اجتماع، کامیونیتی
خانم معلم دو تا نقطه روی تخته سیاه کشید.رنگ گچ رو عوض کرد. دو تا نقطه رو به هم وصل کرد و با صدای بلند گفت:
"فاصله ی بین این دو نقطه،خط رو میسازه."
اونجا برای اولین بار معنیِ فاصله رو فهمیدم.ساده بود و غیر مبهم.طعم داشت.اما طعمِ سادگی اش دوام چندانی نداشت.کثافط کار ظریفی بود این کلمه!
تماما سیاست بود،با درصد افسونگری بالا و میزان شیطنت لامتناهی.
مدتی بعد فاصله خودش رو از بین دو نقطه ی روی تخته سیاه بیرون کشید و مثل روحی سرگردان چپانده شد توی زندگی.
رعایت فاصله بین هرچیز،هر مفهوم،هر جمله،هر اشیا،هر انسان و حتی خودت،شد چیزی که فاصله ی بین دو نقطه ی خاص رو تعیین کرد:
نقطه ی تولد و نقطه ی مرگ.
و اقتدار مفهوم فاصله دقیقا از همین جا شروع شد:"فاصله از خودش زاییده می شود و با خودش هم می میرد،فاصله تو رو می زاید و تو را می میراند."
بشر هم از یجایی به بعد متوجه زهرِ فاصله شد.
سعی کرد خودش رو از وقایع،ادم ها و اتفاق ها دور کنه تا بالاخره روزی در اثر رعایت نکردن فاصله ای مجهول در نقطه ی امن خودش منتظر مرگ باشه.
بشر انتخاب کرد که توسط خودش گول زده بشه و از قداست های انسان ساخته ی خودش پاسبانی کنه،غافل ازینکه گاهی شیطنت فاصله تمام تئوری ها رو بهم میریزه!
گاهی تو از میلیون ها راه نوری دورتر،چیزی رو میفهمی که شاید از یک گام جلوتر از خودت نمیفهمیدی!
گاهی فاصله قدرتی بهت میده که هیچ چشم بینا و هیچ گوش شنوایی نداره.
گاهی فاصله شیرین ترین دوست و لطیف ترین دشمنت میشه.
فاصله گاهی لازمه.از هرچیز،هر شخص و هر اتفاق.
برای بهتر دیدن،بهتر شنیدن و بهتر فهمیدن.
4 نفر
آن روزی که کلنگ محبوبیت و مشهوریت علیرضا بیرانوند در قلب ملت ایران زده شد،داشتند با بیل توی قلبم چاله ای حفر میکردند که هر چه گذشت بیشتر ازینکه به وظایف چاله بودنش عمل کند،تبدیل به مسیری شد که ابتدایش هنوز درد دارد و انتهایش لاعلاج است.هنوز اقای مِسی تک گلش را به دروازه ی بیرانوند نزده بود که رادیوی تاکسی گفت نتایج کنکور اعلام شده.حسم به نتایج کنکور همانقدری سرد و بی معنی بود که به نتیجه ی بازیِ فوتبال کشورم در جام جهانی.
از یک ساعت بعدش پچ پچ ها و حتی اوازه ها شروع شد.جای تک گل اقای مسی روی تخم جفت چشم هایمان کاشته شده بود که گفتند چه شد آن دختر با آن سابقه ی تحصیلی و آن آوازه و دبدبه کبکبه میخواهد برود شیمی بخواند!
از فردایش هر که را دیدم رد گل مسی را از تخم چشم هایم پاک کرد تا تیرش راحت تر به هدف برود و در حالی که نیزه ی نگاهش را در چشمانم فشار میدهد بپرسد حالا چرا شیمی.
سال بعد علیرضا بیرانوند مشهور بود اما به اندازه ی آن روز محبوب نه!رد گل مسی هم در چشم کسی نبود.راحت تر میشد به چشم هایم زل زد و پرسید شیمی میخوانی که چکاره بشوی.
چهارسال گذشت.خیلی ها رفتند و شیمی ماند.
دیگر کسی نمیپرسید میخواهی شیمی را کجای سرت قرار دهی.ازاردهنده تر بود.انگاری میدانستند من در دنیای شیمی هیچی نمیشوم.آن روزها فهمیدم چقدر بار هیچی نشدن سنگین است،حتی سنگین تر از هیچ بودن!چیزی که باعث شد خم نشوم،عشق بود.آن روزها معنای عشق را هم فهمیدم.فقط عشق است که نمیگذارد هیچی نشدن کلک تو را بکند.
شیمی کِش پیدا کرد و وقتی غمِ نان زور آورتر از حرف مردم شد،هنر هم در کنارش رشد کرد.
حالا که یک دستم چرم میدوزد و دست دیگرم کتاب ها و جزواتم را میچیند روی هم،میفهمم که دنیا وقتی دنیا شد که بشر مفهموم تکامل و مکمل شدن و مکمل یافتن را یاد گرفت.میفهمم که زندگی یعنی عشق باشد و هنر هم در کنارش پرواز کند.
