سپتامبر 2, 2022
58 بازدید
"آسمان شهریور اردبیل برفی بر زمین گذاشته که سالها بعد مردم بگویند همان سال سیاه."
سوز سرمای فراق عباس معروفی در تبعید اجباری، آفتاب سوزان شهریور اردبیل را خجل کرد. تندیرها خاموش شد. دیگر نه بوی دود چوب می آید نه بوی خوش نان مادر. امروز به احترامت پاپاخ ها را از سر برداشتیم.
جان به لبت رسید . افسوس که دیگر به خانه بر نمی گردی. خانه حوضش سبز شده.سیخ های کاج ،کف حیاط را پوشانده .هیچ کس حال روشن کردن بخاری را ندارد.لاله های مردنگی سر در خانه شکسته . فقط کلاغ های شوم، شهر را فتح کرده اند.
کاروانسرای آجیل فروش ها، بازار مسگرها در ماتم و سکوت، بیرق سیاه برافراشتند. در حجره ی خشکبار معتبر ، اورهان اورخانی نشسته و کنارش ایاز پاسبان که یک آن چراغ زنبوری از نفس افتاد. آیدا وقتی شنید که خالقش جاودانه شد، درد رماتیسم را فراموش کرد. یوسف گوشه ای را برای گریستن انتخاب کرد و ساعت ها گریست.
آیدین توی سرش بازار مسگرهاست،توی دلش رخت می شورند و توی پاهایش سیم می کشند
آیدین... نمی دانم در رام اسبی محو شد یا شورآبی.
مادر گفت: نمی خواهم آیدین غریب مرگ کوه و بیابان شود .همین.
اما غریب مرگ برلین ات کردند . وقتی کتابهای دلت را سوزاندند، ما گوشه ی تازه میدان ایستاده بودیم و مثل دیگران فقط نگاه می کردیم. ما را ببخش. آیدین مطمئن بود بیش از اینکه به سی سالگی برسیم تباه می شویم
برگرفته از سمفونی مردگان
جولای 26, 2022
دسته بندی: علیرضا محمودی ایرانمهر
61 بازدید
سکوت
زنگ آخربود، دبیر جبر نصف تخته سیاه را با راه حل انتگرال تابع سینوسی سفید کرده بود . همه ی کلاس در خواب و بیداریِ حاصل از گرمای بخاری نفتی ، از روی تخته می نوشتند. آقای علیزاده از همه ی بیست و دو دانش آموز کلاس چهارم ریاضی فیزیک انتظار قبولی در دانشگاه سراسری را داشت. مردی کوتاه قامت با صورت تپل، لپ های گلی و سبیل پر پشت که جذبه ای بهش می داد. بچه ها می گفتند سبیل هایش را رنگ می کند، چون چند تار موی باقیمانده ی دور سرش، موهای سفید داشت. آقای علیزاده ته مانده گچ را به لبه ی تخته سیاه پرت کرد و بطرف دانش آموزان چرخیدید
- یک روز امید غایبه . هیچ کدوم حواستون به گچ نیست.
امید مبصر کلاس، مسئول شستن تخته پاک کن ، آوردن گچ ،نفت کردن بخاری،ثبت دفترچه حضور و غیاب امروز غایب بود. به رضا که ردیف اول، نزدیک در می نشست، اشاره کرد
- فقط گچ سفید و آبی ... زود...
*
رضا در زد و وارد دفتر مدرسه شد. آقای آهنگری ناظم مدرسه تنها پشت میز نشسته بود. در یک دست خودکار داشت اما چیزی نمی نوشت و به برگه ها با دقت نگاه می کرد. آرنج دست چپش را روی میز گذاشته بود و سیگار میان انگشتانش در هوا دود می کرد. یک استکان چای پر رنگ کنار زیر سیگاریِ پر از فیتیله و یک جعبه سیگار مگنا قرمز بر روی میز بود. مه غلیظی بالای سرش زیر نور آفتاب نیمه جان زمستان ،آرام ایستاده بود. جعبه های گچ ،لبه ی پنجره ی کنار در بود. رضا سلام کرد و سه تا گچ سفید و دو تا آبی برداشت. آقای آهنگری ناظم مدرسه با لبخند پک عمیقی به سیگار زد و دود غلیظی به هوا فرستاد
- به موقع اومدی . میخواستم بیام دنبالت.بیا اینارو امضا کن
- چیه؟
- صورت حساب های فروشگاه تعاونی. تا آخر وقت امروز فرصت دارم بفرستم اداره
- آقای علیزاده منتظره. اینارو بدم،برگردم.
- بهش میگی من کار داشتم
رضا گچ ها را لبه ی پنجره گذاشت و به سمت میز ناظم رفت.
- چه دودی راه انداختی. صد رحمت به خاور حسن نفتی.
با چشم و ابرو به جعبه ی مگنا اشاره کرد:
- چیه اینا میکشی. کنتی... وینستونی...
ناظم با صدای بلند خندید
- با حقوق معلم همینم به زور میشه کشید. بابات رییس اداره ی حقوق و دستمزده . بگو اضافه کاری و پاداش سال قبل را واریز کنه، منم کنت میکشم.
رضا رییس هیت مدیره و ناظم مدیر عامل فروشگاه مدرسه بودند. اتاقک کوچک گوشه ی حیاط که فقط ویفر و پتی بور و سیب زمینی آب پز می فروخت. رضا نگاهی به جدول و اعداد و ارقامی که به ریال نوشته شده بود انداخت و به شوخی گفت
- باید بخونمش و با فاکتورها تطبیق بدم یا همینجوی بزنم بره؟
ناظم پایین صفحه را نشان داد.یهنی زیاد حرف نزن. رضا امضا کرد. دود سیگار از کنار گوش رضا آرام بالا رفت .ناظم سیگار را در زیر سیگاری گذاشت و صفحه ها را ورق زد. رضا صفحه دوم سوم چهارم را هم امضا کرد.
*
آقای علیزاده با ته مانده های گچ، نصف دیگر تخته سیاه را هم پر کرده بود. رضا گچ ها را لبه ی تخته چید. معلم که یک سر و گردن از رضای ترکه ای کوتاه تر بود سرش را تا نزدیک سینه ی رضا جلو آورد ،دماغش را بالا گرفت ،دو تا نفس کوتاه و سریع کشید ،سرش را عقب برد و یک سیلی خواباند زیر گوش رضا. رضا چرخید وبه تخته سیاه خورد. همه ی اینها در کسری از ثانیه اتفاق افتاد. کلاس چنان غرق در سکوت و سکون بود که راه رفتن مورچه کنج دیوار هم شنیده می شد.
- گم شو بیرون.
رضا دستش را روی صورت و چشم راستش گذاشت و بیرون رفت.
کله ی تاس آقای علیزاده هم مانند صورتش قرمز شده بود .جلوی تخته سیاه راه می رفت و نفس نفس می زد. قلبش می خواست سینه اش را بشکافد
- اگه تمرین حل نکنید روزگارتونو سیاه می کنم. اگه امتحانات ماهیانه نمره بالا نگیرید روزگارتونو سیاه می کنم. اما مهمتر از جبر و هندسه و مثلثات ،آدم بودنه .انسان بودنه. یک قدم کج بردارید پاتونو می شکونم. کوچکترین خلافی ازتون سر بزنه ، سرتونو می کوبم به دیوار. از هیشکی نمی ترسم. من پسر رییس دادگستری شهر رو زدم. باباش اومد تشکر کرد. من پسر شهردار، فرماندار هم می زنم چه برسه به پسر دوست و همکار قدیمیم. راهی که شما با چشم باز تو روز روشن نمی تونید برید، من بیست سال پیش با چشم بسته رفتم. ضامن دار همیشه ته جیبم بود و کاباره ها تا نیمه ی شب قرق من. ولی شما نمی تونید.
صداش می لرزید اما بلندتر داد زد:
- ولی شما نمی تونید. من نمی ذارم. شما باید درس بخونید. کنکور قبول بشید .بعد هر غلطی دوس داشتین بکنید . هر گهی دوست داشتین بخورید. هزار بار گفتم رفیق بازی ممنوع .
هیچ کس جرات نداشت بپرسد رضا چه کرده ؟
رضا شاگرد ممتاز ،رییس انجمن اسلامی مدرسه نفس نفس می زد و بی صدا اشک می ریخت. دستش را از روی صورتش کنار کشید . انگشتانش چنان در هوا می رقصید که نمی توانستی بگویی می لرزد. جلوی درِ دفتر ایستاد. در دلش گفت: آقای آهنگری ببین با من چه کردی. بخاطر تو از معلمی که در درسهایش هیچ وقت کمتر از 17 نشده بودم ، کتک خوردم. دستیگره در را ول کرد و به حیاط رفت. صورتش را با آب صفر درجه شست . چند نفس عمیق کشید . بخار از دهانش همچون دود سیگار آقای آهنگری در هوای زمستان می لرزید. انگار زیر آوار مانده بود. نفسش بالا نمی آمد و قطره های اشک از میان خیسی صورت راه خود را پیدا می کرد. تنها کلاغ های روی درخت های تنومند تبریزی رضا را نظاره گر بودند. از کلاغ ها هم خجالت کشید . میان قار قار کلاغها، خنده ها و شکلک های بچه ها را می دید. اولین سیلی در آخرین سال تحصیلی آبرو و اعتبارش را به ناحق نابود کرده بود. آرام و پاورچین به آبدارخانه رفت. در باز بود و سماور خاموش و استکانها شسته. در آینه ی کوچک آویزان پشت در ، وقتی رخسار آبرو باخته اش را دید دوباره گریست. نه به خاطر سه خط موازی قرمز کشیده شده از بیخ گوش تا گوشه لب و دماغش. نه به خونی که سفیدی چشم راستش را پوشانده بود. گریست به ابهت و غرور به ناحق پایمال شده اش.گریست برای تهمت ناروا و قضاوت عجولانه ی مردی که تا آن لحظه برایش سنبل معرفت و مردانگی بود.
از مدرسه بیرون رفت. از کنار پل رودخانه پایین رفت. پلی که هر روز برای رسیدن به مدرسه از رویش می گذشت. دلش می خواست زیر پایه های پل بمب بچسباند و آقای علیزاده و پژو 504 سفیدش را به هوا بفرستد. ولی نمی شد بخاطر یکنفر پل تاریخی شهر را با خاک یکسان کرد. روی تخته سنگی نشست و به جریان آب خیره شد. یادش رفت این شعر از که بود " آب رفته به جوی باز گردد ولی با آبروی رفته چه باید کرد؟"
آبروی رفته بر نمی گردد. اما می توان اعاده ی حیثیت کرد.
همینطور افکار مختلف در سرش رژه می رفت . کیف و کتاب و کاپشنش در کلاس مانده بود و نمی توانست به خانه برگردد. می لرزید ،اما می دانست که از سرمای آخر اسفند نیست. خم شد و صورتش را در آب روان فرو برد تا سرما سرخی صورتش با خود ببرد. خدا را شکر کسی آتش دلش را نمی دید. سرش را بالا گرفت. با خود گفت: باید پزشک قانونی بروم. تا خون، جلوی چشم راستم را گرفته باید شکایت کنم . از بیست شاهد ، دو تا هم بیاید کافیست. قطعا همه می آیند. اما بابا نمی گذارد. اگر به بابا بگویم تنها جمله ای که می گوید این است . "حتما کاری کردی که تنبیه شدی. خودم می آیم و صحبت می کنم."
ولی چه حالی می دهد اگر حکم جلبش را بگیرم . در حیاط مدرسه ، میان سیصد دانش آموز کَت بسته، سوار ماشین کلانتری اش کنند. به فکرهایش لبخند تلخی زد. مگر قتل کرده که دستبند بزنند . فوقش با وقاحت تمام دیه ام را می دهد. میشود دستمزد یکساعت تدریس خصوصی کنکورش.
*
آقای علیزاده تمرکزش بهم ریخته بود. تا به امروز در حل هیچ مسئله ای گیر نکرده بود . شاید عذاب وجدان گرفته بود که نمی توانست ادامه دهد. هر چه سینوس را به کسینوس تبدیل می کرد تابع بیشتر گره می خورد. آرام در صندلی نشست.
