این منه در من ، نقابی شاد و خوشحال ، ولی از درون نهفته در غم. در عبور از کوچه پس کوچه های به هم گر...نمایش بیشتراین منه در من ، نقابی شاد و خوشحال ، ولی از درون نهفته در غم. در عبور از کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی این شهر خیس و باران زده ، به میدان اصلی شهر میرسم ، زمان سوار بر عقربه های ساعت گرد شهرداری ، تیک تاک کنان به پیش میروند، و من نیز بی مقصد شهر را مرور میکنم، عاقبت به سنگ قبری سیاه می رسم و یک گام جلوتر از رد پایم می ایستم ، عکس بی روح پدربر سنگ گرانیتی ، جیک جیک گنجشکهای نشسته بروی شاخه ، گلدان شکسته ، ریشه ی تشنه ی شمعدانی های پژمرده، خلق شعله ی لرزان شمع ، رقص شعله در گذر یک نسیم ، درد دلهای پسرانه ای پشت سکوتم پنهان ، صدای خنده ی کودکانه هایم در یاد، مرور ناخواسته ی خاطراتی رفته بر باد، مردمانی سیاه پوش و عزادار ، صدای قران و تلاوت ایات ، تعارف خیرات، حلو و خرمای سیاه پوش ، عبور لنگ لنگان پیرمردی گدا همراه با فحش هایی زیر لب ، ظهور یکباره ی پیرمردی قران خوان و هجوم جوانی سیگار به لب و ژولیده با دبه ی ابی سوراخ ، و یک جاروب حصیری با دسته ی جوراب ، حضور پیرزن متکدی از پشت سر ، ازدحام و فرار سکوت و جر خوردن یک خلوت ، هجوم عطر شیرین گلاب به عطر تند مشهد ، رقابت شدید برای کسب رزق و روزی هلال در قبرستان ، فاتحه های سرپایی و دستهای نیاز برقرار ، شستشوی سنگ قبر غریبه ی کناری به اشتباه توسط جوان دود الوده ، و درخواست انعام آن هم اجباری و زور ، چهره ی غم گرفته ی دخترک گل فروش با همان روسری رنگ پریده و همیشگی ، شهادت شاخه گل گلایل بر سنگ سیاه گرانیت ، به جرم بودن تنها گل بی خار ، عاقبت فرجامش قبرستان است این گل ، در عوض خانه ها همگی پر از کاکتوس های خشن ، خیابان های شهر و رژه ی جوانان خوش پوش و فشن ، ...... ورود لشکر ابرهای سیاه به اسمان شهر ، خیمه ی سنگین ابری سیاه و لجباز ، سکوت معنادار اسمان ، مرور تصویر عبور لنگ لنگان پیرمرد خمیده با عصا و پوست موزی افتاده زیر پا در بین راه ، صدای جیغ ترمز مآشینی مست و شتابزده و ضربه ی اخر سر من به اسفالت ، تجمع و ازدحام ، صدای اژیر امبولانس و همراهی من با پرستاران ،تا به درمانگاه و بخش اورژانس ، پرستار میگوید ، جوان بود ، حیف شد، فوت شده ، راننده ناباورانه میگوید ؛ بیمه.... بیمه ندارم..... من تکیه به دیوار اورژانس غرق در تفکر و گیج از شباهت متوفی و مرحوم با خودم ، نمیدانم چرا احساس سبکی و رهایی دارم ، گویی هزاران صخره از شانه هایم کاسته شده ، ایستاده ام و در کمال حیرت پدر را میبینم ، با دهانی باز میپرسم ، مگه تو نمرده بودی پدر؟ پدر لبخندی بر لب ، سبک بال و آسوده خاطر پر گشود و سمت برکه ی نور رفت.... سمت نور باید رفت بازگشت همه بسوی اوست.... #شهروزبراری #شین_براری #بداهه یادی کنیم از قلم های شکسته و آثاری که شاهکار قرن میشدند اگر چاپ میشدند ولی..... زخم های بیرحم تیغ تیز سانسور و ممیزی کتاب که بر پیکر هر حرف صریح و رک و نگرش متفاوتی نشست و هیچکس ندید و هیچکس نخواند . .... بد دردی هست . بد زخمی هست . برایش مرهمی نیست که نیست ...
دربارهی من
این منه در من ، نقابی شاد و خوشحال ، ولی از درون نهفته در غم. در عبور از کوچه پس کوچه های به هم گر...نمایش بیشتر
دوستان
4
دوست داشتن
اشخاص
کتاب
سرگرمی
آموزشی
اشخاص
سرگرمی
اشخاص
سایر
3
دوست داشتن
اشخاص
سرگرمی
کتابخوانی
انجام پروژه
کتابخوانی
تخصصی
کتابخوانی
غمگینم
از حس مادران چشم انتظار ، از چرخش ایام و قمار زندگی و بخت. مادرانی که هفت شب و روز سراپا اضطرابند و دست به دعا سوی خدا.
بلاتکلیف در سیاهی رخت عزا و یا عازم سالن ملاقات چه تلخ .
نگ...نمایش بیشتر
شهروز براری
بداهه نویسی در سر کار به وقت چای بعد نهار . در ورق های نخست از مهر سال یک به فصل خزان .
_ تصویر اسارت در زمینه از قرار ، سرگردان در تقارن یاخط قرینه از بهار . سگ نگهبان چشم انتظار فرصت و فرار
-
دوست داشتن
- سپتامبر 26, 2022
پیشگفتار :
چیدمان واژگانیم شعر نیست ، نظم نیست ، نثر و یا جنس سپید و نو نیست . بلکه بداهه های درون تاکسی ست که از تجارب زیستی و مشاهدات شخصی ام سرچشمه میگیرد.
درون مایه اش همان نقل ضرب المثل است که گفته اند : آش_نخورده_دهان_سوخته . تعبیری از تر و خشک با هم سوختن . شبیه به ناکرده گناه محکوم و به جبر زمانه سوختن .
و طرح داستان آن از چاله به چاه ست . ماجرایش نیز آشناست . برگرفته از شرح حال و احوال ماست . #شین_براری
توصیف مکان و زمان و شخصیت ها
شهر میسوزد در انتقام و انزجار . شب میدوزد بر دامن سیاهش آشوب و صدای مهیب انفجار . دود ، صدای هرزه ی اگزوز موتور های آمده از حاشیه های سمت کوه . سر داده اند هر سمت و سوی هی شعار
. ولی دخترک قصه ی ما نوجوان و معصوم حسنات وی بیشمار . بی خبر از شور و آشوب و شرایط بی ثبات . او محو مجلس خواستگاری آبجی خانم .
آبجی خانم هم گرد و توپول ، روسری گل باقالی. روزگارش تاریک و سیاه . دریغ از جرعه ی نور . آبجی خانم پیردختر گر نباشد لااقل نرشیده است . پنج دهه از زادروز و تولدش گشته دور .
اینبار بلطف قفل شکن و دعانویس و رمال خوب، بختش باز گشته و تابیده نور .
محض ورود خواستگار ، عالمی ویران شد بر سر دخترک بی امان .
خواستگار یک پایش لب گور است و دیگری آمده بهر تجدید فراش . دخترک تنفر دارد از این دار و دسته و قماش . میگوید تاکنون سه همسر داشته ، چندین دختر و پسر و فرزند کاشته . نوه هایش همه بالغند ، هرکدام جایی عجیبی شاغلند . یکی مرده شور خانه و دیگری قبر کن . آن یکی دیگر ولی قرآن خوان دم گور . یکی شان سیگار به لب و فاتحه خوان . از جملگی در امر مرگ و میر و کفن و دفن هستند در کسب و کار . عمری انتظار برای چنین وصلتی خنده دار است کمی هم گریه دار .
طفلکی دخترک وامانده بخندد یا بگرید به ماجرا .
فکر افتاده بیابد راه چاره را . دخترک قصه اول از همه لب گشود در مجلس نزد پیر خواستگار . که چرا اینچنین است و میلرزد چهار ستون قامتش و بندری میرقصد و یا سایلنت گذاشته و ویبره دارد این دستان و آرنج و شانه اش ؟ پرسیدش با غضب و تشر که چرا گل گلایل آوردی ؟ مگر آمده ای قبرستان . ....
به هر ترتیب ، تا بدینجا چنین شد شرح ماجرا
که شهر در آشوب و اغتشاش
اهل منزل سرگرم پذیرایی از خواستگار
دخترک قصه نیز هفت سال سواد و ۱۴ سال عمر دارد و کلی آرزو ، اما خوشحالی اش بهر خوشبختی و گشایش در یافتن خواستگار برای آبجی خانم ، تبدیل گشته به انجماد .
در ظاهر و نمای آشکار که این شب در خانه شان برپا شده سور و سات یک وصلت خیر و نیک بعد عمری آزگار .
بیرون منزل سوی خیابان ، درگیری و شورش و ماموران میدهند جولان .
درون منزل همگی مجلسی و شیک . خواستگاری پیدا شده بهر آبجی خانم بعد فراغ نوغان .
انهم عجب خواستگاری . سالخورده و خمیده یک پایش لب گور . آمده از روستا و نوک قله ی کوه ، در هزار فرسنگی از ولایتی غریب و دور . انسوی شهر کوچک و باصفای نور . جایی در حوالی برکه ی گمنام هور .
چشمانش کمی ضعیف است و اما میگوید در عوض گوشهایش قوی .
دکل برقی را کنده اند در معبر شهر در این زمان ، برق رفته و تاریک گشته و تاسیان.
دخترک کورمال کورمال رفته است ، شمع و چراغی آورده است . کبریت اکنون کجاست . در سیاهه سالن و فضای درون ، شعله ی آتش سیگار خواستگار میکند طلوع .
ای دل غافل ، سیگار هم که میکشد ، دخترک اما پاسخ به سوال خویش میدهد، شانه بالا انداخته و میگوید خب چه فرقی میکند!... همه جور ایراد دارد و عیب . ظهور کرده از عالم غیب .
انقدر کمسو و تار گشته فضای خانه شان که خواستگار هر بار میگیرد به اشتباه دامن یار . یکبار سوی عمه خانم میبرد دست به دعا ، به خیالش که آبجی خانم گشته با وی همکلام .
میپرسد با بی شرمی در خفا و آرام و آهسته از دوشیزگی و شرح حال ناموسی از روبرو
بیخبر که سؤالش را از عمه پیر پرسیده و برده آبرو
اما با رهنمود دخترک نوجوان میگردد از سو تفاهم در امان .
انگاه باز بلطف عینک کم نور و تصویر سرد و سیاه میگرداند زاویه ی نگاهش را جابه جا .
به خیالش که چشمان عروس گشته تابه تا . اما او اشتباه گرفته باز و گشته مرتکب خطا .
زیرا مادر آبجی خانم گردیده به صحبت های خواستگار در خطاب .
پیرمرد دست به عصا ، چای را میکشد هورت قبل غذا . انگاه میگوید ؛
خب آبجی خانم ، از قدیم گقتن دود از کونده بلند میشه . منظورم چیزه. یعنی کُندِه هست .
دود از کنده بلند میشه و آتش از جوان .
من کنده هستم شما هم که هستی ماشالله خیلی جوان .
خب نبین کوتاه مونده قامت و قدم. من جوانی ها هیکلی داشتم .... (میگردد دور تا دورش در تاریکی برای یافتن ذکر مثال )
انگاه میگوید؛
اندازه ی یه ...... اندازه ی این دکور و میز تلویزیون .
دخترک نوجوان زیرکانه میخندد و میگوید در گوشی به
خواستگار که آقای خواستگار باز گرفتی اشتباه . ذکر مثالت هم شده در حکم خطا ، دادی خودت را دیگر به فنا. اینی که نشانش دادی میز تلویزیون نیست که، این آبجی خانم هستش و . یکمی توپول هست و وسواس .
خواستگار داشته از نزدیک و دور ، همه شون هم اهل کسب و کار و خیلی جوان . همه میدونند هنر ابجی خانم هستش اشکار و عیان ، از هر انگشتش میچکد یک هنر و دارد دستی در کمال . . اقای خمیده ی خواستگار نما ، ، شما چشمات ضعیف نیست ، بلکه شدی عین روشن دل یا که تعبیری از همون واژه ی کور . نکند مستی و خراب . هنوز فرق ابجی خانم رو با میز تلویزیون را نمیدهی تشخیص . لابد هسنی خیلی هم خسیس . نه ما بهت دختر نمیدهیم پیر مرد مریض و عزیز .
در همین هنگام عمه خانم از سر شرمندگی لب گزید و پشت دستش زد گفتش خاک عالم . بلا به دور . این چه حرفیه دخترک چشم سفید و فضول . ، ببند دهانت را ، برو آشپزخانه برس به فریاد قل قل دیگ غذا . آخرش تو یکی این مجلس را میکنی ختم به عزا . ببند دهانت و بگیر صدا . زیر برنج را کمی کم و سرش نیز بزار یک دمکن. چندتایی دیگر بیار و همه جا روشن از نور شعله شمع کن .
مادر وسط شد در کلام . تشر زد و گفت به دخترک ؛
پاشو قندون رو پر قند کن ، این پیش دستی ها رو از جلوی خواستگار جمع کن . یکمی کمک کنی بد نیست ، این کمر لعنتی ات رو دو لا و راست و خم کنی بد نیست . آب جوش اومد چای دم بزار . نکنه نمک به غذا اضاف کنی !... فشار خون خواستگار رو زیاد کنی ، مجلس جشن و تبدیل به غم و اشک و آه و عذاب کنی . نبینم دوباره با کارهات بخت آبجی خانم رو کور کنی ، یا که با ندونم کاری ، بازم دسته گلی به آب کنی . پاشو برو .
عمه خانم خاتمه داد و گفت؛
دخترجون اصلا اگه بری از جلوی چشام و شر رو کم کنی بد نیست .
سپس روی به جمع درون مجلس گفت با لبخند و عشوه و ریا ؛
البته واسه آبجی خانم خواستگار کم نیست . در کل جای بچه ها توی این جمع نیست .
سپس به دخترک گفت : ساکت ، خفه ، هیس ....
دخترک نوجوان نگاهی به زمین ، نظری به سوراخ جوراب ، به ریتم کج روسری ، به عطر مشهد و بوی گلاب خواستگار . به روبان سیاهه کنج دسته ي گل که مانده از مجلس قبر به یادگار . ، به ساعت گرد دیواری به زمان ، به ابروی پیوسته ی آبجی خانم و کمان ، خلاصه به دور تا دور مجلس نظری انداخت و چشم غره ای کشید و رفت سمت خلوت خانه .
با خودش گفت ولش کن ، گور پدر هر خواستگار پیر و بیگانه .
ضلع سکوت ماجرا . پستوی سرد و نمور آشپزخانه . دخترک با خودش قر قر زنان خورده میگرفت به خواستگار پیر که چرا نیست جوان . چرا شام آمده به قصد خواستگاری ، هیچ نداره مال دنیا با خاطرات همسران قبلی و چندین نوه و نتیجه آمده خواستگاری . بهتر بود که میشدند برایش فکر خانه ی قبر و مراسم خاکسپاری . این صد و بیست سالش شده ، اسقاط گشته ، سرخور بودنش اثبات گشته . بیچاره طفلکی آبجی خانم . ، همه را برق گرفته ، او را چراغ نفتی .
لحظه ها آرام سمت یک حادثه سوق میگرفت و از حس آشپزی به آرامی شور و شوق که گرفت ، نمکدان را برای طعم بی نمک غذا ،چاره کرد . با این کارش همه را بیچاره کرد . زیرا.....
دخترک دست و پاچلفتی نبود ، ولی بد بیاری براش امری همیشگی و عادی بود . جای دسته گل آب دادن ، اینک گلستانی بر آب داد . مراسم خواستگاری را بر باد داد . هرچه رشته بود پنبه کرده بود هرچه نباید را او یکجا کرده بود .
قصد کمک داشت و نیت خیر . ولی حاصل شده بودش هر چه به غیر خیر . .
در کمینگاه حادثه و کُنش
او نمکدان را بی سبب سوی ظرف خورشت گرفته بود و بیخبر که سرش باز بود و بدبیاری مسیرش در تقدیر وی کماکان ترانه ساز بود .
ناگهان هرچه نمک بود درون دیگ و کباب غاز بود . یک لیوان برای خالی کردن نمک در خورشت و آب بود . تمام زحمت ها و امیدها و ارزوهای ازدواج ابجی خانم یک عان نقش یر آب بود .
واکنش
لیوان شناور درون دیگ و خورشت چه بسیار داغ بود . تنها راه نجات از این مصیبت در نظرش ، پنجره ی سمت باغ بود . او پابه فرار سوی خانه ی مادربزرگ دیگرش ، در گریزی بی وقفه و همراه اندوه غصه و آه بود لعنت میفرستاد بر شانس و اقبال و بخت وارونه و بد . از خودش میپرسید که این چه کاری بود که مرتکب شدی ، این چه کمک و محبت در نزد خواهر و یار بود . بی شک خواستگار پریده ، بلکه فشار خونش زده بالا از جبر ان کیسه نمکی که در خورشتی کم آب بود . چنین اشتباهاتی در روزگار کمیاب بود . دخترک از روی بند رخت حیاط در ته باغ ، شال سفیدی به غنیمت برداشت . روی شانه های کوچکش کوه بزرگی از غم داشت . زیر لب اقرار میکرد و خود را سرزنش ، هر قدم در خیابان تکرار میکرد میگفت با خویشتن خویش ؛
کار من بود ، من نمکدان رو انداختم توی خورشت . من شورش کردم ، همش تقصیر من بود ، توی صد تا بدبختی . فقط همین یکیش کم بود .
چشمانش خیس اشک و بغض در گلو و گونه هایش رد سور خوردن اشک و نم بود .
دخترک سوی خانه ی مادربزرگ دیگرش شده روانه . ان هم بیخبر و پای پیاده و شبانه .
و اما سوی دیگر ماجرا ، و شرح حال شهر و توصیف فاجعه ها....
کنش اصلی و حادثه در نقطه اوج
در شب هنگام و حین عبور دخترک و گذر از فاصله ها ، شهر بستر یک آشوب است و دخترک بیخبر از رابطه ها . چشمان نگران شهروندان به خیابان و شکسته شدن پنجره ها . شعار هایی از انزجار در هنجره ها .
فریادی بر میخیزد و خنجری در دل سیاه و ساکت شب . شعارهای نیمه کاره . جر میدهد سیر پیوسته ی زمان را رگبار گلوله بی امان . گم گشته در شلوغی های شهر خیس یک مشت روزمرگی ها در تعطیلی اجباری مغازه ها .
عطر ماه مهر می آید از پیش رو . تن داغ و خونین شهریور را غسل نمیدهد هیچ آبی در این مکان بهر حفظ آبرو .
دخترک از کنار بیمارستان بزرگ شهر میکند گذر . تصادفی می افتد به انسو نگاهش و میکند نظر .
پر شده بوی اتفاق و حادثه ای عجیب و پر خطر . بیمارستان پورسینا پر شده از ناله و زجه و فریاد .
فریاد و وزش باد و باز هوار و ببداد وای بر من ، ننگ بر او ، سنگ بر سر شخص بی گناه دیگری . پنجره ای باز و گاز های اشک آلود . گریه های بی سبب . بی پیاز و بی نیاز به حتی یک دلیل . میچکد اشک اشک خون از دل و دیده ی مردمان این زمان .