عمر نهال شیمی در زندگی من وارد هفت سالگی شد و حالا در کنار هنر و ترکیب کردن چرم و رنگ ها و کار با ابزارها و ادواتی جز ارلن ها و بشر های ازمایشگاهی و دستگاه های آنالیز و میکروسکوپ های شناسایی،دارم میفهمم که این زندگی جز با ترکیب عشق و هنر،زندگی نمیشود که نمیشود.
رضا تهوری
نوشتن داستان در آزمایشگاه، گپ زدن در مورد نمایش های روی صحنه کنار بن ماری و اتو کلاو،. موفق و پیروز باشید
-
دوست داشتن
2
- دسامبر 23, 2021
وقتی کسی فوت میشد و از مراسم خاکسپاری برمیگشتیم،میپرسید:
براش گریه کردن؟
برات گریه نکردم مادربزرگ.
اونطوری که دلت میخواست برات گریه نکردم.
تو شدی اون بغضی که یهو یجایی توی گلوم گیر میکنه که نمیدونم چجوری قورتش بدم.
تو شدی اون جمله ای که وسط شوخی ها و خنده ها میاد روی زبونم و حال و احوالم رو دچار استحاله ای غیر قابل برگشت میکنه؛چون که بانیِ چینش اون کلمات در من،نشست و برخاست با تو بود.
تو شدی اون حس غم عمیقی که وسط انجام یه کار روزانه باعث میشه همه چیز رو بذارم کنار و دقایقی رو در خلا ذهن و روحم به تو فکر کنم.
تو شدی همین جای خالی که هر روز باید هضمش کنم.
همون حس بینابین گیجی و آگاهی،که سرم رو برمیگردونه به سمت مقر همیشگیت و به دستام فرمان میده که بیاد بالا و برات دست تکون بده؛
اما نیستی!
و نبودن جبریه که در پوششِ یک فعل،با تارِ زندگیِ خیلیامون پیله ساخته.
تو نه خاطره ای که بشه فراموشت کرد،
نه یادی هستی که نیاز به رشد و رسیدگی داشته باشه.
تو برای همیشه یه بغضی.
آن روز زهرمارم شد.
به اندازه ی سه هزار تومان پارچه ی مشکی رنگ را به زور چپاندم در کیفم و آمدم خانه.
آقای پارچه فروش گفته بود:
" نحیف هستی و آنچه میخواهی
با همین مقدار هم میسر است؛
وگرنه من از خدایم باشد که یک متر برش بزنم و بشود چهار هزار تومان."
راست میگفت.
پولم را مرتب کردم و گذاشتم روی میز درب و داغونش و پارچه را چپاندم در کیفم و آمدم خانه.
عطر زرشک پلویی که مامان برای ناهار پخته بود هم نتوانست هوای زهرالودم را تیمار شود.
دختری بود به اسم شهرزاد.
حقا که اسمش به خوبی در جسمش حل شده بود.
همیشه میزِ اول مینشست.
از نظر زیبایی شهره ی تمام مدرسه بود.
آن زمان ها مد بود هر کس که موهای لخت و بلند داشت،خدا را بنده نبود.
دختران فرفری نقش خواهران سیندرلایی را داشتند که از زمین و زمان بد آورده اند.
دختران مو رعنایی خودشان را میگرفتند،بد هم میگرفتند.
روزی سه بار کشفِ مقنعه میکردند و زلف بر باد میدادند و ما محو تماشای زیبایی گیسوانشان میشدیم و با خود میگفتیم که موهای خودمان را کدام گاو جویده.
آن روز زهرمارم شد.
روزهایی که مامان زرشک پلو درست میکرد این من بودم که با همان موهای وِز وِزی،خدا را بنده نبودم.
اما آن روز زهرمارم شد.
مهر بود و مهرِ آن سال،بچه دبیرستانی شدن رو برایم آورده بود.
پارچه ی مشکی رنگ را از کیفی که بوی تازگی اش هنوز مستم میکرد در آوردم.
نگاهم به در و دیوار غضب آلود و ملتمسانه بود.
حال و روزم به قدری زار بود که خاله قبول کرد کار مشتری هایش را به تعویق بیندازد و تا غروب مقنعه ام را حاضر کند؛
بلکه فردا صبح خانوم ناظم با دست هایش به بازوهایم نکوبد و مرا متهم به فسخ و فجور و خودنمایی نکند.
فردا صبح با مقنعه ی مشکی رنگی به مدرسه رفتم که به راحتی تا پایین تر از بازوهایم میرسید و حتی جزوه نوشتن را برایم سخت کرده بود.
ولی خانوم ناظم راضی بود.
مامان هم راضی بود که نتیجه ی گوش ندادن به حرفش و ندوختن مقنعه ی دومتری،دردسر و ضایع شدن و ایمان اوردن به توصیه هایش است.
آنکه ناراضی بود فقط من بودم.
من ناراضی بودم و دختران مو رعنایی که تهدید به اخراج شده بودند،اگر باری دیگر موهایشان را به ما نشان دهند.
آن پارچه فروشی هنوز هم پابرجاست و از دک و پزی که تازگیا بهم زده؛
بر میآید که آن میز درب و داغونش را هم عوض کرده و یکی از آن خوشکل ها جایگزینش کرده.
