"
1 نفر دوست داشت
میگویند زندگی آنقدر کوتاه است که تا چشم گشودی، باید آماده رفتن شوی. سالها گذشت تا دریافتم که زندگی بُخلش را برای لحظات خوش کنار گذاشته، وگرنه برای گند زدن به این عمر کوتاه همیشه وقت هست.
کودکی شیرین بود، ستارگان به سقف آسمان چسبیده بودند. گوزنهای پرنده، هدایای جذاب سال نو، الفهای شمالی همه و همه واقعی بودند. خبری از مرگ نبود، عشق بیجواب نمیماند. لبخند از چهره گم نمیشد. وقتی به بلوغ رسیدم که دانستم برای حسرت خوردن زیادی پیرم، زمان زیادی نداشتم؛ همه میگفتند او یک بیست ساله است؛ با چنان لحنی که فهمیدم دنیا پیش چشمم سریعتر خواهد گذشت.
از شهری به شهر دیگر میرفتیم، از خانهای به خانه دیگر. خانه دیگر معنا نداشت، هر چهاردیواریای میتوانست روزی خانه باشد. چند سالی گذشت تا توانستیم یکجا ساکن شویم. به رفتن عادت کرده بودیم، دوستی برایم زماندار بود. هیچکس قرار نبود خاطرات کودکیام را زیر نور مهتاب دوره کند. کودکی جایی ورای این کوهها و دشتها جا مانده بود.
رودی بزرگ شهر را از وسط قاچ میکرد. پلهای قوسدار متعددی سعی در وصله کردن شهر داشتند. برای اولینبار بر کرانهی رود گام نهادم، فرقی نداشت که در طرف غربی باشم یا شرقی، رود مسیرش را طی میکرد، ماهیان پر غرور میان سنگهای پرنده پرواز میکردند. مرغان ماهیخوار و پلیکانها بر فراز این نوار براق مارپیچ لیز میخوردند و من تمام این مناظر را در کتاب خیالیام ثبت میکردم.
میدانستم روزی خواهم مرد. پوچ خواهم شد، مهم نیست که باشم یا چه کرده باشم. زندگی مرا در خود خرد میکند، استخوانهایم طعم سرد خاک را میچشند و چمنهای باطراوت از خون من تغذیه خواهند کرد. هیچ تنی تا ابد بر زمین راه نخواهد رفت، هر که این را فهمید بر صورت زندگی سیلی نواخت. در زمان غروب، آن لحظهی باشکوه که انعکاسش بر پهنه اثیری آسمان میافتد، آن لحظه که ماه خود را غرق در شادی مییابد و تلوتلوخوران جایگاهش در آسمان را جستجو میکند من به کنار پنجره میخزم. از آنجا به طیفهای سردی خیره میشوم که آخرین یادگار خورشید اند. سوار شب، مهمیز زنان بر اسب تاریکی فرا میرسد و بر ردای سیمگون ماه بوسه میزند.
نترسیدم، با اینکه پاهایم لرزید و سرما بر قلبم چنگ انداخت. اما نه! تا وقتی که باورش نکنم ترس تنها یک واژه خواهد بود، واژهای مثل عشق، طمع، شهرت یا شهوت. به قدرت واژگان ایمان دارم. یک واژه میتواند مرگ آفرین باشد، هیچگاه واژگان را دست کم نگرفتم. نه واژگان و نه حالت چشمها. خصوصا چشمها، چشمها هرگز دروغ نمیگویند....
پدرم همیشه میگفت زندگی بدترین شوخی خدایان است! در مدرسه آموختم که خدا تنها یکی است اما او با تمسخر اسکناسی در برابرم انداخت و گفت "انسان عادت کرده برای خود خدا بسازد، خدای مرگ، خدای خشم، خدای جنگ... این را از نزدیک ببین، به آن اسکناس میگویند اما در واقع این هم یک خداست، خدایی به نام بخت!"
رضوان زرین
زیبابود نوشتتون. وقتیکه بچه بودم غم بود اما کم بود. (متن یکی از دکلمه های فرهاد )
-
دوست داشتن
1
- ژوئن 26, 2021
اگر نامیرا بودم قطعا زندگی را به گونهای دیگر تجربه میکردم. حال که اینها را مینویسم شب از نیمه گذشته، آسمان لبریز از ستاره شده و قرص ماه به زیبایی میدرخشد. در آنسوی خیابان چند سایه را میبینم که به آرامی در دل تاریکی میخزند. با اینکه خیابان ساکت است اما همچنان هیاهوی شهر ادامه دارد. اگر از من بپرسی به تو خواهم گفت که شهر هرگز نمیخوابد؛ تنها لمس میشود و چند لحظهای از حرکت باز میماند.