شرح مکان
کیوسک های تلفن کارتی و همگانی به رنگ سبز ، همان وارثان اتاقک های زرد قدیم و سکه های پنج زاری و کج ،
از ایستادن و سکوت و سکون خسته اند
به یکباره کرده کودتا ، یک به یک پایه سوا و از پیوستگی های کابل و سیم و مخابرات گشته رها ، از سایه ی درختان حاشیه خیابان میشوند جدا . توسط مردمان معترض کشان کشان می آیند تا به وسط معبر خیابان و میبندد مسیر عبور هر خودرو و تشدید میکنند ترافیک و بروز جدید یک مشکل
دخترک قصه ی ما ، در مرور اشتباه و سقوط تلخ نمکدان در غذا . گشته دچار وجدان درد و عذاب . .
حین گذر از کنار پیاده رو ، بی حاشیه و بی اعتنا به آتش و بوی دود . در مکان غلط و زمانی پر کلک .
کاش میماند در مراسم خاستگاری تا آخرش . نهایتن یک فسق مفصل کتک میخورد از مادرش .
خب زود خوب میشد جای کبودی ها و اثرش در تن و کالبد در پایان ماه مهر و بلکه آبان آخرش. .
اما اکنون وای بر بد بیاری . دخترک نجیب و با وقار ،
گویی نمی شنود هیچ فریاد و شعار .
میگذرد از بین تظاهر کنندگان مودبانه .
باد میوزد ولی شالی سفید بر سرش ، معصوم و بیگناه سمت خانه ی مادربزرگش گشته روانه . لعنت بر این شانس بد و بی فروغ . به این زمانه و کذب و دروغ .
به مرور ، توجهش جلب شد به ازدهام و تجمع شلوغ .
متعجب از وضع و اوضاع خیابان و حال و هوای شهر ، خیره به شعله های خشم و سطل های مشتعل و رقص نور و آتش های شبانه . پیش میرود در خلاف مسیر دیگران .
او سوی مقصد میرود بی وقفه در آن زمان .
. قدمهای پیوسته و نظاره گر دیگران . عبور همگان شتابزده و گریزان از پلیس و آژان
دخترک بی خبر از روبرو . غریب با چرخش بخت و قمار زندگی و بازیهای پر کلک آسمان و کارت های شانس پوچ در زیر و رو .
مردانی سیاه پوش پشت نقاب ، باتوم های رفع نیاز . با توجیهات کلیشه ای ، مامور و معذور ، فکر جبران مافات بهر جیره های رایگان و پنهان و نهان .
خوبیت ندارد دست خالی بازگردد سوی یگان . قربانی اول ، بی گناه رهگذر آخر .
دخترک ناکرده گنه و بی گناه ، بی ربط با اختلال شهر و شرح طغیان و اصل ماجرا . او در اضطراب طعم غذای مجلس خواستگاری و نمکدان افتاده در خورشت ، نگران فشار خون خواستگار دم مرگ و پیر و قوم و کیش خویش . نادم از نمک ریختن در غذا ، نیست در وادی سیاست و بگیر و ببند و حکم و قضاء . در عالم دیگری غرق است ، جایی در حدود اطراف اتمسفر و فضای احساس و افکار درون .
ای کاش نمی آمد از خانه برون .
نه میداند مهسا که بوده و نه مرتکب شده اشتباه . و نه اینکه اشراف به وضع اجتماع .
اما هجوم آورده به احساس درونش التهاب و اضطراب . استرس هایش را بر سر دسته گلی گذاشته که لحظاتی قبل به آب داده . طعم شوری که به غذا و کباب غاز داده . با خود درگیر است و وجدان درد در دلش ، از شرمندگی کرده مجلس را رها و نمکدان را درون دیگ کرده ولش . چه معصومانه میسوزد بهر بخت شوم آبجی خانم دلش .
اطرافش میدوند و سوی خلاف میدهند هولش .
شال خود را دو دستی گرفته و متعجب از آشوب و شرح خیابان مسدود و خودروهای نیم سوخته .
دخترک به صف سربازان نگاهش چشم دوخته .
خود به اختیار خویش میرود در جهت وقوع یک اشتباه . چشمانش میسوزند بی دلیل و اشک ها بی اختیار سر ریز از فرط گاز اشک آور و اسپری های طعم فلفلی و کچاپ و بلکه پیاز و جعفری . او حس نکرده هیچ که تهدید ها گردیده در حکم خطری . خب نمیداند وصف آشوب و اغتشاش و شورش . در عوض فکر آبروریزی از طعم غذای شام و شورش .
به خودش که می آید باتوم ها همراه لگد و کتک و توسری ، از سرش می افتد بی اختیار شال و روسری . در ون ارشاد ، مورد اتهام . محکوم ابدی در اوج بی خبری .
در بازپرسی و سوالات و جواب ، خود اقرار کرده که عامل اصلی ماجرا بوده و باعث و بانی مشکلات آن شب و اینکه او تنها دلیل طعم شور بوده . شورش را در آورده . ولی نمکدان را که نه ... او حتی نمیداند معنای اتهامی همچون اغتشاش و شورش را .
ولی میدهد جواب که :
غیر عمد گند زده ولی میپذیرد خطای خویش و نادم است و نمیخواسته اینگونه کند شورش . (منظور طعم شوری غذای خواستگاری)
او میگردد محکوم و متهم اول اغتشاش دریغ از توجه به بار مفهومی واژه ها .
چه نمکدان در غذا ، چه خشونت و اغتشاش ماموران از قضا ، چه اعتراض صلح آمیز و حق طلبی در این فضا ، توفیقی ندارد در دستگاه سزا .
از سر تدبیر و راه فرار از پرسش ها و پاسخ و جواب به دوستان همزبان در فتا ، خدمتتان عارضم مصلحت حکم کرده تا بگویم پیشاپیش :
این وضعیت در سرزمینی دور دست حاکم است . بی ربط با این دیار و مردمان عاشقش .
#مهساامینی #شین_براری #تروخشک_باهم_سوختن
پایان
پیوست :
بداهه و درون تاکسی نوشته شد ، بی ویرایش و یلخی بود . اگر بد بود بزارید سر اینکه نگارنده اش در چیدمان واژگان نابلد و سوادش کم بود . ارادتمند هم وطن های میهن پرست . #شینبراری #مهساامینی #داستان_کوتاه_مهساامینی #داستان_تظاهرات
1 نفر دوست داشت
خب ابتدا درود و عرض ادب و احترام خدمت اهالی خوب و پر مهر محیط همبودگاه .
در دنیای نویسندگی و فن نویسندگی خلاق با تکنیک ها و عناصر بسیاری مواجه هستیم . همانند یا که انواع شخصیت ها :
همچنین:
گاهی از جانب اهل قلم میشنوم که مدعی هستن داستان کوتاه نیازی به پیرنگ نداره و یا حجم کمش قابلیت اجرای عناصر پیرنگ رو نگارنده میگیره . ولی به اعتقاد بنده روش هایی خلاقانه وجود داره تا بشه لااقل از برخی عناصر پیرنگ و تکنیک ها درون سیر داستان کوتاه بهره گرفت . خب مثلا برخی تکنیک ها مانند تعلیق در ابتدای داستان . مانند عنصر فلش بک و فلش فوروارد مانند عنصر معرفی زمان و مکان ، مثل نقطه ی اوج ، کنش ، واکنش ، و فرجام از قبیل این موارد هستند . البته واجب است فن " پرداخت و پردازش شخصیت " ها را در هر سبک از داستان کوتاه و بلند و رمان انجام داد ، برایشان تکه کلام های مختص با سن و سال و خصوصیات سازگار با زیست بوم جغرافیایی شان را لحاظ نمود . اینکه هر شخصیت نسبت به ماجرای اصلی داستان و نقطه ی کنش و اوج چه دیدگاهی دارد چه تضاد منافع و چه منافعی دارد . چه اهداف و احساسی نسبت به جریان اصلی دارد ، نسبت به شخصیت اصلی چه رویکرد و ذهنیتی دارد . و امثالهم.... را انجام داد . و ....
خب داستان بداهه زیر رو میخونیم و بعد به تکنیک های ساده و آماتور و راحت سطح مقدماتی درونش اشاره میکنم . خیلی ساده و راحته . البته هنوز نمیدونم چه داستان ساده ای بنویسم برای ذکر مثال . ولی خب یکجوری سرهم میاریم و بعد درک مبحث راحت تر میشه برای نوقلم های عرصه نویسندگی .
اسمش رو نمیدونم چه باید گذاشت ولی ابتدا می نویسم و انتهای کار شاید یه اسمی مناسب براش پیدا کنم . یک نکته دیگر هم هست که بستگی به داستان و ماجراش و طرح داستان داره ولی میتونم به اینشکل خلاصه بگم که همیشه در شرح و توصیف مکان و فضای حادثه ی اصلی و نقطه ی کنش و یا اوج به
توجه ویژه ای داشته باشید.
(در اینجا بزودی اسم داستان تایپ میشود)
توصیف و شرح مکان و زمان
تقویم و گذر ایام به خط قرینه ی زمستان در پانزدهم بهمن ماه رسیده . ارتفاعات کوه های غرب گیلان سفید پوش شده ، خرس به روستا حمله کرده و یک گوساله رو برده . شب ها صدای زوزه ی گرگ در کوهستان میپیچه .
اکنون خورشید سمت غروب غم انگیز جمعه پیش میرود و دخترک نوجوان با قلبی عاشق پیشه و شکسته ، گریان و آزرده حال بالای صخره ی بزرگ ایستاده و در اندیشه پریدن به ته دره ی ناباوری هاست. او دلش نه آنکه از دست بی وفایی یار شکسته بلکه بیشتر دلش از داغ دست این روزگار بد و مردمان ناسازگارش خون شده . او منتظر حادثه ی مرگ است . ولی آنقدر بی حوصله و ناامید شده که خودش به پیشواز مرگ آمده. در چهارده سالگی و گذر از اولین معاشرت و رابطه ی عاطفی آنهم از نوع مجازی ، آنچنان غم و غصه ی یتیمی اش بر شانه هایش سنگینی میکند که جایی برای تحمل کردن زخم های دیگر نیافته گویی دلبستگی اش یک بهانه است برای انکه قید دنیا را بزند. کلاف سردرگم شکست عشقی به دورش پیچیده و به یکباره دل از تمام بود و نبودش کنده و تا یک قدمی خودکشی آمده . زیر پاهایش تا بی نهایت صخره است و تردید . اندوه و مه او را در آغوش کشیده ، اما....
مسیر طولانی صعود تا ارتفاع قله و گریه های طی مسیر و سنگ هایی که بی هدف سمت ته دره پرت کرده از بار اندوهش کاسته . کمی تسکین یافته
دیگر
او همچین انگیزه ی مصمم و عزم بالایی برای پریدن ته دره ندارد یا شایدم ر این لحظات احساس میکند اکنون وقتش نیست . گویی غروب جمعه و حس دلگیرش در ترکیب با افسردگی هایش او را تا به قله کوه آورده بوده . و دیگر آن اراده چند ساعت پیش را در خود نمیبیند. او حتی نمیداند دقیقا چه مشکلی دارد . گویی بلاتکلیف تر از این حرفاست . شاید داشتن یک دوست خوب و یا راهنماگر و شاید شانه های پر مهر مادر می توانست مشکل گشا باشد ...
صدای سگ ها از دور بگوش میرسد گویی سگشان پیرمرد را خبر کرده و او را برای نجات دخترک بسمت نوک صخره در قله ی کوهستان راهنمایی میکند . پیرمرد با قدم های ناخوش و مریض لنگ لنگان بلطف چوب دستی اش از مسیر سربالایی پیشروی میکند. پیرمرد مهربان و دل نگران از دور فریادهایی میزند که توآم با درماندگی و خواهش است . بغض راه گلویش را بسته و اشک صورتش را غسل داده . زیر بغل کتابی قطور دارد و هر چند قدم آنرا این دست به آن دست میکند و همزمان عصایش را به دست دیگرش میسپارد . گاه از نفس می افتد و نفسی میگیرد و بوسه ای بر کتب زده و چند صلوات میدهد. خودش هم نمیداند چرا در چنین وقت تنگ و لحظه ی حساسی ، همراهش قرآن را آورده . شاید تصور کرده که می تواند اینگونه دخترک را از خودکشی منصرف کند . شاید میخواهد قسمش دهد . شاید میخواهد معجزه ای رخ دهد . هرچه هست او دست به دامن خدا و پیغمبر شده شاید هم از سر اعتقادات و یا ممکن است از سر درماندگی باشد . پیرمرد عاقبت به نزدیکی صخره میرسد ، نفسش بشماره افتاده و برای حرف زدن عجله دارد و نمیداند کدام یک را در اولویت قرار دهد . جای آنکه نفسی بکشد یکپارچه حرف میزند ولی صحبت هایش نامفهوم و پیچیده در بغض و ناله است . آخرش به هق هق می افتد . سگ پیوسته پارس میکند و پر واضح است که حتی او نیز از وخامت اوضاع باخبر است . پیرمرد میگوید؛
کاش پاهام میشکست و نمی اومدم شهر و پیدات نمیکردم . آخه تو که هرچی گفتی برات مهیا کردم دخترجون . غیر این هست؟ مگه هر سازی زدی برات نرقصی بچه جون؟.. مگه بخاطر طویله رو خراب نکردم و مشت کریم بنا رو نیاوردم تا خونه رو بزرگ کنه ! مگه بخاطر گاو کلاش ملاشی (سیاه سفید) خودم رو نفروختم به یدالله کنس و با پولش مبلمان نخریدم برات!.. مگه بعد عمری بخاطرت لباس محلی خودمو با کت شلوار شهری عوض نکردم. مگه برات اجاق گاز فر دار نخریدم !... دیگه اون یکی .. چی بود اسمش ؟.. ماکروقر یا ماکروفر نخریدم برات !.. گفتی اینترپت و اینترنت میخوای رفتم مخابرات برات وای وای (وایفا) خریدم . گفتی بسته میخوای رفتم پرسجو کردم نه بقالی داشت نه الافی ، رفتم مسجد روستا و آخرش یه بنده خدایی گیر آوردم و اومد بسته برات خرید و حجم گیگی بابات (گیگابایت) خرید . گفتی تلفن همراه جدید انگور (اندروید) گفتم باشه ، چشم ، قاز و شلخت (مرغ و اردک) خودمو فروختم و برات خریدم . وای که قلبم درد اومد . نفسم تنگ اومد . آخه چطور دلت مباد من پیرمرد رو اذیت کنی دخترجون . مادرت یه عمر دق داد منو ، آخرشم که جوانمرگ شد و از زندگی خیری ندید . تو موندی یادگارش، تو هم که داری منو دقمرگ میکنی . تازه اینا که چیزی نیست ، حتی همه رو برات نقد خریدم . تا نسیه نباشه . و بعد مرگم بدهکار مردم نباشی . ازت خواستم مثل دختر مشت کریم چادر سر کن . بیا مسجد دو رکعت نماز بخون . گفتی نمیام . گفتم پیراهن پسرونه نپوش نرو توی روستا ، برامون حرف در میارن . به گوشهات فرو نرفت که نرفت . بهت گفتم کمتر صورتت رو نقاشی کن و سرخ آب سفید آب بمال . بهت بر خورد . بهت گفتم ماه رمضون اومده ، کله ی سحر لااقل پاشو برق آشپزخونه رو روشن کن تا برامون حرف در نیارن . باز به گوش و سرت فرو نرفت که نرفت . خب خسته ام کردی . بخدا اگر بپری پایین خودم می کشمت . وای خدایا به دادم برس . من پیرمرد دیگه خول شدم از دست این بچه . خداوندا داد هوار ای بیداد . پس کجایی خدا . این چه بلایی هست که سر من میاری . این چه تقدیری نحس و بدیومنی بود که قسمت من کردی دخترجون به این کتاب مقدس قسم میدم تو رو تا از شر شیطون بیای بیای پایین و بیشتر از این آبروی منو نبری . الان تمام آبادی فهمیدن ، دیکه نمیتونم سرم رو بالا بگیرم . بیا و بیشتر از این با شرافت من پیرمرد بازی نکن . بگو که پشیمونی و یک قدم بیا سمت من . ممکنه یهو بیفتی آخه ذلیل مرده . بیا اینور ، بیا بریم خونه . بریم تو شام درست کن با هم کوفت می کنیم و فردا همه چیز یادمون میره . درست میگم نه ! مگه نه؟.. د
دخترک با حرکت سر و دهان بسته میگید نوچ . یعنی نه .
پیرمرد بر سر خود میکوبد و میگوید؛
یگه پس چه مرگته؟..
دخترک با بغض میگوید:
تو نمیتونی بفهمی و ورک کنی . من شکست عاشقی خوردم . نه!... ببخشید ، یعنی شکست عقشی شدم . الان هم دیس لاو هستم . الکی اصرار تکن . تنهام بزار . میخوام بپرم پایین
پیرمرد با دستپاچگی گفت ؛
کی دلت رو شکونده به من بگو بخدا بخدا.... بخدا اگر زورم برسه خفه اش میکنم با همین دستام .... خب آخه میدونی چیه؟.. ممکنه نتونم خفه اش کنم ولی شاید راضی اش کنم که بیاد ازت خواستگاری کنه . خوبه؟ راضی شدی؟.. البته راستش خودمم نمیدونم چجوری . راه و روشش رو نمیدونم ، والا دیگه هیچی نمیدونم .، دیگه حتی خودمم توی آیینه نمیشناسم. تت به هر کاری دادم از دست تو . این یکی هم روش . جهنم ضرر . تو بیا اینور ، لبه صخره خطرناکه
دخترک میپرسد ؛
چطوری میخوای راضی اش کنی؟ اون که اهل این طرفا نیست . اون خیلی معروفه . اصلا عمرا راضی نمیشه که بیاد خواستگاری من . بعدشم اون که مثل شماها نیست . حتی مثل منم نیست . اون عضو گروه بی تی اس کره ای هست راهش دوره .
پیرمرد با درماندگی میگوید؛
تو بیا اینور . بعد یه فکری میکنم . تو بیا اینور. کاریت نباشه . خودم خلاصه یه غلطی میکنم تا تو رو خوشحال کنم . خب آخه میدونی چیه ؟..
سپس با لحن بغض آلود میگوید:
خب آخه میدونی چیه ؟... من آفتاب لب بوم هستم . یه پام اینور و یکیش توی قبره . آخه بچه جون من تو رو آوردم تا بعد مرگم وارث و مالک این آلونک باشی ، تا خودت بکاری، خودت برداشت کنی خودت پرورش بدی و دستت توی جیب خودت باشه و از سر بی پولی و سختی روزگار ناچار نشی به اولین خواستگارت بله بگی . تا بتونی سر فرصت با میل خودت ازدواج کنی . تو هنوز خیلی بچه ای . نفهمی . یعنی نه!... منظورم این هست که نمی فهمی . نه اینکه نفهم باشی . تو یه پارچه خانومی ، جواهری . بهت قول میدم بهترین خواستگار برات میاد . یکم زوده ولی . باید بزاری یکم بزرگ بشی . آخه میدونی چیه؟.. چیز خوب دیر عمل میاد . یعنی خواستگار خوب به این راحتی ها درب خونه هرکی رو نمیزنه . بنظرت بد میگم ؟ نه! مگه نه!...
دخترک نگاهی به شال حریر خود انداخت که چون پرچمی در وزش باد کوهلی و سرکش در آسمان موج برداشته و میرقصد . دخترک در غباری از مه محو شده و گویی ابرها به نوک قله ی کوه رسیده اند و دخترک را در آغوش کشیده باشند . پیرمرد نگران است که دخترک پایش سور بخورد و درون دره سقوط کند . و پیوسته التماس میکند تا او را به سمت خودش بیاورد و عاقبت......
مکث .