و من اما هربار که از آن خیابان میگذرم؛
دختری میبینم حدودا چهارده ساله،
نفس نفس زنان و آشفته حال و کوله به پشت و خیره به ساعت مچی مشکی رنگش و ترسان از دیر رسیدن به خانه،
می رود تا قبل از بسته شدن پارچه فروشی،
پارچه ی مشکیِ تمامِ روزهای جوانی اش را بخرد.
به چشمات خیره میشم و دو سیاره ی جدید کشف میکنم که حالا باید رویای ستاره شدن رو با اشک هایی که از دستان خدا فرو میریزه تطهیر بدن و بی هیچ کفنی قبرش رو زیر چشمات بکنن.
میبینی که آسمون پرچم وطنمون نیست و تا ابد بارون رو از چشم های تو،از چشم های ما وام میگیره؟
غصه ی غم هاتو نخور عزیز من؛
یروزی اندوه همه ی ما رو با هم میبلعه و یادت نره که اون روز ازش بپرسیم که چطوری باید بمیریم که واقعا بمیریم...
چشم هاتو نبند عزیز من؛
سیاره ها نوری برای خاموشی ندارن.
"میگفت در من هزار زن دیوانه گریه می کند."
حالا به تاریکی شبی که با تلخیِ یک کلام، انگار که سیاهی اش صبحی ندارد خیره شده ام و تلاش میکنم که پیش از غرق شدن در این دریای تاریک بفهمم که در من چند زن زندگی میکند؟
یکی شان دیوانه است.روزی دیوانه است و یک دیوانه خانه برای عربده هاش به سجده ی شِکوه در میاید و روز بعد با شنیدن خبری،تمام عقلش را بهم وصله میکند و میپوشاند به تنی که هنوز توانایی جنگیدن و عشق بازی با موانع را دارد.
آن یکی آرام است.بیشتر از اینکه با مردم حرف بزند فقط گاهی با خودش حرف میزند و حتی بعضی وقت ها از خودش آزرده خاطر است بابت سکوتی که سردیِ تیرش،منت تپیدن را بر قلبش میگذارد و ناگهان روز بعد آنقدر برای ادم ها حرف میزند که سر آخر، گِله از پرگویی و گزاف گویی اش،گلّه ی تندرو گرگ های یاغی و منتقد و خیره سر و خودبین را میفرستد دنبالش تا در اولین فرصت،مثالِ درخت بی شاخه و عاری از میوه در تقابل با زبانِ پر برگ و خالی از فهم را مثل یک پتک بر سرش فرود بیاورند.
زن بعدی عاشق است.آنقدر عاشق که صبح چشم هایش را با سرمه ی خاک پای معشوق می آراید و شب هنگام با لالایی های عطرآگین وفا و معرفت و درستی،سر به بالین میگذارد و کمی بعد این زن عاشق تبدیل به لیلیِ ظرف شکنی میشود که کاری با تعلق یا عدم تعلق ظرف به مجنون مظنون ندارد؛هرچیز شکستی را با زبان سمپاشی شده اش میشکند و نابود میکند؛اعم از ظرف و ظروف،دل،دل،دل و پل های پشت سر.
آن یکی دیگر مادر است.برای هرچیز و هرکسی مادری میکند و دستِ نوازشِ بی بهایی دارد و همین مادر،در روز بعد تبدیل به جلادی میشود که نوازش و مهربانی را راهِ زوال و نابودی انسان میداند و دست هایش را بر هر آشنا و غریبه ای حرام میکند.
زن های زیادی در من زندگی میکنند.
زن هایی که هر کدام داستان خودشان را دارند.گاهی سر میبرند و شیرینند،گاه مینوازند و برنده تر از شمشیر.
زنان زیادی در من زندگی میکنند.
زن هایی که برای ساختن هر کدامشان،پاره هایی از تنم زخمی شدند،له شدند،سرکوب شدند،مُردند.
من یک ایرانم.
بیچاره اما امیدوار.
مفلوک اما سرخوش.
خفه اما خروشان.
من یک ایرانم و نمی دانم به ساز کدام یک از زن هایم برقصم که دیگری از غصه دق نکند.
من یک ایرانم.
رگ هایم را آشفته دوختند و خونم را به زهر آغشتند،
تا داستانِ من،
تا ابد،
غم انگیز
باشد.
[به (برای) محمد امین که خواندن را هنوز نمی داند اما سِحرِ کلمات،جایی در وجودش در حالِ اغوا کردن است.]
کلمات.
کلمات به گونه ای بسیار ستمگرانه ای اصالت و قدمت دارند.
محمد امین آفریدگارِ "لی لی" ست.
قدمتش قد می کشد به سویِ اولین روزی که مخاطبِ کلامش شدم.
و اصالتش را نمی دانم.
شاید اصالتش وقتی هویدا تر است که خیلی راحت و جانبخش،
به چشم هایی که خواهرم را در آن ها میابم،نگاه می کنم و می گویم که دوستش دارم و او میخندد و احتمالا در بخش خودآگاهِ خود،
به دنبال معنایی برای دوست داشتن میگردد و در بخش ناخودآگاهش جایگاهِ دوست داشتنم را صیقل میدهد و محافظش می شود.