شنیده بودم اگر دنبالهداری از آسمان گذر کند هرچه بگویی همان میشود. انگار کلید گشایش دعاها در دامنهی بیروح یک تکه سنگ قرار دارد. مسخره است! اما نه به اندازهی ناامیدی. حاضرم احمقی امیدوار باشم تا دانایی ناامید. تا ابد هم از من بپرسی همین را میگویم. امید چیز خوبیست، مثل سرابی در بیابان، مثل اندوه خفته در پاییز و زمستان. بنظر میرسد که امید غذای روح است، هرچقدر بیشتر به او غذا دهی چاقتر میشود تا جایی که دیگر از کار میافتد، میشود یک بار اضافه از جنس آرزو که تلاش را از تو میگیرد و ایدهآل را بجای واقعیت نشانت میدهد.
گاها شبهایی به سرم میزند که بجای خواب فکر کنم. من که هستم؟ چرا زندگی میکنم؟ آیا وجودم اهمیتی دارد یا فقط اینجایم که زمین خالی نباشد! به هر حال این افکار بیهوده راه به جایی نمیبرند، همهاش فکر میکنم که باید چه کرد؟ فردا چه میشود؟ این مهملات توام با استیصال جام صبرم را لبریز میکنند، اگر نامیرا بودم چه؟ اگر میدانستم تا ابد این طلوع را میبینم، اگر میدانستم قرار است هزاران بار عاشق شوم چه به روزم میآمد؟
از طرفی هم با سبیل تلطف مخیلهام را چوب میزنم که هان! ای دل غافل دلت نمیخواهد تا ابد در میهمانی بمانی؟ تو نامیرایی! میتوانی تا ابد شاد باشی، میتوانی بارها عاشق شوی، تو محدود نیستی. بیماری تو را از پای در نمیآورد و میتوانی ثمره کارهایت را ببینی. اما بعد حقیقتی کوبنده مرا بر جای خود مینشاند...
زیباییاش به همین است که روزی خواهی مرد. میدانی هر سال رشد خواهی کرد و درست در نقطهای به کمال میرسی که دیگر عمرت را کردهای. من چشم به راه روزیام که با لبخند به منظرهای خیره شوم و همه چیز را برای بار آخر مرور کنم. اولین لبخند مادر، اولین بار که غرور پدرم را جریحه دار کردم. اولین بار که به دختری گفتم دوستت دارم. میخواهم همه را یک بار دیگر در خیال خام خودم تجربه کنم. میخواهم آنچه گذشته را بازیابم. من اینجایم، پس از سالهایی که گذر آن روی پیشانیام مشهود است. نمیدانم آخرین روز چگونه خواهد گذشت، نمیدانم آیا آنقدر زنده میمانم که بار دیگر چرخش قرن را مشاهده کنم یا نه اما مطمئنم، مطمئنم اگر نامیرا بودم از مرور این خاطرات چنین احساسی نمیگرفتم. دیگر عشق یک زن مرا به وجد نمیآورد، دیگر تلخی گذشته زیر زبانم مزه نمیکرد. من زنده ماندم که با لبخند بمیرم. هر چیز بهایی خواهد داشت و بهای نامیرایی من، مرگ لبخندم خواهد بود...
#نامیرا
شهریار کلاهدوز
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق با این اوصاف شما الان نامیرا هستید
-
دوست داشتن
3
- می 3, 2021
میگفتند امسال خواهد آمد، از آخرین حضورش چهار سده میگذشت. در قصهها، آنطور که برایمان نقل میکنند هر سده یک مرتبه همراه سهمگینترین طوفان میآید، مثل هراسی در آیینه شب در برابر دیدگان تجلی مییابد. اژدهای یخی آخرین حقیقت باستان است که هنوز سردی اسمش گرمی لبخند را می زداید.
در کتیبهها آمده که او یک الهه است، الهه سرما؛ هدیهاش زمستان و برف است. آن زمان که مردم از تابش خورشید به ستوه آمدند او زمستان را به ارمغان آورد، اما این هدیه ارزشمند نه تنها مورد تقدیر قرار نگرفت بلکه به عنوان یک مصیبت تلقی شد. با این همه او برف را به آنان نشان داد و خواست که در این زیبایی با او سهیم باشند اما باز هم تفاوتی ایجاد نکرد.
