توسط بر آگوست 12, 2022
دوستان و همراهان اهل قلم و ترجمه  محیطه همبودگاه  درود و عرض ادب و احترام.   چندین تقویم  می‌شود  که  در کارگاه داستان نویسی خلاق ، و جلسات آموزشی هنرکده های شهر  تدریس میکنم و دانش و تجارب زیستی خود پیرامون عرصه ی نویسندگی با هنرجویان به اشتراک گذاشته ام ، و رسالت خویش را هر نفس با خویشتن خویش مرور و  زمزمه کرده ام  تا لحظه ای از هدف اصلی خود  دور نباشم .  در جلسات   مهارت های نوشتن، قالب های نگارشی ، ویژگی های فکر اولیه ، روش های یافتن فکر اولیه ، ابعاد مختلف شخصیت پردازی در داستا...
49 بازدید 4 likes
توسط بر جولای 31, 2022
  احمد صدای شترق در توی کل ساختمان پیچید. انگاری آینه پشت در هم افتاد. خواستم برگردم اما آنقدر آتیشی بودم که حالاحالاها دلم نمی‌خواست چشمم به چشمش بیفتد. وقتی به یاد کارهای این چند روزش می‌افتم، خون خونم را می‌خورد. بالاخره من هم صبری دارم. از کله صبح تا بوق سگ، آچار به دست، دل و روده ماشین ملت را باز و بسته می‌کنم و هزار تا حرف صدمن یک غاز می‌شنوم، آن‌وقت توی خانه هم باید زنم به صُلابه بکشدم.  مثلا زن تحصیل کرده گرفته‌ام اما ادا و اطوارش از بچه‌ها هم بدتر است. خدا می‌داند از مغازه تا ا...
59 بازدید 8 likes
توسط بر جولای 29, 2022
      مِهر زهرا       مکس   زبان بزرگ و زبر هانتر از بین دندان‌های بزرگش بیرون افتاده بود. نفس‌نفس می‌زد و خرخرکنان، کف سفید خون‌آلودی همراه با دلمه‌های خون از دهانش روی زمین خاکی می‌ریخت. بالای سرش روی زمین نشستم و پنجه‌هایم را روی شانه‌هایش گذاشتم و پوزه‌ام را به پوزه‌ی خونی‌اش چسباندم، پشم‌هایش زبر و خیس و چسبناک بود. اشکم مانع از وضوح دیدم می‌شد، اما اشک‌های هانتر را می‌دیدم که از چشم‌هایش که کم‌کم فقط سفیدی‌اش مشخص بود روی خاک می‌ریخت. زبانم را روی صورتش کشیدم،...
43 بازدید 8 likes
توسط بر جولای 29, 2022
فریاد یک سکوت بخش جراحی و انبار دارویی پر شده بود از پلیس و پزشک و پرستار. من نیم ساعت بود به دیوار  کنار انبار دارویی چسبیده بودم و خشکم زده بود . عرق کف دست مشت شده‌ام توی جیب روپوش سفیدم کاغذ تا شده را نم‌دار کرده بود. نه قدرت نشستن و نه پای ایستادن داشتم. فقط با چشم‌های بسته به نیم‌ساعت قبل فکر می‌کردم؛ به چیزی که در کاغذ خوانده بودم. ده سالی بود با آذر همکار بودم. مسئول بخش بود آذر. همه می‌گفتند انگار از دماغ فیل افتاده. بعضی وقت‌ها به گوشم می‌رسید که پرستارها و بهیارها کنایه می‌زدند که...
46 بازدید 5 likes
توسط بر جولای 26, 2022
سکوت زنگ آخربود، دبیر جبر نصف تخته سیاه را با راه حل انتگرال تابع سینوسی سفید کرده بود . همه ی کلاس در خواب و بیداریِ حاصل از گرمای بخاری نفتی ، از روی تخته می نوشتند. آقای علیزاده از همه ی بیست و دو دانش آموز کلاس چهارم ریاضی فیزیک انتظار قبولی در دانشگاه سراسری را داشت. مردی کوتاه قامت با صورت تپل، لپ های گلی و سبیل پر پشت که جذبه ای بهش می داد. بچه ها می گفتند سبیل هایش را رنگ می کند، چون چند تار موی باقیمانده ی دور سرش، موهای سفید داشت.  آقای علیزاده ته مانده گچ را به لبه ی تخته سیاه پرت ...
61 بازدید 6 likes
توسط بر جولای 22, 2022
انعکاس سکوت مهرسا موسوی    سکوت:        هیچ خبری ازش ندارم. دو روز است که ساکت شده. پیام‌هایم نخوانده می‌ماند و تماس‌هایم بی جواب. تصورش می‌کنم که روی تخت بیمارستان دراز کشیده. چشمانش بسته است و توی دهانش لوله گذاشته‌اند.     تصورش می‌کنم که دوباره گوشی‌ش را دزدیده اند. دوباره رفته کلانتری و دوباره یکی از سربازها شروع کرده به مسخره کردن و اذیت کردنش و او باز هم ترسیده و نمی‌داند چه جوابی بدهد.     تصورش می‌کنم که پروژه‌ش خوب پیش نرفته و از زور ناراحتی سعی می‌کند تمام روز را ...