من با لی لی بودن برای محمد امین و تمرین خیلی از لازم ها و ملزوماتِ زندگی،توانستم حس هایی که شاید روزی برایم در رویا سیر میکردند را مطیع خود کنم.
و هویتی که گویی هنوز پیدا نشده گمش کرده بودم را در سیطره ی اعمال و احساسات و افکارم قرار بدهم.
رفاقت با بچه ای که ریشه ی خیلی از رفتارهایش به جایی در رفتارهای خودم و یا تاریخچه ی کودکی خودم برمیگشت و برمیگردد،به من یاد داد که چقدر محتاجِ آموختنم.
حالا محمد امین واردِ سال پنجم از زندگی اش شده و در خاطرم می ماند که وقتی بزرگ شد و معنای دوست داشتن را در بخش خودآگاهش پیدا کرد،
به او بگویم که من معنای دوست داشتن را در روزهایی درک کردم که در قبای لی لی بودن، لی لی بودم برای همه ی کسانی که عاشقانه در کنارشان معنی میافتم.
کلمه ها بطرز خیلی ستمگرانه ای اصالت و قدمت دارند.
دست های کوچکش را میبوسم و ایستاده در انتظار روزی می ایستم که محمد امین را در عرش دنیای خودش ببینم،دنیایی که استعداد ها کشف و پرداخته میشوند و برای خوب بودن و شریف زندگی کردن و عزیز بودن،نیازی به دانستن ریاضی و علوم و فلسفه و منطق نباشد.
دنیایی که بتوانم به محمد امین افتخار کنم،زیرا که دست هایش مشغول کاری هستند که دلش برای آن ساخته شده است،نه کاری که از روی غم نان باشد.
دنیایی که محمد امین عاشق شود و عاشق بماند.
عرش دنیایی که محمد امین در آن زندگی می کند؛نه این که صرفا وجود دارد.
او را در درخششی بی غروب می خواهم.
او را در عرش دنیای قشنگی ها می خواهم.
الهه. بخاطرِ بیست و هشتم خرداد هزار و چهارصد
گرفتنِ دل.
ینی به گونه ای قلبت به انقباض در بیاد که اگه روزی راهی برای انبساط پیدا نکنی،
خیلی زود رو به انقراض میری.
راهِ من برای منبسط کردن قلبم،
صحبت کردن با دو دوست بود.براشون پیغام گذاشتم و قبل ا...نمایش بیشتر
اگر نامیرا بودم و قلبی هم در سینه ام می تپید، تمام زندگی ام را وقفِ کشف کردن راه های میرا شدن می کردم.
مگر قلب بیچاره ی من چقدر ظرفیت دارد که دوست بدارد،دوست داشته شود،عاشقی کند،دل بدهد،محبت بورزد و خ...نمایش بیشتر
گلاره جباری
بیایید اینجا که هستیم نوشتههای دوستان دیگر را با موشکافی بیشتری بخوانیم.
اینجا فرصت خوبیه برای نظر دادن و نظر گرفتن درباره نوشتههایمان
فضای نقد و بررسی را از دست ندهید.
از نقدکردن نوشتهی دوستان ...نمایش بیشتر
1 نفر دوست داشت
"توقف"؛حس مبهم و ناگریزِ دلهره،از شروع چیزی که پایانش معلوم نیست.
"تفکر"؛استدلال چیدن،رویا بافتن،پیش بینی کردن و در نهایت سوار بر موج شدن در دریایی که میدونم گاهی آرومه و گاه طوفانی میشه.
"آغاز"؛حس خوبِ لمس کردنِ روحی که پاکه،بوییدنِ جسمی که چفتِ تنه،شنیدن صدایی که لوحِ خوبی هاست و دیدن صورتی که مثل سیرتش زیباست.
"گودال"؛چیزی که چاله نیست که دستت رو بگیره و بیاره بالا،چاه نیست که سقوط کنی و نتونی اوج بگیری.
"تلاش"؛کوششی برای پیمودن همه ی گودال ها،گودال ها و گودال ها.
"هشدار"؛ترسیدن از چیزی که در حال شکل گرفتنه.
"فرار"؛حس نازیبای گریختن از آغوشی که از وابسته شدن بهش می ترسی.
"ترس"؛التهابی معجون مانند از احساس برآمده از دل،واقعیت،حقیقت و برآشفتگی ناشی از تفکر.
"واقعیت"؛اون چیزی که وجود داره و حسش میکنی.
"حقیقت"؛چیزی در دل،روح و احساس که هیچ وقت نمیتونی آشکارش کنی و در عین حال انکارش کنی.
"بازگشت"؛حالت ارجاعی گرفتن به وسط میدونی که پر از حس خوبه و پشت کردن به هر انچه آشفته ات میکنه.
"دوستی"؛گفتن و رفتن و خندیدن متوالی.
"عشق"؛دیدن اینکه با خنده هاش دنیای قشنگتره.
"دنیا"؛جهانی بدون بُعد که بعد از با چشم دل دیدنش؛دیگه بدون اون دنیا نیست.
"چشم"؛چیزی که با عشق زیباتره،درخشان تره و پر نور تره.
"نور"؛چیزی غیر مادی در جهانی مادی که گاهی انسانی مادی آن را به وجود می آورد.