وقتی فهمید تلاشش بیفایده بوده باز هم نزد آنان بازگشت؛ فلسهای نقرهفام، پوزه بلند و عاجهایش برای آخرین بار زیر نور خورشید برق میزدند، برقی که تا سالها از چشم مردم بیرون نرفت مگر با اولین مجازات!
پس از آنکه حرفهایش را زد، وعده یک نفرین صد ساله را داد و این چنین مجازات ناسپاسی مردم شکل گرفت؛ سپس بالهایش را گشود و به آسمان رفت. از آن زمان به بعد مردم آن روز را که پایان زمستان بود جشن میگرفتند.
اما این پایان کار نبود و هر نسل، یکبار شاهد حضور او بودند؛ تا آنجا که عدهای به کیش او گرویدند تا شاید از خشمش در امان باشند و این آغاز تاریخچه معبد زمستان بود؛ پس از آخرین حمله در حدود چهارصد سال پیش.
کاهنان این آرامش را به خود نسبت میدهند و یک راه حل دارند، تخلیه شهر و باقی گذاشتن بیست نفر!
این بیست نفر معمولا افراد بیایماناند اما اگر بیایمانی در شهر نبود، مومنترین افراد باقی میمانند تا همراه اژدهای یخی به قلمرو باستانیاش در کوهستان مه گرفته بروند و تا ابد در کنارش زندگی کنند. برایم سوال است که اگر او میخواست مردم او را بپرستند چرا از اول همین کار را نکرد؟ او فقط خشمگین است. نه معبد و نه کاهنان احمقش در این آرامش دخیل نیستند، حتما دلیل دیگری دارد!
چطور است که مرگ برای یکی دردناک ولی برای دیگری این چنین زیبا ترسیم شده؟ برایم جالب است که اعتقادات تا کجا پیش خواهند رفت!
شهر تخلیه شده، سیل ابرهای سیاه، صاعقه زنان از کوه سرازیر میشوند؛ نعرههای بلندی به گوش میرسد، کوبنده است. درختان کاج یک به یک در مه تیره غرق میشوند. آخرین گروه مردم از گذرگاه رد شده و دیگر چیزی مانع این مراسم نیست. همه ترسیدهاند، یکی مدام آرزو میکند که کاش برگردد و در معبد بماند! دیگری با خود عهد بسته با تمام وجود چیزی را بپرستد که هرگز ندیده است. به او میگویم: چرا چیزی را که نمیبینی میپرستی؟ باد صدایم را خفه کرده، چشمانم به قدری بسته شدند که جز سایهای از ساختمانها چیزی نمیبینم، باز تکرار میکنم، فریاد میزنم اما کسی گوش شنوا ندارد؛ انگار همه میخواهند یک تفکر برتر وجود داشته باشد حتی اگر از ذهن خودشان نشات بگیرد، مهم این است که به چیزی باور داشته باشد، درست یا غلط، خرافه یا حقیقت! زندگی بدون ایمان هم مگر میشود. به سختی روی پا میایستم، ابرهای سیاه به اینجا رسیدهاند، نفسم را جمع میکنم: اژدهای یخی! ترسوی بی شکل... از پشت طوفان بیرون بیا! آنان که کنارم بودند میخواستند صدایم را ببرند، انگار هنوز این خرافه را باور دارند. احمقها! شما قربانی باور افراد دیگری شدهاید، نمیفهمید؟ حتما باید تیغ جلاد گردنتان را بزند تا بفهمید؟ شما مردید! همان روز که به خرافه تن دادید مردید، همان لحظه که به اسم پاکی، رخت کثافط به تن کردید مردید!!!
"اژدهای یخی! بیرون بیا! اینجا برای باور به تو جایی نیست، من دشمن توام! من در برابرت میایستم! دیگر به اسم تو زورگویی نخواهد شد! قول میدهم...."
طوفان برای چهار روز ادامه داشت، قندیلها چون نوک پیکان قلب زمین را نشانه رفته بودند. چندین روز بعد مردم رفته رفته به خانههایشان بازگشتند. وسط میدان، جایی نزدیک حوض سنگی نوزده تن یخ زده بودند در حالیکه نفر بیستم زیر دست و پای آنها جان داده بود. کاهن بالا آمد و گفت: نظاره کنید سرنوشت آنان که ایمان ندارند و بنگرید به چهرهشان که حقایق را بسیار دیر فهمیدند!