- هر کس برای خودش بدون صحبت این تمرین را حل کند.
او بسیار تمیز و منظم بود. ولی امروز اطراف جیب های شلوارش سفید شده بود. هنوز صورتش همرنگ لبو بود.
زنگ که به صدا در آمد سریع از کلاس بیرون رفت. سکوت کلاس منفجر شد . مجید کاپشن و کیف رضا را با خود برد.
آقای علیزاده با غیض وارد دفتر شد و رو به ناظم که تنها کنار پنجره خیره به حیاط ایستاده بود گفت
- چیکارش کردی؟ کجا فرستادیش؟
- کی؟
- فردا زنگ بزن حمید بیاد مدرسه
- کدوم حمید؟
- حمید منافی. پدر رضا منافی
- چرا؟
- رضا کو؟
- خیلی وقته چند تا گچ برداشت و برگشت سر کلاس
معلم های دیگر هم وارد دفتر می شدند. آقای علیزاده از بی خیالی و بی توجهی ناظم صدایش بلند شد
- بعد از آوردن گچ انداختمش بیرون . کجایی آقای ناظم؟ شعله ی بخاریو کم کن، معلومه خوابت برده. تو نسبت به تک تک این بچه ها مسئولی. وسط درس، منتظرم آقا بیاد، خبر مرگش بعد یک ساعت وقتی اومد بوی تعفن می داد. سیگار کشیده بود آقا... سیگار...
ناظم که از شماتت های معلم برآشفته بود لبخندی زد. ولی آقای علیزاده آرام نمی گرفت
- فردا چهارشنبه اس کلاس ندارم. بگو یکشنبه هفته ی بعد بیاد که خودم هم باشم . مدیر کو؟
ناظم دست معلم را گرفت و با آرامش روی صندلی نشاند و به معلم های دیگر خسته نباشید گفت تا همه رفتند.
-معطلیش بخاطر من بود. برای امضا یک سری برگه ی اداری نگهش داشتم .
به زیر سیگاری پر و جعبه سیگار مگنا و استکان چایش اشاره کرد
- بوی سیگار منو گرفته .بنده خدا خیلی نگران بود که تو عصبانی میشی.
آقای علیزاده با مشت بر روی میز آهنی کهنه می کوبید و می گفت:
- خدا لعنتت کنه صابر . خدا لعنتت کنه
- منو چرا لعنت کنه؟ گفتم بهت بگه... کار اداری ضروری بود . اصلا قبلش خودم میخواستم بیام دنبالش. تو هم که عجول حتما فرصت ندادی حرف بزنه
- یک تغییر رنگ آنی . سر و کله ی آقای علیزاده از قرمزی لبو به سفید گچ بدل شد.
- پاشو دستاتو بشور . همه رفتن . خودم درستش می کنم.
مجید جلوی در مدرسه ایستاده بود، نمیدانست با وسایل رضا چه کند. همه بچه ها و معلم ها رفته بودند. ناگهان از دور رضا را دید که از مسیر خاکی کنار پل بالا می آید. به سمتش رفت. هیچ کدام نمی توانستند حرفی بزنند. رضا کاپشنش را پوشید و تشکر کرد. مجید چانه ی رضا را گرفت و صورتش را برانداز کرد.
- چیزی نشده؟ .گوشت میشنوه؟ میگن خیلی پرده گوش پاره کرده
- نه خوبم
- چرا زد؟
- من چه بدونم
مجید دستش را پایین آورد.
- کسی جرأت نکرد بپرسه .خودشم فقط نصیحت کرد.
مجید تا سر کوچه در سکوت همقدم و همراه رضا شد . رضا با نیم رخ چپ از فاصله ی دور به مادر توضیح داد که زنگ آخر سیب زمینی های فروش نرفته با بربری تازه خوردهاند و سیر است و بهتر است زودتر درس هایش را شروع کند. رضا برای کنکور می خواند و می دانست تا از اتاق بیرون نرود کسی مزاحمش نمی شود. مادر سینی چای و خوراکی را پشت در می گذاشت و می رفت. روبروی آینه ایستاد. رد انگشتان معلم کمرنگ شده بود، اما خون چشمش، نفازولین آنتازولین می خواست. تصمیم گرفت از بابا بخواهد که فردا به مدرسه بیاید و معلم را شرمنده ی رفتارش کند. اما میدانست بابا معروف به مصلح است وکارهایش همه ،آشتی ملی. رضا به دنبال انتقام بود. نه انتقام. بیشتر به دنبال این بود که یک قدرتی علیزاده را وادار کند تا میان جمع به توهین و تحقیرش اقرار کند. می خواست غرور و منیت علیزاده را بشکند. مطمئن بود بابا چنین کاری نمی کند و مذاکراتش در اتاق بسته انجام می شود، حتی بدون حضور رضا.
از کوچه پس کوچه ها خود را به داروخانه رساند تا با کمترکسی روبرو شود. وقتی جواب سلامش را با لبخند می دادند و حالش را میپرسیدند، احساس میکرد کلاغ ها همه ماجرا را در شهر پراکنده اند. هرچه بود مطمئن بود، فردا به مدرسه نخواهد رفت. دیگر نمی توانست در آن نیمکت بنشیند. دیگر نمی توانست پای تخته بایستد. از گچ هم می ترسید. باز با این خیالات اشک در چشمانش حلقه زد.
*
زودتر از مجید سر کوچه رسید. فکر میکرد گنجشکها با جیک جیک صبحگاهی از سیلی علیزاده میخوانند. غرق در غم و ماتم بود که مجید هم از راه رسید
- سلام خوبی
- تو برو من بعداً میام
- کجا میخوای بری؟
- امروز نمیام
- پس چرا کیف برداشتی؟
- نمیخواستم خونه کسی بفهمه
- امروزو نیومدی، فردا چی؟... هفته بعد چی؟... چرا حرف نمیزنی؟... چرا نمیگی چرا زد؟...
رضا صدایش را بلند کرد اما سرفه اش گرفت
- چه بدونم... شاید امروز استراحت کنم، حالم بهتر شه
مجید راه مدرسه را در پیش گرفت و رضا با ترس و استرس به سمت مخالف رفت. تنها کسی که می توانست حال اساسی به علیزاده بدهد، حاج آقا آذری دبیر پرورشیِ سالهای قبل دبیرستان بود که چند ماه پیش حراست آموزش و پرورش شده بود. رضا را خیلی دوست داشت. سالها معلم قرآنش بود و به همراهش در مسابقات بسیاری شرکت کرده بود. اما امور مالی و اتاق بابا طبقه اول بود و حراست طبقه دوم. یقه ی کاپشنش را بالا داد، کلاه را تا ابرو پایین کشید و پله های اداره را دوتا یکی بالا رفت.
در زد. هنوز جوابی نشنیده در را گشود و داخل شد. کلاهش را برداشت. آقای آذری از جا بلند شد
- سلام پسرم مشتاق دیدار چه عجب از این ورا اول صبحی؟
- هیچی آقا زنگ اول بیکاری داشتیم گفتم بیام دیدنتون
آقای آذری به سمت میز کنفرانس دعوتش کرد و روبرویش نشست
- خوش اومدی .بهزاد و مهدی و بقیه بچه ها چطورن؟
- خوبن سلام دارن
- امروز میخواستم بیام مدرسه تون با مدیرتون جلسه دارم. بعدشم میخواییم بریم بازدید.
تا رضا جملاتی که بر علیه علیزاده در ذهنش مرتب کرده بود را به زبان بیاورد آقای آذری پرسید:
روزی چند ساعت درس می خونی؟
رضا کمی فکر کرد
- ۵ساعت
- خیلی کمه
- تا یک و نیم که مدرسه ام. ایشالا بعد عید که مدرسه تعطیل شد ساعت مطالعه بیشتر میشه.
- الان باید هشت ساعت درس بخونی. ناهار،شام،نماز و استراحت در مجموع دو ساعت. به حمید هم گفتم، تلویزیون ،مهمانی ،خرید ممنوع. . دبیرستان ما بالای 9۰ درصد قبولی کنکور داره.
رضا آمده بود غم پنهانش را برملا کند، نه اینکه نصیحت های تکراری بشنود. حاج آقا فرصت حرف زدن به رضا نمیداد که صدای در، حرفش را قطع کرد.
- حاج آقا ماشین آماده است تشریف میارید؟
ساعتش را نگاه کرد
- 5دقیقه ی دیگه جلوی درم.
رو به رضا کرد:
- پاشو بقیه حرفا بمونه برای ماشین. دارم میرم مدرسه تون. تو رو هم می رسونم.
رضا نمی خواست به مدرسه برود، اما امیدوار بود در راه حرفش را بزند. تصور کرد وقتی با ماشین اداره و رئیس حراست وارد مدرسه می شود قیافه ی مدیر و ناظم و بچه ها دیدنیست و حساب کار دستشان می آید. می دانست خداوند یاور مظلومان است. اما هربار خواست حرف بزند انگار دست های درشت آقای علیزاده روی دهانش قفل می شد و صدایش را خفه می کرد.
حاج آقا آذری از خاطرات مسجد و مدرسه میگفت و میخندید. وقتی به سمت صندلی عقب برمیگشت و چشم در چشم میشدند ، خیالات رضا خط خطی میشد. لبخند می زد و الکی بله می گفت. همه دیالوگ هایی که دیروز تمرین کرده بود فراموش کرد.
همه ی بچه ها سراغ رضا را می گرفتند و مجید فقط جواب میداد: نیامد.
بعد از برنامه صبحگاهی صفها یکی یکی وارد کلاس ها شدند، اما صف کلاس چهارم ریاضی فیزیک تکان نخورد. مدیر متعجب بالای پله ها ایستاده بود و میگفت بفرمایید
بهزاد از میان صف بیرون آمد:
- آقا... تا رضا نیاد ما کلاس نمیریم.
امید مبصر کلاس که خودش دیروز غایب بود به سمت مدیر رفت
- مثل اینکه دیروز زنگ آخر، آقای علیزا...
آقای آهنگری سراسیمه خود را رساند و حرف امید را قطع کرد
- هیچ مشکلی نیست . سوءتفاهمی بوده برطرف شد. الان تلفنی صحبت کردم.
به امید و بهزاد اشاره کرد
-شما بیایید دفتر تا کامل توضیح بدم. بقیه بفرمایید سر کلاس
چشم در چشم مدیر صحبت می کرد اما بیشتر حرفش با بهزاد و امید بود
- دیروز سوءتفاهمی بین آقای علیزاده و رضا منافی پیش میآد، آقای علیزاده نسبت به زمان حساسه، می خواد از همه ی وقتش برای تعلیم و تربیت استفاده کنه. تاخیر رضا در بردن گچ به خاطر کاری بود که من ازش خواستم. بعد از کلاس وقتی آقای علیزاده فهمیدن خیلی ناراحت شدن.
بهزاد لبهای لرزانش را با زبان تر کرد:
- اگه گوشش کر میشد، اگه چشمش کور میشد، بازم میگفتن سوءتفاهم شده؟
مثل اینکه مدیر را برق گرفته باشد رو به ناظم
- چه خبره اینجا؟
بهزاد بر خود مسلط شد
- رضا که از در وارد شد بی حرف زد زیر گوشش و با فحاشی بیرونش کرد
ناظم هم هاج و واج ماند
- من فکر میکردم فقط اجازه حضور در کلاس ندادند. شما بفرمایید کلاس الان پیگیری میکنم.
مدیر از ناظم خواست با مدرسه ای که آقای علیزاده امروز کلاس دارد، تماس بگیرد تا حتما خودش صحبت کند و اطمینان داد که امروز رضا در کلاس حاضر می شود.
ماشین جلوی درِ حیاط مدرسه ایستاد. رضا سریع پیاده شد.
- اجازه بدید من درو وا کنم
آهن پشت در را کشید و در را کامل باز کرد. ماشین جلوی پله ها ایستاد. رضا در را بست تا به سمت خیابان برگردد، اما از تیر نگاه حاج آقا آذری امکان قرار نداشت. وقتی وارد ساختمان شدند رضا خداحافظی کرد و با اکراه به سمت کلاس رفت و حاج آقا وارد دفتر شد .