"ادامه"؛فعلی برای امتداد دادن به مسیری که تنها دو عابر داره.
"مسیر"؛جاده ای که من و تو به وجودش میاریم.
"من"؛کسی که شکوهِ این کلمات رو برای تو جمع کرد.
"تو"؛موجودی که توقف در برابرش پر از حکمت بود،تفکر در مورد او باارزش بود،آغاز همراه با او دل انگیز بود،گودال هایی که با او طی شد مسبب رشد بود،تلاش ها برای همراهی با او قوی کننده بود،هشدار های برآمده از حضور او پر از لطافت بود،
فرار برای او کابوسی بیش نبود،ترس به وجود آمده در برابر او برآمده از احساس قوی در حال شکل گرفتن بود،واقعیت دوست داشتنش بود،حقیقت دل سپردن به او بود،بازگشت فعلی بدون انصراف از بهشت وجودش بود،دوستی با او بینظیر بود،عاشقی کردن با او به معراج رفتن بود،چشم به روحش دوختن دلنواز بود،نورِ حضورش فراگیر بود،ادامه دادن داستان با او غرق شدن در اکسیر سرزندگی بود،مسیری که با او شکل گرفت دلهره برانگیز و در عین حال صاف و بی آلایش و صمیمی بود و منی که برای او بود،پروانه ای پر و بال گرفته برای دنیایش بود.
نکته:عکس تزئینی نیست و نمایی از محل وقوع حادثه است.
آن موقع ها انگاری تعداد روزهای سال بیشتر از سیصد و شصت و پنج بود.
تعطیلات عید تمام میشد و یک دل سیر کتک می خوردیم تا تکالیف مان را انجام بدهیم و به خاطر روزهای رفته و عیدی هایی که نمی دانستیم چگونه خرجش کردیم بغض کنیم.
بین آجیل خوردن و سحری خوردن هایمان انگاری ده سال فاصله بود.
در این ده سال،امتحانات ترم دوم را می گذراندیم و فصل خوش خوشانمان شروع میشد،زمین های برنج سبز می شدند،حداقل یکی از دختر های محل عروس میشد و می رفتیم برایش می رقصیدیم،مامان بزرگ چایی بهاره میچید و به عمل می آورد،مامان از شدت کار کردن در زمین ها و برنج نشا کردن و سبزی کاشتن پا درد می گرفت،بابا هم دوچرخه هایمان را تعمیر میکرد تا بعد از امتحانات توی آسمان ها رکاب بزنیم.
حالا اما هنوز آجیل های عیدمان تمام نشده که مامان دیشب ساعت زنگی اش را به میدان آورد و کوکش کرد و دستی روی رادیوی شخصی اش کشید و موجش را روی صدای گیلان تنظیم کرد تا اذان اینجا را برایش بزنند.
رمضان که شروع میشد؛صدای ربنای آن کس که حالا دیگر نیست و نامش هست و خدایش بیامرزد،
به منزله ی حکم جلب ما بود.
هرجای کوچه که بودیم می دویم سمت خانه و می نشستیم پای سفره ی افطاری که کوکو های داغ مامان عضو جدانشدنی آن بود.
آنقدر می خوردیم تا نفس هایمان بند بیاید و با شکم های باد کرده و نفس هایی که به سختی می رفت و می آمد،
میفتادیم جلوی تلویزیون و به ترتیب سریال های شبکه های یک و دو و سه را می دیدیم.
یک شب اما صدای ربنا را نشنیدم.صدای اذان را هم نشنیدم.رفته بودم توی یکی از خانه های همسایه و با دختر بچه ی همسایه که بچه تر از من بود،شیرین کاری در میاوردم و هرچه بیشتر می خندید،به جوگرفتگی بیشتری دچار می شدم و انقدر قیافه ام را کج و معوج می کردم و شکلک در میاوردم و بالا پایین می پریدم که دختر بچه ی همسایه غش و ضعف برود و مدال طلای کوفتیِ دلقک بازی را در تصوراتم بیندازند به گردنم و رخ عقاب بگیرم و به خودم افتخار کنم.
همان طور برای خودم می پریدم و می خندیدم و عقلم را اندازه ی همان بچه کرده بودم که ناگهان چشمم روی ساعت اتاقشان خشک شد.عقلم هنوز انقدری حالیش میشد که از چشم هایم پیغام بگیرد که گویا ساعت از نُه گذشته و کاش به جای آن همه حواس پرتی و بازیگوشی،حس لامسه ام در آن شب سرنگون میشد.
آن موقع ها حتی گل و گیاه هم بیشتر از الان بود.انگاری استغفرالله به زمین خدا رشوه داده بودند که فقط از خودت گیاه گزنه تولید کن.تا شعاع صدکیلومتری محله ی ما،به جای این چند میلیون گونه ی گیاهِ خودرو که در جهان هستی وجود دارد،گزنه های پدر مادر دار و با جربزه داری رشد میکرد که هنوز هم حس گزندگیِ لعنتی اش در یاد و خاطرات تمام نقاط بدنم،با کیفیتی کامل و بی بدیع ثبت و ضبط شده است.
