توسط بر جولای 12, 2021
 داداىیسم    .. دادا، دادائیسم، داداگری یا مکتب دادا (به فرانسوی: Dadaïsme) جنبشی فرهنگی بود که به زمینه‌های هنرهای تجسمی، ادبیات (بیشتر شعر) تئاتر و طراحی گرافیک مربوط می‌شد. این جنبش در زمان جنگ جهانی اول در شهر زوریخ در کشور سوئیس پدید آمد.      پیش‌زمینه و انگیزه‌ها دادائیسم را می‌توان زاییده‌ی نومیدی، اضطراب و هرج و مرج ناشی از آدمکشی‌ها و خرابی‌های جنگ جهانی اول دانست. دادائیسم زبان حال کسانی است که به پایداری و دوام هیچ امری امید ندارند، در واقع دادائیسم با همه‌چیز مخالف ا...
56 بازدید 3 likes
توسط بر جولای 6, 2021
  حمد شایان و شکر بی پایان ، سامع الصواتی را سزاست که نغمه سرایان خوش آواز و سرود گویان رشت  و خمام در چهارگاه جهان و حصار دوران،از  انگور ناب و شراب شاد  به نواهای کوچک و بزرگ که در خارایی دل شرر زند و در دل خارا اثر کند،بیاتاً و ظلولاً به وصف کمالش مترنم اند و به نعت جلالش ،متنعم. یکی امده در این روزگار  کنون،  نامش نهند،  شه روز،  عاشق پر خروش.    عشاق وار در هر نهفت و آشکار،مویه کنان شور عشقش بر سر دارند و به گدایی درش، بر شه روز  نازند.براستی با حب او ﻣﺆالفند و با غیر او مخالف ، به غ...
60 بازدید 4 likes
توسط بر ژوئن 29, 2021
 بانو عسلویه در آتش          #شین_براری  #داستان-کوتاه  مکان  _  ایران  _ جنوب  _  بوشهر  _ عسلویه،  در پاسگاه بین شهری  و مقر  پلیس راه  _ ایست بازرسی     زمان  ؛  به  وقت بی خبری،  و طی برهه ی زجر کشی از جبر دو سالانه ی خدمت وظیفه سربازی .   از ناکجای افکارم نمیدانم چرا باوری عجیب در من نقش بسته است ،  نمیدانم شایدم که من کمی دیوانه ام،  شاید هم شما نیز در افکارتان مثل من باشید،   و برای هر واژه ای  تصویری ذهنی  بسازید. تصویری که غریزی در ذهنم نقش میبندد  و  شکل شمایلی عجیب و بی ربط...
54 بازدید 2 likes
توسط بر آپریل 30, 2021
داشتم به این فکر میکردم که هر اتفاقی که توی زندگی واقعی ما به وجود می‌آید، یک داستان کوتاهِ کوتاه محسوب میشود. تو همین فکر ها بودم و از عرض خیابان میگذشتم. ساعت از دوازده شب گذشته بود. وسط چهارراه بودم که چراغ سبز شد. با صدای سرگازِ ماشین‌ها قدم هایم را تند‌تر کردم. رد شدم. کنار خیابان ایستادم چشم هایم را از سر تمرکز و فکرهایی که تو سرم میچرخید، میخکوب آسفالت خیابان کرده بودم.  به این فکر میکردم رفتار ما آدم ها چقدر میتونه روی هم دیگه تاثیر بذاره. امروز که سرکار  بودم، با یکی از مشترهایمان که...
71 بازدید 5 likes
توسط بر مارچ 6, 2021
شاید برای شما هم اتفاق افتاده است که بخواهید داستانی را به رشته تحریر درآوردید اما چگونه داستان بنویسیم؟ برای نوشتن یک داستان خوب، ابتدا به یک ایده خوب نیاز داریم. ایده را می توان مغز داستان دانست. بهترین راه یادگیری داستان کوتاه ؟ بهترین راه یادگیری داستان کوتاه، به عنوان یک نوع ادبی، خواندن خودداستان هاست. خواننده بسیار مشتاقی باشید و انواع گوناگون ادبی را مطالعه کنید. از هر کتابی گلچین کنید و زیاد کتاب بخوانید. مفهوم یا موضوع داستان، توصیفی کلی از محتوای درونی داستان مانند رقابت، بی ...
97 بازدید 5 likes
توسط بر فوریه 17, 2021
ـ عالی‌جناب بورخس داستانی دارد به نام «دیگری» (ترجمهٔ کاوه سیدحسینی). خلاصهٔ داستان، ملاقات بورخسِ هفتادساله است با بورخسِ بیست‌ساله. انگار یکی در خواب دیگری آمده باشد. داستان مثل اکثر داستان‌های بورخس وهم‌گونه است و غریب. اصل داستان از این‌جا شروع می‌شود: «ناگهان حس کردم (چیزی که به گفتهٔ روان‌کاوها مربوط به نوعی حالت خستگی است) که قبلاً این لحظه را زیسته‌ام.» ـ بورخس در «شب عطیه‌ها» (ترجمهٔ کاوه میرعباسی) داستان پیرمردی را روایت می‌کند که داستان کشته‌شدن خوان موریرا، شورشی و قهرمان مردمی آ...