زنگ تفریح در دفتر انجمن اسلامی نشست تا از دید ناظم و مدیر دور باشد.با کسی چشم در چشم نمی شد و نگاهش را از همه می دزدید. کسی تمسخر نکرد، کسی متلک نگفت، کسی شوخی نکرد اما نگاه سنگین بچه ها را احساس می کرد و همین فکر و خیال عذابش می داد. پای تخته سیاه را پای چوبه ی دار می دید که بعد از مرگش ، روحش نیز در برزخ قتلگاه اسیر شده بود.
*
آقای باقری جلوی تخته سیاه نمایان شد. با همان لبخندی که همیشه با دل خونین بر لب داشت. پیراهن سفید بی دکمه ای از الیاف طبیعی بر تن داشت که بر روی شلواری با همان پارچه انداخته بود. کفشهای حصیری شیری رنگش برق می زد. موهای پرپشتش را تا شانه افشان کرده بود .میتوانستی تارهای سیاه را میان برف های غم شمارش کنی . رضا تک و تنها در نیمکت اول نزدیک در با چشمانی تیره از باران غم، دست بر سینه لبانش را بر هم می فشرد. آقای باقری دستی بر ریشش کشید و این چنین خواند
از پدر بر تو جفایی چون رود آن پدر در چشم تو سگ می شود
آن پدر، سگ نیست تاثیر جفاست که چنان رحمت نظر را سگ نماست
با پدر چون صلح کردی خشم رفت آن سگش شد گشت بابا یار تفت
آقای باقری دستش را به سوی رضا دراز کرد. وقتی محبتش در او جاری شد سیاهیِ جامه هایش رنگ باخت . وقتی چشم گشود لباس هایش از چوب رختی آویزان بود. هر چقدر دیشب خواب به چشمانش نیامده بود، قیلوله ی بعد از ظهر بی نظیر بود. چشمانش را دوباره بست اما آقای باقری رفته بود.
شاگردانش او را فرهیخته ای خردورز می نامیدند. اما حسودانش مرتدش می خواندند. آقای باقری دبیر ادبیات در رژیم پهلوی بخاطر پخش کتاب میان دانش اموزان توسط ساواک بازداشت شد. بعد از انقلاب حرفهایش را ضد دین و ضد اسلام دانستند . سه بار قبولی در آزمون دکترای ادبیات و عرفان که جواب تحقیقش منفی میشد و هر بار پیگیری تا وزارت علوم و اطلاعات که بی پاسخ می ماند. دانشگاه آزاد کلاس های درسش را تعطیل کرد. آموزش و پرورش مجبورش کرد با 22 سال سابقه ، درخواست بازنشستگی کند. او حالا در عطاری کوچکش گوشه عزلت گزیده بود. دانش آموزان سه روز جلوی خانه اش تحصن کردند. از بچه ها خواهش کرد بگذارند سکوتش را ادامه دهد.
شیشه های کوچک در چوبی عطاری را بخار گرفته بود و داخل معلوم نبود . سه بار از جلوی مغازه رد شد . بالاخره در را گشود و وارد شد. عطر ادویه جات و گیاهان دارویی هم نتوانست از اضطرابش بکاهد. کتری روی علاالدین می جوشید. یک جلد حافظ نامه ی دکتر بهاالدین خرمشاهی روی میز بود . آقای باقری چنان مشغول مطالعه ی جلد دیگر حافظه نامه بود که توجهی نکرد. رضا سلام کرد. آقای باقری از بالای عینک نگاهی انداخت . لبخند در صورتش مهربانش نقش بست. عینک را روی کتاب گذاشت و از صندلی برخواست و دستانش را گشود
- "بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است بیار باده که بنیاد عمر بر بادست." بیا عزیزتر از جان ، خوش آمدی.
نیمکتی کنار علاالدین کشید و رضا کمی آرام گرفت.
- ببین چه شعری اومده . به به
با صدای قدرتمند و خش دارش بقیه شعر را خواند
- "غم جهان مخور و پند من ببر از یاد که این لطیفهء عشقم ز رهروی یادست
- رضا به داده بده وز جبین گره بگشای..".
رضا صدای گریه اش را در گلو خفه نکرد و بغض دو روزه را خالی کرد.
آقای باقری دو استکان چای گل گاو زبان بی رنگ ریخت. وقتی قطره آب لیمو چکاند، رنگ صورتی متولد شد و بال و پرش را در استکان کمر باریک گستراند.
- هر چه شفاست در خاصیت گل گاو زبان است و بس . اما لیمو مانند شعره که در دل و جان آدمی نفود می کنه تا انسان نیک سیرت ، نیک سیما هم بشه .
جعبه دستمال را بطرف رضا گرفت
- چای ارغوانی را بخور.
- آقا چطور تونستید مقابل این همه ظلم سکوت کنید؟
- اشتباه نکن. در مقابل ظلم ایستادم. قیام کردم . حتی خواستم سر بدم.
- آخه شما جواب تهمت ها و افتراها را ندادید
- "سکوت بهترین هدیه است تهمت را"
لحظه ای سکوت شد . آقای باقری ادامه داد:
به افکارم، به راهم ایمان دارم . هیچ وقت شماتت، تمسخر و تحقیر کسی ذره ای مرا از راهم منحرف نمی کنه .همیشه جواب های هوی نیست. بزرگی و اقتدارت را با سکوت به رخ بکش. من با انتقام با قصاص مخالفم . بذار تاریخ و آیندگان قضاوت بکنند . بذار سکوت دشمن را شکنجه کنه .
- آخه می دونید ... با آبروم بازی شد . نامرد وسط کلاس...
آقای باقری کلام رضا را ناتمام گذاشت
- مگه قرار نشد سکوت کنی . از همین الان تمرین کن . کار خلافی کردی؟ نه . شرمنده ای؟ نه
رضا فقط سر تکان می داد
- پسرم ماه پشت ابر نمی مونه . ممکنه طول بکشه ولی بالاخره حقیقت آشکار میشه. صبور باش. صبور باش. کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به ادم می رسه. ی روزی در آهنی هم کارش به در چوبی می افته . چایی مون سرد شد بذار عوضش کنم.
رضا احساس کرد قلبش آرام گرفته. و فکرهای مشوش از مغرش بیرون رفته . چایش را نوشید
- توی خواب برام ی شعری خوندید که معنی شو فهمیدم اما نمی تونم بخونمش.
- الان موقع خواب نیست. 4 ماهه بعد، کنکور داری. البته می دونی که من اعتقادی به کنکور ندارم و مخالفش هستم . اما نباید از قافله عقب بمونی. حالا شعری که خوندم مفهومش چی بود؟
- فقط پدر ... سگ ... یادم مونده
آقای باقری هیچگاه با صدای بلند نمی خندید: " من آدم بی ادبی نیستم . "آنقدر خندید تا اشک از چشمانش جاری شد.
- با اصرار و پیگیری بچه های قدیمی، کلاس های مثنوی خوانی شروع شده . بعد کنکور منتظرتم.
همکاری که بر علیه من امضا جمع کرده بود هم شرکت می کنه. سکوت کن، اجازه بده، بدی های گذشته به خوبی های آینده تبدیل بشن.
*
یکشنبه 8 صبح آقای علیزاده وقتی وارد کلاس شد به هیچ کس نگاه نکرد. بچه ها از جا بلند شدند و سلام دادند. رضا خیره به موزائیک کف کلاس نیم خیز شد. آقای علیزاده دفتر نمره را روی میز گذاشت و ایستاد. بچه ها فقط نیم رخش را می دیدند. کسی پلک نمی زد. همه منتظر بودند. به طرف کلاس چرخید و فقط رضا را دید. رضا همچنان سر به زیر ،خودکار را روی دفتر قل می داد. یک لحظه که سر بلند کرد، نگاهشان به هم گره خورد. رضا نگاهش را دزدید . آقای علیزاده به آرامی اما جدی صدایش کرد
- بیا جلو
رضا جلوی تخته سیاه ، همانجایی که سیلی خورده بود رو به دانش آموزان ایستاد. آقای علیزاده از کنار میز تکان نمی خورد. آرام و شمرده حرف می زد
- من اشتباه کردم. من عجله کردم.من زود قضاوت کردم. من زود حکم صادر کردم. امروز در 50 سالگی این منم را در همین کلاس ذفن می کنم.
آرام به سمت رضا رفت و بازوانش را گرفت
- پسرم حلالم کن
رضا همچنان سر به زیر که تمام بدنش می لرزید، قطرات اشک بر صورتش جاری شد . بچه ها ایستاده بی هیچ حرفی فقط دست می زدند.
پریماه رحیمی
زندگی می کند در
فارس, ایران.
این کتاب را خواندهام:
کتاب بدرقه قرن
تومان88,000
تهران, ایران .
دسته بندی: ادبیات
کتاب چاپی بدرقه قرن که شامل داستانهای منتخب جشنواره بدرقه است توسط نشر الگوی فردا به چاپ رسیده است.
موجود
ژوئن 15, 2022
دسته بندی: یک نویسنده یک موضوع و 1 دیگر
97 بازدید
بزرگترین ترس زندگی ام
بابا همیشه این جمله را تکرار می کرد: "آز آغری آسان اولوم" یعنی "درد کم ، مرگ آسان"
وقتی حاجی ننه سکته ی مغزی کرد، بابا سه ماه با سرنگ غذا می داد. آن موقع ها تشک مواج نبود اگرهم بود ما نمی دانستیم. بابا حاج ننه را می چرخاند و با روغن زیتون ماساژ می داد تا مبادا زخم بستر بگیرد. مامان هم که هیچ وقت رابطه ی دوستانه ای با حاج خانم نداشت و شاید خیلی وقتها هم رابطه خصمانه بود، حالا پا به پای بابا،پرستار شبانه روزی ننه شده بود. آفتابه لگن می آورد، لباس و ملافه می شست. بابا همیشه دعا می کرد:"خدایا مرا محتاج نگردان، تا زمانی که روی پاهایم ایستاده ام و تا زمانی که می توانم برای خودم تصمیم بگیرم مرا زنده نگه دار."
بابا در سرمای زمستان با زیر پیراهن به حیاط می رفت. به ندرت مریض می شد .اگر سرما هم می خورد ، دکتر نمی رفت . با شغلم بخارپز ، آش عدس و برنج و بخور اکالیپتوس خوب میشد. بابا رستم شاهنامه ی زندگی من و مامان بود. دوستانم می گفتند چون تک فرزند و تک دختر هستم نازک نارنجی شده ام . مامان می گفت بابات خیلی لوست می کنه. بابا می گفت: تنها دلیل تپش قلبم ، دخترم.
بابا یک روز با برگه ای که در هوا می چرخاند وارد خانه شد
- "از خدا بیامرز حاج خانم بهم ارث رسیده"
برگه را گرفتم . جواب آزمایش بود. بابا می خندید: "دیابت گرفتم."
روزی یک عدد گلی بنگلامید می خورد و به شدت رژیم غذایی اش را مراعات می کرد. مرد خستگی ناپذیر زندگی من و مامان همیشه سرزنده و شاد بود.
سه ماه به کنکور مانده و من فقط برای دستشویی از اتاقم بیرون می آیم. مامان سینی غذا و خوراکی برایم می آورد و بابا هر دو ساعت یکبار زمان استراحت چند دقیقه ای ، پشت در می آید و داد می زند:
- "خانم وکیل! ، فرشته صلح و عدالت! یک بوس برای بابا بفرست" و بلند بلند می خندد.
کف دستم را با فشار به لبانم می چسبانم و به سمتش روانه می کنم و فریاد می کشم:" قربونت برم من."
مامان می گوید از لحظه ای که به دنیا آمدی این مرد ترا بوسیده تا امروز. بابا وقتی مرا بغل می کند یک آرامش و امنیتی در جسمم جریان پیدا می کند و روحم سبکبال در آسمانها قدم می زند.