گزنه می گزاند،بد هم می گزاند و چون که می گزاند،وسیله ی دفاعی مادران، در برابر تمام گستاخی هایی بود که از ما سر می زد.
بعد ها که شیمی دان شدم،خواستم گزنه را آنالیز کنم و بدانم که آیا این گیاه کوفتیِ بی خاصیت، به جز اینکه ما را بگزانَد واقعا به درد هیچ کار دیگری هم میخورد یا نه.
اما قرار داد زمین های محل ما، از همان موقع که بزرگ شدیم و مادرمان خجالت کشید که با گزنه بیفتد به جانمان،با این حیف نان تمام شد و حالا اگر کل جنگل را بگردی شاید به سختی یک گیاه گزنه پیدا کنی.
آن شب با پاهایی لرزان و دلی ترسان از خانه ی همسایه خارج شدم و باز هم چیزی که بیشتر از همه کار می کرد،چشمانم بود.از همان جا دیدم که مادرم از انتهای کوچه ی خاکی خانمان دسته ای گزنه چیده و به استقبالم می آید.پیش از آنکه مرا در آغوشش بگیرد و حسابی گزنه مالی ام کند تا حساب کار دستم بیاید که در ساعت بازگشت به خانه بیشتر دقت کنم،تمام بدنم از تصور رویارویی با گزنه گزید و پس ازینکه در آغوشم گرفت،تمام آش ها و کوکوها و زولیا و بامیاهایی که تا آنجای رمضان گیرم آمده بود،از روده ام کشیده شد بیرون.
چند روزی از آن شب گذشت و خانه نشین شدم و چند تا سحری و افطاری هم خوردم؛تا حالم جا آمد و دیگر بدنم نگزید.گزنه ها حسابی سر به راهم کرده بود و از کوچه گردی هم خبری نبود.خلاف سنگینم این بود که توی حیاط گِل بازی کنم و غروب نشده برگردم خانه.روزها جدول ضرب می خواندم تا فراموشم نشود و ماه دیگر که مدرسه ها شروع میشد، به خاطر ریاضی ندانستن و ضرب یاد نگرفتن گزنه مالی و گوش مالی نشوم.
آخرهای رمضان بود و شب های احیا را گذرانده بودیم که مامان تصمیم گرفت به فامیل افطاری بدهد.
زنگ زد به عمه و دعوتش کرد و سفارش داد که دو تا از غاز هایش را هم سر بِبُرد و اماده کند.
در پوستِ غم دیده ی خودم نمیگنجیدم که مامان قرار است مرا هم با خودش ببرد خانه ی عمه.پیراهنِ آبی آستین کوتاهی و دامن کوتاهم را پوشیدم و دوچرخه ام را برداشتم و من جلوتر از مامان رکاب زدم و مامان هم دنبالم آمد به سمت خانه ی عمه که آن سمت اتوبان بود.اخرهای تابستان بود و مسافرها هجوم آورده بودند به هر آنجا که که سبزی اش به همه چیز می چربید و مامان مدام هشدار میداد که از سمت خاکیِ جاده برانم و مراقب ماشین ها که به سرعت مثل پشه از کنارم رد می شوند باشم.
رسیدیم به خانه ی عمه.عمه هم بی رحمی نکرد.دو تا محموله از جنس زنبیل برایمان آماده کرده بود.
یکی اش پر از آلوچه بود و توصیه کرده بود که مامان رب آلوچه بپزد.آن یکی دیگر هم محتوی سه عدد غاز سربریده بود.یکی را تقدیم کرده بود به برادر زاده هایش و دو تای دیگر را هم به زن برادرش فروخته بود.
خداحافظی کردیم و رکاب زدم.مامان هم با دستی پر از ساک های خرید که از مغازه ی مشتی احمد خریده بود دنبالم می آمد.یک دستش خرید بود و یک دستش زنبیل حاوی غاز های سربریده.زنبیل آلوچه ها هم روی یک سمتِ فرمان دوچرخه ی من؛همانجا که دستم را قرار میدادم بود و در حالی که یک طرف دوچرخه بیشتر سنگینی می کرد و خودم هم به واسطه ای این عدم توازن کج شده بودم،رکاب می زدم و به سمت خانه می رفتم.
جلوی نانوایی که رسیدیم، مامان فرمان توقف داد تا نان بگیرد و بعد از اینکه نان را در دستش گرفت،زنبیل غازها را هم گذاشت روی آن یکی سمت فرمان.حالا دیگر کج نبودم.سنگینی دو طرف فرمان برابر بود و رکاب می زدم.جایی نزدیک خانه متوقف شدم و از دوچرخه پیاده شدم تا از اتوبان رد شویم و برویم آن سمتی که خانه ی ما بود.
وسطِ اتوبان منتظر خلوت شدن جاده و عبور از آن بودیم که سوار دوچرخه شدم تا از همان جا رکاب بزنم و بروم سمت خانه.
جاده خلوت شد و مامان از پشت تکان محکمی به دوچرخه ام داد تا راه بیفتم.
راه افتادم.عرض جاده را به به پشتوانه ی تکانی که مامان داده بود طی کردم و آن جایی که خواستم فرمان را بچرخانم و دور بزنم و مسیرم را طی کنم،فرمان نچرخید که نچرخید.