فلش بک flash back in time line pilot
یکسال قل ...
پیرمرد با قدم های مریض و تن پوشی محلی و بومی بقچه ای پر از پول را زیر بغل زد و سوار مینی بوس شد .
لبخندی شیرین بر چهره دارد و هجم اشتیاقش بیشتر از آنی ست که بتواند پنهانش کند . لحظاتی نگذشته که به دختر دانشجوی صندلی کناری میگوید؛
دخترجان داری میری مکتب خونه ؟
دخترک لبخندی زد و مودبانه جواب داد ؛ دانشجو هستم . ترم تموم شده و دارم برمیگردم خونه .
پیرمرد با حالتی متعجب پرسید ؛
وااا... الان که زمان سر صبح هست . مگه شیفت شبانه درس میخونی دختر؟ چرا اینقدر زود تعطیل تون کردن ؟.. خب حالا این حرفا رو ولش کن . من امروز خیلی خوشحالم . خب میدونی چیه آخه؟... بزار این آدرس رو نشونت بدم . ببین چی نوشته روی این کاغذ؟
دخترک نگاهی کرد و خواند ؛
نوشته کلانشهر رشت _ پرورشگاه و خانه شبانه روزی دخترانه ی شایگان . خیابان فرهنگ روبروی هنرکده سروش
پیرمرد گفت : خب میدونی چیه آخه ؟... من دارم میرم نوه ام رو پس بگیرم. خیلی خوشحالم .
دخترک دانشجو پرسید ؛ بسلامتی . چند سالشه؟ کلاس چنده؟
پیرمرد کمی خیره به نقطه ای نامعلوم بفکر فرو رفت و گفت :
خب میدونی چیه آخه؟ من حتی نمیدونم پسره یا دختره . خب میدونی چیه آخه ؟.. من تازه فهمیدم . هرچی باشه توفیقی نداره . فقط سالم باشه . ولی گمون کنم پسره . نه مگه نه؟... خودت الان خوندی که نوشته بود خیلی با فرهنگه و اسمش هم سروش هست آقا سروش . نه! مگه نه؟...
دخترک دانشجو گفت؛ خب من از کجا بدونم . ولی روی آدرس نوشته خانه شبانه روزی دخترانه . نگفته پسرانه که!... بعدشم نوشته خیابان فرهنگ ، روبروی هنرکده سروش .
پیرمرد مجدد کمی بفکر فرو رفت و گفت؛ خب میدونی چیه آخه!؟... به گمانم سروش اسم پسرانه باشه . نه مگه نه؟ ...
دخترک: نه. نوشته روبروی هنرکده سروش .
پیرمرد : خب پس هنرمنده !... باریکلا بهش . مادرشم هنر داشت . خدا بیامرز هر صبح کله سحر میرفت شیر گاو سفید مانقولی رو توی طویله بدوشه که میزد زیر آواز . ۰ چهچه میزد که بیا و بشنو . آخ که چه زمانی بود . آخ که دلم آتش گرفت...
پیرمرد اشکهایش چکید و آب بینی اش براه افتاد . با گوشه ی بقچه آب بینی اش را گرفت و گفت؛
خب آخه میدونی چیه ؟... همیشه من سرش قرقر میزدم و بهش گیر میدادم . و آخرشم سر شانزده سالگی با یه پسر شهری گذاشت و فرار کرد و بعد نمیدونم چی سرشون اومد . انگار همون اولین سال زندگیشون تصادف کردن . هی....
بغض راه گلویش را میبندد. و خودش را جم و جور میکند و میگوید؛
حالا کجا هست ؟ خیلی دوره ؟
دخترک دانشجو ؛ کجا رو میگی ؟
پیرمرد با لحن روستایی و مهربانش میگوید؛
همین جایی که گفتی توی آدرس نوشته . خونه ی آقای سروش فرنگی . مگه اینو ننوشته بود؟ نه! مگه نه؟. خب آخه میدونی چیه؟ من تنهام و خب بایستی یه میراثدار باشه تا چراغ آلونک منو روشن نگه داره . نه مگه نه؟...
برگشت به زمان حال استمراری
فلش فوروارد در پیرنگ (پیلوت)
مه غلیظی فضا را پوشانده و برای لحظه ای سر دخترک گیج میرود و یک گام به عقب می آید و شال او درون دره می افتد . دخترک سمت پدربزرگش می آید و ....
ولی.....
فرجام
تیتر هفته نامه محلی در قسمت حوادث ؛
پدربزرگ نوه اش را بخاطر آنگه قصد خودکشی داشت آنقدر تنبیه کرد که جانش را گرفت .
پایان
پیرنگ چیه؟
پیرنگ یعنی سیر وقایع براساس روابط (عاملیت )علیت و معلول ، و توالی زمانی اونها .
پیرنگ شامل چه چیزهایه؟
خب همه میدونیم و همه جا هم تاکید شده که نوشتن پیرنگ یا پلات pilot مهم ترین شرط اولیه نوشتن یک داستانه .
. حال باید دید که این پیرنگ چه بخشهایی داره و هر بخش شامل کدام موارد داستانی میشه .
(پیشاپیش اشاره کنم که این توضیحات در سایت های آموزشی نیز بشکلی کامل تر موجوده و با جستجوی ساده به منایع و مرجع اصلی و کامل تر خواهید رسید )
بخش اول (شرح دادن): نقطهی شروع داستان که کشمکش، شخصیت و زمینه را معرفی میکنه
کشمکش:
مشخص کنید که کشمکش داستان از چه نوع هستش :
کشمکش فرد با فردی دیگر، کشمکش فرد با محیط یا جامعه، کشمکش فرد با خودش.
مثل : کشمکش پیرمرد با دخترک . و دخترک با احساساتش
شخصیت:
شخصیت خودتون رو نتخاب کنید و از ویژگیهای متناسب با اون شخصیت اطلاع کسب کنید .
پیرمرد روستایی و کم سواد و اعتقادات قوی به کلام خدا و حمل قرآن در آن شرایط حساس . ( خب عقلانی تر بود طناب با خودش میبرد)
شخصیت دخترک و اصرار به تغییرات و گذار از سبک روستانشینی و دامداری و کشاورزی به مدرنیته و تغییرات حاصل در منزل پدربزرگ .
دخترک و بلاتکلیفی و سردرگمی در خواسته هایش . و جلب توجه در روستا و گرایش به موسیقی و سبک زندگی کره ای و نرفتن به مسجد .
و....
زمینه:
شامل فضا و مکان و جزئیات دیگر داستان میشه . شما به عنوان نویسنده باید بدونید که ماجرای داستان کجا و در چه زمانی قراره اتفاق بیفته .
مثال:
روستا و جو حاکم بر آن. و اصرار به روشن ماندن روشنایی لامپ آشپزخانه در سحرگاه ماه رمضان به منظور حفظ آبرو نزد همسایه ها.
صخره بلند قله ی کوه کوهستان و هجوم مه و ابرها و لغزنده بودن مسیر
همراه بودن سگ و خصوصیات سگ که برای نجات دخترک ، پیرمرد را آورده بود .
مسیر سربالایی و سخت و نفس های بی رمق پیرمرد . و کمبود اکسیژن در ارتفاع
ارتفاع و سرگیجه دخترک
مینی بوس سوی شهر و دخترک دانشجوی صندلی بغلی .
بخش دوم (کنشهای بالابرنده): در این قسمت، شخصیت شما بسته به مشکل پیش آمده، یا خواستهی مورد نظرش، دست به اقداماتی میزند. این عملها پیشبرنده یا زمینهساز باقی ماجراها هستند.
چیزهایی که در این بخش نیاز داریم:
رخدادهای قبل از نقطهی اوج:
کدام موانع یا وقایع قراره قبل از نقطهی اوج، پیش پای شخصیت قرار بگیره یا براش رخ بده
شخصیت تلاش کرده اما نتیجه نگرفته:
شخصیت با کنشهای مختلف سعی میکنه از پس موانع و اتفاقات بربیاید اما موفق نمیشه . .
مثل تلاش دخترک برای آوردن شهر و مدرنیته در قلب روستا و منزل مسکونی اش . تلاش برای اتصال به فضای مجازی و ارتباط به بی تی اس . و....
بخش سوم (نقطهی اوج): اتفاقی که در این نقطه میافتد، باعث تغییر همه چیز میشود.
بزرگترین کنش و قویترین تعلیق:
در این نقطه به خاطر رویارویی قدرت شخصیت و قدرت مسئله/ فرد/ اتفاق، تعلیق به اوج خود میرسد و خواننده هنوز نمیداند که شخصیت موفق میشود یا شکست میخورد ، نجات میابد یا میمیرد. د. شخصیت در اینجا باید اصلیترین کارش را انجام بده . این کنش و عمل ممکنه . کاملاً غیرقابل پیشبینی باشد و مخاطب را غافلگیر کند.
مثال:
- تعلیق زمانی رخ داد که فلش بک خورد و به گذشته برگشت . چون معلوم نشد اون لحظه خاص دخترک خودش رو پرت کرد ته دره یا افتاد و یا اینکه فقط شال از سرش افتاده و یا شاید منصرف شد و سمت دامنه امن صخره و پیرمرد برگشت .
تعلیق یعنی بلاتکلیف و تشنه نگه داشتن مخاطب برای خواندن باقی ماجرا
سپس غافلگیری رو در فرجام داریم . چون با اینکه دخترک منصرف شد و نپرید ته دره و پدربزرگ به خونه رفت ولی عاقبت از شدت تنبیه های پدربزرگ فوت کردش
صبح جدیدی پشت پنجره رسیده و باران میبارد بر روزگارم . هرچه باشد از تابش بی امان خورشید در شهریور ماه بهتر است . شهر من زیر ابرها بنا گشته . گویی در بی مهری ها رها گشته ، خب شهر باران های نقره ای ، منظور همان کلانشهرِ رشتِ . از پنجره به بیرون میکنم نگاه . چشمانم گیر میکند در پیچک و اقاقی و یاس در لابه لا . آنسوی دیوار فاصله ها ، جایی درون کوچه ی رابطه ها ، پسرک خردسال به پا کرده کفش هایش را تا به تا .
همچنان رفتگر با محبت محله جاروی بلندی در دست ، قدم به قدم پیش میرود و میخراشد سطح خیس و خسته را .
بقالی پیرمرد باصفا ، همچنان بسته است و این یک معمای جدید است با کمی تفکر و تعجب و پرسشی از جنس واژه ی 'چرا'
این سکوت نگران کننده است .
من هر صبح یک فنجان اندوه و یک خروار مرور خاطرات را جای صبحانه مصرف میکنم . البته یک جرعه ترانه نیز اجباری ست . ولی وای بر آن ترانه که عاشقانه باشد . آنگاه بهترین بهانه باشد تا به یار و یاد خاطرات پل بزنم . منظور از یار ، دوست دختر و دوست پسر و عشق زمینی و انسان ها نیست . یار می تواند یک فصل باشد ، فصلی شکل بهار . حتی میتواند این فصل یک استعاره از نام یک غریبه آشنا باشد . خب به نظرم اگر بجای اسم بهاره ، از واژه ی بهار بهره ببرم کسی نخواهد پی برد که منظورم چیست . آری همین کار را میکنم . و 'ه' آخر را حذف میکنم .
نوای ساز و آواز و زمزمه های دل تنگ ؛
بهار یبار ببار آروم . بهار ببار رویِ سرم . تویی تاج سرم . بهار مدتی ازت بی خبرم . تو که نیستی من از کی دل ببرم . از تقدیر سختت یا که مسیر کج بختت باخبرم . من بی تقصیرم ولی بی تاثیر نه . هنوز خاطراتت با عشق جویده میشن و توی فکرتم ولی اسیرت نه. اعتراف ساده ، من بی تو رها از دردسرم . تو که نباشی کسی نمیکنه دست بسرم . . طرح خودم رو کشیدم روی بوم زندگی و رد پای پر فراز نشیب تو توی این نقش و نگار خودنمایی میکنه . نه پاک شدنیه و نه انکار کردنی . فقط حضورت در قدیم توی روزگارم چنان پر رنگ بود که اقرار میشه کرد ولی برای ادامه حضورت اصرار نه . عاشقت بودم که نقش اول سکانس برتر زندگیم رو به تو سپردم . و واقعا فاجعه آفریدم . چون در قامت ایفای چنین نقشی نبودی . و خب... شایدم بودی . چون تو بی آنکه بدونی دقیق نقش خودت رو صحیح بازی کردی و رفتی . اولش دل بردی ، و به عرش بردی و سپس دل کندی و بی خبر رفتی و سقوط رو رقم زدی . سکوت تنها صدای بین مون شد در لحظه ای که از کنار هم رد میشدیم در خیابانی که سالها پیش به هم رسیده بودیم. چه غریبه بودیم . و تو چه سرد بودی و غم انگیز . مطمئن بودم که روحت رو جایی جا گذاشتی توی زندگی ، وگرنه نگاهت میبایست منو میگرفت. ولی عمق چشمات غم بود ، اندوه و غصه ای که تا ابد ادامه داشت . کنار مادرت بودی ، مادری که یک ناظم بالفطره بود و چقدر ازش میترسیدم و حساب میبردم در نوجوانی تا سالهای راهنمایی ، دبیرستان ، هنرستان و پشت کنکور و دانشگاه ....
اما الان چه معصوم و آروم نشون میداد . دیگه اون ابهت و اخم همیشگی همراهش نبود .
لحظه ای مکث . وایستا . وایستا .
فصل بهار مگه مادر هم داره؟ شاید بهتر باشه اون جمله رو حذف کنم . تا کسی شک نکنه .
خب ترانه تموم شد . و لحظاتی در فکر بهار حروم شد .
صبح جدید رسید و باز اول از همه به افکارم هجومی ناباورانه آوردی بهار . خسته ام کردی . این سالهای یک دهه و نیم از جدایی ، لحظه ای و روزی از من جدا نبوده خاطرت . خسته شدم . دست از سرم بردار ای خاطرات لعنتی . تمام تار و پود وجودم رو از عشق به تو و چشمات بافتن انگار . ولی به چه قیمتی؟.. من هر روز تصمیم میگیرم که احساسم رو سرکوب کنم و فکر و یادت رو بریزم دور . ولی نمیشه . یکی هست کنج دلم ، کسی که نیمه ای از وجودم. و نیمه ی پنهانم شده . روح درون هنوز بهونه ات رو میگیره . بی تو دیکه همین روزها میمیره . باید از فکرت بیام بیرون .
باید از این اتاق و نمای پشت پنجره خارج شم . شاید حواس روح بهانه گیرم رو پرت روزمرگی ها کنم . شاید بارون بند بیاد و آفتاب سردی بنابه و کور نور امیدی در یأس و ناامیدی های دلم روشن کنه .
از خانه خارج میشوم و افکار خودم وارد
ما همگان اسیر تکراریم . عقربه های ساعت گرد دیواری اسیر تکرارند . و بی وقفه تیک تاک کنان میچرخند، زمین با تمام وسعتش اسیر چرخش است چخ به دور خودش و چه به دور خورشید . فصل ها و برگها و تقویم چهارفصل دیواری همگی اسیر تکرارند . و ما برای تقویم یک عدد به آن اضافه میکنیم و باورمان شده که این تقویم با قبلی فرق دارد . درحالی که هنوز زمین در همان مدار میچرخد . روزها و شب ها و ...... ما همگی در تکراریم . و گاه خودمان نیز به تکرار و تکرار و تکرار عادت میکنیم . وابسته و اسیر تکرار میشویم. معتاد تکرار میشویم.
روزنویسی #شهروزبراری_صیقلانی #روزنوشت #روزنویسی
از خانه که خارج میشوم تمامی تاروپود وجود و حواسم به عالم افکار و دنیای روح درونم وارد میشود. نجوای بیصدایی زمزمه کنان با دلم سخن میگوید . گویی کودک درونم از اینکه از خانه خارج شده ام و قدم به کوچه پس کوچه های به هم گره خورده ی این شهر گذاشته ام خوشحال است . به گمانم واژه ی " کودک درون" برای شرح و وصف حال 'روح درونم ' خوب باشد . او ساکن کنج خلوت و شکسته ی 'دلم' است . خب بی شک از منشایی غیر جسمانی سرچشمه گرفته و بلطف حق تعالی بر پیکر زمینی ام دمیده شده . او با تمام خوبی هایی که دارد ولی متاسفانه گاهی لجباز میشود. پای نداشته اش را میکند درون یک کفش و بر رسیدن و بدست آوردن چیزی اصرار می ورزد . این چیز می تواند هر چیزی باشد . چیزهای بسیاری وجود دارد که دل بهانه اش را بگیرد . کافی ست مدتی او را به گشت و گذار در خیابان های به هم گره خورده ی شهر نیاورم . تا افسرده شود . بی تعارف و صریح بگویم که او موجبات بسیاری از مشکلاتم بوده . از دلبستگی ها از وابستگی ها از عواطف و روحیات و .....
خب طفلکی تمام طول مسیر زندگی همراهم بوده و ضلع سوم دل مأوا گزیده و دریچه ای به عالم دنیوی و صحنه ي یکتای هنرمندی ما آدمک ها دارد . خب لابد از همان دریچه نیز به روزگار مینگرد. دریچه ای که مسیرش از کنج دل آغاز و به چشمانم ختم میشود. از نگاهم جان گرفته و به عالم ماورایی روحانی و بوعد دیگر بر میتابد . نمیدانم این شهر خیس و باران زده چه جذابیتی دارد که اینچنین روحم را اسیرش کرده . هیچ تکلیفم با نیمه ی پنهانم یعنی 'روح' خودم روشن نیست . البته وقتی که باران باشد و روزگار من خیس ، تکلیف خیلی چیزها روشن نیست . حتی تکلیفم با رنگ چشمان این کالبد امانی و نسیه ام هم روشن نیست . هربار یک سازی میزند . به گمانم کنترل رنگ چشمانم نیز در اختیار خودم نیست . این روزها کنترل خیلی چیزها دست خودم نیست . مثلا کنترل معاشرت های کاری و اداری . هربار کسی بی دلیل با من گرم میگیرد و ابراز لطف و محبت میکند سریع صدایی خاموش در دلم میپرسد ؛
چرا یهو اینقدر با محبت شده باهات ؟ نکنه یه درخواستی داره و یا میخواد ازت پول قرض بگیره !...
خب من که اهل پیش داوری و قضاوت نیستم ، پس سکوت میکنم تا گذر زمان تکلیف مرا روشن کند . و هربار نیز احساسم به من درست گفته است . زیرا هیچ سلامی این روزها بی طمع نیست .
چی؟ من نگفتم که آدمهای این زمانه گرگ هستند ، بلکه خب .... شاید عده ای در اطرافم این چنین باشند . اطراف شما چطور؟
این روزها همگان معتاد و وابسته شده اند ، شما چطور؟ ...