یکی زیر لب گفت: آنان که مردند حقایق را فهمیدند؛ من هم موافقم، به راستی که همینطور است! ما حقایق را بسیار دیر فهمیدیم...
آستینهای یراق دوزش را نزدیک آتش برد. کمی خودش را گرم کرد و بریده بریده گفت: لعنتی...زمستون سختیه! سرباز کناری که ریشش قندیل بسته بود گفت: آره...لعنتیها...چادر بزرگ...جشنه...غذای گرم...بعد برای ما...آشغال! از سر خشم یک تکه ران نیمپز را به نیش کشید.
در گرگ و میش همان شب حملهی دیگری صورت گرفت، تیرهای آتشین سو سو کنان بالای سر سربازان میجهیدند و جسته گریخته در تن آنان فرو میرفتند. کم کم خورشید بالا آمد و نور آن بر دیوارهای رنگ پریده افتاد. دود عظیمی پیچ و تاب خوران از روی زمین برمیخاست و به آسمان میرفت. اجساد سوخته و لهیده همه جا به چشم میخوردند. یک حمله ناموفق دیگر و باز هم عقب نشینی؛ سوز و سرما چادرها را از جای کنده بود، سر نیزهها کند، کمانها ترک خورده و شمشیرها زنگار گرفته بودند. برجهای نیمهویران در پشت دیوارها زیر نور خورشید میدرخشیدند. پس از بازگشت به اردوگاه، گروهی از فرماندهان در لباسهایی تیره دور یک آتش نیمهجان جمع شدند.
یکی از آنان در دستانش دمید و گفت: فایده نداره، اون عوضیا دست برنمیدارن!
فرمانده دیگر که به سربازان خسته و درمانده نگاه میکرد با اکراه گفت: نمیفهمم هدفش از این کشتار لعنتی چیه؟ آشغال طلا پوش! کجاست وقتی داریم جون میدیم؟ قرار بود چند هفته پیش برسه، چطور میشه از این جهنم جون سالم به در برد؟
یکی از فرماندهان گفت: باید تمومش کنیم! بقیه هم سری تکان دادند.
پیرمردی چپق به دست نزدیک آنها آمد، چهرهاش پشت پارچهای زمخت و کثیف پنهان مانده بود، با صدایی گرفته گفت: چیز زیادی باقی نمونده قربان، سربازا خسته شدند، آذوقه رو به اتمامه و اگه امشب برگردیم خطر شبیخون تهدیدمون نمیکنه.
فرماندهان یکصدا تایید کردند، و گفتند که این جنگ احمقانه است! فرمانده جوانی که در سکوت به حرفهایشان گوش میداد گفت: اما میل شاه خلاف عقب نشینیه. پیرمرد خندهای ضعیف کرد و گفت: محکوم به مرگیم، راهی به خونه نیست. فرمانده تصدیق کرد و با کنایه گفت: همیشه همینطوره! برای سرباز، خونه میدون جنگه. این را گفت و از جمع جدا شد. در حالی که همه انتظار عقب نشینی را میکشیدند ناگهان قاصدی از میان کوره راه پدیدار شد و به چادر بزرگ رفت. چند ساعت بعد سربازان مجدد آرایش نظامی گرفتند، آخرین تیر در تاریکی. برجهای محاصره بار دیگر مسلح شدند و نفس گرم سربازان برای آخرینبار در هوای راکد سحرگاه دمیده شد. شمشیرها در نیام شل شدند و نیزهها به سوی آسمان نشانه رفتند.
با فریاد فرمانده، لشکر نیمهجان به سوی دیوارها هجوم بردند، تیرهای گریخته از کمان، قلب آنان را نشانه میرفتند و یک به یک زمینگیرشان میکردند. برجهای محاصره به دیوار نرسیده آتش میگرفتند و خاکستر میشدند. همه به چشم میدیدند که جنگ چهره خوبی ندارد اما دست برنمیداشتند. تقریبا نیمی از سپاهیان در هم کوبیده شده بودند که شیپوری عظیم به صدا درآمد. پادشاه پس از هفتهها با ارتشی تازه پا به میدان میگذاشت. پیرمرد خون و چرک را از روی صورتش پاک کرد و فریاد زد: به نام پادشاه!