غروب یک روز اردیبهشت با جیغ مامان از اتاق بیرون پریدم . بابا روی مبل نشسته و دو دستش را بر قفسه سینه اش فشار می داد و تاب می خورد . دندانها به هم فشرده، چشمانش بسته . عرق از پیشانی اش می چکید. بابا از درد به خود می پیچید و هوا را به شدت فوت می کرد. بابا اجازه نداد مامان به کسی زنگ بزند. او هرگز دوست نداشت برای کسی مزاحمتی ایجاد کند. اما همیشه خودش را وقف فامیل و همسایه ها می کرد. بابا گفت نمی تواند رانندگی کند . لباسهایش را پوشاندیم تا به بیمارستان برویم. آن روزها شهر ما اورژانس 115 نداشت. پیاده به سمت بیمارستان روانه شدیم. بابا نفس زنان اما استوار قدم برمی داشت و من دست راستم را بر بازوی چپش حلقه کرده بودم و همقدم با او آرام اشک می ریختم . مامان هم یک قدم عقب تر، با قدم های کوچک می دوید و ذکر می گفت.
دکتر وقتی نوار قلب را دید، دستور داد سریع به اردبیل اعزام شود . پرستار بابا را از دستم جدا کرد و اشاره کرد، جلوی آمبولانس بنشینم. مرد خندان زندگی ام درد می کشید و خیس عرق بود. بزرگترین ترس زندگی ام شکل گرفت . تصور یک لحظه نبودن بابا یعنی پایان زندگی من. مرد شوخ و خوش خنده ای که در مهمانی ها دست مرا می گرفت و به وسط می برد و درخواست آهنگ عنابی می کرد و با غرور با هم ترکی می رقصیدیم، حالا با مرگ می جنگید و من می لرزیدم.
بعد از سه روز بستری در سی سی یو، بابا به بخش منتقل شد. بابا سکته را رد کرد. همه می گفتند خدا به من و مامانم رحم کرده. نه تنها همه فامیل و همسایگان بلکه همه ی شهر به ملاقات بابا آمدند. پایان ساعت ملاقات ،مامان هر روز یک وانت میوه و کمپوت به خانه می برد. تعارفات شروع میشد . همه میخواستند شب همراه بابا بمانند . اما من نمی توانستم یک لحظه در کنارش نباشم. مامان میگفت مودب باش همه با جان و دل می خواهند کمک حالمان باشند تا تو استراحت کنی . اما بابا هم قبول کرده بود که فقط من شبها همراه بمانم. تا قبل از خاموشی درس های عمومی را با هم مرور می کردیم . در اوج غم و بیماری هم ، شوق و انگیزه بهم میداد.
مامان غذاهای آب پز و بی نمک می پخت. بابا می گفت: "شیرینی که بخاطر دیابت ممنوع شده، نمک به خاطر قلب. شوری و شیرینی را از زندگی که بگیری فقط تلخی می ماند . اما باز هم شکر" و این شعر عماد خراسانی را می خواند. "بر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگار... فکری به حال خویش کن این روزگار نیست"
گلی بنگلامید برای قند .آسپرین، پروپرانول ،لوزارتان برای قلب . قرص ها را روی میز ناهارخوری آشپزخانه می ریخت و با نظم و ترتیب در جعبه ی داروهایش قرار می داد.
رشته ی حقوق دانشگاه محقق اردبیلی قبول شدم. بابا از همان ترم یک در فکر دفتر وکالت بود. بابا تساوی حقوق زن و مرد را شعار نمی داد، عمل می کرد. بعد از فوت حاج ننه، خانه ی پدری را فروختند و مساوی بین خودش و عمه ها تقسیم کرد. بابا صبح های جمعه قبل از اینکه مامان از خواب بیدار شود، حمام و توالت را برق می انداخت. سینک ظرفشویی و اجاق گاز را هم پاک می کرد. همه فامیل با شوخی و کنایه همیشه بهش متلک می گفتند . خدا می داند پشت سرش چه ها که نمی گفتند. در جشن فارغ التحصیلی دانشگاه یک سبد گل دست مامان بود و یک دسته گل رز بغل بابا که وارد سالن شدند. بابا برای همه ی اساتید دانشکده که ردیف اول نشسته بودند، یک شاخه گل رز داد. بچه ها برای چند دقیه ایستاده برای بابا دست زدند . من از خوشحالی بغض کرده بودم اما تمام وجودم لبخند غرور بود . مرد رویایی و جاوید زندگی ام "دوستت دارم".
بابا مشکل پروستات پیدا کرد. برایش وقت ویزیت گرفتم. وقتی نوبتمان شد من هم بلند شدم تا مثل مطب دکتر قلب و داخلی وارد اتاق دکتر شوم تا از روند بیماری اطلاع دقیق کسب کنم . اما بابا ایستاد و لبخندی زد :" ببخشید جلوتر از اینجا نمی تونی بیایی."
برگشتم و روی صندلی سالن انتظار نشستم. خاطرات روزهای کودکی آرامم می کرد و تسکینی بود بر ترسم . ترسی که از لحظه ی سکته قلبی بابا بر جانم نشسته بود و ول کنم نبود. یادش بخیر عصرها کله پزی می رفتیم و سیراب شیردان می خوردیم . مامان از بوی سیرابی حالش بهم می خورد و عصبانی میشد که چرا این دختر بچه را مثل پسرها بار آوردی. بابا می گفت: من انسان تربیت می کنم فارغ از جنسیت . آن روزها مفهوم حرفهای بابا را نمی فهمیدم. بابا مخالف چیپس و پفک بود. بعضی عصرها هم جگرکی می رفتیم ، دل و قلوه و خوش گوشت می خوردیم. مامان از خوش گوشت چندشش می شد.
بابا از اتاق دکتر بیرون آمد . برگه های آزمایش و سونوگرافی را از دستش گرفتم. پشت هم پرسیدم: "چی شد ؟چی شد؟."
بابا آرامم کرد "خدارا شکر خوش خیمه. دکتر دارو داد . گفت سه ماهه دیگه با سونو و آزمایش جدید بیا. اگه کوچکتر نشد عمل می کنم."
کمی آرام شدم: "پس میریم بستنی کارون، هویج بستنی میخوریم. برای مامان هم میندال(قورابه گردویی مخصوص اردبیل) می گیریم."
جرعه آخر را که نوشیدم بابا گفت:" دکتر گفت جواب آزمایش را به متخصص نفرولوژی هم نشان دهم، کراتینینم بالاست. هر موقع تونستی یک وقت بگیر."
چرا خوشی های من باید به اندازه یک جرعه آبمیوه باشد . پشتم یخ کرد. بابا دستش را بر روی شانه ام گذاشت - "قوی باش. سالها باید مدافع حقوق مظلومان باشی. قوی باش."
لبخندی زد :"دکترگفت حتما متخصص داخلی هم برای تنظیم قند خون بروم."
از کوره در رفتم " دکتر دیگه چیا گفت ؟ چرا اطلاعات قطره چکانی میدی؟."
خدای من مگر می شود این همه بیماری همزمان یکنفر را محاصره کند. پاهایم توان رفتن نداشت . بابا می خواست خانه برگردیم. بیشتر دلواپس انتظار و اضطراب مامان بود تا بیماری خودش. اما من نمی توانم چند روز دیگر هم با این ترس زندگی کنم. دبیر شیمی می گفت: انتظار کشنده تر از مرگ است . با اصرار من دوباره به کوی پزشکان برگشتیم. دکتر داخلی دوز و نوع قرص قند را عوض کرد و جدولی به ما داد تا روزی دوبار قبل و بعد صبحانه میزان قند خون را ثبت کنیم تا بعد از یک هفته دوز دقیق را مشخص کند. هر بار که نوک انگشتان بابا را سوراخ می کردم و یک قطره خون سرخ خودنمایی می کرد، انگار تمام خونهای جاری در رگ هایم یخ می بست. دکتر کلیه هم داروی جدیدی به کلکسیون قرص های بابا اضافه کرد تا سه ماه دیگر دوباره وضعیت بابا را چک کند. این سه ماه لعنتی، سه ماه ترس و دلشوره بود. همان ترس مزخرفی که کابوس شبها و غم روزهایم شده بود. بابا منتظر خبر قبولی آزمون وکالت بود و بفکر اجاره ی دفتر مستقل . اما ترس از بیماری های بابا مرا از درون تهی کرده بود. بابا می گوید از هر چیزی که بترسی سرت می آید. اما من می ترسم من از... زبانم لال... از مرگ بابا می ترسم . مامان دلداری ام می دهد و به شوخی می گوید: "نگران نباش کسی با پروستات نمرده". اما مامان نمی داند نام دیگر دیابت مرگ خاموش است. خورد و خوراکش شده بود مرغ و ماهی آب پز .هویج و کدوی بخارپز. حالا آب و چایی هم نمی خورد.چون دستشویی رفتن سخت شده.
این سه ماه لعنتی به سر آمد. تصمیم دکتر بر این بود که بابا را عمل کند. بقول آقای دکتر ،عملی ساده بوسیله ی لیزر که عارضه ی نگران کننده ای هم ندارد. فقط قبل از عمل باید متخصص قلب اجازه ی عمل را می داد. دوباره همان برنامه ی تکراری از این مطب به آن مطب .خدایا تا کی این بازی ادامه دارد؟.
دکتر قلب هنگام اکو گفت حال قلبت خوب نیست. باید اورژانسی آنژیو بشی. پروستات را فراموش کن. سریع به تهران برو. چشمانم سیاهی رفت و روی صندلی نشستم . گره ای جدید بر گره های زندگی بابا زده شد .بابا استوار کنارم ایستاده بود، دستم را گرفت و بلند کرد، همانگونه که وقتی از تاب می افتادم و زانویم زخم می شد.
عمه با دستور دکتر نوروزی استاد بیمارستان امام خمینی که همشهری بود برای یک هفته بعد وقت آنژیو گرفت و ما راهی تهران شدیم . همه ی فامیل خانه عمه به دیدن بابا آمدند. بابا از خاطرات قدیمی می گفت و همه مسحور کلامش بودند. بابا از پسر عمه خواست آهنگ ترکی بگذارد تا لزگی برقصد . عمه با نگاه ملتمسانه ای خواست که رقص را به بعد از آنژیو موکول کند اما بابا با لبخندی عمه را در آغوش کشید و بوسید . دستانش را همچون بالهای پرنده ای سبکبال گشود و پاهایش ریتم گرفت. در دلم آشوب بود که نگاهم به نگاهش گره خورد . نگاه عاشقانه ای که همچون صاعقه، لرزه بر اندامم افکند و بی اختیار ابر چشمانم گریست . نگاهم را دزدیدم و به اتاق پناه بردم و زار زار گریستم . حضور کسی پشت سرم سنگینی می کرد. مامان دستانش را گشود و در آغوش هم گریستیم.
بابا پیشانی مامان را بوسید و مرا محکم بغل کرد و لپ های آب شده ام را بوسید. عمه دستانش را بر گردن بابا حلقه کرد و قربان صدقه ی برادر رفت . بابا گان را پوشید و از زیر قرآن مامان گذشت و وارد بخش آنژیو شد و ما پشت در، میان انبوه جمعیت همدرد، به انتظار ایستادیم. جمعیتی به هم فشرده و گریان و دست به دعا که من فقط این تراکم را صبح تاسوعا جلوی مسجد عباسیه دیده بودم . عمه احساس خفگی می کرد، مامان از من خواست که همراه عمه به حیاط بروم . مردم در جنب و جوش بودند. مردی یک پایش را به دیوار تکیه داده بود و سیگار می کشید. دیگری کنارش چنباتمه زده بود و سیگار می کشید. بچه ای روی نیمکت بر روی پای مادر به خواب رفته بود. از همه ی اقوام ایرانی به چشم می خورد، با لباس های محلی . اینجا کسی فارسی صحبت نمی کرد. عمه روی نیمکتی نشست و من برای غلبه بر ترس و ضعفم راه رافتن را انتخاب کردم. به خودم دلداری می دادم. نگاه کن! تنها نیستی. می بینی. نیمی از مردم ایران بیماری های لاعلاج دارند . بابا فقط یک آنژیو ساده می شود . اینترنت را زیر و رو کرده بودم .آنژیو عوارض وحشتناکی نداشت. با این فکر و خیالات نزدیک در بیمارستان رسیدم. تا چشم کار می کرد چادر مسافرتی بود، در یک ردیف مانند سیزده بدر جنگل فندقلو. خانمی جلوی چادر، روی پیک نیک املت می پخت . در چادر کناری پاهای پینه بسته ای از پتو بیرون بود . غرق در تفکر و کنجکاوی بودم تا غم هایم را فراموش کنم که به در دیگر بیمارستان رسیدم . از نگهبانی بخش آنژیو را پرسیدم و از مسیر دیگری به جلوی ساختمان رسیدم. عمه گرم گفتگو به ترکی و راهنمایی بیماران بود. ماجرای چادرها را گفتم. سری تکان داد و گفت: این چادرها تنها سرپناه همراهان بیمارانی است که هزینه هتل و مسافرخانه ندارند. دردلم گفتم اگر عمه تهران نبود من و مامان هم باید چادر می زدیم... وای چقدر ترسناک.
