توسط بر 7 ساعت پیش
اگر نامیرا بودم، عدنان بادبادک نمی‌شد. وقتی کوچک بودم به این جمله اعتقاد راسخی داشتم. چهار سال بعد از پایان جنگ ایران و عراق، وقتی که من یک‌ساله بودم، از طرف اداره‌ی آبفای خرمشهر به بابا یک خانه‌ی سازمانی دادند. یک آپارتمان دو خوابه به آدرس خرمشهر، کوی سوم خرداد، بلوک ۱۰، واحد ۲. دیوار خانه‌های شهرک از جنس بتن‌های پیش ساخته بود و به همین علت  کسی به آنجا کوی سوم خرداد نمی‌گفت و همه آنجا را با نام باقی مانده از زمان جنگش می‌شناختند؛ "پیش‌ساخت". بابا تمام سال‌های جنگ را در خرمشهر مانده بو...
2 بازدید 2 likes
توسط بر می 3, 2021
یک روز که از خواب بیدار شدم، دیدم دوستان زیادی، تصویر و آهنگ‌های زیبای استاد شجریان را در شبکه‌های اجتماعی گذاشته و می‌گویند استاد از دنیا رفته است. غم بر دلم چیره شد و اشک امانم را برید، باورم نمی‌شد، چون استاد نامیرا بود... اشکهایم را پاک می‌کردم اما دلم از این غم داشت که استاد، گنجینه علمی درونش را با خود برد و فرصت بیشتری برای تعلیم عشق به اهل هنر نیافت. اگرچه مرگ، پایان زندگی جسمی او بود، اما او به نوعی نامیرایی که در ذات بشر نهفته است و از راه صداقت، تلاش و کوشش حاصل می‌شود دست یافته بود. ...
13 بازدید 5 likes
توسط بر می 2, 2021
اگر نامیرا بودم قطعا زندگی را به گونه‌ای دیگر تجربه ‌می‌کردم. حال که این‌ها را می‌نویسم شب از نیمه گذشته، آسمان لبریز از ستاره شده و قرص ماه به زیبایی می‌درخشد. در آنسوی خیابان چند سایه را می‌بینم که به آرامی در دل تاریکی می‌خزند. با اینکه خیابان ساکت است اما همچنان هیاهوی شهر ادامه دارد. اگر از من بپرسی به تو خواهم گفت که شهر هرگز نمی‌خوابد؛ تنها لمس می‌شود و چند لحظه‌ای از حرکت باز می‌ماند. شنیده بودم اگر دنباله‌داری از آسمان گذر کند هرچه بگویی همان می‌شود. انگار کلید گشایش دعاها در دامنه‌ی ب...
15 بازدید 6 likes
توسط بر می 1, 2021
کنار پنجره نشسته‌ام و فنجان قهوه به من چشمک می‌زند، به یاد دارم که دغدغه‌ها و کارهای زیاد، هیچ وقت اجازه لذت بردن از قهوه گرم و تازه را به من نداده است. همیشه آنقدر دغدغه دارم که وقت کم می‌آورم برای آهسته قهوه خوردن. گاهی فنجانی قهوه می‌ریزم و یادم می‌رود بخورم و مجبور می‌شوم قهوه را سرد بخورم. راستی اگر نامیرا بودم چه می‌کردم؟ همبودگاه است دیگر...گاهگاهی چالشی می‌آورد و ما را وا می‌دارد به نوشتن. ذهنم میان عقل و احساس، میان علم و تخیل پرسه می‌زند...نامیرایی یعنی زندگی جاودانه! اما جاودانگی مگر ...
14 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 30, 2021
می‌گفتند امسال خواهد آمد، از آخرین حضورش چهار سده می‌گذشت. در قصه‌ها، آنطور که برایمان نقل می‌کنند هر سده یک مرتبه همراه سهمگین‌ترین طوفان می‌آید، مثل هراسی در آیینه شب در برابر دیدگان تجلی می‌یابد. اژدهای یخی آخرین حقیقت باستان است که هنوز سردی اسمش گرمی لبخند را می زداید. در کتیبه‌ها آمده که او یک الهه است، الهه سرما؛ هدیه‌اش زمستان و برف است. آن زمان که مردم از تابش خورشید به ستوه آمدند او زمستان را به ارمغان آورد، اما این هدیه ارزشمند نه تنها مورد تقدیر قرار نگرفت بلکه به عنوان یک مصیبت تلق...
9 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 30, 2021
آستین‌های یراق دوزش را نزدیک آتش برد. کمی خودش را گرم کرد و بریده بریده گفت: لعنتی...زمستون سختیه! سرباز کناری که ریشش قندیل بسته بود گفت: آره...لعنتی‌ها...چادر بزرگ...جشنه...غذای گرم...بعد برای ما...آشغال! از سر خشم یک تکه ران نیم‌پز را به نیش کشید. در گرگ و میش همان شب حمله‌ی دیگری صورت گرفت، تیرهای آتشین سو سو کنان بالای سر سربازان می‌جهیدند و جسته گریخته در تن‌‌ آنان فرو می‌رفتند. کم کم خورشید بالا ‌آمد و نور آن بر دیوارهای رنگ پریده افتاد. دود عظیمی پیچ و تاب خوران از روی زمین برمی‌خاست و ...