74 بازدید 4 likes
توسط بر ژانویه 29, 2021
به بهانه فرا رسیدن ۹ بهمن ماه زادروز استاد علیرضا فیض بشی پور موزیسین و تنبور نواز برجسته دیار کرمانشاه و خالق آلبوم به یادماندنی آواز اساطیر به رسم یادگار و ارج نهادن شاگرد بر استاد ، این مقاله با نام آواز اساطیر نوایی خوش از دستان تنبور به قلم پیمان پورشکیبایی به استاد علیرضا فیض بشی پور و استاد شهرام ناظری از سوی گروه فرهنگی گَرُزمان پیشکش می گردد. لینک مستقیم مقاله جهت خواندن در سایت: https://garozman.ir/papers/آواز-اساطیر-نوایی-خوش-از-دستان-تنبور/  
166 بازدید 3 likes
توسط بر دسامبر 17, 2020
غرغرستان توي اين مملكت همه هميشه دارند غر مي زنند.بچه كه هستند ازدست بزرگترها غر مي زنند.بزرگ كه مي شوند از دست بچه ها غر مي زنند.زنها از دست مردها .مردها از دست زنها.تابستان ازدست  گرما.زمستان ازدست سرما.باران بيايد غر مي زنند .نيايد باز هم غر مي زنند.برف بيايد مي گويند باران خوب است .باران بيايد انتظار برف را مي كشند .پياده ها از دست سواره ها.سواره ها از دست پياده ها.توي ايستگاه اتوبوس و تاكسي .توي صف نان و شير .  هيچ وقت هيچ كس از هيچ چيزي راضي نيست .نه از وضع مملكت .نه از كار و كاسبي .نه ا...
96 بازدید 2 likes
توسط بر دسامبر 15, 2020
همچنان کنار پنجره نشسته بودم و به قهوه ی سرد شده ی داخل فنجون ذول زده بودم.. این دومین فنجون قهوه ای بود که سفارش دادم کاش میشد دریچه ای رو به آزادی از خیال پیدا میکردم، دریچه ای که رو به حقیقت باز میشد، روبه روزهایی که زودگذشت.. آره زودگذشت اما خوش گذشت.. روزهای مدرسه و مسیرش که از بلواری طولانی و شلوغ میگذشت.. وقتایی که برف زمین رو سفید پوش میکرد و با ذوق اینکه فردا مدرسه ای درکار نیست تا سحر میشستیم. وقتی که معلم نمیومد و ما شروع میکردیم به بازی و اینقد سر و صدا میکردیم تا کادر دف...
85 بازدید 3 likes
توسط بر نوامبر 30, 2020
  در بحبوحه روزهای خردسالی تنها یک آرزو ذهنم را به خود مشغول کرده بود و آن چیزی جز بازیگری نبود! روبروی آینه دختر کوچکی را می‌دیدم که با تمام وجودش برای ریختن قطره‌ اشکی تمنا می‌کرد، کلاس بازیگری را با بهترین استاد شهر گذراندم و هر جلسه اتودی آماده داشتم که پوز تمام نوجوانان و جوانان کلاس را به خاک بمالم. در هشت سالگی برای اولین بار پا به صحنه تئاتر گذاشتم و در کنارش داستان‌های کودکانه‌ای را برای کانون می‌نوشتم و آن‌ها هم در جواب، نامه‌های رنگارنگ به منظور تشویق من برای داستان‌نویسی می‌فرس...
307 بازدید 31 likes
توسط بر اکتبر 10, 2020
خرافه ها چیزهای عجیبی هستند. چون هم خیر هستند و هم شر. وقتی که ذره ذره رشد می کنند و بزرگ می شوند و چیزهای راست را دروغ و چیزهای دروغ را به راست تبدیل می کنند خطرناکند. باید دو پا قرض کرد و از دستشان گریخت. اما وقتی آروم آروم می خزند تو جلد کتاب ها و برایت قصه های جالب و عجیب و غریب تعریف می کنند عین یک دوست خوب می مانند. فقط می خواهند با داستانی جذاب بی حوصلگی و روزمرگی هایت را به سفری دلپذیر تبدیل کنند. کتاب ها بهترین خونه برای خرافه های بازیگوش هستند. «افسانه های سلیپی هالو» یکی از همان خانه ...
132 بازدید 8 likes
توسط بر سپتامبر 11, 2020
از همون روزی شروع شد كه بارون نم نم مي‌باريد، از سرپايينی خيابون قدس، از بوي زمين بارون خورده و هواي ابري و تاريك ٤ عصر یک روز پاييزی بین آبان و آذر.دقيقا همونجايی شروع شد كه از سرما نوك دماغم قرمز شده بود، انگشتای پام داخل آل‌استار سفيدم يخ زده بود، دستام از سرما مي‌لرزيد، منتظر سارا بودم تو خيابون، باز دير كرده بود، كوله پشتی سنگينم رو جابه‌جا كردم، آروم آروم راه رفتم تا گرم بشم، اما دندونام می‌خورد بهم، زیر لب چندتا فحش آبدار نثارش کردم,همینطور که فحش می‌دادم و راه می‌رفتم سمت راستم تابلوی يه...
171 بازدید 13 likes