بابا از بخش آنژیو بیرون آمد و به اتاقی چهار تخته منتقل شد. هر چهار نفر آنژیو شده بودند. یک کیسه شن سنگین بر روی ران چپ بابا قرار داشت . پرستار تاکید کرد کوچکترین تکانی باعث خونریزی می شود و خطرناک است . دکتر نوروزی را ندیدم . اما دستیارش یک سی دی به ما داد و گفت آنژیو به خوبی انجام شده. بابا معلوم بود درد دارد . اما شعر اخوان می خواند . زندگی را دوست می دارم مرگ را دشمن .پرستار با قاطعیت اعلام کرد هر بیمار یک همراه .بقیه بفرمایید بیرون.
قرار بر این شد مامان تا شب کنار بابا باشد و من شب به بیمارستان بروم. مگر روز تمام می شد. عمه اصرار می کرد که بخوابم اما خواب به چشمانم نمی آمد. فکرم پیش بابا بود. چه کسی گفته ترس برادر مرگ است؟. مرگ یعنی رهایی آزادی. ترس مثل اسیدی که سطح صاف و صیقلی کاشی را می سوزاند و در دلش نفوذ می کند تمام وجودم را سوزانده. اثر سوختگی تا لحظه ی مرگ مرا شکنجه خواهد کرد. بالاخره غروب، عمه راضی شد تغییر شیفت دهیم .دیدن بابا تو این حالت و توی این لباس به مراتب قابل تحمل تر از دوری اش بود . وقتی یکی از تختها را خالی دیدم از مامان پرسیدم چه زود مرخص شد؟ مامان سری تکان داد و گفت خونریزی کرد ، دوباره بردن اتاق عمل. وقتی عمه و مامان رفتند، تمام مشاهدات امروز را برای بابا تعریف کردم. کمی سبک شدم و احساس آرامش و امنیت کردم. بابا همیشه بهترین شنونده ی حرفهایم بوده و هست و خواهد بود. پرستار بالای سر بابا آمد و پرسید : خوبی؟ مشکلی نیست؟ . تخت بعدی هم همین سوال تکرار شد، به همراهش گفت فردا 7 صبح مرخصید. به تخت سوم هم خبر ترخیص فردا صبح را اعلام کرد. با ذوقی به بابا گفتم مثل اینکه فردا صبح به خانه می رویم . از خودم پرسیدم چرا به ما نگفت. جواب دادم: چون من نپرسیدم. به سمت استیشین رفتم .با گلویی گرفته و دهانی خشک شده پرسیدم: خانم ببخشید... ما هم فردا مرخض می شویم. پرستار از بالای عینک نگاهی انداخت: "دارم پرونده شما را می نویسم .باید به بخش منتقل بشه. خودشون میان دنبالش. آماده شد اعلام می کنم."
نمی توانستم حرف بزنم .ولی پرستار همه سوالات را از چشمانم خواند:" بیمارتون نیاز به مراقبت دارن . دکتر نوروزی دستور بستری در بخش قلب دادن. فردا خودشون تشریف میارن برای ادامه درمان. "
بابا وقتی رنگ رخسارم را دید از سر درون آگاه شد . فقط توانستم پشت تلفن به عمه بگویم بابا باید بستری شود. بعد از نیم ساعت همه ی خانواده ی عمه و مامان در حیاط بیمارستان بودند. بابا به بخش منتقل شد.
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل که حافظ می فرماید ، امشب من است. نفسم بالا نمی آید . دوست دارم صبح شود دکتر را ببینم، اما می ترسم . از خبر صبح می ترسم. از حرف های نگفته ی دکتر می ترسم. .نیمه های شب بابا چشم ها را بست، داروها اثر کرده بود. تنها جایی که می توانستم گریه کنم سرویس بهداشتی کثیف و بد بوی بیمارستان بود . از ترس فردا، به اینجا پناه آورده بودم.
مامان و عمه هم بعد طلوع خورشید آمدند.دکتر نوروزی هم بالاخره آمد.
- "سه تا از رگهای قلبشون بالای 80 درصد گرفتگی داره و باید هر چه سریعتر عمل قلب باز انجام..."
وقتی چشم باز کردم، اورژانس بیمارستان زیر سرم بودم. پس کی زنجیره ی بیماریهای بابا قطع میشود؟. مامان دعا می کرد . عمه به همه زنگ می زد و مشاوره می گرفت. تحمل پیشنهادات و راهکارهای فامیل بسیار سختر از بیماری بابا بود. یکی میگفت بیمارستان دولتی عمل نکنید، فلان بهمان ما همین جا عمل کرد دور از جان مریض شما ...
آن یکی می گفت: من بیمارستان قلب آشنا دارم ببریم اونجا.
دیگری می گفت : عمل خیلی سختیه. حتما ببرید خصوصی... پول که عزیزتر از جان نیست.
در این برزخ متلاطم ،هر موجی مرا به صخره ای می کوبید. بابامیگفت تنها وصیت من به تو اینه : " به بزرگتر احترام ، به کوچکتر محبت". بشدت به این جمله پایبند بود. هر جا تندی از من می دید لبخند می زد انگشت اشاره را تکان می داد و می گفت به بزرگتر احترام ... من آرام می شدم خودم را لوس می کردم و می گفتم به کوچکتر محبت.... سعی کردم بخاطر بابا بظاهر محکم و استوار نشان دهم، همانگونه که بابا انتظار داشت. تنها راه حل بیرون رفت از این برزخ ، گفتگوی دوباره با دکتر نوروزی بود. بالاخره بعد از یکساعت انتظار، منشی اجازه داد من و مامان دکتر را ببینیم. دلسوزی های بستگان را شرح دادم و دکتر سر تکان داد و لبخند زد.
-"دخترم در انتخاب جراح و بیمارستان صاحب اختیارید. اما زمان ندارید. ترخیص از این بیمارستان و بستری دوباره و تعیین وقت عمل زمانبره و برای پدرتون خطرناک. همین الان مراجعه کنید بیمارستان امام. در بهترین حالت وقت عمل دو ماهه می دن. من بستری کردم و نوشتم اورژانسی. یکی از بهترین اساتید دانشگاه این جراحی سنگین را انجام میده. نگران نباشید. باز هم تصمیم با شماست."
روز عمل فرا رسید. محکم بغلش کردم و فشار دادم. همانگونه که سالها وقتی به خانه می رسید مرا در آغوش می گرفت. همانگونه که جلوی دبستان مرا محکم در بغل می فشرد و می بوسید و می گفت:" آخ.. زنده شدم. "
حدود ساعت 10 صبح بالاخره انتظار به سر رسید وبابا وارد اتاق عمل شد . خیلی از فامیل ها آمده بودند . نیمکت ها پر بود از همراهان مریض هایی که پشت سر هم وارد اتاق های عمل می شدند. بعضی ها روی پله ها نشسته بودند و از عابران لگد می خوردند. بعضی ها کف زمین بر روی مقوا نشسته بودند. من فقط خیره به ساعت در جواب محبت های زجزآور فامیل لبخند تحویل می دادم و تشکر می کردم. چهره ی خندان بابا را می دیدم که می گفت به بزرگتر احترام به کوچکتر محبت . تا ساعت 5 آخرین فامیل هم از مامان خداحافظی کرد و رفت . همه بیماران از اتاق عمل برگشته بودند و همراهانشان رفته بودند . فقط من ماندم و عمه و مامان. خبری از بابا نبود. ساعت حدود 7 آقایی از پرسنل اتاق عمل با کیفش بیرون آمد و سریع رفت . پس چرا بابای من نیامد. دومین نفر خانم مانتویی بود، سریع جلویش را گرفتم" خانم... بابام..."
- "عمل تموم شده جای نگرانی نیست "
بالاخره مثل فیلمها دکتر با لباس سبز بیرون آمد
"خدارو شکر عمل به خوبی انجام شد . ریکاوری هستند و نیم ساعت دیگه میارنشون ."
بابا با چشمان بسته و چهره ای مملو از آرامش که حتی از روی برانکارد هم به دلم قرار و امنیت داد، از اتاق عمل بیرون آمد . وقتی تو نفس میکشی یعنی زندگی زیباست..
عمه و مامان هر شب با آب هویج و آب پرتقال طبیعی تا پشت در آی سی یو می روند و فقط یک جمله می شنوند: "خداروشکر حالشون خوبه."
اما این ترس که در جان من بود، تا دوباره بغلش نمی کردم ،فرو کش نمی کرد. جایی خواندم وقتی از کاری ترسیدی ، خود را در آن انداز. زیرا ترس ، بزرگتر از خود آن کار است. من خودم را کجا افکنم؟ من که غرق در مشکلاتم . من که در تلاش حل مشکلاتم. من فقط از درد کشیدن بابا دردمندم.
بابا به بخش منتقل شد. دستش را در دستم گرفتم. سرد بود و ناتوان. بابا همیشه دستم را می فشرد. منم با پرویی مودبانه میگفتم: "هیچیم نمیشه." لاغر و زرد شده بود. در این دوشب چه بر تو گذشت عزیز جان. من هم نیمه جان شده ام در فراق تو یار مهربان. اما دوباره جان می گیریم، جان جانان من. روزها همیشه مامان همراه و همراز بابا بود و فقط یک شب من شاهد دردهایش بودم. بیمارستان اصرار داشت همراه، آقا باشد بهتر است. پسر عمه، شوهرعمه و دیگر فامیل شرمنده مان کردند.
بیمارستان چون جا نداشت. سریع بابا را مرخص کردند . بعد از پنج روز بابا به خانه آمد. عمه برای هم بازی دوران کودکی اش سنگ تمام گذاشت. حضور بابا ترس و دلشوره را از من گرفت. عمه می گفت تا مثل روز اولی که به تهران آمدی نشوی ،اجازه رفتن ندارید. هر دو پای بابا از مچ تا زانو بخیه بود. بابا می گفت: دکتر هر چه رگ زاپاس بود همه را بای پس کرده و می خندید . خداروشکر روحیه اش خوب بود. قفسه ی سینه را هم که با کمربند مخصوص می بستیم تا زودتر جوش بخورد. شوهر عمه می گفت:" هر وقت تونستی مرا ببوس را کامل بخونی آنوقت می تونی بری."
آخر بابا مرا ببوس را فوق العاده می خواند. من در دلم می گفتم هر وقت مرا مثل کودکی هایم بوسیدی آنوقت روز پایان ترسم خواهد بود. امشب را با آرامش پایین تخت بابا به همراه مامان خوابیدم. بابا دستگاه قند خون را خواست تا قبل از صبحانه وضعیتش را چک کند . به شهادت همه فامیل بابا دقیق ترین و منظم ترین فرد فامیل است. قطره خون قرمز از نوک انگشت سبابه ی بابا لبخند زد و لبخندی بر لبانم نشاند. اما دستگاه بعد از سه سوت و سه چشمک عدد 360 را نشان داد. بابا پرسید : چنده؟. من باز یخ کردم و لبانی که تازه خون افتاده بود سفید شد. دستگاه را به طرف بابا گرفتم.