الوچه های ترش و غازها،آنقدری فرمان را سنگین کرده بود که زورم بهش نرسید.
هرکار که کردم فرمان نچرخید که نچرخید.
جیغم را اماده ی ادا شدن کردم و عرض جاده را مستقیم به سمت کانال های آبی که در گوشه ی جاده قرار داشت و از قضا تماما توسط گزنه پوشانده شده بود؛پیمودم.
پرت شدم توی گزنه ها.هر کدام از الوچه ها پرت شد سمت گوشه ای و خودم هم مثل آن غازهای مادر مرده کنارشان متلاشی شدم.
دوچرخه ام هم جایی در نزدیکی خودم و درست شکل خودم سرنگون شد و تنها تفاوتمان این بود که دوچرخه پوستی برای گزیده شدن و سوختن نداشت و من بودم که دست و پا و تمام وجود گزنه ها نوازشم می کرد.
مامان به دادم رسید و نجاتم داد.
دوچرخه را هم نجات داد.
غاز هایش را هم نجات داد،اما از خیر الوچه ها و نقشه ای که برایشان داشت گذشت.
فردا شب شد و همه نزدیکی های اذان امدند خانه ی ما تا افطار کنند.
یک طرف صورتم که ملتهب و گداخته شده بود را دیدند و گفتند:
-رعنا!چرا این بچه رو اینطوری کتک زدی!
رعنای من خنده اش را به زور خورد و از آنچه بر من گذشته بود تعریف کرد.
همه نگاهم میکردند و میخندیدند که صدای ربنا از شبکه ی باران بلند شد.
رفتم توی اتاق تا کِرِم به صورتم بمالم و زودتر از ان حالت مضحک خارج شوم و از پنجره ام به دوچرخه ی منحوسم نگاه کردم.
دوچرخه ای که ان روز،فرمانش نچرخید.
#رمضان
#رمضان
الهام جعفرپور
گزنه ها هنوز هم میگزند؛ ولی گاهی زندگی به فرمون ما نچرخید و پوستمان را کلفت کرده.
-
دوست داشتن
6
- آپریل 14, 2021
حسام زاهدی
خداروشکر، وسط داستان همش فکر میکردم اتفاق بدتری قرار بیوفته :) خیلی خوب و نفسگیر بود.
-
دوست داشتن
1
- آپریل 14, 2021
مهدی اسدی
با داستان زیباتون حال و هوای شبهای ماه رمضون گیلان رو متصور شدم. عالی بود
-
دوست داشتن
1
- آپریل 16, 2021
شهریار کلاهدوز
واقعا درد و سوزش گزنه ها رو حس کردم و با الوچه ها دل منم هرییییییی ریخت .
-
دوست داشتن
1
- آپریل 21, 2021
شهریار کلاهدوز
منم حس میکنم گزنه هام دیگه مثل قدیم نمیگزند . من کوچیک تر از الان که بودم مادربزرگم همیشه میگفت میری کوه و دشت گزنه بچین برام بیار .اون خشکش میکرد میریخت تو غذاش میگفت برای قند خوبه . منم با سختی میچیدم و خیلی حس قهرمانی و مفید بودن بهم دست میداد . ولی هیچوقت باهاش تنبیه نشدم . البته یه عروس عمه د...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
1
- آپریل 21, 2021
hami
عالی بود . من از اعضای چوک هستم و اعضای چوک از شنیدن اسم گزنه همگی به یاد یک خاطره مشترک می افتند. آقای براری یک توریست و گردشگر اهل ریاض رو توی جلسه ی فضای آزاد و کوهپایه فریب داده بود تا طرف بوته ی گزنه را دو دستی بغل کند و بخواهد از زمین درآورد . طفلکی میدوید و داد میزد . آقای رضایی باز بای...نمایش بیشتر
-
دوست داشتن
- ژانویه 16, 2022
افشین ماشین خرید
روزی که مامان آمد و گفت که افشین ماشین خریده ؛هنوز چهره ی پسر بچه ای که از مدرسه تا خانه رانندگی می کرد،
در ذهنم صدای بوق و ترمز در می آورد.
افشین صبح ها رانندگی نمی کرد.
شاید صبح ها شیفت رانندگی اش نبود و شاید هم صبح بهش بار نمی خورد.اما اصلا نمی توانم به این فکر کنم که افشین صبح ها با صورتی که رد بالش رویش مانده بود؛حوصله ی بوق زدن و ترمز کردن و سبقت گرفتن نداشت.گمانم نمی تواند این چنین باشد؛ زیرا که عشق از روح می آید و کاری به اوضاع جسمی ات ندارد.
حالا که می دانم عشق چیست، می توانم بگویم که افشین هم عاشق بود.
عشق است که صبح ها چشمانت را باز می کند تا بار دیگر به نور سلام بدهی.هرچقدر که امید مفهوم انسان ساخته ای باشد،عشق حقیقت دارد.یک روز خودت هستی،یک روز یک لباس،روز دیگر یک غذا،لحظه ی بعد یک کتاب و گاهی یک آدم و شاید هم روزی یک فعل،یک عمل.
افشین هم عاشق بود.عاشق رویایی که هر روز بازی اش میکرد.