مزدک صالحی
مرد.
زندگی می کند در
تهران, تهران, ایران.
اولین نفری باش که میپسندی
وارد اتاقک اعتراف شد. هوا گرم بود و بوی زننده عرق آزارش میداد. کمی آنطرفتر صدای پدر روحانی میآمد که با زبان اسپانیولی دعای مریم مقدس میخواند. چند لحظه بعد صدای جیرجیر ضعیفی از آن سوی اتاقک به گوشش رسید. سایهای به پنجره چوبی روی دیوار تیره نزدیک شد. همان لحن دعاگو، آرام و شمرده گفت : اعتراف کن فرزندم.
چند لحظه به دستهایش خیره ماند، ستونی از نور، محراب و صلیب بزرگ را روشن میکرد. او میتوانست صندلیها را ببیند، میتوانست صدای مناجاتهایی که خوانده شده را بشنود، او اشکهایی که برای آرزوهای برآورده نشده بر کف سنگفرش شده کلیسا جاری شده بودند را حس میکرد و تمام آن معنویت کذایی بر قلبش هجوم آورد. نمیدانست آیا واقعا لازم است بار دیگر اعتراف کند یا خیر. از آخرین اعترافش سالهای زیادی میگذشت، سالهایی دور و نزدیک. هر وقت کشیشی از او این را میخواست بدون تردید اعتراف میکرد ولی اینبار نمیدانست که آیا واقعا لازم تمام آن کارها را بار دیگر تکرار کند یا خیر. در خیالش او آدم بدی بود، در واقع همه بد بودند. کسی نمیتوانست ادعای خوبی کند، نمیتوانست خودش را از بازی گناهکاران خارج بداند، همه در زمین پست برای هر چه بیشتر آلوده شدن دست و پا میزدند و او بهتر از هر کسی این را میدانست.
صبح وقتی از خانه خارج میشد اسلحه کمری را چک کرد. نگاهی به پرچینهای دور خانه انداخت و تصمیم گرفت بار دیگر اعتراف کند؛ همه چیز به همین سادگی بود. خانه او چند مایل از شهر کوچک سنت مارتا فاصله داشت. سوار کامیونت شد و به سمت کلیسای شهر حرکت کرد. در راه از خودش میپرسید که آیا آنقدر گناه کرده که برای پاک شدن اقدامی کند؟ و آیا اینکار واقعا او را تطهیر میکرد؟ چرا باید دوباره به آنچه فراریاش میداد پناهنده شود؟ در چوبی کلیسا با نماد صلیب، مرگ را، پدر را به یاد او آورد. او خودش نبود، دستان او نبودند که فرمان را کج میکردند، اینها همه کار پدر بود.
سر آخر لب به سخن گشود و زمزمه کرد: گناهکارم!
کشیش زیر لب دعایی خواند و بار دیگر تکرار کرد: اعتراف کن فرزندم، اعتراف کن تا بخشوده شوی.
مدتها پیش جان کسانی را گرفتم. آنها را از زندگی محروم کردم، با خودم میگفتم که حتما آرام میشوم، این عطش سیری ناپذیر مرگ مرا رها میکند ولی بعد فهمیدم که من فرزند ناخلف فرشتهی مرگ روی زمین هستم.
پدر روحانی پرسید: چرا حس میکنی فرزند ناخلف مرگ هستی؟ چه چیز او را به تو متصل میکند؟ تمام اینها خیالات توست، تو گم شدهای...
من سالهاست گم شدم، از زمانیکه به یاد میآورم تلاش میکنم خودم باشم. با دستانم کارهای وحشتناک زیادی مرتکب شدم، پدر از من خشنود است اما دیگر نمیتوانم ادامه دهم. آنها مردند چون اصرار داشتند که از رازهایم باخبر شوند، مرا مجبور کردند برای بقای خودم آنها را بکشم! یک راز تنها زمانی در جمع باقی میماند که تنها یک نفر زنده باشد. پدر از اینکه کسی دربارهاش چیزی بداند خوشش نمیآید.
آیا مطمئن هستی که خواست او این است؟
بله.
اگر چنین است پس چرا رازهایت را گفتی؟
چون باید این بار را از روی دوشم آزاد میکردم. چون ترغیبم کردند؛ گفتن راز مثل اعتیاد به مخدر است. اعتراف کردن مخدر من است. مدتهاست دست از اعتیاد کشیده بودم اما....