30 بازدید 4 likes
توسط بر جولای 22, 2022
هر روز در همین مسیر قدم گذاشته و فاصله خانه تا محل کارم را طی میکنم افراد بسیاری را میبینم که چگونه با یکدیگر با زبان هایشان خیلی راحت ارتباط گرفته لبخند بر لب هایشان نقش بسته و یا با حالتی پرخاشگرانه به ناسزا گفتن دل میشکنند و من به این فکر میکنم که چقدر زندگی در دو دنیای متفاوت سخت و دردناک است گاهی صبح ها این مسیر را در یک دنیای شلوغ و پر از صداهای متفاوت می پیمایم تا به دنیای سکوت برسم دنیایی که انسان هایش را به سکوت ناخواسته محکوم کرده است . به مدرسه که میرسم مشتی رجب مشغول آبیاری باغچه ...
40 بازدید 3 likes
توسط بر جولای 22, 2022
خِیرون دو پر چادرش را زیر عباس گره زد وسفت کرد. کلاه روی چشم بچه را گرفته بود و یک بند گریه می‌کرد.  ظرف های نشسته را توی سینی ریخت و برد که در حیاط بشوید. دامنش را جمع کرد و در کمر شلوارش چپاند وکنار حوض چندک زد. حسین گوشه‌ی باغچه دنبال قورباغه‌ای افتاده بود و هر بار که گیرش می انداخت قورباغه را می آورد بالا و فشارش می‌داد و دورتر پرتش می‌کرد. خیرون ظرفهای شسته را از سر حوض جمع و توی سبد ریخت  و همزمان خودش را تاب می‌داد تا عباس خوابش سنگین شود. تا جایی که یادش می آمد همیشه ی خدا یک بچه ب...
59 بازدید 7 likes
توسط بر جولای 22, 2022
هر پنج‌شنبه می‌آمد، همراه با مجله‌ی راه زندگی. نه اینکه ضمیمه‌ی مجله باشد، مشتری دائم آن مجله بود. ساعت ده می‌آمد که مطمئن باشد مجله رسیده. البته اینطور فکر می‌کنم. از کجا بدانم! من که هیچ‌وقت با او صحبت نکردم. از آن مدل دخترها نبود که هر دفعه لباس‌هایش فرق کند. چندتا مانتو داشت که هر دفعه یکی را می‌پوشید. روسری‌هایش را خیلی دوست داشتم. رنگ روشن می‌پوشید و گل‌گلی. مانتوهایش هم روشن بود. یک مانتوی سبز داشت که با روسری سفیدش ست میکرد. یکی دیگر از مانتوهایش صورتی بود که با آن روسری آبیِ روشنش می‌پو...
37 بازدید 4 likes
توسط بر جولای 22, 2022
«سکوت محض» از همان روزی که قصاص حبیب قطعی شد، خانواده‌ش پاشنه در خانهٔ محسن از جا درآوردند‌. عذرا خانم( مادر حبیب) به پای مهین تاج( مادر محسن) می‌افتاد و التماس میکرد، اما حرف مهین تاج خانم یکی بود! بالاًخره روز موعود رسید، هر دو خانواده به ندامتگاه رفته بودند‌. خانواده ای برای انتقام و خانواده هم شاید برای بخشش تک پسرشان. مهین تاج خانم مانتو بلند سبز رنگی را زیر چادر سیاهش پوشیده و روی چهارپایه آبی نفتی همیشگی اش نشسته بود. عذرا خانوم بر سر میکوبید و التماس میکرد. حاج قاسم( پدر حبیب) گ...
26 بازدید 2 likes
توسط بر جولای 22, 2022
بانک- داخلی- در صف نوبت واریز وجه حالا چرا داد می زنین؟ آرومم بگین می فمهمم من؟ من کِی داد زدم؟ الان دو ساعته که دارم می گم نوبت منه و شما کارِ دوستاتون رو راه می ندازین و توجه نمی کنین گفتم شاید صدام رو نشنیدین اینه که...» با داد و بیداد که نمی شه کارت رو جلو ببری خانم اصلاً نوبت دهی ما تمومه .... اداره ای دولتی- داخلی- در نوبت مراجعه این چه طرز حرف زدنه خانم؟ این همه آدم تو نوبت وایستادن شما هم روش... این چه منطقیه که دارین شما؟ اینهمه آدم شاید دلشون به حال وقتی که گذا...
71 بازدید 5 likes
توسط بر جولای 21, 2022
روزهای آبی بعد از رفتن بابا بنگاه معاملات عکس خانه را فرستاد. از دیدنش گریه‌ام گرفت. مثل همه چیزهایی که پشت سرمان توی خاطرات جا میگذاریم، تنها و ساکت بود.  داخل چارچوب در که می‌ایستادی سالن ورودی با آن کاشی‌های سفید مشکی، مثل صفحه شطرنج جلویت پهن میشد. فرش ابریشم جهاز مادرو میز کوچک کنار دراتاق نشیمن را به یاد دارم. دست راست راهرویی بود که به آشپزخانه می‌رفت. از آشپزخانه همیشه عطر غذا و شیرینی می‌آمد که بدری خانم برایمان می‌پختشان.دم ظهر صدایمان میزد، مهرداد، مهرناز،مهرانه بیایید .  بعد...
50 بازدید 6 likes