منظور از معتاد ، وابستگی به هر چیزی میتواند باشد . زن همسایه همیشه فیلم های هندی نگاه میکند آن هم زبان اصلی . به گمانم تاکنون باید زبان هندی را یاد گرفته باشد . پسرش هر غروب در کافه ی زیر آپارتمان قهوه ی اسپرسو دوبل مینوشد. و جمعه ها که کافه بسته است پشت در کافه بیقرار و بر آشفته است . چند قدمی بالاتر و نبش کوچه بغال محله همواره مشغول پر کردن برگه های نظرسنجی فوتبال است . و همیشه هم مدعی میشود که فقط بخاطر یک گل در مسابقه صد میلیون جایزه از چنگش پریده . خب برنج فروش سالخورده و ثروتمند بی دلیل با قفل گاوصندوق درگیر است . و کرکره اش را پنج قفل بزرگ میزند . خب ولی خانم حسنی سبزی فروش محله همواره مشغول حل کردن جدول هایی است که درون روزنامه های فله ای یافته . آخرش میز سبزی ها را درون همان جدول میگذارد . کوچه ی بن بست و قدیمی هنوز خاکی مانده ، نوه ی حاج آقا بزرگ همواره سرکوچه تکیه به تیرچراغ زده و چیزی در آستینش دارد . البته گاهی هم از لای جرز آجرهای قدیمی گرمابه چیزهایی در می آورد و به مشتریانش میدهد. خب هرچه باشد ناسلامتی او زمانی دانشجوی پزشکی بوده ، خب بماند که این روزها ساقی محله شده . تا وارد هایپر مارکت میشوی کنترل تلویزیون دست فروشنده است و کانال را عوض میکند و میرود روی صدا و سیمای خودمان . ما نیز هیچ کدام از اهالی محله تاکنون نفهمیده ایم و متوجه نشده ایم که مشغول تماشای چه شبکه ی ماهواره ای بوده . (بجان اموات)
مرد لات و سبیل کلفت و بیکار محله همواره نخود دستش است و نخود میخورد یا اینکه تکه نان بزرگی را ریز ریز میکند و برای کفتر ها میریزد روی شانه ی دیوار .
خب ما همگان اسیر تکراریم . تکرار عادت ها . ما هریک بطریقی وابسته ایم. کسی به شهر خودش وابسته است ، دیگری به یکی از اطرافیانش ، دیگری عاشق پیشه است و کسی دیگر دغدغه ی غذا دادن به گربه های محله تمام شبانه روزش را معطوف خودش کرده و هر بیست قدم یک ظرف کوچک و غذای گربه درونش بچشم میخورد . این میان نیز من معتاد به نوشتن هستم . ' نوشتن' تنها مُسَکِن و آرام کننده ای که مرا تسکین میدهد. در نگارش و ابراز صحیح حرفهایم عاجزم ، زیرا نویسنده ی خوبی نیستم . ولی میدانم که مرا تحمل میکنید . میدانم که سرتان را درد می آورم ولی هیچ نمی گویید و اعتراضی نمیکنید. پس شما اعضای خوب محیط همبودگاه را سپاس
اولین نفری باش که میپسندی
الهام وظیفه نظام
زن.
زندگی می کند در
خراسان, ایران.
1 نفر دوست داشت
#شهروزبراری #داستان_کوتاه
برشی از داستان بلند سال بعید .
داستان بلندی که هرگز مجوز چاپ نگرفت و در از ممیزی رد نشد .
آنچه در پیش از این گذشت :
غبار وهم آلود و مبهمی بروی کره ی سنگی نشسته ، جوی سراسر خوف انگیز و خطرناک بر روزگار حاکم است . اندک افراد جان بدر برده در قالب قبیله های کوچک و پراکنده بسر میبرند. منابع غذایی محدود و یا کاملا از بین رفته . جنگ بر سر زنده ماندن است و هیچ اجتماع و تمدن پیشرفته ای باقی نمانده . زندگی به روش بدوی سپری میشود. پس از جنگ بزرگ سوم و شیوع بیماری های جدید و انفجارهای اتمی ، خاکستری سرخ رنگ سطح زمین را پوشانده و زمستان اتمی بذر تمام غلات را از میان برده . داستان در زیر بزرگترین دریاچه ی زمین و قبل رشته کوه های بلند در سرزمینی خیس و بارانی جریان دارد و بشکل سوم شخص و راوی به پیش میرود. هر پرده از آن به روایت موضوعی ساده میپردازد . ولی در انتهای فصل چهارم و پرده ی آخر مخاطب در میابد که شخصیت اصلی داستان یعنی پسرک نوجوان ، نمادی از قوانین نانوشته و حاکم بر طبیعت این کائنات است . گاهی بشکل انعکاس رفتارها و حاصلی از اعمال نیک و یا شر حلول میابد . گاه نمادی از جبر زمانه است . بازتابی از عملکرد هر شخص را در مواجهه با آن شخص از خود بروز میدهد .
گوشه ای خلوت و سوت کور از این کره ی خاکی و سرخ رنگ جنگل ها آرام و پیوسته سمت شهرهای متروکه پیشروی کرده اند و از مدرنیته و جنب و جوش و حرارت زندگی بصورت جامعه امروزی و اتوماسیون خبری نیست . تنها چند نسل از فاجعه بزرگ گذشته و پیرمرد داستان در کلبه ای چوبی وسط جنگل به تنهایی سر میکند. او که زمان فاجعه ی بزرگ خودش نوجوانی بیش نبوده همچون صندوقچه ی اسرار و خاطرات گذشته پایبند به مرام رایج و شیوه ی انسانی و شریف مانده. او با باقی دیگران تفاوت دارد و همچنین تنها زندگی میکند. حادثه ای تلخ در سالهای قحطی پس از زمستان اتمی سبب رنج و آزردگی اش است . راز بزرگی که پشت سکوتش پنهان میکند. این راز بزرگ از جبر گرسنگی و به هدف زنده ماندن به وقوع پیوسته و او در نوجوانی به کسی پناه میبرد و از اعتمادش سو استفاده و به نیت تصائب کلبه اش او را به قتل می رساند و حال خودش نیز پیر شده و.....
صفحه 024 pdf
صدای قدم های پسرک بروی برگ های خشکیده سبب شد تا پیرمرد دستش را به خنجرش ببرد . از آنسوی دود و رقص شعله ی نور، چوب بلندی از درون هیزم آتش برداشت و سمت سیاهی جنگل گرفت تا بلکه کمی روشنایی بخشد و خطر را شناسایی کند . اما اینبار خطری درکار نیست . و از دل تاریک و سرد جنگل قامت کوتاه پسرک پیدا شد .
پسرک با تردید و مکث گام به گام از درختی به درخت دیگر پیشروی میکند و پشت درختان می ایستد و با دلهره به پیرمرد نگاه میکند.
پیرمرد خنجر را آنسوی نیمکت میگذارد و سر جایش مینشیند . پسرک به نزدیکی کلبه میرسد و میگوید؛
س... س... سلام. بازم اومدم . اومدم تا برام بازم از قدیم ها تعریف کنی .
پیرمرد سرش پایین است و مشغول تراشیدن تکه چوبی سرخ رنگ است ، گویی در حال ساختن مجسمه ای چوبی به شکل قلب است . پسرک ادامه میدهد و میگوید؛
اون زمان هایی که امثال من دنیا نیومده بودن و شما خودت بودی و دیدی و تجربه کردی .
خب والا من که فقط از دهان شما شنیدم . ولی هرچی باشه این شنیده ها رو شخص شما دیده و از سر گذرونده . خب خودت برام از یکسری واژه های عجیب غریب حرف زده بودی . همون هایی که خیال کرده بودم داری سر کارم میزاری و از خودت در آوردی. میدونی که چه چیزایی رو میگم !... بخدا شرمنده ام. رفتم و از صندوقچه ی ته قار یه کتاب قدیمی و کهنه پیدا کردم . همونایی که مثل هیزم توی آتیش خوب میسوزن . اونها کتاب بودن و من تازه فهمیدم که کتاب چه مصرفی داره . آخه توی قبیله مون یکی هست سن و سال خودت . هم خوندن بلده و هم نوشتن . اون کتاب رو گرفت و گفت که : اسم کتاب هستش ؛ 'هنگ ده خدا' ولی کمی که خاک روی جلد رو پاک کردش خنده ای کرد و گفتش که اسمش در اصل هست 'فرهنگ لغت دهخدا .
بعد ازش پرسیدم. اونم رفت و دنبال کلمه ها گشت اون واژه های عجیب غریب رو داخلش پیدا کردش . تو راست میگفتی . واقعا زمانی وجود داشتن . ولی خب ببخشا که اینو میگم ، آدمای اون زمان چقدر ساده و ابله بودن . چون مگه آدم عقلش کم باشه و چنین صفاتی رو داشته باشه . واقعا غیر قابل درک و دور از عقل سلیم و منطق هست . پیرمرد حرفی بزن . چرا ساکتی؟ واقعا چنین صفات و خصیصه هایی در عالم حقیقی و توي اجتماع وجود داشت؟ یا که شاید همون موقع هم افسانه بودش؟... آخه کدوم احمقی حاضره ثروت و یا دارایی خودش رو مفت و مجانی ببخشه به دیگران ؟ چی بود اسمش؟
پیرمرد با اخم های پایین نگاهی به پسرک نوجوان انداخت و گفت :
سخاوت .
پسرک یک قدم نزدیک تر شد و به درخت کنار کلبه تکیه زد و دستانش را درون جیبش فرو برد تا بلکه سرما را کمتر احساس کند . سپس گفت:
نه . سخاوت رو نمیگم . اون کاری که گفته بودی قدیم قدیما آدمها هر سال یکبار انجام میدادن . همونی که آدمای زمانه ی شما یه بخشی از کسر غذای قوت غالب روزانه برنج و یا گندم رو باید میدادن به فقیر ها . یادت میاد چی رو میگم ؟...
پیرمرد روی نیمکت چوبی نشست و نگاهش به نقطه ای نامعلوم دوخته شد . گویی غرق در مرور سالهای کودکی اش بود . بی آنکه خودش بخواهد ناگاه لبخندی به روی لب هایش نشست . سپس با صدای قار قار کلاغ نشسته بر تاج کاج بلند به خودش آمد و بند افکارش پاره شد . نگاهی به پسرک انداخت ، گویی کمی نزدیک تر آمده و در چند قدمی هیزم آتش ایستاده است تا از گرمای آتش کمی هم نصیب او شود .
پیرمرد با بی رمقی و لحن خشک در جواب پسرک گفت :
خمس و ذکات .
پسرک به اطرافش نگاهی کنجکاوانه انداخت و بی آنکه متوجه ی کلام پیرمرد شده باشد گفت : آره، همینی که گفتی درسته .
سپس پرسید ؛
هیچکس باهات زندگی نمیکنه؟ تنهای تنهایی؟...
پیرمرد جواب نداد و پیپ خودش را چاق کرد و کبریتی به شلوار لی و کهنه اش کشید و شعله ی کوچکی روشن نمود و آتش را به جان توتون تنباکوی درون پیپ انداخت و دم گرفت .
پسرک نگاهی به رد زخم صورت پیرمرد انداخت و با پوزخند و تعجب گفت ؛
زکی.... ما چقدر شبیه همیم. منم دقیقا صورتم جای دشنه هست . اما خب تو یه زخم دیگه هم روی صورتت داری که از چپ به راست کشیده شده ولی من ندارم .
پیرمرد یکمی از قدیم برام بگو . همون موقع ها که آدمها همدیگر رو تحمل میکردن و شکارچی نبودن . اگر هم شکارچی پیدا میشد اون رو توی مرکز شهر زندگیشون اعدام میکردن. عین اسطوره هایی افسانه ای مثل اصغر قاتل . مثل خفاش شب . مثل ویجه . آخ که چقدر خوش شانس بودی و این قهرمان های بی رغیب رو دیدی .
واقعا اسطوره ای بودن . از نظرم اگر اعدام نمیشدن میتونستن شاگردهای خوبی تربیت کنند .
اینجوری لااقل توانایی و تجربه شون سینه به سینه انتقال پیدا میکرد. نه اینکه عین من بخت برگشته از بچگی فقط غورباقه شکار کنه و لاک پشت و گنجشک . خیلی دوست دارم منم بتونم مثل خواهرم شکارچی بشم . ولی خب پدرم میگفت که خواهرم جنون داره و براش غریبه و آشنا توفیقی نمیکنه . البته خب واقعا درست تشخیص داده بود . آخه یه اتفاقی دیروز افتاد و هنوز بهت نگفتم . حالا عجله نیست ، بهت میگم . ولی اولش باید باز از قصه های عجیب و خاطرات جالب بچگی هات بگی . همون موقع ها که آدمها کف زمین رو آسفالت کرده بودن و اسمش رو گذاشته بود شهر . چه جالب که همه پایبند یه سری قوانین بودن . خب از نظرم دنیا فقط یه قانون داره .
. اونم همین قانونه که ما داریم. یعنی قانون جنگل . اینکه ضعیف میمیره و قوی سرتره . میدونی چیه؟... همه منو مسخره میکنن . دقیقا عین تو . یعنی میگن که منم مثل تو هستم . ترسو هستم . و لیاقت شکار ندارم. هنوزم به کسی نگفتم که من از قبیله بیرون بیام و با تو حرف میزنم . چون ممکنه شکارم کنند . ببینم نکنه یهو خودت منو شکار کنی !... واقعا هرگز گوشت انسان نخوردی؟.. دیگه زیاده روی هست که مثل تو فقط سبزی جات و سیب زمینی بخوریم . این ادا و اطوارها واسه جنگل های فرنگ و از ما بهترون هست . به زمان های شما که فکر میکنم مخم سوت میکشه .
واقعا جعبه های جادویی داشتین و از داخلش تصاویر و صدا ادمهای دیگه رو میدیدید و میشنیدید؟.. باور نمیکنم . همش دروغه. یه چیزی که منطقی باشه رو میشه باور کرد ولی آخه ارابه های آهنی سنگین با یه فرمون و صندلی های نرم و روکش های چرم ، و چهار تا چرخ چجوری بدون اسب حرکت میکردن؟.. این بنزین چی بود که چنین قدرتی داشت ؟.. خب چرا یهو پس از بین رفت !.. یکی هست توی قبیله مون عین توئه . یعنی خول و خیالبافه . عجیبه که تونسته اینقدر زنده بمونه و شکار نشه . اون دیگه دروغ هایی میگه که نگو و نپرس . میگه حتی ارابه های آهنی بودن با نفس های آتشین و از روی هوا رفت و آمد می کردن . اسمشون هوا پیما و تیاره بود . خیلی به شعور من بر میخوره وقتی چنین چیزایی میشنوم. انگار طرف منو ابله فرض کرده . مگه کبوتره که پرواز کنه ... دلم میخواست سم بریزم توی حلقش تا بمیره و دلم خنک بشه . آخه منو ابله فرض کرده بود . تازه قراره برام از یه چیز عجیب تر حرف بزنه . یه چیز که اسمش فسینه یا شاید سفینه بود .
میگفت آدمها اون زمان های دور تا کره ی ماه رفته بودن . توی دلم گفتم آره ارواحه عمه آت . خودم بالاخره یه روز خفه ات میکنم تا با دروغ هات آدم رو گول نزنی . خودت یکمی تصور کن .
واقعا غیر قابل باور هست که آدمها همدیگر رو تحمل میکردن . من که باورم نمیشه . همین دیروز بود که بالای درخت بید کهن کمین نشسته بودم تا خواهرم رو خفت کنم و یهو دیدم یه نفر یه زن باردار رو خفت کرد و نمیدونم چطوری تونست یه بچه ی آدمیزاد کوچیک رو از توی شکم شکارش بیرون بکشه . بعدش هم شکار رو دو شقه کرد و گذاشت روی کولش و رفت . بوی خون آب دهنم رو راه انداخته بود . داشتم از گرسنگی میمردم . ولی خب خواهرم که رسید و اومد رد بشه دیدم کله ی پدرم توی دستشه . و چشماش هم در اومده بود . گمان کنم هنوزم فقط مغز و چشم و زبون بخوره . ....
پسرک با غم و اندوه به برگ های خشکیده ی روی زمین نگاهی میکند و آرام یک گام نزدیک تر میشود .
سکوت سنگینی پیرامون کلبه رو فرا گرفت و پیرمرد نیم نگاهی به خنجر خودش انداخت .
پسرک با بغض گفت؛
نکنه مزاحمم؟ میخوای برم و دیگه پیشت نیام ؟.. اره؟..
پسرک کلاه کاموایی اش را سرش کرد . و کمی به اطرافش نگاهی کرد...
پیرمرد با دستان لرزان و نحیف خود استکان چای را سرکشید و دستی به سمت منقل هیزم و آتش برده و کمی زغال ها را اين طرف و آنطرف کرد تا بلکه سیب زمینی ها را بیابد .
پسرک آمد و آنسوی نیمکت چوبی نشست . کمی مضطرب بنظر میرسد و اشک درون چشمانش حدقه زده .
پیرمرد خم میشود و یک سیب زمینی پخته شده را برمیدارد و فوت میکند، تا به او بدهد که ناگهان سوزشی در گردنش حس میکند و خون شتگ میزند بروی دستانش و خنجری در گلویش راه نفس کشیدن را میبندد ، سیب زمینی به روی زمین می افتد و پسرک میگوید؛
منو ابله فرض کرده بودی؟...
ادامه....
چکیده ای از یک داستان بلند
مردجوان _بازیگر اکتسابی / #شین_براری #داستان_فلسفی #داستان_بلند
.... مرد جوان هر روز دیر سر کار حاضر میشد، وقتی خانم رئیس میپرسید ؛
: چرا دیر میآیی؟
مرد جوان جواب میداد:
یک ساعت بیشتر میخوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمیگیرم !
یک روز خانم رئیس او را خواست و برای آخرین بار تعهدنامه ای از وی امضا گرفت . و برای اینکه او را تنبیه کرده باشد به بهانه ی تعدیل نیرو ، وی را برای مدتی طولانی به مرخصی بدون حقوق فرستاد . .
------------------------------
در آن مدت مرخصی
مرد جوان کار جدیدی پیدا کرد . او مدرس و دبیر ادبیات شده بود .
مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ میزد تا شاگردها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود.
خودش نیز دو شغله شده بود . و پاره وقت در یک مرکز تولیدی قطعات آسانسور مشغول کار بود .
یک روز صبح درون محیط دبیرستان از پچ پچهای همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود ...
------------------------------
بعد از اتمام تدریس و زمان کلاس ، به سر شغل دومش رفت . ولی او دلیل تاخیرش را صادقانه گفت . اینکه دو شغله است . و بواسطه ی مدرک بالای دانشگاهی ، بعنوان دبیر ادبیات بصورت قراردادی مشغول کار و تدریس است . از طرفی دیگر مرد جوان هر زمان نمیتوانست کار مشتری ها را با دقت و کیفیت، در زمانی که آن ها میخواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست . وی حاضر نبود دروغ بگوید ، یا که بدقولی کند . در عوض صادقانه از همان ابتدای امر و لحظه ی پذیرش سفارشات ، واقعیت را بیان میکرد.
رئیس پیر و چاق فروشگاه یک روز فهمید مشتریانش بسیار کمتر شده اند . . .
پس تصمیم گرفت علت را بیابد. خب متهم اصلی و شماره یک ؛
مرد جوان
آری مقصر و علت ، مرد جوان تشخیص داده شد . زیرا برخی از سفارشات را نمیپذیرفت.
پس پیرمرد چاق تصمیم به اخراج مرد جوان گرفت . ولی به اخطار و کسر حقوق بسنده کرد .
------------------------------
اینک ، مردجوان کار داشت ولی حقوق نه . برای فردایش تضمین کاری و آسایش خاطر و آرامش خیال ، نه . نه اطمینانی بود که ترم بعد نیز مشغول تدریس باشد . و نه اینکه درون فروشگاه امنیت شغلی داشت . بعبارتی لنگ در هوا و بلاتکلیف .
مرد جوان خسته شد از خودش و رفتارش . از خصوصیات و چارچوب های صادقانه ی رفتارش .
گوبی همیشه به درب بسته میرسید معیارها و باید به نباید های نانوشته ای که باور داشت و بدان پایبند بود
مرد از فقر ، از بی پولی می ترسید مردجوان تنهاتر از آنی بود که بخواهد به کسی تکیه کند . او باید فکر چاره کتد .
