توسط بر دسامبر 18, 2020
توی اولین برخوردم باهاش فک کردم خیلی آدمِ مزخرفیه ! پیر بود و لاغر  با یک شلوار گشاد و یک کلاه مشکی رو سرش ، چشماش معمولی نبود نه تیره بود نه روشن یک چیزی دقیقا وسط این دوتا ، شاید همون معمولی بگم بهتر باشه! خوب که دقت میکردی مویرگ های سرخی تو گودیِ چشمش میدیدی ، انگار با اون چشم ها ساعت ها اشک ریخته بود ..نمیدونم!! ابنجا بهش میگفتن خرگوشه پیر! یک صورت خشک و لاغر با زیر چشمایی که گودیش میزد تو ذوق ،اون ترسناک بود! بقیه کارگرها بهم گفتن این دیوونس ، معتاده،تریاک میکشه زیاد سمتش نرو ، بهش رو ه...
116 بازدید 6 likes
توسط بر دسامبر 18, 2020
مترسک  نویسنده میلاد اکبری    خارجی_روز_دشت باد شاخه های زرد شده جو را در میان دشت به حرکت می اندازد . خانه ای در دوردست به چشم می آید که مزارع کشاورزی دور تا دور آن را احاطه کرده است. داخلی _روز_اتاق چراغ مطالعه از شب روشن مانده کتاب های کافکا ، هدایت ،ویرجینیا ولف روی میز پخش شده است. مرد روی میز بخواب رفته و کتاب به سوی فانوس دریایی ویرجینیا ولف روی صورتش افتاده . صدای بهم خوردن پنجره او را از خواب می پراند .چند لحظه ای بی حال به نقطه ای خیره می ماند.از جایش بلند می شود و دست و صورتش...
115 بازدید 5 likes