6 بازدید 3 likes
توسط بر آپریل 30, 2021
داشتم به این فکر میکردم که هر اتفاقی که توی زندگی واقعی ما به وجود می‌آید، یک داستان کوتاهِ کوتاه محسوب میشود. تو همین فکر ها بودم و از عرض خیابان میگذشتم. ساعت از دوازده شب گذشته بود. وسط چهارراه بودم که چراغ سبز شد. با صدای سرگازِ ماشین‌ها قدم هایم را تند‌تر کردم. رد شدم. کنار خیابان ایستادم چشم هایم را از سر تمرکز و فکرهایی که تو سرم میچرخید، میخکوب آسفالت خیابان کرده بودم.  به این فکر میکردم رفتار ما آدم ها چقدر میتونه روی هم دیگه تاثیر بذاره. امروز که سرکار  بودم، با یکی از مشترهایمان که...
9 بازدید 5 likes
توسط بر آپریل 29, 2021
    يادش نمي آمد هواي نخلستان، وسط خرما پزان، اينقدر خنك بوده باشد!! خواست غلت بزند اما انگار خنكاي هوا كرختش كرده بود. لبش را گزيد. گذاشت شوري از روي لبش پخش شود روي پرزهاي زبانش.  بيشتر از طعم شوري، انگار دنبال طعم تنباكو بود. طعم سيگار. بلد كه نبود. ولي حمزه پاكت سيگار مارلبرو از پر شالش جدا نمي شد. بلد نبود. حمزه برايش گفته بود وسط نخلستان، وقتي يك نخ آتش مي زد و دودش را مي بلعيد. گفته بود ارزان نيست. آشغال نيست. حمزه آشغال نمي كشيد. طبعش ارزان قبول نمي كرد. براي همين چند ماه پاپ...
13 بازدید 7 likes
توسط بر آپریل 26, 2021
درون مربعی سفید محدود شده‌ام. با اینکه بیشترین آزادی و انتخاب را برای حرکت دارم ولی خود را درون مربعی بزرگ‌تر زندانی می‌بینم. روح من بعد از هر بار مرگ نظاره‌گر سربازانی است که برای احیای دوباره من تلاش می‌کنند. در آخرین نبرد قبل از احیا شدن، شاه تسلیم شد و دستی خارج از دنیای مربعی مرا به دیوار کوبید. از آن روز نصف صورتم از بین رفته است و تنها با یک چشم می‌توانم ببینم. شاه مرا بخاطر نقصم تبعید کرد و حالا در جیب پسرکی هستم که بدن بی‌جانم را خارج از دنیای مربعی پیدا کرده است. پسرک در خانه‌اش با چوب...
13 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 26, 2021
صنیع‌السلطنه خانوم جان می‌شه یه کمی آروم بشینی؟ صنیع‌السلطنه: والا عزیز جان من کلا آروم و قرار ندارم حتی موقع به دنیا اومدنم هم زودتر از موعد مقرر پریدم تو این دنیا. عزیزجان: والا که بهترین زمان زندگی آدمیزاد همون ۹ ماهی هست که داخل شکم مادرش زندگی می‌کنه! صنیع‌السلطنه: با این اوصاف بزرگترین اشتباه زندگی‌ام همون پانزده روزی بود که زود‌تر به دنیا اومدم ... صنیع‌السلطنه خانوم پنجم اردیبهشت ۱۴۰۰ حوالی میدان ونک #صنیع_السلطنه#مادر#زندگی#آرامش#نشستن#اردیبهشت#کار#مستند#گلاره_جباری #داست...
11 بازدید 4 likes
توسط بر آپریل 24, 2021
شب‌های اردیبهشت طلسم‌مان کرده بود حتمی، یا شاید کلاغی که بی‌خبر روی سپیدار باغ همسایه لانه کرده و هی انگار پنجره‌ی‌ ما را می‌پایید. من سوت پایان کارن همایونفر گوش می‌کردم ،تو گلستان سعدی، باب چهارم، فوائد خاموشی می‌خواندی. من با واژه‌های روی کاغذ کلنجار می‌رفتم ، تو با موهای من پشت گوشهایم، من به خال کوچک بالای گونه‌ات، زیر قاب عینکت فکر میکردم،تو به ماه گرفتگی روی سینه‌ی من مشکوک بودی. من بلد نبودم دعا بخوانم ، تو بلد نبودی برقصی. من بلد بودم خنده‌هایت را دوست بدارم ، تو بلد ...
18 بازدید 10 likes
توسط بر آپریل 24, 2021
ساعت دوازده نیمه‌شب است. دوباره با او تماس می‌گیری؛ اما تلفنش هنوز خاموش است. نگرانش می‌شوی. به دوستان و فامیل‌ها، تمام کسانی که فکر می‌کنی ممکن است پیششان رفته‌باشد؛ یا از او خبری داشته‌باشند؛ تلفن می‌کنی. اما هیچ‌کس از او خبری ندارد. به این فکر می‌کنی که اگر تا فردا خبری از او نشد؛ به اداره پلیس می‌روی و گزارش گم شدنش را می‌دهی. کنترل را برمی‌داری. تلویزیون را روشن می‌کنی. بی‌توجه به محتوای شبکه‌ها، تنها، کانال‌ها را عوض می‌کنی. فکرت پیش شوهرت مانده‌است. این‌که کجاست و دارد چه‌کار می‌کند. و به...
20 بازدید 8 likes