اما چه؟
دریافتم که با اعتراف هم خودم و هم زمین را سبک میکنم.
زمین را؟ چگونه این کار را میکنی؟
ارواح آنان که رازهایم را شنیدند نزد پدر میفرستم، او میخواهد آنها را ببیند و من ترتیب ملاقاتشان را میدهم. او میداند که من پسر خوبی هستم، در واقع الان هم درخدمت اویم، او مرا باز به نزد خودش میخواند. شبها کابوس میبینم، او تمام ارواح را به رویای من میآورد، آنها فریاد میکشند و محو میشوند. گاهی سقوط میکنم و پدر را میبینم که مرا به آغوش خود میخواند. ارواح چون شعلهای معلق در هوا غوطه میخورند و مشعلهایی روشن هستند که مرا به سوی مقصد بعدی راهنمایی میکنند. او مرا میخواند، پدر مجبورم میکند.
تو مجبور نیستی این کارها را کنی! میگویند در بدی خوبی هست و در خوبی بدی؛ نقص جزء جدایی ناپذیر ماست. کارهای وحشتناکی مرتکب شدی فرزندم، بسیار وحشتناک و باید بدانی که روزی جزای اینها را خواهی پرداخت مگر آنکه توبه کنی و بازگردی. حال به من بگو فرزندم، به عیسی مسیح به عنوان ناجی خود ایمان داری؟
خیر! میدانم آنقدر غرق شدم که عیسی هم نجاتم نخواهد داد، در واقع حتی نزدیک هم نمیشود چون جایی که من هستم چیزی جز رنج نیست. رنجی بیپایان، جایی که سیاهی از ترس رنگ میبازد و جهان مفهومش را گم میکند.
اشتباه میکنی فرزند..
در همین لحظه صدایی خفه در اتاقک پیچید و پدر روحانی روی زمین افتاد. تقلا میکرد اما خون زیادی از او رفته بود. چشمانش سیاهی میرفت، دهانش باز مانده بود. تنها چیزی که در دستش میفشرد نماد به صلیب کشیدن عیسی بود.
مرد آرام از جایش برخاست، هنوز رگهای دود از سر اسلحهاش بلند میشد، دیگر اثری از تردید در او دیده نمیشد. در اتاق را باز کرد و گفت: آیا به عیسی به عنوان ناجی خود اعتقاد داری؟ پس وقتی پدر را ملاقات کردی سلام مرا هم به او برسان، رستاخیزی در کار نیست و این پایان خواهد بود، باشد که در آغوش پدر رستگاری را بیابی!
کشیش سعی کرد چیزی بگوید، کلمات در گلویش چون بغضی خفته گیر کرده بودند. هنوز صلیب را رها نکرده بود؛ هنوز گمان میکرد این خواست مسیح است، مسیح او را طلبیده! لبخندی زد که مبادا لحظه دیدارش با پسر خدا عبوس به نظر برسد. مرد که بالای سر کشیش چمباته زده بود چشمان او را بست و بدون اینکه کوچکترین حرفی بزند در نور کورکنندهی بیرون محو شد. خورشید وحشیانهتر از همیشه بر زمین میتابید و مرد درحالیکه اسلحه را زیر لباسش پنهان میکرد در دل گرمای سوزان محو شد.
محمد جاوید
لذت بردم از خوندنش و حسی که به خواننده منتقل می کرد. منظورم حس درک آدمی با عقاید خیلی خاصه که البته به کارش خیلی مطمئنه. دوم اینکه این متن مثل اون فیلمهاییه که دفعه اول متوجه معنی حرفها و حالت ها نمیشی. من دو سه بار خوندمش. به نظرم نویسنده تو نوشتن یه متن رازآلود موفق بوده. با این همه فکر می کنم اگه...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
3
- آپریل 21, 2021
مزدک صالحی
آنچه خواندم نمونهی خوب و تامّل کردنی داستان کوتاه به معنای واقعی آن است. مقطع درست زمانی، کوتاهی و جرأت نوشتن کوتاه و گزافهنگویی، موقعیت مکانیِ دوستداشتنی و جذاب و زبان محکم و متقن؛ با این وجود اگر قرار به نقد باشد باید چیزی در پس این همه خوبی هم ببینم که البته جز با اکراه آن را به زبان نمیآورم ...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
6
- آپریل 21, 2021
گلاره جباری
یعنی خیلی شما با حوصله این کار را انجام میدهید الان برای داستان امشب میگذارمش در اینستاگرام و میگم یه نقد و بررسی مفصل هم داریم.