مرد جوان نشسته بود . دستی به موهای بلند و کم پشتش میکشید به فکر فرو رفت ...
باید کاری می کرد . باید خودش را اصلاح میکرد !
ناگهان فکری به ذهنش رسید . او می توانست بازیگر باشد :
آری . بازیگر
آن هم در صحنه ی بزرگ روزگار .
از فردا صبح ، مرد جوان هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد،
کلاس هایش را مرتب تشکیل میداد،
و همهی سفارشات مشتریانش را قبول میکرد!
◇ اما از طرفی دیگر ، او هر روز دو ساعت سر کار چرت میزد!
در دبیرستان
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه میرفت، دست هایش را به هم میمالید و با اعتماد به نفس بالا میگفت: خوب بچهها درس جلسهی قبل را مرور میکنیم!!!
بعد از تدریس نیز به سر شغل دومش میرفت و درون فروشگاه نیز :
سفارشهای مشتریانش را قبول میکرد
اما .....
□ اما زمان تحویل بهانههای مختلفی میآورد تا کار را دیرتر تحویل دهد:
○ بهانه پشت بهانه.
دروغ پشت دروغ.
تا حالا چند بار مادرش مرده ، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده و بظاهر دهها بار به خواستگاری رفته بود . . .
حالا خانم رئیس از او خوشحال است که او را آدم کرده ،
مدیر دبیرستان راضی است که استاد کلاسش منظم شده و
پیرمرد چاق نیز از فرط رضایتمندی و خوشحالی به مرد جوان مبالغ تشویقی پرداخت مینمود زیرا مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!
اما مرد جوان دیگر با خودش «صادق » نیست.
او الان یک بازیگر است . همانند بقيه مردم.
خلاصه ای از یک داستان بلند
مطلب ویژه ی همبودگاه
شهریور هجدهم ۱۴۰۱
مردجوان _بازیگر اکتسابی
محیط همبودگاه
■ پارگراف برحسب تصادف از درون متن داستان اصلی بشکل [random] :
کپی/الصاق _بازیگر اکتسابی /شین_براری _کانوننویسندگان/بارباریابافن .....
........ سرم رو از شرمندگی پایین مینداختم و واقع بینانه اعتراف میکنم و به خانم رئیس میگویم؛
واقعا جای تاسف داره که من باز هم دیر رسیدم اداره . خودمم میدونم . واسه ی همینم هست که اینطور سرم رو از شرمندگی پایین انداختم و نگاهم چسبیده به کاشی های کف اداره . خب لابد اینبار هم تصمیم دارید منو سرزنش کنید و حتی شاید ازم تعهدنامه بگیرید و اخطار بدهید . اما من درک میکنم . ایراد نداره . ناراحت نمیشم. خب قانون واسه همه باید یکسان باشه . من مستثنی نیستم . همه در مقابل قانون برابر و یکسان هستیم. باشد ، میپذیرم و خودم پای تعهدنامه و اخطاریه ها رو امضا میزنم . و باز هم قول میدم که از فردا دیر نرسم . خب از شدت خجالت حتی روم نمیشه سرم رو بالا بیارم و به شما و چشماتون نگاه کنم . هیچی نگید. خودم میدونم. من از سکوت شما تمام حرف های ناگفته رو میخونم . خب لابد انتظار دارید دلیل و بهانه ای ببافم و تن کنم . تا تاخیرم رو توجیه کرده باشم . اما نه... اشتباه میکنید. من اعتراف میکنم و از پذیرش حقیقت ابایی ندارم . من مرد کاملی نیستم. دارای نقص ها و کمکاری ها و بد قولی و بی انضباطی هستم . حتی امروز صبح نه خسته بودم و نه خیابون ترافیک بود . بلکه از سر تنبلی و وسواس های مسخره ، و همچنین مشکل اعصاب و زخم های پنهان در پستوی روح و روانم دچار شک و تردید و نهایت امر مبتلا به وسواس شدم . چندبار تا سر کوچه رسیدم ولی همش یه صدایی ته دلم بهم گوشزد میکرد که شیر فلکه ی اجاق گاز رو نبستم و اگر برنگردم و چک نکنم احتمال انفجار و ویرانی هستش . خب با اینکه میدونم دچار وسواس عصبی هستم و کارم غلطه ، باز توان و قدرت ایستادگی در برابر نجوای خاموش و بیصدای روح درونم رو ندارم . همش منو به شک میندازه . همش باعث بروز اختلال در پیشرفت زندکی ام میشه . اصلا دلیل مجرد موندن من تا به این سن ، همین وسواس در انتخاب هست . البته اگر خدا بخواد و..... هیچی . بعدا بگم بهتره . پیشکی شیشکی میشه . خب داشتم از داغ دست این روح درونم میگفتم براتون. والا به جون شما ، به مرگ شما ، به اینجام رسیده... خسته شدم از دستش . دیگه نمیدونم باهاش چیکار کنم . پاک عقل و منطقم رو زده کنار و خودش فرمانده و رئیس و برنامه ریز در امور زندگی ام شده . احساس رو آورده و منو محو و تبخیر حس غریبی کرده . حسی جدید و آسمانی که درون تک تک تاروپود وجودم تنیده شده و رخنه کرده در دلم . البته از همین اول به شما بگم بهتره . خب والا از خدا که پنهون نیست . از شما چه پنهون که کلی خرج دوا دکتر کردم ، هیچ می دونید آخرش جواب آزمایش های سی تی اسکن و نوار قلب و مغز و آزمایش خون و پیگیری های درمانی ام به کجا رسید!.... الان خدمتتون عرض میکنم . آخرین نتیجه این بود که متخصص داخلی و خارجی و روانکاو و روان پزشک و مشاور و دکتر اعصاب و روان و قلب و عروق در یک کمیسیون و اجماع کلی به راست یا دروغ، بهم گفتند که باید ازدواج کنیم.... نه... نه... ببخشید ، یعنی گفتند که من باید ازدواج بشم. یعنی باید بکنم . ازدواج رو میگم . یعنی ... چطور بگم...
خب والا اونها هم فهمیده بودن که من عاشق شدم . البته شاید خودتون تا حالا چیزهایی شک کرده باشید ، اما دیگه وقتش رسیده که خودم بهتون رو در رو بگم .... خب میدونید چیه آخه.... وای که چقدر سخته گفتنش . من خیلی استرس دارم . شما چطور؟... من خیلی ، خیلی ، یعنی خیلی زیادتر از خیلی شما رو ... ..... ...
سرم را بالا میآورم و متعجب به اطراف نگاهی می اندازم .
.. پس کو؟ کجا دَر رفت ؟.... خانم رئیس؟.. چی شدی پس؟.. چطور رفتی که من نفهمیدم. ... ...
بازم نشد که بشه . خب شاید وقتی دیگر.... ..
درون رختکن ، به خانم رئیس فکر میکنم و سرم پایین است که درب کمد لباس ها را نمیبینم و در لحظه ای ناغافل با آن برخورد میکنم و نقش بر زمین شدم . .... ای لعنت بر این حواس پرت. به گمانم صبح شیر فلکه ی گاز اجاق را نبسته ام ....
روزی جدید و تکرار مکررات و وسواس های غریب . .... .
اولین نفری باش که میپسندی
مقدمه
چندی ست که همگان مهمان داریم. مهمانی ناخوانده و سرزده و بد یومن. سیاه قدم و نحس و شرور . هرچقدر از طینت و ذات این مهمان بگوییم کم است . شک ندارم که شما نیز متاسفانه از جبر این مهمان ناخوانده زخم هایی دارید . ممکن است خدای ناکرده داغ کسی را بروی دلمان گذاشته باشد و از دایره ی اطرافیان مان و حلقه ی آشنایان مان چند نفری را به اجبار و زور با خودش برده باشد . ممکن است به پیکر زمینی خودمان پیچیده باشد و هجومی ناباورانه به ریه ها و مغز و اجزای داخلی این کالبد امانتی برده و ما را به بستر بیماری و ناخوش احوالی کشانده باشد . خب هرچه باشد ما تا حدودی پیروز بوده ایم . مدرک و دلیل این ادعا نیز در این نکته نهفته که اکنون پابرجا و ثابت قدم مانده و مشغول خواندن این مطلب هستید. پس شما این مهمان سیاه دل را شکست داده اید . امیدوارم که اصلا مبتلا نشده باشید . و هرگز نشوید . و تمامی آشنایان تان در صحت سلامت بوده باشند . ولی خب در این حقیقت که ویروس کووید ۱۹ ، یکی از بازیهای جدید روزگار بود شکی نیست . حال من مانده ام بین دو راهی . زیرا دل نوشته هایی دارم از جنس بی ریاحی . ولی خب دل از دوران کرونا ، هیچ ندارد دلِ خوش . ترجیحش این است که برایتان بنویسد از خودش ، از همه . از شهر خیس و پر همهمه. از تومور عین شین قاف . عشق . و شاید کمی بیشتر .
والا از خدا که پنهان نیست . از شما چه پنهان که دل ساده ی من ، خیلی احمق و بی سواد است . حالا هم او میگوید و الهام میکند و وحی میدهد و نجوای بیصدا میکند و من نیز برایتان می نویسم .
دل نوشته
سالی در حدود زمان های نچندان دور بود . چشم عدالت این آسمان کمسو و بلکه کور بود . چشم روزگار پر حسد و شور بود . در دلم انفجاری از نور و در سرم هیاهویی از حرارت و جوانی و شر و شور بود . بیخبر و سر زده آمده بود و میگفتند که اسمش عین شین و قاف بود . دیری نپایید که صعود به عرش کبریا و صرف چای با ایزد منان محکوم به مسیری در سقوط سمت فرش بود . حین سقوط همه سکوت و مرور خاطرات خوش بهار انفجار شیرین نور بود . ساکت و با وقار ماندن حین شکست عشقی چه بسیار سخت و دور بود . ولی هر چه بود از نو ایستادن و آغاز از زیر صفر برایم مستلزم جبر سنگین زمانه و گریه های بیصدای شبانه در انزوا و افسردگی های بی انتها بود . آرام و پیوسته بهبود یافتند زخم های عمیق روحی . جان گرفتم و احساس . ترمیم شدند کم و بیش ولی ماند چندین زخم ناسور از دوست به یادگار . آنگاه که زمستان سرد و خشک که تن را زیر تن سیاه و سرد خود بفشارد، و اندوه که از جانگاه جان لبریز شده باشد... دیگر کجا جایی برای بند و پیوند می ماند؟ کجا جایی برای دل و زبان؟ ... وقتی هرچه هست و نیست در غباری گنگ و بیمار دفن شده باشد، لبها به چه معنایی می تواند گشوده شوند؟ لبهای مردگان با دستهایی ناپیدا دوخته شده بودند. به یاد دارم شبی پر تب و ناخوش احوالی در خانه ای مطرود و ساکت ساکت سرد. خوابی که سمت کابوس سوق میگرفت.
در خواب به لبه ی تشنج رسیده بودم که حفره ای نورانی در برابرم گشوده شد ، نور بود نور بود و باز هم نور . طوفانی از احساس سبک بالی و پرواز و شوق و شور بود . ناگهان از هرچه درد و غم آزاد گشته بودم . گویی که نه هرگز زنده و یا زندگی کرده بودم . نه جسمی بود نه غمی و نه کالبد و تنی . یکپارچه جرعه ای از جنس الطاف نور بود. خود را در یلدای سال جفت شش یافته بودم. شب چله برف بود و سرد و من در لحظه ی تولد و ورودم به دنیا بودم. نوزادی که در بدو ورودش به زمانه ، نه گریه کرد و نه جیغ. بلکه خندید و جگر روزگار را کشیده سیخ. پرستار ضربه ای بر کمرم و من نیز قوس قمرم . نگاهی به پیکر نحیف و نوزاد خویشتن خویش دوختم . دردی بر وجودم تحمیل شد و از هجم بیکران روح در کنج کوچک دل ، سوختم . گویی موجب شگفتی زائو و پرستاران گشته باشم ، زیرا با چشمان باز به دنیا رسیده بودم . کنجکاو شدم و مجدد نگاهی کردم و چشمان دلم را به نیمه ی زمینی ام دوختم .
. تنها چشمهایش باز بودند. چشمهایش به حالتی شگفت زده باز بودند. چنانکه گویی دیوارها هم مایه ی شگفتی او می شدند. هوا هم. روز و شب هم. و انگار از این که بود، راه میرفت، نفس میکشید و سرما را تا دل استخوانهایش حس میکرد، در شگفت بود. انگار از این که مادری او را زاییده است، در حیرت بود. چنین چیزی راست است؟ ممکن است؟ اصلا ممکن است؟ چقدر چیزهای عجیب و باورنکردنی در این دنیا پیدا می شود؟! هرچه فریاد زدم ، صدایم در نمی آمد ، چیزی نامريی من را به خویشتن خویش پیوند میداد ، و هفت حاله ی نقره تاب از جنس حریری ناپیدا و ماورایی از خط عمود مُهره های کمر تا به چندین قدم عقب تر ادامه داشت ، کمی به جسم و کالبدی که از جنین بدنیا آمده و گریان توجه کردم ، بین دو راهی گیر کردم ، من حین سفر روحانی خودم در کاينات هستم و باید به راهم ادامه دهم ، اما.... این کالبد بی من ، از هفت حاله ی نقره ای رنگش جدا میشود و جدایی از هاله های حیات یعنی مرگ... نمیدانم چه کنم، شاید ایزد منان اینگونه برایم مقدر کرده که با این نوزاد پیوندی روحانی بیامیزم ، اما او محصول آمیزش دو موجود دو پا به نام ان سان است. شنیده بودم در ماءمن خویش که انسان ، ارشد مخلوقات است ، یعنی من از هفت آسمان دورتر به اینجا فراخوانده شده ام تا از بدو تولد یک نوزاد ، هفت هاله ی حریر تاب نقره فام را از برکت خویش به جسم نحیف و نوزادش بگسترانم تا او به لطف همراهی روحانی من با ماباقی مخلوقات ایزدمنان تمایزی پیدا کند؟ نمیدانم چیست؟ اما از همین اکنون حسی به من میگوید که من او، و او نیز من است. پس من تا نفس آخرین این جسم زمینی و فانی در کنارش خواهم ماند ، اما در انتها ..... بازگشت من نیز بسوی خداست . در چند قدمی پیوستن به حلقه ی نور بودم . خود نیز جرعه ای از "او" بودم . تا که آمدم از خویشتن خویش جدا گردم از عمق کابوس به بیداری رسیدم . و خود را وسط مهلکه ی هجران خورده ای تنها و بیکس یافتم . گریه آمد و غمی عجیب ، مهمان من در نیمه شبی سرد و سوت و کور شدند
. بی اختیار گفتم سوی خدا : مرگ چه شیرین تر از این زندگی بی عشق بود . آن هم خواب و رویایی کذب بود . آری _ آنقدر در دره ی غم سقوط کرده بودم که بهترین اتفاق زمانه برایم وقوع حادثه ی مرگ بود . ولی افسوس آن هم نصیبم نمیشد . ولی نه. من کم نبودم و نیستم . گویی از یاد برده ام کیستم . با خودم شدم دست به یقه در آیینه . به رگ غیرتم بر خورده بود . از نو میسازم.
از اول . من میتوانم. من همانم که می اندیشم. ولی از این خواب و کابوس عجیب بماند نکته ای تا ابد در ذهنم یادگار :
یادم بماند که مسیر بازگشت سوی دریچه ای نورانی ، در راستای جرعه ی تابیدن شفق است.
چند صباحی گذشت و گاه روزمرگی ها پیچیده شدند به دور تا دورم . و گاه خلوت کنج نمور و تکیه های تنهایی در ضلع سوم اتاق خاطرات . عاقبت زمان به سالن و حال استمراری رسید سال یک و چهار و صفر یک به شهر خیس رسید و نسیم بهار که گذشت تیر آمد آمد از تب تند و پرعطش مرداد گذشت ، شهریور بسوی عطر ماه مهر خیز برداشت . سرانجام درگذر ایام و چرخش فصل به فصل ، تقویم چهاربرگ دیواری ،به خط تقارن نشست!. در قاب تصویرِ آسمان ، دستِ سرنوشت دولا شد ، تقدیر قرینه گشت!.. زیر تابش شلاقبار خورشید ، تابستان پرعطش از شهر گذشت... اولین برگ زرد آرام برسنگفرش شهر نشست.. فصل ناخشنودیها رسید... ابرهای سیاه بروی رشت خیمه زدند... خزان سوار بر باد وحشی، به دروازهی شهر رسید... ساعت لنگ لنگان به نیمهی شهر رسید ، غمناک به نیمهشب تکیه زد . آسمان اسیر بُغضِ سرکش و لجباز گشت!... خزان وحشیانه به درختان سبز شهر هجوم برده و چنگ کشید... از عمق اندوه خویش بر برگان سبز و باطراوت، رنگی از جنس اندوه و ماتمِ زرد کشید . رشت_ این شهر سوخته .... سردش است . جاده ها مرا میخوانند.. . جاده ها تنها یک هدف دارند غربت اما ترکیب جاده با من ، مفهومی دیگر یعنی هجرت شنیده ام جایی هست در این سرا که هرگز نمیبارد آسمان
اردکان در یزد
اکنون روزهای سرد رفته اند . چه بسیار مدیون این روزگار بد هستم همراهه مردمان ناسازگارش. زیرا سرانجام روزهای سخت به پایان رسیدند و روزهای ....
روزهای سخت نر رسیدند .
و من نیز خود را فریب میدهم و روح اسیر در این تن را آرام میکنم تا بلکه بشود بیشتر صبور . به روح درون میگویم که ؛
روزهای سخت تر ، تعبیری از پیشرفت در مسیر پیوستن به تعالی ست .
اگر زندگی سخت تر شده دلیلش ورود به مرحله ی جدید و بالاتری از زندگانی ست . البته مادامی که نسبت به پیش ، پسرفت نکرده باشی .
و اما آخر خط این زندگی جسمانی چیزی جز حرص و طمع مال دنیا نیست . پس بهتر آنکه فکر ارتقا روح خویش باشم و مسیر بازگشت...
شهروز براری
سپاس و ارج و احترام تمام قد به تمامی فعالان و شهیدان راه سلامت . شهید در باور من کسی چون آرش کمانگیر بود ، اما اکنون شما نماد از جان گذشتگی و ایثار و شجاعت هستید . درود به شرافت تان.
-
دوست داشتن
2
- سپتامبر 8, 2022
دل به چشمان کسی,وابسته بود
عقل از این بچه بازی خسته بود
از اولش که دو تا نبودیم . وقتی سمت زمین دمیده شدیم دو تا شدیم و از هم جدا افتادیم. آخرشم . یکمی پس و پیش به دنیا اومدیم . اون توی یه خانواده خوب و من نیز خوب تر . جالبش این بود که توی هزار و یک شهر دنیا ، هر دو تا توی یه شهر مشترک به دنیا اومدیم . ولی اون نصیبش شد یه جسم دخترانه و ریز نقش . منم شدم یه گلپسر مغرور و خوشگل . همیشه از دست خصوصیات این کالبد زمینی و مغز پوکش عاصی میشدم. چون خودشیفته و لجباز بود . اولش که از وجود من بی خبر بود . ولی من تمام شبانه روز حواسم بهش بود . شب که میرسید و سکوت ، میرفتم سر وقتش. یک به یک بابت کارهای بدی که طی روز انجام داده ملامت و سرزنشش میکردم. با صدای بی صدا ونجوای خاموش بهش میگفتم که کارهاش اشتباه بوده و اون هم اسمم رو آوايل گذاشته بود نجوای وجدان.