-"خودم دیشب احساس کردم ی چیزیم هست. در بیمارستان انسولین می زدند." مامان فشارش بالا رفت که چرا هنگام ترخیص چیزی به ما نگفتند . به همراه عمه با برگه ی ترخیص از هفت خوان گذشتیم تا به پشت در اتاق عمل رسیدیم. جراح قلب گفت حتما با متخصص داخلی غدد مشورت کنید. به دنبال عمه و پسر عمه چهار ساعت مراکز درمانی را زیر و رو کردیم تا بالاخره در یک درمانگاهی در خیابان ستارخان، یک خانم دکتر فوق تخصص غدد با مهربانی ما را پذیرفت و تزریق انسولین را شروع کردیم . بعد از یکهفته ثبت نتایج و گزارش تلفنی به خانم دکتر، میزان قند خون بابا هم تثبیت شد. روزی دوبار انسولین راس ساعت 7 قبل از صبحانه و قبل از شام 15 واحد انسولین شفاف و 15 واحد انسولین کدر. عضله های آب شده ی پشت بازوی بابا را با دو انگشت گرفتم و سرنگ انسولین را فرو کردم، همانگونه که او گونه های کودکی ام را می گرفت و می کشید. بابا می گوید : "قلبم مثل قوری بند زده شده. خودمم مثل چراغ نفتی که فتیلش داره تموم میشه. پت پت می کنم"
یکماه گذشت. بابا نه تنها خانه ی عمه، بلکه خانه ی هیچ کسی بیشتر از سه روز مهمان نشده بود. خانواده ی عمه سنگ تمام گذاشتند و بار همه ی مشکلات را به دوش کشیدند. دکتر نوروزی بالاخره اجازه داد با هواپیما برگردیم. روز خداحافظی بابا با صدای آرومی خواند: مرا ببوس... مرا ببوس برای آخرین بار...
صدای هق هق عمه اشک بابا را هم درآورد. عمه دستانش را بر گردن برادر حلقه کرد و مکالمه ی وداع حضرت زینب با امام حسین در روز عاشورا را در دستگاه شور خواند
شاه کشوریم قارداش
یار و یاوریم قارداش
زینبون اوین یخما
گتمه حیدریم قارداش
می ترسم ... از فردا می ترسم. از سرنگ انسولین می ترسم. از جواب آزمایش می ترسم. از عمل پروستات می ترسم . از عمل آب مروارید می ترسم.
مرا ببوس ... مرا ببوس برای چندمین بار ... نگو خدانگهدار... نگو خدا نگهدار
پایان
تقدیم به تو که نیستی اما همیشه و همه جا حضورت را حس می کنم .
الهه جعفرپور
زندگی می کند در
گیلان, ایران.
آپریل 3, 2022
دسته بندی: ناصر قلمکاری
83 بازدید
دست بند را گشود.پارچه را از سرم برداشت و از هلی کوپتر معلق دریک متری زمین چمن به بیرون پرتم کرد.هلی کوپتر غرید و از زمین فاصله گرفت.شاید ماهها بود که چمن زرد زمین بازی آب نخورده بود . خیلی جاها خاک نقره ای بی جان نمایان بود.بنرهای تبلیغاتی پاره که به دکل های چراغ های ورزشگاه گیر کرده بودند ، در باد ملایم می رقصیدند. به طرف تنها راه خروخ رفتم .از سالنی تاریک گذشتم به آرامی به سوی دریچه نور قدم برداشتم. اتاقی با شیشه ی شکسته که نور بیرون تنها روشنایی ساختمان بود . نرده ها مانع خروخ بود. دوباره به زمین برگشتم . وارد سکوی تماشاچیها شدم و به سمت درب خروجی دودیدم. قفل و زنجیر بود .نفس نفس زنان پشت میله های ورزشگاه نشستم.دستم به چیزی خورد. لاشه ی پرنه ای خشک شده که فقط پرهایش سالم مانده بود .چندمتر دورتر باز هم گنجشگ مرده بود . از جا برخاستم بیرون ورزشگاه لاشه پرنده، گربه و سگ هم قابل تشخیص بود . حالا معنی حرفهایی را که دیشب شنیده بودم فهمیدم. مرا به شهر متروکی که بخاطر آزمایشهای هسته ای تخلیه شده بود آورده بودند.هر چه تلاش کردم نتوانستم از درآهنی 3 متری خودم را بالا بکشم .مرا اینجا اورده بودند تا با گذشت چند روز در اثر تشعشعات هسته ای همچون جانواران شهر متلاشی شوم . میله ای را در زنجیر فرو کردم تا قفل را بشکنم . ناگهان نیرویی از میله به دستانم وارد شد و مرا به هوا پرت کرد . میله را به سمت در پرت کردم، جرقه ای زد. درهای آهنی ورزشگاه بصورت هوشمند یا کنترل از راه دور برق دار شده بودند. در قفسی به وسعت یک ورزشگاهاسیر شدم .فرقی نمی کند اسارت، جسمت را فشار می دهد و روحت را می آزارد، حتی اگردر زندانی به وسعت یک کشور گرفتار شوی.
درهای آمبولانس ورزشگاه باز بود و سوییچ هم بر روی فرمان جا مانده بود. خوشحال شدم و استارت زدم . با سومین استارت ماشین روشن شد . برای اولین بار خنده ای بر صورتم نقش بست . به راه افتادم .اما وقتی سومین بار که دور حیاط چرخیدم با مشت بر فرمان کوبیدم .نردبانی یافتم کمی بلندتر از خودم .نردبانی دومتری که تا نیمه های دیوار بود. آمبولانس را کنار دیوار کشیدم و نردبان را بر روی سقف آمبولانس بر دیوار تکیه دادم و بالا رفتم . دستانم به لبه دیوار رسید .دیوار پهن بود به راحتی می توانستم شهر را تماشا کنم . اتوبانهای وسیع بدون هیچ جنبده ای و برجهای سر به فلک کشیده تا کیلومترها دیده می شد.آفتاب مستقیم بر سرم می تابیدم .نمی از مسافت دیوار را طی کردم اما هیچ قسمت ارتفاع کم نیافتم . دوباره به حیاط استادیم برگشتم و با دیدن شیلنگ ابیاری ذوق کردم . شیلینگ سنگین بود ولی بالای آمبولانس کشیدم . پیراهنم که خیس شده بود در اوردم و به زحمت سر شلیمگ را بر روی دیوار انداختم و بالا رفتم . بر روی دیوار راه می رفتم و شیلنگ بر دوشم سنگینی می کرد.شیلنگ را به میله ای که تنها زایده ی دیوار بود بستم و به بیرون ورزشگاه انداختم و پایین رفتم . خوش شانس بودم که در نزدیکی زمین میله از دیوار کنده شد و من زمین خوردم . از زندان کوچک وارد زندان بزرگ شدم
ادامه دارد...
مارچ 19, 2022
دسته بندی: مائده مرتضوی
96 بازدید
خانه ای که در آن زندگی کردم
صبح یک روز زمستانی ،دو هفته بعد از انقلاب 57 من در خانه به دنیا آمدم. خانه ی ما سه اتاق داشت. اتاق بزرگ با دو پنچره چوبی بزرگ رو به حیاط که با ست هفت نفره نارنجی قهوه ای مبلیران، مبله شده بود و فقط تعطیلات نوروز باز می شد. اتاق کوچک هم انبار رختخواب بود، معروف به اتاق پشتی با پنجره چوبی کوچک رو به کوچه که تا 14 سالگی فقط با صندلی میتوانستم کوچه را ببینم .این دو اتاق 9 ماه سال بخاطر سرما بسته می شد ، چون تهیه نفت در سالهای جنگ یکی از مشکلات همه مردم آذربایجان بود. ما در تنها اتاق خانه که بخاری روشن می شد می خوابیدیم . حبه ننه تنها قابله شهر در همین اتاق مرا به دنیا آورد. سه سال بعد خواهرم هم در همین اتاق به دنیا آمد. مادر دور تا دور هال، بر روی موکت ها پتو انداخته بود و پشتی چیده بود . تلویزیون ناسیونال سیاه و سفید که چهار تا پایه ی چوبی و دو در چوبی قهوه ای تیره داشت و یک ساعت دیواری و بخاری نفتی ارج تنها وسایل هال بود. شب های زمستان همسایه ها برای شب نشینی می آمدند . خانم ها بافتنی می بافتند و آقایان رامی بازی می کردند. زیرسیگاری کنار قندان جلوی مهمانها وسیله ثابت پذیرایی بود. آن روزها داخل خانه سیگار می کشیدند .سیگار هم سهمیه بندی بود. با دفترچه یک پاکت تیر به همراه اشنو و زر فله ای می دادند. آشپزخانه بزرگ خانه تا نصفه کاشی شده بود . کاشی های زرد لیمویی .فقط یکی از دیوارها رنگ کاشی هایش با کاشی های نانوایی سرکوچه یکی بود. بابا می گفت موقع ساخت خانه ، کاشی تمام شد و کار نصفه ماند .همسایه لطف کرد و تعدادی کاشی داد تا کار تمام شود . آشپزخانه با دریچه ی کوچکی به اتاق بزرگ راه داشت . دریچه ای به اندازه یک سینی که در مهمانیها راه ارتباطی باشد . اما همیشه بسته بود. انتهای آشپزخانه با 11 پله به زیر زمین می رسیدیم. یک یخچال آبی روشن جنرال .یک سماور نفتی، یک اجاق گاز سه شعله رومیزی که به کپسول نارنجی وصل بود، یک آبگرمگن ایستاده نفتی ، یک کمد چوبی و یک کمد فلزی تمام وسایل آشپزخانه بود . مادر دور تا دور سینک ظرفشویی پارچه ای با کش بسته بود تا سطل آشغال و ظرف سیب زمینی پیاز زیر سینک دیده نشود. زمستان و پاییز بخاطر سرما، تابستان و بهار بخاطر قطعی آب، حمام عمومی می رفتیم و تا روزی که شهر گازکشی شود ، حمام بلا استفاده بود.
بابا همیشه دو جعبه نوشابه می خرید و در زیر زمین می گذاشت . زیر زمین دو در داشت . در بزرگ که به حیاط باز می شد و بابا تویوتا کرولای آبی لاجوردی آبادان 11 را پارک می کرد و در دوم انتهای زیر زمین که با 11 پله به آشپزخانه راه داشت . همان پله هایی که اکثر بچه های کوچه یک خاطره ی قل خوردن به پایین دارند. بعدها نرده زدیم که کسی نیافتد. بابا یک جعبه نوشابه مشکی و یک جعبه نوشابه زرد می خرید. فقط بعضی روزها اجازه داشتیم سر سفره نوشابه بخوریم . اماعصرهای تابستان یواشکی نوشابه خوردن حال دیگری داشت. خواهرم روی پله ها می نشست و نگهبانی میداد و من هم با انبردست و سیم چین در نوشابه را باز می کردم .بعضی وقتها که بخاطر استرس و عجله نمیتوانستم در نوشابه را باز کنم با میخ، تشتک نوشابه را سوراخ می کردم. چند جرعه می خوردم، بعد نوبت من بود روی پله ها بنشینم تا خواهرم نوشابه بخورد. لذت بخش ترین و گواراترین نوشابه ی همه ی زندگی ام را اینچنین خوردم. بابا از فروشگاه فرهنگیان دو نایلون بزرگ خوراکی می خرید و مامان بالای کمد میچید و هر روز صبح موقع مدرسه رفتن در کیفمان می گذاشت. بعضی روزها دور از چشم مامان از طبقه های کمد ، بالا می رفتم وکلوچه ای بر می داشتم و در زیرزمین ضیافت کلوچه و نوشابه می گرفتیم . چه روزایی.. چه روزای خوبی داشتیم.خانه ای که من در آن زندگی کردم سرشار از عشق و صفا بود. بابا لباس های عیدمان را اوایل اسفند می خرید تا روز تولدم که همه ی فامیل و همسایه ها می آمدند لباس نو بر تن کنیم. سالها بود که بابا برای خودش لباس نو نمی خرید اما شب چهارشنبه سوری یک زیرپیراهن و جوراب نو می پوشید تا با لباس نو از روی اتش بپرد. بابا می گفت زردی من از تو، سرخی تو از من. من نمی فهمیدم چه می گوید اما تکرار می کردم و می پریدم.
خیلی از روزها اب قطع بود و خیلی از شب ها برق. وقتی زمان پخش سریال برق می رفت .آخر ناراحتی بود . ان روزها سریال ها تکرار نداشتند. عمو پرویز همسایه ی روبرویی مان تلوزیون 21 اینچ توشیبا ی قرمز را با باتری ماشین روشن می کرد و همه بچه های کوچه به ردیف کنار هم می نشستیم و سریال جنگجویان کوهستان می دیدیم. ما در این خانه ها زندگی کردیم . خانه هایی که سفره های افطار برای پذیرایی از همه همسایه ها پهن می شد. ساکنین محله میربابا ،همسایه نبودند یک خانواده بزرگ بودند.