آن موقع ها من و زهرا و آرزو قد بلندترین های کلاس پنجمی ها بودیم.از همان کلاس اول،ما را تبعید کردند به نیمکت آخر تا بقیه بتوانند به تخته سیاه دید داشته باشند.شاید به واسطه ی همین تبعید های مشابه بود که شدیم بهترین دوست های هم.
دوش به دوش هم قدم میزدیم و به خانه هایمان می رفتیم.افشین که کلاس دومی بود و با کمی اغراق قدش تا کمرهایمان هم نمی رسید،با دست راستش دنده ی فرضی اش را عوض کرد و سرعت می گرفت و با یک بوق تیزی که از دهانش می آمد بهمان میفهماند که سه تایی راهش را بند آورده ایم و از کنارمان سبقت می گرفت.گاهی هم صدای بوق ریتم دیگری می گرفت و این بار صدای ترمز می شد.لحظه ای به فرمان مادرش می ایستاد تا در تیرس نگاهش باشد و به محض اینکه مادر نزدیک می شد؛دنده را می گذاشت روی یک و فرار.
خانم معلم موضوع انشا میداد که میخواهید چه کاره شوید و افشین پیش از همه ی هم شاگردی هایش،تکلیفش با خودش مشخص بود.
آن موقع ها که همه یک روز تمام فکر می کردند و آخر هم میفهمند که می خواهند دکتر و مهندس شوند،افشین از همان اولش می دانست که میخواهد راننده بشود.
حالا چند روز پیش مامان آمد و گفت که افشین ماشین خریده.
برای افشینی که هنوز برایم همان پسر بچه ی پشت فرمان نشین است خوشحال شدم.
اینقدر خوشحال شدم که برایش نوشتم و با خودم گفتم:
چه ها که نمی کند این عشق!
گلاره جباری
کاش همه آدمها از اول به جای آرزوی دکتر و مهندسی همین تفکر افشین را داشتند و خودشان را خوب میشناختند
-
دوست داشتن
2
- آپریل 14, 2021
شهریار کلاهدوز
خوش بحال افشین والله من هنوز در آستانه ورود به دهه چهارم زندگیم هنوز فکر میکنم که میخوام درآینده چه کاره بشم و از اخر هنوز نمیدونم
-
دوست داشتن
- آپریل 21, 2021
در پیک های نوروزیِ ما الزاما قسمت هایی هم تعبیه میشد که خوده طراحِ کوفتی اش هم نمی توانست جوابش را بنویسد.
همان قسمت ها بودند که روزهای عید را یکی پس از دیگری هُل می دادند و می فرستادند به پیشخوان و آ...نمایش بیشتر
شهریار کلاهدوز
کاش لا اقل پدرمادر های امروز این رو بفهمند و پا رو خرخره بچهی بیچاره نذارند یا با سرکوفت زدن بازی رو به کام بچه ها تلخ نکنند
-
دوست داشتن
- آپریل 21, 2021
این روزها در عین حال که هیچ چیز سرجایش نیست،همه چیز سرجای خودش است.
بچه مدرسه ای ها دارند انتگرال و مشتق یاد می گیرند،عده ای سر اینکه مارک یخچالی که آقای داماد می خرد چه باشد با هم گلاویز شده اند،دانشگاهی ها با پیژامه نشسته اند پشت سیستم و دکتر و مهندس می شوند،بعضی ها دارند لباس می خرند و عده ای در سلمانی ها گیر کرده اند بلکه موهایشان را ترند سال کنند.
یک چیز اما کم است.چیزی که هیچ وقت جایی نداشت تا حالا جایش خالی باشد.حسی نداشت تا نبودش غم باشد.نوری نمی تاباند تا حالا تاریکی باشد.
چند روز پیش ها،عین دلقکی که از سیرک بیاید بیرون و گوشه ای زار بزند،دنبال سامانه ی پیامکی دفتر ریاست جمهوری یا هر کوفتی که بشود با آن حرف زد و بدانی جوابت را نمی دهد و اهمیتی هم برای ملاتی که لگد زده ای قائل نیست،بودم.
می خواستم بگویم که آقا ببخشید،نمی شود حداقل بوی عید را از چین وارد کنید؟
بعدش سریع خودم را جمع و جور کردم و گفتم حالا اگر ملات خودم را برداشتند و دهانم را گل گرفتند و در ادامه مافیای چینی بوی عید سنتز کردند و فرستادند این جا چه خاکی به سر بریزم؟
اصلا به من چه که حالا یک چیزی کم است تا که بخواهم چینی ها را هوشیارتر از قبل کنم و صنعتی به صنایع شان بیفزایم.
شاید مشکل از دماغ و دهن من هست که هرچقدر هم گرمی خوردم باز بویی نمی بینم.
حالا شما را به خدایتان قسم؛اگر جایی بوی عید دیدید،بگویید فلانی سلام رساند و گفت:
گشتم،نبودی.
عیدتون مبارک(ایموجی قلب،ترجیحا قرمز رنگ)
گروههای ویژه
تخصصی
انجام پروژه
کتابخوانی
کتابخوانی



