ولی خب من بیشتر از این حرفها بودم. من روح درونش بودم. و اون آرام آرام بزرگ شد و من هم کنج خلوت دلش تکیه داشتم و تنها روزنه ی روشنایی و دریچه ی موجود در سکوت درونش ، چشماش بود . چون نگاه از چشم بر میتابید و به دنیای بیرون راه داشت . خب آخه میدونید چیه ؟.. چشم با نگاه و نگاه با دل و روح درون رابطه ی مستقیم داره . واسه همینم هست که میگن چشمها دروغ نمیگن . آره . اینجوریاست.
خلاصه یه روز از روزهای نوجوانی چشمش افتاد به چشمهای یه دخترک ریز نقش . نگاهشون و نگاهمون گره کوری خورد به هم. من اون نگاه رو میشناختم. انگار روح دمیده در پیکر ظریف اون دخترک ریز نقش رو شناخته باشم. آره اون نگاه رو میشناختم.
یهو دل لرزید . آشوبی به پا شد . رودخانه ای از شور و شعف و هزار جور احساس غریب دیگر در مغز جاری شد. و این صدای پای ورود عشق به زندگی بود .
ولی درک و فهم چنین امری از کالبد زمینی این پسرک خارج بود . خب از یه مغز پوک چه انتظاری دارید ؟... والا.....
خب کجا بودیم؟.. آره یادم اومد. اون لحظه هرطوری بود درون وجودش شر و شوری بر پا کردم . یه خروار احساس عجیب غریب ریختم توی وجودش . پسرک گفت ؛ چه حس عجیبی . اولین باره که تجربه اش میکنم . اسمش چیه؟
یکی گفت ؛ عشق .
من بی صدا و خاموش بهش نجوا کردم که معطل نکن . برو دنبالش. تو دوستش داری .
ولی مغز پوکش همش بر خلاف من نظر میداد و میپرسید ؛ چرا باید عاشق کسی باشم که هیچ دلیلی براش سراغ ندارم.
بهش گفتم و الهام و وحی کردم که عشق دلیل و منطق نمیخواد .
از بس درون عواطف و احساساتش دست بردم که بیچاره به گریه افتاد . اون عاشق شده بود . خب حالا وقتش بود که قدرت خودم رو به مغز پوکش نشون بدم. از اینجا به بعد حرف ، حرفِ من بود .
البته منظور از "من" نیم من هست . چون من و پیکره ی نسیه زمینی کنار هم میشیم یک ' من ' کامل .
از اینجا به بعد پسرک بی دلیل و بی عقل سلیم و دور از منطق ، تن به هر کاری که میگفتم میداد. اون عاشق شده بود . احساس و احساس .
دور از منطق و عقل سلیم .
انگاری مغزش تسلیم شده باشه . و فرمان زندگیش دست دلش باشه .
خب الان سالها گذشته و من دارم براتون مینویسم و خب یه اعترافی دارم :
من غمزده کنج دل تکیه دادم و تازه متوجه شدم که زندگی با احساس و عقل سلیم باید پیش بره . و من اشتباه میکردم . نمیشه با احساسات تصمیمات صحیح گرفت . باید نصف باشه مغز و نصف هم دل .
تمام دل بودن عواقب خوبی نداره.
الانم داره به پایین آپارتمان نگاه میکنه . آخه ما روی پشت بوم و لبه ی بام ایستادیم . من میگم بپر پایین.
مغز جواب میده : کالبد آدمی که پر نداره. میمیرم اگر بجهم پایین . سقوط میکنم.
من میگم : به جهنم درک . بدون عشق زندگی نتوان کرد .
مغز میگه : خسته ام کردی . هرچی کشیدم از دست دلم بود . لعنتی .
.. حق داره . همش تقصیره من بود خب میگی چی کار میکردم من که مغز و عقل ندارم. سراپا احساسم. خودت اگر عقل داشتی نبایستی اختیار زندگی رو دست من میدادی . باشه تسلیم . ببخش. حق با توئه . . باشه . قبول . نپر . برگرد و آروم برو پایین . از نو و از اول زندگی ات رو بساز . من هم دیگه دخالت نمیکنم . هرچی مغزت بگه قبول . حق با توئه . من خوب نتونستم مدیریت کنم . انگار کور شده بودم .
با این که این تن برام شبیه زندان هست ولی .... تحمل میکنم . کنارت هستم . دوباره از اول شروع میکنیم. آخه میدونی چیه؟. تو عاشق اون دخترک بی وفا نشده بودی . بلکه من روح اون دخترک رو توی زندگی قبلیم میشناختم. اون جرعه ای نور بود که زمانی جزئی از یکدیگر بودیم . و خب دمیده شدیم بر جنین چند هفته ای نوزادی که یکیش تو در اومدی ، و یکیش اون. همین . کل ماجرا همین بود
ولی.....
... حادثه خبر نمیکند. ....
همیشه باید منتظر ، غیر منتظره ها بود .
ای پسرک شلخته ی خنگ ابله. باز بند کفشت باز مونده که...
..
حین سقوط سرزنشش میکنم ، چون همیشه دستوپا چلفتی بود . من که تسلیم شده بودم و حاضر بودم برگردیم از پله ها پایین و به زندگی ادامه بدیم . ولی این جسم زمینی دست و پا چلفتی پاش گیر کرد به بند کفشش و پاهاش لیز و سور خورد و .......
سقوط در سکوت
و نقش بر سنگفرش خیابون. چقدر آدم جم شده .
آخه... طفلکی . خب از زندان تن رها شدم . باید برم سمت نور ...
بازگشت همه سوی اوست ....
بیوه ی واحد روبرویی با آن آرایش عجیب و غریبش و خط چشم های وارونه و گردنبندهای زیاد بر گردنش، بی شباهت به سرخپوست های آمریکایی نیست ، و نور آبی رنگ درون خانه اش همواره پیچیده شده بر بخارات و دود های عود و عطر کوندور و بوی سوختن پوست پیاز .... او فالگیر و رمال است . والا دقیق نمیدانم، هرچه هست در همین وادی و صنف جنبل و جادو مشغول کار است . او
آمده است و به راننده ی خودروی حمل میت میگوید؛
جوان بیچاره ، توی آسانسور گیر کرده بود و انگاری سکته کرده و مرده . طفلکی ... پسر خوبی بود ، از دست برقضا یکبار اومد و درب واحد منو زد ، اول خیال کردم اومده براش فال قهوه بگیرم . آخه من فالگیر و دعانویس هستم . اینم آیدی پیج منه . کلی مشتری دارم . داشتم میگفتم براتون ، اون بیچاره همسایه ام بود . اومد و درب منو زد و... یعنی درب واحد منو زد . خیلی عصبی و ناراحت بود و اون ازم پرسید که چرا جلوی درب واحدش همیشه خیسه و آب ریخته . و یه مشت کاغذ کوچیک و حروف ابجد آورده بود و میگفت توی جاکفشی اش پیدا کرده . منم خیال کردم داره میندازه گردن من ، درب رو کوبیدم و جوابش رو ندادم. طفلکی چه زود فوت کرد . بیچاره . .. ....
ساعاتی قبل ....
سمت خانه بازمیگردم و طبق معمول ترجیح داده ام از تاکسی استفاده کنم . ولی ترافیک عجیبی است . خب تاسوعا و عاشورای حسینی تمام شده ، ولی در اوج ناباوری و غافل گیری با هیات عزاداران حسینی و صف طویل زنجیر زنان و سینه زنان مواجه شده ایم . خیابان بند امده است . . ترافیک سنگین و صدای بوق آژیر آمبولانس بلند است .
مدت کمی سپری میشود و خودروها ثابت و بی حرکت مانده اند ، حتی دیگر صدای آژیر آمبولانس هم خاموش شده و آژیر خاموش شده و سکوت معناداری جو تاکسی را فرا میگیرد.
زیرا با خاموش شدن صدای آژیر آمبولانس همزمان صدای جیغ شیون فرد همراه آن بیمار بلند شد و خب چه حیف . .... چون تا بیمارستان رازی فقط صد متر باقی مانده بود . لابد بیمار آنقدر در ترافیک ماند تا که فوت شد .
خب چه باید گفت .... بی شک دیر شده و کار از کار گذشته .
زن میانسال و محجبه ای درون تاکسی میگوید ؛
خوشا به سعادتش.
راننده میپرسد :
خوشا به سعادت کی؟
مسافر پاسخ میدهد؛
همینی که توی آمبولانس بود فوت کرد . خب چه بخت و اقبالی داشت. چه روز عزیزی فوت کرد . با شهدای کربلا محشور میشه .
من بفکر فرو میروم . مگر امروز چه روزی ست .؟ امروز سه شبانه روز از عاشورای حسینی گذشته . خب هیچ معلوم نیست این جماعت عزادار به چه روال و منطق و عقل سلیمی هیات راه انداخته و خیابان اصلی شهر رو مسدود کرده اند و دسته ی طولانی سینه زنان و زنجیر زنان و مداح و بلندگو و پرچم و الم و نشانه و آلات موسیقیایی مختص عزاداری را به مرکز شهر آورده اند . یعنی از نظر آنان بعد از هزار و اندی سال هنوز هم مراسم سوم معنا دارد .؟.. خب تاسوعا و عاشورا میشود سالگرد شهادت و واقعه کربلا . ولی خب مگر برای سومین روز آن واقعه پس از هزار و اندی سال مجدد سوم میگیرند؟
خب سومین روز از شهادت که مجدد سالگرد سومین روز واقعه لقب نمیگیرد. مگر ما برای اموات خود بعد از مراسم سالگرد ، مجدد مراسم سوم و هفتم و چهلم میگیریم؟... والا نمیدانم چگونه حرفم را ادا کنم . اصلا هیچی . ولش کنید . هیچی نگویم بهتر است . چون ممکن است سبب سو تعبیر و سو تفاهم شوم . بنده به اعتقادات عام جامعه احترام میگذارم ولی شخصا پیرو خط و مشق و چهارچوب اعتقادی و مرام و مسلک دیگری هستم . و خب با احترام متقابل میشود از بروز تشنج و مشکل جلوگیری کرد . و همزیستی مسالمت آمیزی داشت . در همین افکار هستم و مشغول تایپ این مطلب در محیط همبودگاه که راننده ی تاکسی بی مقدمه شروع به نقل خاطره میکند.
جو درون تاکسی عوض میشود.
راننده ی سالخورده ی تاکسی از تجربیات خود در سفرش از برزیل میگوید . و من در عجب می افتم ، و چرخ خودرو در چاله ی آب .
راننده فحشی زیر لب زمزمه کرده و نثار شهرداری میکند که این چنین سطح شهر را پر از چاله و گودال گرده اند و چهره ی شهر را هربار به بهانه ای خراش میدهند تا مثلا فلان اداره سیم کابل برگردان نصب کند ، فلان اداره لوله ی آب نصب کند، فلان اداره لوله ی گاز نصب کند و انتهای کار هیچ کدام آن چاله ها را پر نمیکنند و خب آسمان شهر رشت نیز همیشه غم به دل است و گریان. بی خبر میبارد و چاله ها را پر از آب و گِل میکند و خب آن وقت دل شیر میخواهد و چرخ و لاستیک یدک که بخواهی تشخیص دهی و حدس و گمان بزنی که آب جم شده در روبروی چه عمقی دارد و آیا میتوانی از رویش عبور کنی یا که خیر درون چاله سقوط میکنی.!...
بگذریم راننده مجدد بر شرح خاطراتش پل میزند از بانوان مومن برزیلی و رقص های معروف و خیابانی و الی ماشالله....
خب صد البته برایم عجیب است که یک راننده تاکسی بین کشورهای اروپایی و آسیایی آمده است و کشوری دور مانند برزیل در آنسوی دنیا و آمریکای جنوبی را برای سفر انتخاب نموده . بی تعارف بگویم در دوره ای که سفر تا شبدالعظیم مستلزم هزینه ی بالاست ، رفتن به شهر برزیلیا در کشور برزیل آن هم برای یک راننده تاکسی کمی دور از انتظار است . خانم محترمی نیز درون تاکسی است و یک در میان و لا به لای حرفهای راننده میگوید؛
واااای خاک عالم.....
راننده میگوید:
خدا سرشاهده هیچ کس لباس رنگ تیره و یا سیاه تن نمیکنه اونجا ..
خانم مسافر ؛
اواااا....خاک عالم ....
راننده ؛
همه شادن. همه با محبت . اونا هم مراسم و سنت دارند . پایبند هم هستن . یه روز خاص میریزن توی خیابون و عین هیات های ما خیابان ها رو میبندن و راه رو بند میارن ، صف میشن و پرچم های شش رنگ و بلند پیشاپیش حرکت میکنن . آلات موسیقی مثل طبل و سایترام و شیپور و بلندگوهای بزرگ سوار بر کالسکه های بلند شروع به رژه رفتن میکنن . عین ما یه عده ای هم کنار مسیر سرپا به نظاره می ایستن . و رژه رفتن اونها رو نگاه میکنن و نوشیدنی میخورن.
خانم میانسال میپرسد :
واااا.... یعنی واسه شهادت دسته ي عزاداری راه میندازن؟
راننده با پوزخندی جواب میدهد :
نه ، شهادت چیه؟ اونها اصلا شهید ندارن . از شهادت هم بی خبرند. اونها می رقصن ، آهنگ های شاد میزنند. و.....
خانم نشسته بر صندلی جلو وسط صحبتش افتاد و با تعابیر اشتباه از ماجرا میگوید ؛
یعنی عزاداری شون اینجوریه؟. آهان فهمیدم مثل آفریقایی ها که زیر تابوت میت میرقصن . رسم و رسوم خودشون رو دارن . خب هرجا یه جوری رسم هست . خب اونها لابد توی محل شون مرسوم نیست لباس مشکی و رخت عذا تن کنن....
راننده با حالتی حق به جانب میگوید؛
نه ، خواهر من چی میگی !.. . کدوم عزاداری؟.. اونها عذا ندارن که . چرا بایستی سیاه تن کنن؟.. چه رخت عزایی چه لباس سیاهی؟... مگه اونجا ، اینجاست ؟.. اونجا که اینجوری نیست .
اونها لباس های....
(کمی منعو منعو و این دست آن دست کرد تا دنبال واژه ی مناسب بگردد )و آنگاه ادامه میدهد :
لباس های.... والا چجوری میشه گفت.... اونها لباس های..... آخه هوا گرمه .... والا چی بگم ....
من وسط حرفش میشوم و میگویم:
اصلا ولش کن . نگو .
اونها کمی کم لباس و حتی بی لباس هستن . شما هم منظورت کارناوال هست .
راننده گل از گلش شکفت و نگاهی درون آیینه انداخت و میگوید :
احسنت . این جوان درست میگه . همینی که این جوان گفت درسته . نکنه شما هم رفتی ؟...
من جواب میدهم ؛
نه . ولی خب مبحث ناشناخته ای نیست و همه ميدونند.
راننده میگوید:
آقا جان هرچی بهت بگم کم گفتم . چه تیپ هایی . چه کارهایی . چه.... والا اونا هم یه عده با پرچم های بلند جلوی دسته راه می افتن و پرچم ها رو توی هوا میچرخانند بعدش یه علامت و نشانه ی خاص خودش رو هر گروه جلوی دسته حمل میکنه ولی روی چهار چرخ و گاری . یع عده هول میدن . بعضی هاشون از بس بزرگه که بالاش یه عده از بانوان مومن برزیلی مشغول .... شادمانی هستن و برای حضار کنار خیابان دست تکان میدن . از دست برقضا نذری هم میدن. ولی فقط نوشیدنی مجانی . بعضی ها با تفنگ آب پاش ، بعضی ها با لیوان های کوچیک درون سینی . خلاصه حال و هوای عجیبی هست . از همه بهترش اون هیات هست که پرچمش مثل رنگین کمون بود . چه اعضایی چه تیپ هایی . ... از اون تیپ آدمهای بلاتکلیف و اونجوری، اونهایی که آدم تکلیفش باهاشون روشن نیست . میدونی که چی دارم میگم .....
با لبخند از وی میپرسم :
منظورت پرچم شش رنگ هست ؟...
راننده مجدد به هیجان آمده و میگوید ؛
آره. احسنت . این جوان درست گفت . نکنه تو هم اونجا بودی ؟...
اینبار با جدیت و کمی اخم و لحن خشک میگویم؛
نه ، خب خودتون گفتید پرچم رنگین کمون . چه ربطی داره که آدم فقط چیزهایی رو بدونه که دیده باشه . خب فضای مجازی ، ماهواره ، و مطالعه باعث میشه آدم خبر چهار کنج دنیا رو داشته باشه . یعنی اگر الان بگم وسط پرچم آلمان در جنگ جهانی دوم و زمان هیتلر یه صلیب شکسته بود به این معناست که منم نازی هستم ؟ چه ربطی داره ؟...
خانم صندلی جلویی بی آنکه متوجه ی مفهوم حرفم شود زیر لب زمزمه کنان چیزهایی میگوید؛
این که صداش مردونه ست ، چطور اسمش نازی هست؟ بزار نگاهش کنم.
آنگاه سرش را میچرخاند و نگاهی به من می اندازد و لبخندی مصنوعی به چهره نشانده و میگوید؛
وااا خاک عالم... نازی که اسم دخترانه ست . دیگه آخر زمون شده . نمیشه تشخیص داد کی به کیه . بعدش کی صلیب رو شکونده؟.. غلط کرده . شما واستادی نگاش کردی ؟ باید میزدی توی دهنش . تا از این غلط ها نکنه . الان صلیب میشکونند دو فردای دیگه لابد میخوان عکس آقا رو پاره کنن . والا..... خاک عالم....
راننده نگاهی شیطنت آمیز درون آیینه به من میدوزد و در پاسخش میگوید:
منظور جوان چیز دیگری بود . این دوره زمانه همه از تاریخ و دانش روز آگاهی دارن. واسه هر پرسشی سریع یه جواب توی آستین دارن. همش هم بخاطر ظهور فضای مجازی هستشا...
خانم مسافر در تایید حرفهای راننده میگوید؛
صد البته ... کاملا درست میفرمایید . بله ، آدمهای این دوره زمانه دیگه مثل قدیمی ها نیستن ، مطالبه دارن ، ماهپاره (ماهواره) نگاه میکنن . فضا میرن . فضای مجازی یا غیر مجاز رو نمی دونم ولی فکر کنم یه میمون زمان احمدی نژاد فرستادیم فضا . همونی که وقتی برگشت گم شد و یکی دیگه بجاش آوردن نشون دادن . خلاصه علم و روشنفکری و تحصیلات باعث شده جامعه تغییرات مثبت کنه . من خودم هر غروب به غروب تا فیلم هاي شبکه Gem جم رو نبینم آرام قرار ندارم . این شوگر ددی و این چیزا که زمانه ی ما نبود . الان مد شده . دو تا بچه دارم یکیش رفته عملگی بنایی ، اون یکیش ولی میره قلیون سرا کار میکنه . همیشه عطر میوه های توتون قلیون میده ولی آخرش نفهمیدم پس چرا بهش حقوق نمیدن. یه عروس هم دارم که کمی اذیت میکنه و سر ناسازگاری داره . البته خودم ادبش میکنم . .... دوای دردش پیش خودمه. الانشم دارم از پیش متخصص میام . شنیدم کارش حرف نداره . تضمینی هست . ارزان هم حساب میکنه . هرکی رفته پیشش گره از مشکلاتش باز شده . دردش درمان شده .