زندگی یعنی خوردن صبحانه ای که پدر نانش را خریده و مادر چایی را روی سماور دم کرده، البته بزرگتر که شدم خرید نان خانه بعهده من شد. زندگی یعنی خوردن ناهار در سفره ای که مادر توی آشپزخانه پهن کرده و منتظرست تا پدر از سر کار برگردد تا غذا را بکشد. زندگی یعنی چرت بعد از ناهار جلوی پنجره ی اتاق کنار گلدانهای شمعدانی، فیکوس و حسن یوسف. خورشید عشقش را سوزن سوزن در پوستت فرو می کند و تو در خواب و بیداری لبخند آرامش و شعف بر لب داری.
آری من در این خانه زندگی کردم. در این خانه عاشق شدم. در این خانه شاعر شدم. روزها می گذردو با خود می اندیشم شاید روز های خوب زندگی به پایان رسیده و جز حسرت گذشته چیزی نمانده است و این بیت صائب تبریزی وصف حالم شده:
لذت نمانده است در آیینه ی حیات از عیش های رفته دلی شاد می کنم
پپسی را سر می کشم. قوطی را با دقت می بینم "در لحظه زندگی کن" قوطی پپسی را میان مشتم له می کنم. آری در لحظه باید زیست. باید عاشق بود و امید داشت.
مارچ 2, 2022
دسته بندی: یک نویسنده یک موضوع و 1 دیگر
105 بازدید
یک نویسنده یک موضوع (مهدی یزدانی خرم)
خون
می چرخم و میگردم و زندگی می بخشم. در این مسیر پر پیچ و خمی که دو و نیم برابر دور کره ی زمین است، همه ی اعضا و جوارح را آب و نان می دهم. پسماندها را هم خودم جمع آوری می کنم. مادر جان عاشق است و نگران. مادر نمی خوابد، لااقل هفتاد بار در دقیقه می تپد و مرا روانه ی این جاده می کند. می چرخم و می گردم.
سعدی می فرماید: " خوردن برای زیستن و ذکر کردن است . تو معتقد که زیستن از بهر خوردن است"
چه میشد اگر کمی کمتر، شکر و روغن اشباع به این خندق بلا می ریختی تا دستگاه هاضمه کمی استراحت کند. کارخانه سه شیفت کار میکند. ای کاش عقل نداشتی و خوردن و آشامیدن غریزی بود تا مادر کمی استراحت می کرد، کلیه و کبد هم به آسایش می رسید. من هم این مسیر سر بالایی تا مغز را نمی آمدم.کاش عقل نداشتی.
چند وقتیست حرکتم سخت شده . مثل جوانی هایم زلال و روان نیستم. مثل آب مربا چسبناک و شیره ای شده ام. مثل عسل کش می آیم و می چسبم به دیوار. مادر هم فشار می آورد که سریع برو و زود برگرد. کاش عقل نداشتی تا نون خامه ای را سه تا سه تا نمی لنباندی. چند وقتیست که دیواره های تونل لک می افتد . مثل لک های آبگوشت روی لباس که با هیچ پودری پاک نمی شود.کاش عقل نداشتی تا وقتی شکمت سیر شد چشمت هم سیر می شد . امروز صبحانه کله پاچه خوردی، دیروز یک قالب کره، فردا هم حتما سرشیر فرد اعلا. چه خوش گفت سعدی شیرازی :" اندرون از طعام خالی دار . تا در او نور معرفت بینی . تهی از حكمتی به علت آن .كه پری از طعام تا بینی"
پس بدان و آگاه باش که خوردن برای زیستن است ،نه زیستن برای خوردن.
جاده ی پر پیچ و خم صد هزار کیلومتری، هر روز تنگ تر و تنگ تر می شود . روز به روز باریکتر و ناهموارتر می شود. لایه لایه چربی روی هم می نشیند و سفت می شود . بار اکسیژن دارم، اما احساس خفگی میکنم . بار زائدِ شکر و روغن را با خود می چرخانم، اما هیچ کس لازم ندارد و تحویل نمی گیرد. مادر چقدر صبور است که در هر سفرِ دور دنیا با روی خوش بدرقه ام میکند که فرزندم برو خدا پشت و پناهت ، همه چشم به راهت هستند. می گویم مادرجان کبد، لب و لوچه اش آویزان است، کیسه صفرا هم که ندارد . نمی تواند همه ی بار مرا خالی کند . امروز و فرداست که از کار بیافتد. مادر تبسمی می کند و با فشار بیشتر تلمبه می کند تا بتوانم از میان صخره های روغنی حرکت کنم.
مادرجان! خسته ام. می خواهم فوران کنم . می خواهم از پهن ترین قسمت جاده ،کشاله ران را بشکافم و خود را آزاد کنم. با چنان سرعتی که این نمک نشناس تا به خودش بجنبد، کارش یکسره شود . فقط کافیست یک پنجم خود را آزاد کنم ،این بی عقلِ همه چیز دان به شوک می رود . یک پنجم دوم که از قفس آزاد شد ،مادر تو هم برای همیشه استراحت می کنی. مادر جان ما فقط به این روش به آرامش می رسیم. مادر عصبانی می شود که کفر نگو فرزند .بلند شو هوا خیلی گرم شده ، گلبولهای سفید را بسیج کن و به مبارزه بفرست. مادر! تو به فکر همه هستی غیر از خودت. چرا مادرها اینقدر مهربانند. ای کاش سر امتحان مقابل معنی کلمه ی ایثار می نوشتم مادر.
می خواهم در آغوشت بگیرم و دور سرت بچرخم . اما تو مرا از خود می رانی. راه باریک صورتت مسدود شده . دیگر نمی توانم بر گونه ات بوسه بزنم. اما باز میخندی و مرا تا دوردستها تا نوک انگشتها می فرستی. مادرجان! سمت چپ صورتت لمس شده .دیگر هیچ اکسیژن و مواد مغذی نمیتوانم به تو برسانم. از میان صدهزار کیلومتر راه و جاده فقط همین چند سانتیمتر باید کامل مسدود می شد؟. وای مادر جان سرعتت دوبرابر شده ، نفس نفس می زنی . سمت چپت که لمس بود ، سمت راستت هم بی حرکت شد . مادر مرا هل بده . دیگر نمیتوانم بچرخم و بگردم . من هم راکد و گیج و سرگردان ماندم.
مادر ایستاد و من هم که از خود اراده ای نداشته و ندارم ، ایستادم. اگر تا شش دقیقه دیگر کسی مادر را احیا نکند مغز هم آسیب می بیند . دلِ خوشی از مغز ندارم. اگر ده دقیقه دیگر کسی نتواند مادر را بیدار کند . مغز نابود می شود و کارش تمام است. اگر بعد از ده دقیقه مادر هم بیدار شد می توانیم با خواهر و برادرانم در سرزمین های دیگری، زندگی جدیدی شروع کنیم. اگر هم نشد، من عزیز دردانه ی مادرم، با او به آرامش ابدی می رسم.
دلِ خوشی از مغز ندارم. مادر هر چه عاشق می شد، او سنگ جلوی پایش می انداخت . آخر عاشقی لیاقت می خواهد. مادر همیشه این شعر را با لبخند به منتقدینش می خواند " ای که از دفتر عقل آیت عشق آموزی ، ترسم این نکته به تحقیق ندانی دانست"
عاشقی پیش کش. همین مغزِ پر توهم همین عقلِ کل، فرمان خونخواری و خونریزی می دهد.
جانور درنده فقط به اندازه ی یک وعده ی غذایی خود و فرزندانش شکار می کند و خون می ریزد . جانور درنده فقط در قلمرو خودش خونخوارست . اما امان از جانور درنده خویی که عقل دارد. در تمام قلمروها فرمان خونریزی و خونخواری می دهد و عطش شهوت و شهرتش هیچگاه سیراب نمی گردد.
نمی دانم چه کسی گفته : "در جهان گرگی یا بره . اگر گرگی میدری .اگر بره ای دریده میشوی" به گمانم پر بیراه نگفته . به قول مهدی اخوان ثالث :" گفت و گو از پاک و ناپاک است. و از سبوی گرم و پر خونی که هر ناپاک یا هر پاک ،دارد اندر پستوی سینه."
آری امید جان چه زیبا گفته ای هر چه هستیم آلوده ایم . " ما به هست آلوده ایم. پست و ناپاکیم ما هستان"
و تنها پاکان، کبوترانی بودند که در خونشان پرپر شدند. " به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین آشیان تنگ."
تاریخ سراسر روایت ایوان مخوف ها ، استالین ها و پوتین هاست. ناپاکانی که در جوی خون کبوتران غوطه ورند. حق دارم از مغز و عقل بیزار باشم. زیرا عقلِ یک ناپاک، اندیشه ی هزاران پاک را ، هزاران سال به اسارت می گیرد، سانسورش می کند، شکنجه اش می کند و در آخر خونش می ریزد.
قطره قطره خون میچکد. رود خون جاری میشود. تالاب خون لخته می بندد. اما هر کسی در گوشه ی امن خود خزیده و نظاره گر است، دعا می کند و دلخوش به اینکه روزی طاغوت هم در خون خود بغلتد. نباید آرام نشست ... تاریخ شهامت و شجاعت جوانانی که خون خود را نثار خاک وطن کردند برای همیشه ثبت کرده است .هشت سال بی منت و بی ادعا، خالص و بی ریا ...
مجری تلوزیون با لباس رزم وقتی با جمله ی " به نام الله پاسدار حرمت خون شهیدان"برنامه را آغاز می کرد، مادر با صلابت و مقتدر می تپید و من سرمت و خرامان حرکت می کنم. خون حرمت دارد کدام خون؟ خون قریب به 200 هزار شهید دفاع مقدس.
نوجوانی که نذر می کند اگر امتحانات نهایی سوم راهنمایی را قبولی خرداد شود سه ماه تابستان به جبهه اعزام شود .تابستان تمام میشود .اما نمی تواند دل بکند از دیار عاشقان. پاهایش عاشقانه بر خاک مجروح و زخم خورده وطن می چسبد و مردانه می ایستد . در سوز و برف زمستان در ارتفاعات قمیش (سلیمانیه عراق) اولین گلوله ی سربی بر دستش می نشیند قطره های قرمز خون بر بوم سفید برف می چکد .تابلوی زندگی نقش می بندد . دومین گلوله سینه اش را می شکافد و خطوط قرمز بر لوح سفید می نویسد: جانم فدای ایران.
خون وقتی خود را رها می کند و بیرون می جهد، می گویند نجس است و هر جا که نشست آنجا هم نجس و ناپاک می شود و تنها با آب است که نجاست تطهیر می شود. مرده را با آب غسل می دهند تا لااقل با جسمی پاکیزه به دیدار خالق هستی روانه شود. اما خدا که پاسدار حرمت خون شهیدان است، همین خون پاک شهید را برای غسلِ دیدار کافی می داند . اینجاست که چشم ها هم خون می بارند برای ثارالله .برای سالار و سید شهیدان تا دل کمی آرام گیرد.
اما من آرام می نشینم ، من سکون و ایستایی را انتخاب می کنم . چه تناقض عجیبی !
ایوان مخوف را خودم کشتم . ایوان که عاشق خون ریزی بود. در سیزده سالگی یکی را دست بسته در قفس سگ ها انداخت و با لذت به تماشای تکه تکه شدنش نشست. ایوان مخوف را بالاخره خودم کشتم . تمام مسیرهای قلب را کامل بستم، همان چند سانتی متر راه باریک را . تاریخ نوشت: سکته قلبی
استالین را خودم کشتم. استالین قحطی وسیعی بنام هولودومر در اوکراین گسترش داد تا کشاورزان و دهقانان را از بین ببرد. او می خواست جلوی جنبش میهن پرستی اوکراینی را بگیرد . این نسل کشی عظیم تاریح بیش از 2 میلیون اوکراینی را کشت . استالین را خودم کشتم. فقط ده دقیقه آرام نشستم و خندیدم. تاریخ نوشت: سکته مغزی
اما پوتین... برای او هم برنامه دارم.