-
دوست داشتن
3
- آپریل 21, 2021
پویا عبادی
متشکرم از این نقد فوق العادتون، قطعا در کارهای بعدی سر لوحه قرار میدم
-
دوست داشتن
1
- آپریل 22, 2021
مزدک صالحی
من فکر می کنم اگر خیلی ساده بیام یه چیزی بگم که فقط از سر خودم بازش کنم بی احترامی کردم! کمی وسواس دارم چون فکر می کنم نویسنده ای که این رو نوشته انقدر محترم و با صبر و حوصله و تلاش چیزی نوشته که نباید خیلی راحت و بی تفاوت ازش گذشت و باید وقت و انرژی گذاشت براش چون اون مستحق ترین و لایق ترین آدم در ...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
5
- آپریل 21, 2021
محمد جاوید
شما چند وقت منتقد یه نفر باشین چیز خوبی از آب درمیاد... امیدوارم این نقد نوشتن هاتون همیشه باشه
-
دوست داشتن
3
- آپریل 21, 2021
مزدک صالحی
آقای جاوید من شرمنده می شم از این حرف ولی صادقانه و از ته قلبم فقط می گم که من از خوندن این داستان و داستان های دیگه یاد می گیرم! نه مثل استادهای دانشگاهی که میان سر کلاس می گن ما هم از شما یاد میگیریم و از این حرف های کلیشه ای می زنن! نه... حقیقتاً نه... به این سوی چراغ قسم نه! من جداً به هر کسی که...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
3
- آپریل 21, 2021
محمد جاوید
منم از نوشته های دوستان و بعدش نقد شما یاد میگیرم. مهم اینه که شما به نقد نویسی ادامه بدید و از ما دریغش نکنید، حالا اون خجلت زدگی رو خودتون یه جوری چاره کنید (ایموجی لبخند از اینکه آخرشو شوخی کردم)
-
دوست داشتن
4
- آپریل 21, 2021
لیلا جلینی
سلام. خوب من داستان رو خوندم و چون ازم خواستید چند خطی به احترام شما و نویسنده ی محترم مینویسم. اول اینکه این شخصیت منو یاد اون شخصیت قاتل در فیلم معمای داوینچی انداخت، همان مردی که افراد را بخاطر عیسی مسیح میکشت و خودش رو هم گاهی شکنجه میکرد بخاطر پدر مقدس ... حالا برگردم به داستان... دو نکته ی مه...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
2
- آپریل 22, 2021
لیلا جلینی
اینهم یادم رفت بگم، که در فیلم معمای داوینچی چقدر روی اون شخصیت و دنیای ذهنی و دنیای بیرونی اش عالی کار شده در فیلم، در این داستان هم میشه از اون صحنهها و قابها ایده گرفت، کلنجارهای ذهنی قاتل، باورهاش، حالت چشمها وقتی قتل میکنه، لحظات قبل قتل و... من همیشه به دوستان میگم ما نویسندهها تنها ابزار...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
2
- آپریل 22, 2021
مزدک صالحی
نه نه نه... عالی بود؛ حرف های منو سر لوحه قرار ندین هرگز که هنر و قلم خوبتون خراب می شه! من حقیقتاً کیف کردم و یاد گرفتم و اینهایی که نوشتم تنها منو به فکر فرو برد برای اینکه خودم این نوع متن رو سرلوحه قرار بدم و یاد بگیرم ازش... کاملاً ارادتمندم و به حق شکرگزارم.
-
دوست داشتن
2
- آپریل 22, 2021
پویا عبادی
چوبکاری میفرمایید قربان، بسیار لطف داشتید که وقت گذاشتید و حقیقتا سپاسگزارم از شما و بقیه دوستان
-
دوست داشتن
1
- آپریل 22, 2021
مردم برای دیدن اعدام جوانکی به میدان شهر آمدند. هوا سرد بود و ابرهای سیاه آسمان را قبضه میکردند. پیرمردی دستش را بلند کرد و به آسمان چشم دوخت. مرد کناریاش به او گفت: میبینی که چطور با حماقت آینده را پرپر میکنند؟ پیرمرد گفت: امروز یک رودخانه را بستند اما با سیل فردا چه میکنند؟



