در همین لحظه تاکسی به نزدیکی پل گوهررود رسید و خانم با عجله گفت ؛
همین جا خوبه . من پیاده میشم . ...
سپس با عجله پیاده شد و درب را کوباند . خودرو در ترافیک روی پل متوقف بود و نگاهم به قدم های آن خانم دوخته شد ، او بر سر پل رفت و از کیفش تکه کاغذی در آورد، نگاهی مشکوک و نگران به اطراف دوخت تا مبادا کسی او را ببیند ، سپس نگاهی به آب روان رودخانه انداخت ، مجدد اطرافش را ورانداز کرد تا مبادا او را کسی دیده باشد . سپس آن کاغذ کوچک را درون آب جاری رودخانه انداخت و به دور ورش یک فوت دمید و پشت دستش را دندان آرامی گرفت و زیر لب وردی خواند و رفت . ......
خب دقایقی نگذشته و من تصمیم گرفته ام باقی مسیر تا خیابان سام را قدم زنان بروم . به نیمه ی مسیر رسیده ام که یک کوهلی با خال های کوبیده شده و سنتی روی صورتش و تن پوشی منحصر به کوهلی ها نزدیک میشود و زن سالخورده ای است و میگوید ؛
بیا فالت بگیرم . بیا بهت بگم چه در کمین تقدیرت نشسته ... آهای پسرجون کوجا میری ... تا زخمت خوب شد و جوش خورد باز دم در آوردی و سرتق شدی . سریع راه افتادی و سرکش و یاقی شدی....
من مکث میکنم . او منظورش چه بود؟... دقیق یک هفته ای میشود که بخیه های ساق پایم را کشیده ام . او از کجا چنین چیزی میداند؟.. برمیگردم و نگاهی به او ميندازم ، او این حرفها را خطاب به شخص دیگری میگفته،
من به اشتباه تصور کردم که منظورش به من است . زیرا پسر جوانی نزد او ایستاده و فالگیر و کوهلی کف دستانش را نگاه میکند.
عجیب است . دوره ی انفجار اطلاعات و عصر ارتباطات و فناوری ، سفر به مریخ و کشف کائنات و راز های این گیتی و پیشرفت های علوم پزشکی و جهش دانش بشری و عقب افتادگی های جامعه ی ما ....
چنین موارد و مباحثی دچار دوگانگی و تضاد میکند افکارم را.
سرم کمی گیج میرود و چشمانم تار میبیند . پیوسته صدایی زمزمه وار را کنار گوشم میشنوم. ولی وقتی به پشت سرم نگاه میکنم هیچ کسی نیست . چه عجیب است .
نکند موجودی در تعقیب من باشد . نه این چه فکر چرت و بچه گانه ای است . مگر هالووین است . واقعا برای خودم متاسفم. آنقدر تنها مانده ام که کم کم خل شده ام.
اما نه.... تازه یادم آمد. همه چیز زیر سر همسایه جدید است. او در کسب و کار فال قهوه است و جنبل و جادو هم بلد است . از وقتی آمده و همسایه ام شده من احساس میکنم صبح ها پادری جلوی درب واحدم خیس است . و گاه صدای مخوف را میشنوم و از خواب به بیداری میرسم . ولی اکنون که بیدارم چرا چنین توهماتی سراغم می آید؟... شاید بهتر باشد شب ها فیلم های موزیکال نگاه کنم . چون تاثیرات منفی فیلم های آره و جیغ و کلبه وحشت روی زندگی روزمره ام سایه افکنده .
من که به این چیزها معتقد نیستم . ولی چرا.... کمی هستم. یعنی نبودم ولی اکنون باور دارم . یعنی کمی باور دارم. تا نباشد چیزکی که مردم نگویند چیزها .... خب البته شاید یک مشت شیاد و کلاه بردار مشغول سواستفاده های مالی از مردم خرافت زده هستند ولی مبحثی به نام علوم غریبه دروغ نیست و نبوده . دامنه و گستره ی وسیعی دارد و نسل امروزی بشر از اشراف به این علوم عاجز است . گویی طی گذر از سنت گرایی به صنعتی شدن این علوم را فراموش کرده باشد . ولی گهگاهی عده ای مدرکی نشانه ای و نمادی از وجود چنین مباحثی ارائه میدهد که نه قادر به اثبات صحت آن هستیم و نه آنکه میتوانیم به سادگی از کنارش بگذریم . علوم ماورایی عالم بیگانه ای دارد که درک و لمس آن سخت و چالش آور است .
در همین تصورات هستم که وارد آسانسور میشوم ، نیمه ی راه برق قطع میشود و صدای برخورد یک شی به سقف آسانسور بگوش میرسد .... لابد یکی از قطعات آسانسور سقوط کرده و بر سقف کابین افتاده . خب زنگ آژیر هشدار هم که کار نمیکند. ... عجب گرفتاری شدیم . بیش از حد تاریک است . لحظه ای دستم به شی عجیبی برخورد میکند. ولی من که تنها درون آسانسور بودم . پس این جسم از کجا آمده .... اضطراب و استرس و هیجان و شاید هم ترس وجودم را فرا میگیرد. دستانم به لرزه و تپش های قلبم به سرعت و نفس هایم به شماره افتاده .
نور صفحه گوشی ام دچار اختلال شده و نویز عجیبی صفحه را به لرزش در آورده. چراغ قوه ی گوشی را روشن میکنم و درون آیینه آسانسور می اندازم تصویر رنگ پریده خود را ببینم . نکند ناگهان چهره ی موجودی ماورایی را پشت سرم ببینم!... نه . این چه فکر بچه گانه ای است . مگر فیلم وحشت ناک است که چنین شود . این افکار منفی چیست که بر وجودم رخنه کرده . ...
نور چراغ قوه را آرام بالا می آورم و در تصویر آیینه می اندازم و....
س....س....س....سلام بخدا..... ...|\/___\/_______|/________.....DC finish life
آقای داماد سرخانه ، در بهار سی و هشتمین سال زندگانی اش بسر میبرد. او از پیدا کردن کار مناسب ناامید نشده است و همچنان صبح ها جلوی آیینه جیوه پریده آویزان از چارچوب چوبی ایوان ، مویش را شانه میزند و میگوید:
من در خونه ای بزرگ شدم که همه چیز برام فراهم بود ، حتی تا سی سالگی ام صبح ها مادرم چای شیرین را برایم هم میزد و فوت میدمید تا مبادا لب هایم بسوزد . شاید آلان کار مناسب پیدا نکرده باشم ولی ممکنه همین روزها به من یک پست مدیریتی پیشنهاد بشه در سطح یک سازمان و یا شایدم کارخانه.
. سپس از خانه ی ته باغ خارج و کیف سامسونت خود را این دست به آن دست میکند .
آنگاه به منزل همسر اولش میرفت و تظاهر میکند از سر کار آمده و دست و رویش را میشوید و مشتی آب روی آیینه ی شیک خانه ی آپارتمانی میریزد . و موی خود را شانه میکند و میگوید:
والا من توی خونه ای بزرگ شدم که.....
بیست سال قبل ....
درون پرورشگاه جلوی آیینه ایستاده و چشم در چشم قامت هجده ساله اش مانده ، و جملاتی که از درون فیلم شنیده را تمرین میکند. و میگوید:
والا من توی خونه ای بزرگ شدم که.....
پایان .
وجیهه حسینی
چه داستانک جالبی بود. با کمترین کلمات بیشترین اطلاعات رو به من خواننده داد.
-
دوست داشتن
1
- آگوست 31, 2022
محمد مسیح نیا
برای بار دوم که خوندمش حس متفاوتی ازش گرفتم! خیلی خوب نوشتید
-
دوست داشتن
1
- آگوست 31, 2022
آگوست 30, 2022
24 بازدید
●
دیباچه
بمناسبت پذیرش و گزینش یکی از اعضای خوب همبودگاه سرکار خانم گرایلو و پیوستن ایشان به جامعه معلمان و مدرسان کشور ، این مطلب را گردآوری کرده ام تا به مشخصات و ملزومات مورد نیاز یک معلم و مدرس خوب در جامعه ایران بپردازیم .
ضمن تبریک به ایشان ، برایشان توفیق روز افزون همراه با بهترین ها را آرزومندیم .
شین براری همبودگاه
●
مقدمه
بانوان در جامعه ایرانی در یک قرن اخیر توانستند بسیاری از تواناییهای خود را به منصه ظهور برسانند. در جامعه سنتی ایران در در اویل قرن بیستم که ایران پا به دنیای مدرن و صنعتی میگذاشت برای زن جایگاهی که امروز متصور است، وجود نداشت و کارهای بیرون خانه بر عهده مردان بود تا این که زنان نیز به لطف گسترش مدارس درس خواندند و به بدنه طبقه متوسط پیوستند و مشغول به کار شدند. از شغلهایی که در ابتدا به نوعی برازنده بانوان است، معلمی است که با روحیه لطیف آنان سازگاری دارد. این نوع نگاه تا جایی پیش رفت که جایگاه آموزگار در دوره ابتدایی کم و بیش از آن بانوان شد و کمتر مردی آموزگاری کلاس اول را بر عهده گرفت.
●
سخن نگارنده
با آنکه بنده بعنوان نگارنده ی این متن یک مرد هستم ولی از بیان کردن حقیقت ابایی ندارم و البته این میان موارد و مباحثی نیز وجود دارد که در این مقاله نمی گنجد . زوایایی که مربوط به رسالت معلمان است و طبقه بندی آنان. از کسی پوشیده نیست که کیفیت در سیستم آموزشی کشور و انتقال محتوای آموزشی ، در سطوح کیفی مختلفی ارائه و عرضه میشود و می توان تمامی مدرسان آموزگاران و معلمان و دبیران و اساتید را در چند گروه مشخص طبقه بندی کرد . اما ما در این مطلب از همبودگاه ، تنها به سطح استاندارد و خوب آن اشاره میکنیم. خب بنده نیز از جامعه مدرسان جدا نیستم و از آنکه بخواهند مرا با لقب های دهن پر کن خطاب کنند نفرت دارم. آنقدر به هنرجویان و دانشجویان گوشزد کرده ام که از "استاد" نامیدن بنده اجتناب کنند که تبدیل به سوژه ی آنان شده ام . من نیز مانند آنان پشت همین نیمکت ها نشسته ام و خوب متوجه ی شیطنت های آنان میشوم ولی خب برای پرهیز از ایجاد حواشی و جلوگیری از تغییر اتمسفر و جو جلسه ، خودم را به نشنیدن میزنم . و بی دلیل سمت تخت وایتبورد برمیگردم و مطلبی می نویسم تا اگر کسی خواست لبخند موزیانه ای به چهره بنشاند راحت باشد . هرچند این روزها و پس از وقفه در جلسات حضوری بواسطه ی کووید۱۹ ، جو و حال و هوای جلسات تغییر کرده ، کسی لبخندش را مخفی نمیکند و یا قورت نمی دهد . تا یک دانشجو بطور ناخواسته از واژه ی "استاد" بهره میگیرد دانشجوی جوکر کلاس از انتها به طنز گوشزد میکند و با لحنی شبیه به من میگوید؛
صدبار تاکید کردم از واژه ی 'استاد ' بهره نگیرید . چرا متوجه نیستید...
سپس همگی دست جمعی و بلند میخندند . من نیز همراهشان میخندم. خب راستش را بخواهید نمیشود نقش بازی کرد . لااقل من نمی توانم. از عهده ام خارج است . وگرنه نقش اساتید تندخو و بی اعصاب را ایفا میکردم بلکه آنان به محتوای آموزشی توجه ی بیشتری نشان دهند . خب گاهی احساس میکنم دانشجویان و یا هنرجویان به انگیزه ی بحث های یک ربع پایانی جلسات به کلاس می آیند. زیرا همواره دقایقی بحث خارج از مبحث تخصصی داریم . بحث آزاد، معمولا کسی مطلبی طرح میکند. و باقی نظری میدهند و پنج دقیقه آخر من جمع بندی میکنم و نظر خودم را پیرامون آن مبحث میگویم. خب ناگفته نماند که گاهی با دانشجویان تبانی میکنم و از آنان میخواهم که مبحث خاصی را مطرح کنند . خب البته حکمتی دارد . تشخیص من آن است که آن مقطع زمانی و شرایط ، می طلبد از آن موضوع صحبتی به میان بیاید . تا بتوانم کمکی به بهبود شرایط کرده باشم.
خب از انجایی که قصد و نیت از نگارش این مطلب چیز دیگری ست از خودرویی پرهیز و سر اصل مطلب میروم .
●
مشخصات یک معلم خوب
1- یک معلم موفق به تدریس و آموزش دادن علاقه دارد. اساتید موفق عاشق کار خودشان هستند و از تدریس لذت می برند.
2- همواره در حال یادگیری است و به صورت مداوم توانایی های خودش را افزایش می دهد. بهترین اساتید هیچوقت از یادگیری دست نمی کشند.
3- دروسی را تدریس می کند که خودش به آن درس ها علاقه دارد و توانایی زیادی در زمینه انتقال مطالب و مفاهیم آن دروس دارد.
4- هم در زمینه دروس تدریسی خودش و هم در زمینه روش های جدید و نوین تدریس مطالعه می کند. یک معلم موفق هیچوقت احساس نمی کند که زمان یادگیری به پایان رسیده است.
5- سعی نمی کند درس های بسیار زیادی را تدریس نماید بلکه یک یا چند درس محدود را تدریس می کند و در تدریس آن دروس عملکرد بسیار خوبی دارد.
6- سعی می کند همواره سر وقت در کلاس های خودش حاضر شود و حتی در بسیاری از موارد کمی بیشتر از زمان مشخص شده در کلاس می ماند.
7- فقط زمانی که برای تدریس در نظر می گیرد را ملاک قرار نمی دهد و بلکه کیفیت تدریس هم برای ایشان مهم است. یک معلم خوب سعی می کند عالی تدریس کند.
8- پشتیبان و حمایتگر است و از شاگردهای خودش به صورت کامل حمایت می کند. شاگردها روی چنین استادی به عنوان یک دوست و حامی حساب می کنند.
9- با هر شاگردی که کلاس داشته باشد سعی می کند شاگرد خودش را به خوبی بشناسد و مطالب را به گونه ای ارائه کند که برای ایشان مفید باشد.
10- هدف نهایی یک معلم موفق به موفقیت رساندن شاگردهایی است که دارد. یک استاد خوب برای موفق شدن شاگردهایی که دارد تمام تلاشش را می کند.
11- مسئولیت پذیر است. تمام افراد موفق در هر زمینه ای مسئولیت نتایجی که بدست می آید را به عهده می گیرند و برای تغییر شرایط در جهت مثبت همواره تلاش می کنند.
12- باور دارد که می تواند در هر جنبه ای تغییرات مثبت ایجاد کند و به جای مقصر دانستن عوامل بیرونی تلاش می کند روی خودش کار کند و قوی تر و بهتر شود.
13- همه ی شاگردهای خودش را دوست دارد و با همه در صلح است. حتی اگر شاگردی در ظاهر رفتار درستی نداشته باشد سعی می کند روی خوبی های ایشان متمرکز شود.
14- همیشه به دنبال نکات خوب و مثبت کلاس و شاگردهای خودش است و سعی می کند با تمرکز بر روی نکات مثبت شاگردهایی که دارد به ایشان روحیه بدهد و باعث موفقیت ایشان شود.
15- از شاگردهای خودش تعریف به جا می کند و اگر نکته نا مناسبی را دید از آن چشم پوشی می کند تا موارد نامناسب گسترش پیدا نکرده و بیشتر نشود.
16- همواره امیدوار است و به شاگردهای خودش و به تمام افرادی که با آنها در ارتباط است امید می دهد و سعی می کند آینده ی خوب و روشنی را برای شاگردهای خودش ترسیم نماید.
17- یک معلم موفق کلاس جذابی دارد و از امکانات آموزشی مختلف برای انتقال مفاهیم استفاده می کند. یک استاد خوب برای تمام زمان کلاس برنامه دارد و با برنامه پیش می رود.
18- اجازه اظهار نظر و پرسیدن سوال را به شاگردهای خودش می دهد و سعی می کند در کلاس فضای سوال پرسیدن، بحث های مفید و انتقاد و پیشنهاد فراهم باشد.
19- در عین حال که انعطاف دارد و کلاس خشک و بی روحی ندارد، در کلاس به اندازه کافی جدی است و برای کلاس های ایشان نظم بسیار خوبی حاکم است.
20- یک استاد پیشرو و قدرتمند سعی می کند شاگردهای خودش را به حرکت وادارد و کاری می کند که شاگردهایش خلاقیت و حل مسئله و نحوه برخورد صحیح با مسائل را یاد بگیرند.
21- یک مدرس موفق سعی می کند خودش در زندگی موفق باشد و با تلاش و پشتکار و باورهای درست نحوه برخورد صحیح با مسائل را یاد می گیرد و به شاگردهای خودش انتقال می دهد
22- به جای ناله و شکایت و تمرکز بر روی موارد نامناسب، سعی می کند همواره روی بهترین و مثبت ترین حالت ها تمرکز کند و مثبت اندیشی و رقم زدن اتفاقات خوب را به شاگردهای خودش هم یاد می دهد.
23- در برخورد با مسائل مختلف فقط به خدا توکل دارد و تلاش می کند این روحیه ایمان و توکل به خدا را در شاگردهای خودش هم ایجاد نماید و به این ترتیب هم در درس و تحصیل و هم در زندگی به پیشرفت شاگردهای خودش کمک می کند.
24- در رابطه با محدودیت ها و نشدن ها در کلاس حرف نمی زند و به شاگردهای خودش امکانات فراوان موجود در جهان و توانایی های انسان و قدرت ذهن بشر را یادآوری می کند و این روحیه را ایجاد می نماید که انسان از پس انجام هر کاری بر می آید.
25- یک معلم موفق نه تنها با گفتار، بلکه با رفتار و نحوه برخورد خوبی که دارد سعی می کند یک الگوی مناسب برای شاگردهایش باشد و به این ترتیب هم در تحصیل و هم در زندگی شاگردهای خودش تاثیر بسیار مثبتی خواهد داشت .
با آرزوی موفقیت تک تک شما خوانندگان محترم و سرکار خانم گرایلو .
همبودگاه
وجیهه حسینی
بعضی وقتها یک جمله سرنوشت یک نفر رو تغییر میده مخصوصا اگه اون جمله از طرف معلم باشه. یکی از اساتید من در دانشگاه چنین نقشی رو برام ایفا کرد.
-
دوست داشتن
1
- آگوست 31, 2022
لیلا گرایلو
سپاسگزارم از وقتی که گذاشتید.نکتههای جالبی بود و حتما سعی میکنم آنها را به کار ببندم.
-
دوست داشتن
1
- سپتامبر 26, 2022
اپیزود اول ●بداهه نویسی
دخترکی عزیز دردانه و سرکش خانواده در دره ای از ناباوری ها سقوط کرد . در قمار زندگی بدترین ها قسمتش شد . البته غیر از شوهر و فرزندان خوب.
.
او نیز آنها را برداشت و یک شبه عزم هجرت کرد .
سن و سالی نداشت . تازه از نوجوانی در آمده بود ، ازدواج کرده بود و دچار فقدان و فوت عزیزان شده بود . پدرش ، مادرش ، حتی دست سرد روزگار به گربه اش نیز رحم نکرده بود . آن را هم کنار جاده مرده پیدا کرده بود . گویی ماشین زده باشد به گربه ی محبوبش .
او مانده بود و ناباوری ها .
مگر میشود تمام عزیزانش یک به یک دچار مرگ شوند !...
این چه رسم تلخ و سختی ست. گویی تمام بد بیاری ها نصیبش شده بود .