فوریه 12, 2022
دسته بندی: مهسا ملکمرزبان
90 بازدید
(یک نویسنده یک موضوع)
ققنوس
فردا مراسم عقد دختر کوچکمان است .خانم دکتر 25 ساله شده، تو هم 25 ساله بودی که کشتمت. کلمه غیرت بهانه ای بود که نامت را از اعلامیه ترحیم هم حذف کنم . اما دخترانت نه تنها نام تو را ،بلکه عکست با آن نگاه معصوم و مظلوم را بر روی بنرهای تبلیغاتی موسسه ققنوس "خیریه حمایت از بانوان آسیب دیده" در سراسر شهرهای استان نصب کرده اند. بعد از 24 سال به زادگاهت برگشته ام نه بهتر است بگویم قتلگاهت.
شاه حسین بطری آب را بر روی سنگ قبر مه لقا خالی کرد و با دستانی که از سوز سرما قرمز شده سنگ را نوازش کرد. دستانی که در ده سال زندگی مشترک هرگز مه لقا را نوازش نکرد.
کاش زمان به عقب برگردد به آن روز شوم ...
***
مرتضی سراسیمه وارد دفتر گاراژشد و نفس زنان گفت که بی بی کارم دارد و باید سریع به خانه برگردم. نه و نیم صبح بود و تازه یکساعت پیش از خانه بیرون زده بودم . دوتا از رانندگان اتوبوس که صبح رسیده بودند، منتظر بودند که سرویس شب را برایشان باز کنم .یکی از تریلی ها توی گردنه گیر کرده بود و باید تعمیرکار اعزام می کردم وهزاران درد دیگر. گفتم ظهر سری به خانه می زنم. اما مرتضی دم در ایستاده بود و نمی رفت.پرسیدم چرا مدرسه نرفتی گفت:
" بعد از ظهری ام دایی ... بی بی گفته آب دستته بذار زمین و بیا. آخه مه لقا..."
با شنیدن نام مه لقا همچون گرگ هار از صندلی خیز برداشتم و با کف دست به سینه مرتضی کوبیدم. مرتضی خواهرزاده 10 ساله ام میان گل و لای حیاط گاراژ غوطه ور شد. راننده ها و کارگرانی که از دور می خندیدند بیشتر عصبی ام می کردند .به سمتش خم شدم و یقه اش را گرفتم و کمی بلندش کردم و آهسته گفتم:
"چرا نام زنم را جلوی مردای غریبه به زبان آوردی... مگر غیرت نداری." یقه اش را ول کردم ودوباره بر زمین ولو شد . با مشتهای گره کرده و دندانهای به هم فشرده قدم برمی داشتم ومرتضی هم برای اینکه عقب نماند با قدمهای کوتاه می دوید. بی بی توی حیاط راه می رفت و یک دست را بر دست دیگر می کوبید و استغفرلله میگفت. به مرتضی گفتم بیا تو و در را ببند.
بی بی مثل گچ سفید شده بود و دهانش از خشکی کف کرده بود. بالاخره حرف زد:" تو حیاط داشتم از تانکر نفت می کشیدم که در کوچه آروم باز شد و اومد خونه. نمی دونم چشم سفید کی از خونه زده بود بیرون. منو که دید دستپاچه شد. رفت تو اتاق و درو بست. هر چی پرسیدم کجا بودی؟ کی رفتی؟ جواب نداد. گفتم الان شاه حسین می آد حقتو می ذاره کف دستت .موهاش خیس بود و بقچه بغلش. گمونم اول صبح رفته حموم."
پله های جلوی ایوان را دو تا یکی رد کردم . با لگدی در راهرو از دو لنگه وا شد . در نشیمن کسی نبود. داخل اتاق هم پریا و سونیا زیر کرسی خواب بودند .رختخواب سولماز و آیناز هم جمع شده بود.بالاخره پیدایش کردم. مه لقا توی آشپزخانه جلوی اجاق گاز ایستاده بود و گریه می کرد. چوب کبریتی که به گوگرد جعبه می کشید بخاطر لرزش دستان نحیفش روشن نمی شد . چاقو را از جیبم بیرون آوردم و فریاد زدم:" کدوم گوری بودی؟"
از اجاق فاصله گرفت، چند قدم به عقب رفت و به دیوار چسبید. نگاه مضطربش، التماس می کرد. به آرامی گفت "رفته بودم حموم"
"پتیاره! اول صبح کی میره حموم ؟... اونم تنها... اینقد بی صاحاب شدی"
می لرزید و می گریست: "غلط کردم ببخشید."
"زنیکه جنده رفتی با توله ی اصغر دلاک لاس بزنی . اول سر تو رو می برم. بعد پدر و پسر رو تو خزینه خفه می کنم ."
موهای خیسش را در دستانم پیچیدم، کشیدم و کوبیدم به در
"حموم می خوایی بری چرا مخفی میری؟ چرا با مادرم نرفتی؟ چرا منتظر نشدی دخترا از مدرسه بیان با اونا بری؟"
دیگر گریه نمی کرد. جلوی در آشپزخانه بلند شد و ایستاد. انگار همه ی ترس و اضطرابش به مبارزه و خشم تبدیل شده بود. بی بی جلوی در ورودی ایستاده بود و مرتضی هم دامنش را محکم گرفته و آرام گریه می کرد.
مه لقا فریاد کشید: "من مادر دختراتم خجالت بکش. تف به شرف نداشته ات . بجای مدرسه رفتن نشوندنم پای سفره عقد... ده ساله زندانیه خونه ی توام ... مادرت هم شده زندان بانم. از هر چی بگذرم از تهمت و افترایی که بهم زدید نمیگذرم. تو و مادرت رو سپردم به خدا."
مه لقا به سمت حیاط دوید. بی بی هم خود را به پشت در حیاط رساند تا مانع فرار مه لقا شود . اما مه لقا وسط حیاط ایستاد. من بالای ایوان دسته ی چاقو را می فشردم . صدای گریه ی دختر ها لرزه بر تنم می انداخت. به مرتضی گفتم نگذار دخترها بیرون بیایند. پریا سه ساله و سونیا یکساله بود.
مه لقا لبخندی زد و با دو دست یقه ی پیراهنش را درید و پهلوی کبودش را نشان داد: "بخاطر اینها نمی تونم با کسی حموم برم. سولماز 9 سالشه، آیناز 7 سالشه . دخترا بزرگ شدن وقتی زخم های تنمو می بینن به هم می ریزن . اینا یادگار غیرت و مردونگی تویه... بی شرف"
با تمسخر خندیدم:" خب با مادرم می رفتی"
"نیش زبان مادرت دلمو آتیش می زنه. وقتی زخم ها را می بینه کیف می کنه، ذوق می کنه، میگه حقته... زن باید مطیع شوهرش باشه"
اشک از چشمان مه لقا سرازیر بود : " رفتم حموم که کثافت و پلیدی تجاوز دیشب تو رو لااقل از جسمم پاک کنم. دو روز دیگه ماه رمضان میاد، می خواستم از فردا برم پیشواز."
بطرف تانکر نفت رفت و پیت نفت کنار تانکر را که بی بی پر کرده بود به زحمت بلند کرد و بر روی سرش ریخت.
"ده سال به روح و جانم تجاوز کردی. سال اول دبیرستان بودم که درس و کتاب شد حسرت زندگی ام . دخترها فقط شبهایی که نیستی و سرویس میروی با آرامش می خوابند. ده سال کلفت تو و مادرت و مهمانهای هر روزت بودم. همه را به جان خریدم، اما تهمت بی عفتی را نمی توانم تحمل کنم."
از روی تانکر کبریت را برداشت. دستانش نمی لرزید.
"من می روم از دست تو و مادرت به آسایش می رسم .فقط دخترها را شکنجه نده."
سرش را به آسمان بلند کرد:" خدایا دخترانم را به تو می سپارم"
دستانش نمی لرزید. مه لقا کبریت را کشید و یک آن در آتش غوطه ور شد. چاقو از دستم افتاد. هر چه کردم پاهایم توان جنبیدن نداشت. هر چه کردم صدایم در گلو خفه شد . مه لقا میان شعله های آتش می رقصید . بی بی یا زینب گفت و غش کرد . مه لقا چرخید و نشست و مچاله شد . کوچک و کوچکتر شد و بر زمین افتاد . مرتضی جیغ زد و به کوچه گریخت. همه ی مردم شهر داخل حیاط و کوچه بودند. خبر خودکشی مه لقا نقل محفل همه شده شد. بدی شهر کوچک همینه .همه آشنا و فامیل اند . تمام مردم شهر و آبادیهای هم جوار مرا قاتل می دانستند. اما از نظر قانون من صاحب عزا بودم .از دخترها فرار می کردم . حرفهای عجیب و متفاوت مه لقا کابوس روز و شبم شده بود . تصمیم گرفتم به شهر مهاجرت کنم شاید گم شدن میان جمعیت مرا از نگاههای معنادار همشهریها و هم ولایتی ها برهاند.
دخترها را به پدر و مادر مه لقا سپردم. ماشین ها و گاراژ را فروختم و به کمک برادر بزرگ مه لقا که در شهر زندگی می کرد، خانه ای خریدم و از او خواستم که پدر و مادرش را به همراه یادگاران مه لقا به شهر بیاورد . شاید دوری از آبادی کوچک کمی آرامشان کند . سپردم که بی بی و فامیل های من حق ندارند دخترها را ببینند. تریلی 18 چرخی خریدم و شدم راننده ترانزیت .از شهر و استان که هیچ ، میخواستم از ایران هم دور باشم.
می ترسیدم دخترها را در آغوش بگیرم از وقتی مه لقا اوج گرفت و پرواز کرد، احساس می کردم نجس و ناپاکم . نمی خواستم یادگاران معصومش را با دستان پلیدم نوازش کنم.
***
شاه حسین کنار مزار مه لقا می گریست.
پاشو مه لقا ...منم گریه می کنم .دیگه گریه کردن برای مرد عار نیست. فقط یک فرصت کوتاه می خواهم تا قبل روشن شدن کبریت ،تو را در آغوش بگیرم. آغوشی نه از روی هوس و شهوت. آغوشی از عشق و محبت که هرگز نتوانستم با تو قسمت کنم. می خواهم تو را در آغوش بگیرم و از این آبادی کوچک فرار کنیم. از جهل و خرافه دور شویم .
در روستای بلغاری ( جنوب بلغارستان) دختر و پسر، پیرو جوان در کنار هم، آتش بزرگی برپا می کنند و دور آن می رقصند تا زمانیکه آتش بسوزد و خاکستر شود. سپش با پاهایی که در چشمه سنت کنستانتین شسته اند، وارد آتش می شوند واز آن عبور می کنند. اینجا هیچ زنی ناموس هیچ مردی نیست. اینجا زن و مرد ،هم سر، هم راه ،هم رازند. اما تو تنت را شستی و خود آتش گرفتی و رفتی. دو سال به یاد تو من هم از این آتش گذشتم ولی آتش تو مرا از درون سوزانده . تو ققنوس شدی و رفتی ،اما از خاکستر تو 4 فرشته اوج گرفتند. به وصیتت عمل کردم، هیچ اثری در تربیت دختران نداشتم. شبانه روز کار کردم و همه ی درآمد تریلی ها را به حساب پدرت ریختم.
در رومانی اسکناسی با عکس زن چاپ کردند. اسمش سخته فراموش می کنم. اما بهش ژاندارک رومانی می گویند . آیناز وکیل شده. شوهرش هم وکیله . آیناز مدیر موسسه ققنوسه. فکرشو بکن شاه حسین قاتل که تو اعلامیه ، کنار عکس گل، بجای اسمت نوشت دوشیزه ، الان وارد هر جای استان که میشه عکس و اسمتو رو در و دیوار می بینه.
اگه یک زن خارجی بره مجارستان و ازدواج کنه میشه شهروند و بهش اقامت می دن ذلیل بشه شاه حسین که حسرت رفتن به خونه برادرت توی شهر هم به دلت موند.
فقط یک فرصت کوتاه... فقط فرصت کوتاه می خواهم که تو را از آتش برهانم... فقط همین
دوست داشتن 3- سپتامبر 2, 2022
دوست داشتن 4- سپتامبر 5, 2022