. او که در مسیر سرنوشت دچار سخت ترین مصائب شده یک تنه به دل جنگ با روزگار زده بود . یک شبه بار و بندیل را بسته بود و دل به جاده بسته بود . زده بود قید تمام دنیا و متعلقاتش را .
زده بود قید هر آنچه داشت و نداشت را بی خیال دنیا و دلبستگی ها ، گور پدر دنیا ، دور ریخته بود تمام دار و ندارش را .
چمدان کوچکی بسته و پل های پشت سرش را ویران و با یک مشت امید و آرزوی بهتر ، قدم در مسیر جنوب گذاشته و رفته بود که رفته بود .
نه تماسی ، نه خبری ، نه پیغامی ، هیچ رد پایی از وی نبود . سکوت در غیبت وی سنگین تر از معمول بود . تمام خانواده نگران بودند . ولی اثری از وی نبود که نبود سالها گذشت و نبودنش عادت نشد .
بیش از یک دهه او تنها در خاطراتمان حضور پر رنگی داشت .
روزها به هفته و هفته ها به ماه تبدیل شدند . ماه ها یکی پس از دیگری آمدند و رفتند ، و فصل ها رسیدند . برگها زرد ، خشک ، خزان ها یکی پس از دیگری آمدند و بهار شدند . تب تند و پر عطش تابستان نیز می آمد و میگذشت ، ولی نه.... هیچ خبری نیست که نیست.
او گم شده ، یک تنه به دل دنیای وارونه زده . همیشه سرتق بود . لجباز و یک دنده . اما هرچه باشد او تنها دختر محبوب خانواده بود . همه دوستش داشتند . او یادگار خاله ی مرحومم بود . سالها گذشتند و یک دهه در غیبتش گذشت . ولی این انتظار صبر ایوب می طلبد و عمر نوح . آن هم که ما نداریم.
کم کم خاطراتش نیز کمرنگ شده بودند که ....
زنگ خانه بصدا در آمد نیمه شب ....
چه کسی میتواند باشد در نیمه شب سرد زمستانی....؟....
.
اپیزود دوم ●بداهه نویسی
مشخصه های منحصربفرد بسیاری داشت که سبب ایجاد شخصیتی خاص در وی شده بود ،
جسور ، شجاع ، اهل شر و شور ، پر حرارت ، جیغ جیغو ، نترس ، شوخ ، شاد و خنده رو ، رک و بی پرده صحبت میکرد.
گویی هرگز به خودش زحمت نمیداد حرف هایش را ابتدا الک کند و کمی مزه مزه کند ، همانطور با جعبه ول میکرد. هر چه دلش میخواست میگفت ، برایش توفیقی نداشت که حرفهایش سنجیده باشد یا که نه . افکارش به سرعت نور تبدیل به کلام میشد. البته همیشه نیت ثابتی داشت ، آن هم شاد کردن افراد درون جمع خانواده بود . خب او اهل غم و غصه نبود. اهل قیافه گرفتن و پز دادن نبود . دلی داشت شفاف و بزرگ مثل دریای خزر . از دست برقضا خانه شان نیز تا دریا چند قدمی راه نبود صدای امواج ، موسیقی شب های کودکی اش بود . او بزرگ شده ی باغ چای بزرگی در چابکسر بود . بوته های سبز چای ، عطر عجیب آن، پیچک های یأس و اقاقی از دیوارهای خانه ی پدری اش بالا رفته بود او تک دختر روزگار بود . گویی نقطه ی ثقل دنیا شده باشد . اولین همسایه شان ده دقیقه با آنان فاصله داشت ، و او شش ماه سال را زیر سایه ی کارخانه ی عظیم چای در سکوت همراه گربه اش میگذراند، و نیم دیگر سال را در هیاهوی کارخانه. خب کارخانه اکثرا تعطیل بود و تنها فصل برداشت محصول شروع به کار میکرد.
استخر بزرگی پشت کارخانه بود ، قورباغه ها سمفونی قور قور را در آن اجرا میکردند. گویی نوت های بتوون را میزنند ، یکصدا و بی نقص هم خوانی میکردند.
آمدنش غیر منتظره بود . همه را شوکه کرد . گویی معادلات عالم و آدم را برهم زده باشد . ابتدایش کسی نمی دانست این آمدن و بازگشت و حضور ، خوب است یا که بد.
خب هرچه باشد او شخص کمی نیست. ساده و یا اهل سازش و نرمش و سکوت نیست. اصلا از همان کودکی با آنکه دخترکی تنها بود ولی شلوغ و پر هیاهو بود .
من او را در روزهای کودکی ام به یاد دارم ، او از من ده سالی بزرگ تر است. و خاطرات کودکانه هایم در باغ بزرگ چای آنان در عمق خاطراتم رخنه کرده. او تک دختری بود ناز پرورده . مادری داشت که عاشقش بود . پدری داشت که خادمش بود . او هرچه میخواست برایش فراهم بود . اما .....
روزگار برایش طور دیگری رقم خورد . به محض ازدواج پدرش فوت کرد و سپس مادرش . چندی نگذشته بود که آنان را از خانه ی انتهای باغ چای اخراج کردند ، کسی از خارجه آمده بود و مدعی بود مالک آن ملک است. خب همین هیچ معلوم نیست این سالهای دوری از خانواده ، کجا و در چه حال بوده .
هرچه هست برایش سخت گذشته ، او اکنون صاحب سه پسر است . پسر بزرگش از سربازی بازگشته و دل از دختران شهر میبرد.. و پسر دومش با قلبی مهربان و اهل کسب و کار . پسر کوچک تری هم دارد که هنوز مدرسه نرفته . و مثل گوشواره ای به مادرش وصل است . باهوش و بازیگوش. خب او جوان و تازه عروس بود که خانه و خانواده را ترک کرد و دل به جاده و تقدیر بست . رفت تا بلکه بخت و اقبالی بهتر نصیبش شود . او میگفت که هجرت چاره ی مشکلات است. او رفت و هیچ خبری از وی نشد . سالهای متمادی را صبور ماند و دلخوش به خاطرات شد . او به یکباره درون دره ی ناباوری ها سقوط کرد . وی هرآنچه داشت و نداشت را به محض ازدواج از دست داد .
او از سبزترین نقطه ی عالم با آسمان همیشه بارانی و باغ های سبز چای به ناکجاترین نقطه سرزمین کوچ کرده بود . او که در کودکی و نوجوانی دخترک چتر بدست و شادی بود دچار جبر سنگینی گشته و دست سرد روزگار بر سرنوشتش خاکستر غم پاشیده بود . او به جنوب رفته بود ، مدتی بندرعباس ، مدتی کرمان ، مدتی کویر های خشک و بی آب و علف . چگونه کسی که تمام عمرش را ساکن خانه ی دوبلکس و شیک انتهای باغ سبز چای بوده زجر اجاره نشینی در گرمای جنوب را به جان خریده بود؟ خب شاید او از شرایطش به تنگ آمده بود که دل به جاده جنوب بست. خب چیزی برایش باقی نمانده بود ، گویی تقدیر معامله ی ناجوانمردانه ای با وی کرده باشد . تمام خوشی هایش را گرفته و زجر آوارگی در غربت را به او بخشیده بود .
او به یکباره بازگشته است . آن هم پس از گذر از چند دهه .
او در بی خبری سر کرده بود . . گویی رفته بود تا ریاضت بکشد
جبر روزگار خوب صیقل داده بود وی را .
سنگ گرانبهایی که در فشار زندگی و زمانه تبدیل به الماس شده بود .
چند صباح قبل بود که
پس از سالها دوری از شهر و دیار شیک و خیس ، با کوله باری از غم بازگشته بود .
به محله ی کودکی هایش بازگشته و خانه ای اجاره کرده بود. البته اجاره که نه. بلکه سرایدار باغ بزرگی شده بود و انتهای نمور و ضلع سوم باغ درون خانه ی کوچکی ساکن شده بود . زولف مویش سفید و غبار غم بر چهره داشت .
او دختر خاله ی محبوب دوران کودکی هایمان بود . خودش نیز میدانست که تمام اهل خانواده دوستش دارند . او با آنکه کوچکترین نبود اما به نوعی دردانه و نورچشمی خانواده محسوب میشد. او دم رفتن و از سر بی تجربگی و شاید شوک حاصل از فوت پدر و مادرش قید تمام دنیا و خانه سلام خانواده را زده بود . خط قرمزی بر تمام دایره ی اطرافیانش کشیده بود .
این میان و دم رفتن ، دل های بسیاری از یکدیگر شکسته شده بود ، خاطر بسیاری را آزرده شده بود ، حرمت هایی را باد با خود برده بود .
ولی خب گذر زمان ....
گذر زمان بهترین درمانگر زخم ها و ناملایمات است.
رنج دوری از وی ، و نشنیدن صدای شیرین خنده هایش ، آنچنان سخت بود که همه زود او را ببخشند . و دلشان برایش تنگ شود .
از جانب دیگر نیز غیبت وی ، و هجرت او همچون مصداق اجرای قانون نانوشته ی طبیعت بود .
گویی خودش خودخواسته تن به زندان روزگار و اسارت در غربت بی آب و علف داده باشد تا خودش را جریمه کند . و از رنجیدگی ها و آزردگی ها کم کرده باشد .
شاید او نمی دانست که همچنان همه دوستش دارند . مانند قبل .
نیمه شبی زمستانی بود که صدای آونگ زنگ خانه ی پدری بگوش رسید ....
او آمده است .
ولی کمی تردید دارد . شاید واهمه دارد که او را نپذیرند .
ولی چه ساده اندیشانه است که چنین تصوری داشته باشد .
پاره ی تن که دور ریختنی نیست.
نور چشم که فراموش شدنی نیست .
عزیزان که هرگز غریبه نمیشوند.
او با آن لهجه ی شیرین شرق گیلانی اش ، تنها فرد خانواده بود که با لهجه زیبای منحصر بفردی صحبت میکرد. باقی حتی گیلکی هم بلد نبودند ، چه برسد که بخواهند زیبایی های گویش خاصی را اکران کنند
او آمده.
و این عجیب و خوب است .
دل ها برای دیدنش بی تاب . و ثانیه ها در تب و تاب و بیقرار لحظه ی دیدار .
مدتی میگذرد . و اینبار ما به دیدارش میرویم.
او درون خانه ی سرایداری اش نشسته . زولف مویش چه زود سپید گشته .
تلاش میکند مانند سابق باشد، مانند دوران تحصیل ، که او را قرص خنده مینامیدند. از بس که شوخ و شاد بود . شیطنت میبارید از او .
او میخندد و میخنداند. ولی یکجای کار میلنگد.
ما دیگر ساده و سطحی نگر نیستیم . ما از نگاهش ، روح عریانی را نظاره گر هستیم که سراپا زخم و آسیب است .
چگونه با این همه درد و رنج می تواند لبخند به چهره بنشاند . ؟...
پر واضح است ، ناگهان همه ساکت میشویم. گویی سکوت بی صدا با ما حرف ها میزند . نگاه ها پر از معنا و حرف های ناگفته است .
چه غمی بر وجودش دمیده شده .
همچنان سعی میکند بخنداند ولی خب بغص درون صدایش راه شاد بودن را میبندد.
او همچنان اهل گلایه و زار زدن نیست . او مثل پسرها سرتق و قوی بود . اکنون نیز با آنکه سه پسر دارد همچنان محکم نشان میدهد.
او تکیه به کنج خلوت تنهایی هایش زده ، هر روز راس ساعت ۹ شب ، موجودی نامعلوم و ماورایی می آید و خودش را به دیوار اتاقش می کوباند و چهار ستون خانه را به لرزه در می آورد.
او لبخندی میزند و با اشاره ی چشم و ابرو و لبخندی زیرکانه به ساعت اشاره میکند . زیر لب میگوید:
امشب پنج دقیقه تاخیر داشت .
ولی او چه کسی را میگوید؟ این چه بود که خودش را به دیوار درون چهار دیواری کوباند . چه قدرتی ، چه صدای بلندی .... گویی هرشب راس ساعت زلزله ای اختصاصی درون چهاردیواری اش به وقوع بپیوندد . گویی او با خودش از جنوب و ساحل خلیج همیشه فارس سوغات هایی ناخواسته آورده.
او از مراسم خاصی سخن به میان می آورد. میدانم چه چیزی را میگوید . صحبت از بابازار و مامان زار و آل هوا است. از مراسم جن گیری .
اما خب در قرن حاضر و در دوره مدرنیته و تکنولوژی و این صحبت ها.... عجیب است .
ولی هرچه هست او راست میگوید. گویی اتفاقی در حال وقوع است .
روز بعد هر یک سمت متفاوتی از دیوار ایستاده ایم ، مادرم ساعت را هر دم میپرسد ، اینبار راس ساعت اتفاق می افتد .
چهار ستون خانه میلرزد . سقف به ناله می افتد . شیشه ها تکان میخورند ، سر قوری می افتد . و ماهی سرخ درون تنگ بیرون میجهد.
عجیب است . او با خود چه آورده؟..
بر او چه گذشته . او سنگ صبور ، و تودار شده. او غمهای عالم را کجای این خانه پنهان کرده !.. که چنین دلگیر است این چهاردیواری نمور.
او ولی همچنان لبخند مینشاند ب چهره اش . ولی لبخندی که از هزار حرف گریه دار سوزناک تر است .
چه بگویم که هر چه بگویم از دست سرد روزگار باز کم است . ای لعنت بر این بازی های سخت روزگار . لعنت بر چشمان حسود روزگار ، بر جبر سنگین و مردمان ناسازگار .
او در جوانی پیر شد . او از روزگار بد سیر شد . او اکنون دیگر بی کس و تنها نیست . یک کوه پشتش ایستاده . و ما نیز همراه و همسنگرش ، هستیم. خب گویی زندگی صحنه ي جنگی ست . و ما نیز از این جنگ نمی ترسیم. منتظر وقت رسیدن بازی جدیدی از سوی روزگار ، کنار یکدیگر و متحد با هم مانده ایم
ما از بازی های فلک و آسمان نمی ترسیم.
محال است اینبار یکدیگر را از دست بدهیم . شاید حتی ببازیم ولی هرچه باشد کنار یکدیگر می مانیم . نمیگذاریم زمانه بین مان فاصله بیندازد.
اینبار دیگر هیچ کدام از ما نوجوان و تازه جوان و خام نیستیم ، سرد و گرمی را یکایک چشیده ایم و رنج ها که در روزگارمان چشیده ایم . شاید هیچ نگفته باشیم ولی دیگر درد ها را نمی توان با کلمات ادا کرد و دیگر با سکوت هایمان با یکدیگر حرف میزنیم. با زولف سفید و چین و چروک های پیشانی و خط خستگی های دست هایمان حرف میزنیم.
شاید ساکت بنظر برسد ارتش ما ، ولی سکوت مان خالی نیست . پر شده از حرفهایی که جنسش با حرفهای معمولی فرق دارد . همان حرفهایی که برای گفتن نیست .
گاهی از عمق یک نگاه
، و گاه از صدای سکوت درب و دیوار و لرزه ی چهارستون ایوان ،
میبارد سخن ....
گاه از نفس عمیق همچون آه....
و گاه از زولف سپیدی میبارد سخن .
آشنایی با زبان بی زبانان ، همچون ما ، سخت نیست . گوش و چشم است مردمان را بسیار ، اما دریغ .... گوشها هوشیار _ نه !... ، چشمها بیدار نیست .
اپیزود سوم ●بداهه نویسی
دستانش کمی میلرزد ، شاید ام اس و ناخوش احوالی اش را درون صندوقچه ی کنج ایوان پنهان کرده تا ما را نگران نکند ، ولی خب نمیداند که دیگر ما تکیه به چشمانمان نداریم و کشف حقایق نیازی به چشم و بینایی ندارد ، نه پنهان کردنی ست ، و نه کتمان کردنی . بلکه با چشم دل و نجوای خاموش روح درونمان میبینیم و میفهمیم. کشف میکنیم ، و هیچ نمی گوییم ، تا شاید فکر مرهمی کنیم و چاره ی درد . او با دستان ظریفش سینی چای را می آورد .
هنوز هم وسواسی و با سلیقه است . از ابعاد قندهای درون قندان گرفته تا چینش استکان های درون سینی . همه چیز را رعایت میکند.
نفسی سوزناک میکشد و مکثی کرده و به ظاهر لبخندی شاد اما نسیه به چهره می نشاند . خب پر واضح است قصد ندارد زار بزند . دلش میخواهد عالم را بخنداند .
ولی خب نمی داند که گذر سالها به من آموخته که هر کس بلندتر میخندد ، غمش بی انتهاست .
او میخندد و من از عمق غم هایش دلم میگیرد.
نمی دانم چه باید بگویم ، آنقدر حرف مانده که نگفته ایم و نگفته است و نخواهیم گفت که تنها بغض درون صدا می آید و سکوت .
سکوت ....
ای لعنت بر این سکوت . سکوت سرشار از ناگفته هاست . خب فریاد را همگان میشنوند و شنیدن ناگفته ها زیباست .
شوهرش از سر کار می آید. خوش برخورد و مودب است . مهمان نواز و صبور .
شوهرش گواهینامه ی پایه یک خود را گرفته و در دست دارد ، دختر خاله نگاهی میکند و با لبخند خطاب به شوهرش میگوید؛
مبارکه عزیزم ، الهی با همین گواهینامه و تریلی بری ته دره بمیری . من از دستت راحت بشم.
سپس با مهر و لبخند میگوید؛ بفرمایید چای .
و من مانده ام بین دو راهی .
میدانم که آن نفرین بظاهر شوخ طبعانه را تا چه میزان جدی و یا از سر شوخ طبعی و یا از ته دل گفته است . ولی او اشتباه میکند. اکنون وقت انتقام گرفتن نیست . او تنها دارایی با ارزشش را قدر نمی داند . باید گذشته ها را فراموش کند . او یاد بگیرد که با کینه زندگی نکند . او همچنان از عادت خود دست نشسته، زیرا آدمها مانند لباس نیستند که پس از مدتی کنار گذاشته شوند . حرمت ها . خاطرات . تعهدات . اینها مفاهیم عمیقی هستند که ملزم به رعایت و حفظ حرمت شان است . ولی از سر شیطنت کمکاری میکند البته پر واضح است که عمق صبر شوهرش و خویشتن داری اش سبب جسور تر شدنش شده . ولی چه میشود کرد او هنوز دردانه ی فامیل است او را همینگونه که هست قبول داریم و حمایتش میکنیم. دلمان گره در آرامشش خورده و آسایش او سبب خوشحالی ماست . همانطور که او هرگز یاد نگرفت حسود باشد . ما نیز یاد نگرفتیم که نصیحتش کنیم. سرزنشش کنیم. خب اصلا کی جرات دارد به او حرفی بزند . ... خخخخ . مگر از جان گذشته باشد و یا از به محض گفتن حرفش شروع به فرار سمت ساحل دریا کند . و در افق محو شود . چون او سرتق تر و لجباز تر از این حرفاست . مرغش یک پا دارد . حرف فقط حرف خودش است . خب چه میشود کرد . هرچه باشد او تک دختر بوده .
حرفی برای گفتن ندارم و میپرسم :
چای تلخ سرد تر؟
یا
چای سرد تلخ تر؟
او پاسخ میدهد؛
توفیقی نداره ، چای روی بوته سبز تر
#شین_براری #دخترک_باغ_چای
آخرین آهنگها
گروههای ویژه
کتابخوانی
کتابخوانی
تخصصی
انجام پروژه

















